به نام خدا
برای من هنوز افسانه کهنه شرافت زنده است
من مردم را از عینک بد بینی نمی بینم ،
اصلا دیدن در این زمانه شور و حالی ندارد،
مردمی که با لحیم پول به یکدیگر جوش داده شده اند
و اگر کسی در این میان دستانش خالی باشد می شود تکه ی نچسب
در این سقوط ارزش ها که هرکس قدرت و ثروت دارد سردمدار
فرهنگ می شود
و کسی که
پول ندارد می شود سرخورده ی همین اهل قدرت چون نان شب اورا آنها تامین می
کنند.
در این جامعه ی شرقی که افراد را آب زیر کاه و منافق بار
می آورد ، باور کنید دشواری دیدن را
مردم قحطی زده ای
که از گرسنگی فرهنگی رنج می کشند و خود را با نان خشک بد حجابی و دوستی های
خیابانی سیر می کنند و نمی دانند که این
گرسنگی بر دینشان اثر کرده ، نه بر شکمهای خالی از گرسنگی شان.
مردمی که بهشت موعودشان شده غرب، سعی در انداختن هیزم
بیشتر در جهنم اطرافشان دارند و هر بار با پوشیدن لباس های زننده تر هیزم ها را
بیشتر می کنند. غافل از این که همین هیزم هارا خود غرب برایشان ساخته تا بیشتر
در کوره ی نادانی و حقارت دوده بگیرند .
یاد مشفق کاظمی بخیر که زمانی " تهران مخوف "را
روی کاغذ ترسیم می کرد .حالا مشفق کجایی که ببینی همه ی شهر ها برای خودشان شده اند مخوف، مخوف تر از تهران
زمان تو و زمان من .
« مدیر مدرسه» ی
جلال آل احمد هم دیگر کاری از دستش برنمی آید،
آن پسرک فاعل حالا کنار خیابان ها به دنبال مفعول دیگریست ای کاش جلال می
بودی تا مدیر مدرسه ات را بفرستی این پرونده های ناموسی را یک تنه حل کند؛ گشت ارشاد هست اما مدیر تو... .
پایان فصل اول... .
س.ر.ک
سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که ...
رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود
ما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید
صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست
ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند
قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟!سخن هر دو را شنیدم
یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند
وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد
باز خوانی یک داستان تکان دهنده:
توی قصابی بودم که پیرزنی آمد تو و یک گوشه ایستاد … یک آقای خوش تیپی هم آمد تو گفت : ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم …
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش … همینجور که داشت کارش را می کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی میخوای ننه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: همینه گوشت بده ننه
قصاب یک نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پونصد تومن فَقَط اشغال گوشت میشه ننه … بدم؟! پیرزن کمی فکر کرد و گفت: بده ننه!
قصاب آشغال گوشت های اون جوان را می کند ومی گذاشت برای پیرزن … جوانی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی می کرد گفت: اینارو واسه سگت میخوای مادر؟! پیرزن نگاهی به جوان کرد گفت: سگ؟!! جوان گفت: اره … سگ من این فیله هارو هم با ناز می خوره … سگ شما چجوری اینارو می خوره؟!
پیرزن گفت: میخوره دیگه ننه … شکم گشنه سنگم میخوره … جوان گفت: نژادش چیه مادر؟! پیرزنه گفت: بهش میگن توله سگ دوپا ننه …ایناره برای بچه هام میخوام ابگوشت بار بذارم ! جوونه رنگش عوض شد … چند تیکه بزرگ از گوشتهای فیله رو برداشت گذاشت روی آشغال گوشتهای پیرزن … پیرزن بهش گفت: تو مگه ایناره برای سگت نگرفته بودی؟! جوان با شرمندگی گفت: چرا ! پیرزن گفت: ما غذای سگ نمیخوریم ننه … بعد فیله ها رو گذاشت آن طرف و اشغال گوشتهایش را برداشت و رفت !
قصاب هم شروع کرد به وراجی که: خوبی به این جماعت نیومده آقا … و از این چرندیات …
ابن چنین است اوضاع مردم روزگار ما