• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 11
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 4675روز قبل
داستان و حکایت

ابوحمزه ثمالى مى گوید: در خدمت امام باقر علیه السلام نشسته بودم كه خادم حضرت آمد و براى مردى اجازه ورود خواست ، و امام نیز اجازه داد وارد شود. مرد تازه وارد سلام كرد و حضرت جواب داد و خوش آمد گفت و او را نزدیك خود جاى داد و از حالش جویا شد. مرد تازه وارد گفت : فدایت شوم ، من دختر فلانى را خواستگارى نموده ام ولى او به علت چهره زشت من و فقر و غربتم ، دست رد به سینه ام زده و مرا شایسته دامادى خود نمى داند، به طورى یاءس از زندگى و غصه و اندوه قلبم را فشرده است كه مرگ خود را از خداوند خواسته ام .
حضرت فرمود: خودت به عنوان فرستاده من مى روى نزد او و مى گویى : محمد بن على بن الحسین بن على بن ابیطالب علیه السلام مى گوید: دخترت را به منجح بن رباح تزویج كن و جواب رد به او مده !
منجح یعنى همان مرد شادمان شد و با شتاب به عنوان فرستاده حضرت امام باقر علیه السلام براى خواستگارى مجدد روانه خانه پدر دختر گشت ...
بعد از رفتن او امام محمد باقر علیه السلام رو كرد به حضار و فرمود: مردى از اهل یمامه (1) به نام جویبر به منظور جستجوى آئین اسلام به حضور پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم شتافت و با اشتیاق اسلام آورد و دیرى نپائید كه از خوبان اصحاب پیغمبر به شمار آمد.
جویبر مردى سیاه پوست و فقیر بود، قامتى كوتاه و چهره اى زشت داشت . پیغمبر به ملاحظه اینكه وى مردى غریب و برهنه بود، او را مورد تفقد قرار داد و فرمود دو پیراهن به طرز پوشش آن روز به وى بپوشانند و روزانه یك من خوراك برایش مقرر دارند؛ و در مسجد سكونت كند، ولى شبها را بیدار بماند.
كم كم افراد غریب و حاجتمند كه مانند او به شرف اسلام فائز مى گشتند و از روى ناچارى در مدینه مى ماندند، رو به فزونى گذاشت و مسجد پیغمبر براى سكونت آنها تنگ شد.
در این هنگام خداوند به پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم وحى فرستاد كه آنها را از مسجد خارج سازد، و آن مكان مقدس را همچنان براى عبادت پاك و پاكیزه نگاهدارد.
همچنین پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم ماءمور شد تمام درهاى خانه هائى را كه به مسجد باز مى شد و ساكنان آن از مسجد آمد و رفت مى كردند، جز در خانه على علیه السلام و دخترش فاطمه زهرا علیه السلام را ببندد و كارى كند كه نه شخص جنب از آنجا بگذرد و نه غریبى در آن به سر برد.
پیغمبر هم دستور داد صفه اى (سكوئى ) در جنب مسجد براى اسكان این عده ساختند و آنها را در آن محل جاى دادند. به همین جهت این عده از فقرا و غرباى تهى دست كه در صدر اسلام و روزگار تنگدستى مسلمین با این وضع رقت بار و شرائط طاقت فرسا مى سوختند و مى ساختند به اصحاب صفه یعنى (ساكنان سكو) معروف گشتند.(2)
چون پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم از مشاهده آنان متاءثر مى گردید، شخصا از آنها دلجوئى مى نمود و فردفرد آنها را مورد تفقد قرار مى داد، و هر قدر میسور بود نان و خرما و مویز به آنها مى رسانید.
مسلمانان متمكن هم از آن حضرت پیروى نموده به مقدارى كه توانائى داشتند از آنها دستگیرى مى كردند.
روزى پیغمبر در آن جمع با كمال راءفت و حالى رقت بار به جویبر نگریست و فرمود: جویبر! چه خوب بود كه همسرى اختیار مى كردى تا شریك زندگیت گردد و در امور دنیا و آخرت با تو همكارى كند!
جویبر عرض كرد: اى پیغمبر خدا پدر و مادرم فدایت شوند، كدام زن حاضر است به همسرى من تن در دهد؟
من كه نه حسب و نسب و نه مال و نه جمال دارم چه زنى رغبت مى كند با من ازدواج نماید؟ پیغمبر فرمود: اى جویبر: خداوند جهان به بركت دین حنیف اسلام آنكس را كه در جاهلیت شرافت داشت ، پست نمود، و كسانى را كه پست بودند، شرافت داد، و آنها را كه سابقا ذلیل بودند عزیز گردانید، و آن همه نخوت جاهلیت و تفاخر و بالیدن به قبیله و نسب را كه میان آنها مرسوم بود، به كلى برانداخت .
امروز دیگر همه مردم : سفید، سیاه ، قریش ، عرب و عجم برابرند. همه فرزندان آدم هستند و آدم را هم خداوند از خاك آفرید!!
در روز قیامت محبوب ترین مردم در پیشگاه خداوند فقط پارسایان و پرهیزكارانند.
من امروز كسى را نمى بینم كه نسبت به تو فضیلتى داشته باشد، مگر این كه پرهیزكارى و تقواى او در پیشگاه خداوند از تو بیشتر باشد!
سپس پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: اى جویبر! هم اكنون بى درنگ مى روى نزد زیاد بن لبید كه شریفترین مردم قبیله بنى بیاضه است ، و مى گوئى رسولخدا مرا فرستاده و دستور داده است كه دخترت ذلفا را بعقد همسرى جویبر در آورى !
وقتى جویبر وارد خانه زیاد بن لبید شد زیاد با گروهى از بستگان خود نشسته و سرگرم گفتگو بود، جویبر اجازه ورود خواست و بعد از آنكه به مجلس درآمد سلام كرد، آنگاه زیاد را مخاطب ساخت و گفت : من از جانب رسول خدا آمده ام و براى انجام كارى حامل پیامى مى باشم ، آنرا به طور آشكار بگویم یا خصوصى و پنهانى ؟
زیاد نه ! چرا پنهانى ! آشكار بگو! من پیام رسول خدا را موجب فخر و شرافت خود مى دانم !
جویبر - پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم پیغام داده كه دخترت ذلفا را به عقد همسرى من در آورى !!
زیاد - پیغمبر تو را فقط براى ابلاغ این پیام فرستاده ؟
جویبر - آرى ! من سخن دروغ به رسول خدا نسبت نمى دهم .
زیاد - ما مردم مدینه ، دختران خود را به اشخاصى كه همشاءن ما نیستند تزویج نمى كنیم ! برگرد و عذر مرا به سمع مبارك پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم برسان .
جویبر ناراحت شد و در حالیكه مى گفت : به خدا قسم این دستور قرآن مجید و گفته پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله وسلم نیست ، مراجعت كرد.
ذلفا دختر زیاد سخنان جویبر را شنید. كسى فرستاد و پدرش را به اندرون خواست و پرسید: پدر جان ! چه گفتگوئى با جویبر داشتى ؟
زیاد - جویبر مى گفت : پیغمبر مرا فرستاده كه دخترت ذلفا را به من تزویج نمایى .
ذلفا - به خدا جویبر دروغ نمى گوید، بفرست تا پیش از آنكه او به نزد پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم مراجعت كند برگردد.
زیاد فرستاد جویبر را از میان راه برگردانیده و مورد تفقد و احترام قرار داد، سپس گفت : اینجا باش تا من برگردم .
آنگاه خود به حضور پیغمبر شرفیاب شد و گفت : پدر و مادرم فدایت گردد، جویبر پیامى از جانب شما آورده ولى من پاسخ او را به نرمى ندادم . اینك شخصا به حضور مباركت شرفیاب شده و عرض مى كنم كه ما طایفه انصار دختران خود را جز به افراد همشاءن خود تزویج نمى كنیم .
پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: اى زیاد: جویبر مردى باایمان است . مرد مؤمن همشاءن زن مؤمنه و مرد مسلمان همشاءن زن مسلمان است ، دخترت را به همسرى جویبر در آور و از دامادى او ننگ مدار!
زیاد برگشت به خانه و آنچه پیغمبر فرموده بود به اطلاع دخترش ‍ رسانید.
دختر گفت : پدر جان این را بدان كه اگر از فرمان پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم سرپیچى كنى كافر خواهى شد، با صلاحدید پیغمبر خدا جویبر را به دامادى خود بپذیر!!
زیاد هم چون چنین دید بیرون آمد و دست جویبر را گرفت و به میان بزرگان قوم خود آورد و ذلفا دخترش را به وى تزویج نمود، مهریه و جهیزیه عروس را نیز شخصا به عهده گرفت !
از جویبر پرسیدند: خانه اى دارى كه عروس را به خانه ات بیاوریم ؟ گفت : نه ! به دستور زیاد خانه اى با وسائل و لوازم زندگى تهیه دیدند، و به وى اختصاص دادند. عروس را نیز آرایش كرده و خوشبو نمودند و به جویبر نیز لباس دامادى پوشانیدند.
بدین گونه ذلفا دختر زیباى یكى از بزرگترین اشراف مدینه و قبیله معروف خزرج به همسرى مرد سیاه پوست از نظر افتاده اى كه فقط به زیور ایمان و معرفت آراسته بود، در آمد.
لحظه اى بعد جویبر را به حجله آوردند. وقتى اتاق خلوت شد، و نگاهش به رخسار زیباى عروس افتاد، و خود را در خانه اى دید كه همه چیز دارد، و غرق در زینت و عطر است ، برخاست به گوشه اى رفت و تا سپیده دم مشغول قرائت قرآن و نماز و عبادت شد!
وقتى صداى اذان شنید برخاست و براى اداى نماز در پشت سر پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم از خانه بیرون رفت . ذلفا نیز وضو گرفت و نماز گزارد.
روز بعد كه ماجراى شب را از ذلفا پرسیدند گفت از سر شب تا بامداد یا قرآن مى خواند، یا در ركوع بود، و یا سجده مى نمود! شب بعد نیز همین طور گذشت ، ولى چون شب سوم بدین گونه سپرى شد و زیاد هم از موضوع اطلاع یافت ، به حضور پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم رسید و عرض كرد: یا رسول الله ! امر فرمودى جویبر را به دامادى انتخاب كنم ، با وجودى كه همشاءن ما نبود، به فرمان مباركت گردن نهادم و دخترم را به همسرى او در آوردم .
پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: خوب مگر چه شده ؟ زیاد ماجراى سه شب گذشته را به عرض رسانید و اضافه كرد كه جویبر تاكنون با عروس سخن نگفته ، و اصولا شاید میلى به جنس زن نداشته باشد! سپس گفت اكنون هر طور صلاح مى دانید اطاعت مى كنم . این را گفت و از حضور پیغمبر مرخص شد.
بعد از رفتن او پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم جویبر را احضار نمود و فرمود: جویبر! مگر تو میل به زن ندارى ؟
جویبر عرض كرد: یا رسول الله ! براى چه ؟ اتفاقا علاقه من به جنس ‍ زن بیش از دیگران است !
پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: من عكس این را شنیده ام . مى گویند: خانه وسیعى با تمام اثاث و لوازم زندگى برایت فراهم نموده و تو را به آنجا برده اند، ولى تو اصلا به عروس زیبا و خوشبوى خود توجه نكرده و تاكنون با او سخن نگفته و به وى نزدیك نشده اى ، علت این بى اعتنائى چیست ؟
جویبر عرض كرد یا رسول الله ! من چون خود را در خانه اى وسیع و فرش ‍ كرده و پر از لوازم زندگى و عطر و زینت دیدم ، به وضعى كه سابقا داشتم اندیشیدم ، و بیكسى و نیازمندى و تنگدستى خود را با غریبان و بیچارگان به یاد آوردم !
از اینرو خواستم قبل از هر چیز شكر نعمت را به جاى آورده و بدین گونه به ذات مقدس باریتعالى تقرب جویم ، شبها را تا صبح به عبادت و قرائت قرآن پرداختم و روزها را به همین منظور روزه گرفتم . در عین حال آن را در مقابل آنچه خداوند به من ارزانى داشته ناچیز مى بینم !
ولى قول مى دهم كه امشب را با عروس خود به سر برم و رضایت كسان او را جلب كنم !
پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم فرستاد و جریان را به اطلاع زیاد بن لبید پدر عروس رسانید، و آنها هم خشنود شدند. جویبر نیز در شب چهارم همان طور كه گفته بود عمل كرد.
چیزى نگذشت كه جویبر در ركاب پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم بعزم جنگى از مدینه خارج شد، و در آن جنگ شربت شهادت نوشید. بعد از شهادت او ذلفا خواستگاران زیادى پیدا كرد، به طورى كه هیچ زنى در مدینه نبود كه مانند او آن همه خواستگار داشته باشد، و در راهش آن اندازه اموال فراوان صرف كنند!!(3)

http://bitozahra.blogfa.com/


(1) - یمامه نقطه اى در حجاز بوده است .
(2) - در بعضى از كتب صوفیه ، نوشته اند، صوفى منسوب به اصحاب صفه است ، در صورتى كه غلط است ، و اگر چنین بود مى باید صفوى باشد. صوفى یعنى پشم پوش ، چون سران اولیه آنها مانند ابوهاشم كوفى لباس پشمى مى پوشیده است .
(3) - كافى ، طبع جدید جلد پنجم ص 239 - باب ان المؤمن كفوالمؤمنه

پنج شنبه 21/6/1392 - 21:14
داستان و حکایت

در زمان عمر پسرى ادعا كرد من فرزند این زن هستم و زن انكار كرد و گفت: من او را نمى‏شناسم تا اینكه این پسر و این زن با چهار برادر آن پسر و چهل شاهد نزد عمر آمدند زن اظهار كرد اى خلیفه این پسر من نیست، زیرا چند سال است شوهر من از دنیا رفته و شوهرى ندارم تا فرزندى از او داشته باشم و این پسر از من نیست و قصد دارد مرا بین اقوام رسوا كند، عمر به پسر گفت: تو چه مى‏گویى؟ پسر گفت: این زن مادر واقعى و حقیقى من است عمر به زن گفت: تو شاهدى بر مدعاى خود دارى؟ گفت: آرى چهل نفر شاهد همراه من هستند، شاهد و گواه من مى‏باشند، عمر به پسر گفت: تو شاهدى دارى؟ گفت: من شاهدى ندارم، عمر گفت پسر را به زندان ببرید و زن را رها كردند چون چنین كردند زن با همراهان خود مى‏رفت كه در بین راه گذر ایشان به شاه ولایت امیر المومنین على (علیه السلام) افتاد، پسر فریاد بر آورد كه یا على به دادم برسید، حضرت فرمود: چه مى‏گویى؟ زن گفت: مى‏گویم این پسر از من نیست و شاهد من این چهل نفر مى‏باشد و مدتى است كه شوهر ندارم، بعد حضرت رو كرد به پسر فرمود: تو چه مى‏گویى؟ عرض كرد: یا على این مادر من است و من پسر او هستم و زن انكار مى‏كند، حضرت به زن فرمود: به من وكالت بده از طرف تو وكیل باشم، عرض كرد: باشد، حضرت فرمود: من تو را زن این پسر قرار دادم و رو كرد به پسر و فرمود: دست این زن را بگیر و ببر در این اتاق و آنچه مابین زن و مرد مى‏گذرد انجام بده و بعد از وقایع خارج شو، پس به حكم على (علیه السلام) دست زن را گرفت به خانه برد و چون خواست در آویزد فریاد زن بلند شد یا امیر المومنین این پسر من است راست مى‏گوید این چهار برادر باعث شدند كه من چنین ادعایى را بكنم و ارث شوهر مرا این برادرها بخورند و چهل شاهد دروغگو را اینها فراهم كردند، على (علیه السلام) فرمود تا چهل شاهد را حد زدند و به پسر فرمود: دست مادرت را بگیر و برو و زن صورت پسر را بوسید، این هم دنیا كه گاهى باعث مى‏شود مادر را از فرزند جدا سازد پس همه خوشحال شدند و عمر گفت: لو لا على لهلك عمر(1).

http://bitozahra.blogfa.com/


1- جامع الدرر ج 1 ص 141

پنج شنبه 21/6/1392 - 21:14
داستان و حکایت

گویند عابدى هفتاد سال خدا را عبادت كرد. شبى در عبادتگاه خود مشغول راز و نیاز بود. زنى آمده درخواست كرد او را اجازه دهد شب را در آنجا بسر برد تا از سرما محفوظ بماند. عابد امتناع ورزید. زن اصرار نمود باز نپذیرفت ، ماءیوس شده برگشت . در این هنگام چشم عابد به اندام موزون و جمال دلفریب او افتاد هر چه خواست خود را نگه دارد ممكن نشد از معبد بیرون آمده او را برگردانید داستان گرفتار شدن خود را شرح داد. هفت شبانه روز با او بسر برد.
شبى به یاد عبادتها و مناجاتهاى چندین ساله افتاد بسیار افسرده گردید به اندازه اى اشك ریخت كه از حال رفته بیهوش شد. زن وقتى ناراحتى عابد را مشاهده كرد همین كه به هوش آمد گفت تو خداى را با غیر من معصیت نكرده اى اگر با او از در توبه درآئى شاید قبول كند. مرا نیز یادآورى كن .
عابد از عبادتگاه بیرون شد سر به بیابان گذاشت . شب فرا رسید پناه به خرابه اى برد، در آن خرابه دو نفر كور زندگى مى كردند كه هر شب راهبى براى آنها دو گرده نان به وسیله غلامش مى فرستاد. غلام راهب آمد، به هر كدام یك گرده نان داد. یكى از نانها را عابد معصیت كار گرفت . كورى كه به او نان نرسیده بود در گریه شد. گفت امشب باید گرسنه به سر برم . غلام گفت دو گرده نان را بین شما تقسیم كردم .
عابد با خود اندیشید كه من سزاوارترم با گرسنگى بسر برم این مرد مطیع و فرمانبردار است ولى من معصیت كار و نافرمانم . سزایم این است كه گرسنه باشم ، نان را به صاحبش رد كرد.
آنشب را بدون غذا بسر برده ، رنج و ناراحتى فراوانى و شدت گرسنگى توان را از او ربود، به اندازه اى ضعف پیدا كرد كه مشرف به مرگ گردید. خداوند به عزرائیل امر كرد روح او را قبض نماید وقتى از دنیا رفت فرشته هاى عذاب و ملائكه رحمت درباره اش اختلاف كردند.
فرشتگان رحمت مدعى بودند كه مردى عاصى بوده ولى توبه كرده است . ملائكه عذاب مى گفتند معصیت نموده با مامور او هستیم . خداوند خطاب كرد عبادت هفتاد ساله او را با معصیت هفت روزه اش بسنجید. وقتى سنجیدند معصیت افزون شد. آنگاه امر كرد معصیت هفت روزه را با گرده نانى كه دیگرى را بر خود مقدم داشت مقابله كنید سنجیدند به واسطه ایثار و انفاق گرده نان زیادتر گردید و ثواب آن افزون گشت . ملائكه رحمت امور او را عهده دار شدند.(1)

http://bitozahra.blogfa.com/


1- مستطرف و كلمه طیبه ، ص 321.

پنج شنبه 21/6/1392 - 21:13
داستان و حکایت

ابوحمزه ثمالى مى گوید: در خدمت امام باقر علیه السلام نشسته بودم كه خادم حضرت آمد و براى مردى اجازه ورود خواست ، و امام نیز اجازه داد وارد شود. مرد تازه وارد سلام كرد و حضرت جواب داد و خوش آمد گفت و او را نزدیك خود جاى داد و از حالش جویا شد. مرد تازه وارد گفت : فدایت شوم ، من دختر فلانى را خواستگارى نموده ام ولى او به علت چهره زشت من و فقر و غربتم ، دست رد به سینه ام زده و مرا شایسته دامادى خود نمى داند، به طورى یاءس از زندگى و غصه و اندوه قلبم را فشرده است كه مرگ خود را از خداوند خواسته ام .
حضرت فرمود: خودت به عنوان فرستاده من مى روى نزد او و مى گویى : محمد بن على بن الحسین بن على بن ابیطالب علیه السلام مى گوید: دخترت را به منجح بن رباح تزویج كن و جواب رد به او مده !
منجح یعنى همان مرد شادمان شد و با شتاب به عنوان فرستاده حضرت امام باقر علیه السلام براى خواستگارى مجدد روانه خانه پدر دختر گشت ...
بعد از رفتن او امام محمد باقر علیه السلام رو كرد به حضار و فرمود: مردى از اهل یمامه (1) به نام جویبر به منظور جستجوى آئین اسلام به حضور پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم شتافت و با اشتیاق اسلام آورد و دیرى نپائید كه از خوبان اصحاب پیغمبر به شمار آمد.
جویبر مردى سیاه پوست و فقیر بود، قامتى كوتاه و چهره اى زشت داشت . پیغمبر به ملاحظه اینكه وى مردى غریب و برهنه بود، او را مورد تفقد قرار داد و فرمود دو پیراهن به طرز پوشش آن روز به وى بپوشانند و روزانه یك من خوراك برایش مقرر دارند؛ و در مسجد سكونت كند، ولى شبها را بیدار بماند.
كم كم افراد غریب و حاجتمند كه مانند او به شرف اسلام فائز مى گشتند و از روى ناچارى در مدینه مى ماندند، رو به فزونى گذاشت و مسجد پیغمبر براى سكونت آنها تنگ شد.
در این هنگام خداوند به پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم وحى فرستاد كه آنها را از مسجد خارج سازد، و آن مكان مقدس را همچنان براى عبادت پاك و پاكیزه نگاهدارد.
همچنین پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم ماءمور شد تمام درهاى خانه هائى را كه به مسجد باز مى شد و ساكنان آن از مسجد آمد و رفت مى كردند، جز در خانه على علیه السلام و دخترش فاطمه زهرا علیه السلام را ببندد و كارى كند كه نه شخص جنب از آنجا بگذرد و نه غریبى در آن به سر برد.
پیغمبر هم دستور داد صفه اى (سكوئى ) در جنب مسجد براى اسكان این عده ساختند و آنها را در آن محل جاى دادند. به همین جهت این عده از فقرا و غرباى تهى دست كه در صدر اسلام و روزگار تنگدستى مسلمین با این وضع رقت بار و شرائط طاقت فرسا مى سوختند و مى ساختند به اصحاب صفه یعنى (ساكنان سكو) معروف گشتند.(2)
چون پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم از مشاهده آنان متاءثر مى گردید، شخصا از آنها دلجوئى مى نمود و فردفرد آنها را مورد تفقد قرار مى داد، و هر قدر میسور بود نان و خرما و مویز به آنها مى رسانید.
مسلمانان متمكن هم از آن حضرت پیروى نموده به مقدارى كه توانائى داشتند از آنها دستگیرى مى كردند.
روزى پیغمبر در آن جمع با كمال راءفت و حالى رقت بار به جویبر نگریست و فرمود: جویبر! چه خوب بود كه همسرى اختیار مى كردى تا شریك زندگیت گردد و در امور دنیا و آخرت با تو همكارى كند!
جویبر عرض كرد: اى پیغمبر خدا پدر و مادرم فدایت شوند، كدام زن حاضر است به همسرى من تن در دهد؟
من كه نه حسب و نسب و نه مال و نه جمال دارم چه زنى رغبت مى كند با من ازدواج نماید؟ پیغمبر فرمود: اى جویبر: خداوند جهان به بركت دین حنیف اسلام آنكس را كه در جاهلیت شرافت داشت ، پست نمود، و كسانى را كه پست بودند، شرافت داد، و آنها را كه سابقا ذلیل بودند عزیز گردانید، و آن همه نخوت جاهلیت و تفاخر و بالیدن به قبیله و نسب را كه میان آنها مرسوم بود، به كلى برانداخت .
امروز دیگر همه مردم : سفید، سیاه ، قریش ، عرب و عجم برابرند. همه فرزندان آدم هستند و آدم را هم خداوند از خاك آفرید!!
در روز قیامت محبوب ترین مردم در پیشگاه خداوند فقط پارسایان و پرهیزكارانند.
من امروز كسى را نمى بینم كه نسبت به تو فضیلتى داشته باشد، مگر این كه پرهیزكارى و تقواى او در پیشگاه خداوند از تو بیشتر باشد!
سپس پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: اى جویبر! هم اكنون بى درنگ مى روى نزد زیاد بن لبید كه شریفترین مردم قبیله بنى بیاضه است ، و مى گوئى رسولخدا مرا فرستاده و دستور داده است كه دخترت ذلفا را بعقد همسرى جویبر در آورى !
وقتى جویبر وارد خانه زیاد بن لبید شد زیاد با گروهى از بستگان خود نشسته و سرگرم گفتگو بود، جویبر اجازه ورود خواست و بعد از آنكه به مجلس درآمد سلام كرد، آنگاه زیاد را مخاطب ساخت و گفت : من از جانب رسول خدا آمده ام و براى انجام كارى حامل پیامى مى باشم ، آنرا به طور آشكار بگویم یا خصوصى و پنهانى ؟
زیاد نه ! چرا پنهانى ! آشكار بگو! من پیام رسول خدا را موجب فخر و شرافت خود مى دانم !
جویبر - پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم پیغام داده كه دخترت ذلفا را به عقد همسرى من در آورى !!
زیاد - پیغمبر تو را فقط براى ابلاغ این پیام فرستاده ؟
جویبر - آرى ! من سخن دروغ به رسول خدا نسبت نمى دهم .
زیاد - ما مردم مدینه ، دختران خود را به اشخاصى كه همشاءن ما نیستند تزویج نمى كنیم ! برگرد و عذر مرا به سمع مبارك پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم برسان .
جویبر ناراحت شد و در حالیكه مى گفت : به خدا قسم این دستور قرآن مجید و گفته پیغمبر اكرم صلى الله علیه و آله وسلم نیست ، مراجعت كرد.
ذلفا دختر زیاد سخنان جویبر را شنید. كسى فرستاد و پدرش را به اندرون خواست و پرسید: پدر جان ! چه گفتگوئى با جویبر داشتى ؟
زیاد - جویبر مى گفت : پیغمبر مرا فرستاده كه دخترت ذلفا را به من تزویج نمایى .
ذلفا - به خدا جویبر دروغ نمى گوید، بفرست تا پیش از آنكه او به نزد پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم مراجعت كند برگردد.
زیاد فرستاد جویبر را از میان راه برگردانیده و مورد تفقد و احترام قرار داد، سپس گفت : اینجا باش تا من برگردم .
آنگاه خود به حضور پیغمبر شرفیاب شد و گفت : پدر و مادرم فدایت گردد، جویبر پیامى از جانب شما آورده ولى من پاسخ او را به نرمى ندادم . اینك شخصا به حضور مباركت شرفیاب شده و عرض مى كنم كه ما طایفه انصار دختران خود را جز به افراد همشاءن خود تزویج نمى كنیم .
پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: اى زیاد: جویبر مردى باایمان است . مرد مؤمن همشاءن زن مؤمنه و مرد مسلمان همشاءن زن مسلمان است ، دخترت را به همسرى جویبر در آور و از دامادى او ننگ مدار!
زیاد برگشت به خانه و آنچه پیغمبر فرموده بود به اطلاع دخترش ‍ رسانید.
دختر گفت : پدر جان این را بدان كه اگر از فرمان پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم سرپیچى كنى كافر خواهى شد، با صلاحدید پیغمبر خدا جویبر را به دامادى خود بپذیر!!
زیاد هم چون چنین دید بیرون آمد و دست جویبر را گرفت و به میان بزرگان قوم خود آورد و ذلفا دخترش را به وى تزویج نمود، مهریه و جهیزیه عروس را نیز شخصا به عهده گرفت !
از جویبر پرسیدند: خانه اى دارى كه عروس را به خانه ات بیاوریم ؟ گفت : نه ! به دستور زیاد خانه اى با وسائل و لوازم زندگى تهیه دیدند، و به وى اختصاص دادند. عروس را نیز آرایش كرده و خوشبو نمودند و به جویبر نیز لباس دامادى پوشانیدند.
بدین گونه ذلفا دختر زیباى یكى از بزرگترین اشراف مدینه و قبیله معروف خزرج به همسرى مرد سیاه پوست از نظر افتاده اى كه فقط به زیور ایمان و معرفت آراسته بود، در آمد.
لحظه اى بعد جویبر را به حجله آوردند. وقتى اتاق خلوت شد، و نگاهش به رخسار زیباى عروس افتاد، و خود را در خانه اى دید كه همه چیز دارد، و غرق در زینت و عطر است ، برخاست به گوشه اى رفت و تا سپیده دم مشغول قرائت قرآن و نماز و عبادت شد!
وقتى صداى اذان شنید برخاست و براى اداى نماز در پشت سر پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم از خانه بیرون رفت . ذلفا نیز وضو گرفت و نماز گزارد.
روز بعد كه ماجراى شب را از ذلفا پرسیدند گفت از سر شب تا بامداد یا قرآن مى خواند، یا در ركوع بود، و یا سجده مى نمود! شب بعد نیز همین طور گذشت ، ولى چون شب سوم بدین گونه سپرى شد و زیاد هم از موضوع اطلاع یافت ، به حضور پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم رسید و عرض كرد: یا رسول الله ! امر فرمودى جویبر را به دامادى انتخاب كنم ، با وجودى كه همشاءن ما نبود، به فرمان مباركت گردن نهادم و دخترم را به همسرى او در آوردم .
پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: خوب مگر چه شده ؟ زیاد ماجراى سه شب گذشته را به عرض رسانید و اضافه كرد كه جویبر تاكنون با عروس سخن نگفته ، و اصولا شاید میلى به جنس زن نداشته باشد! سپس گفت اكنون هر طور صلاح مى دانید اطاعت مى كنم . این را گفت و از حضور پیغمبر مرخص شد.
بعد از رفتن او پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم جویبر را احضار نمود و فرمود: جویبر! مگر تو میل به زن ندارى ؟
جویبر عرض كرد: یا رسول الله ! براى چه ؟ اتفاقا علاقه من به جنس ‍ زن بیش از دیگران است !
پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: من عكس این را شنیده ام . مى گویند: خانه وسیعى با تمام اثاث و لوازم زندگى برایت فراهم نموده و تو را به آنجا برده اند، ولى تو اصلا به عروس زیبا و خوشبوى خود توجه نكرده و تاكنون با او سخن نگفته و به وى نزدیك نشده اى ، علت این بى اعتنائى چیست ؟
جویبر عرض كرد یا رسول الله ! من چون خود را در خانه اى وسیع و فرش ‍ كرده و پر از لوازم زندگى و عطر و زینت دیدم ، به وضعى كه سابقا داشتم اندیشیدم ، و بیكسى و نیازمندى و تنگدستى خود را با غریبان و بیچارگان به یاد آوردم !
از اینرو خواستم قبل از هر چیز شكر نعمت را به جاى آورده و بدین گونه به ذات مقدس باریتعالى تقرب جویم ، شبها را تا صبح به عبادت و قرائت قرآن پرداختم و روزها را به همین منظور روزه گرفتم . در عین حال آن را در مقابل آنچه خداوند به من ارزانى داشته ناچیز مى بینم !
ولى قول مى دهم كه امشب را با عروس خود به سر برم و رضایت كسان او را جلب كنم !
پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم فرستاد و جریان را به اطلاع زیاد بن لبید پدر عروس رسانید، و آنها هم خشنود شدند. جویبر نیز در شب چهارم همان طور كه گفته بود عمل كرد.
چیزى نگذشت كه جویبر در ركاب پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم بعزم جنگى از مدینه خارج شد، و در آن جنگ شربت شهادت نوشید. بعد از شهادت او ذلفا خواستگاران زیادى پیدا كرد، به طورى كه هیچ زنى در مدینه نبود كه مانند او آن همه خواستگار داشته باشد، و در راهش آن اندازه اموال فراوان صرف كنند!!(3)

http://bitozahra.blogfa.com/


(1) - یمامه نقطه اى در حجاز بوده است .
(2) - در بعضى از كتب صوفیه ، نوشته اند، صوفى منسوب به اصحاب صفه است ، در صورتى كه غلط است ، و اگر چنین بود مى باید صفوى باشد. صوفى یعنى پشم پوش ، چون سران اولیه آنها مانند ابوهاشم كوفى لباس پشمى مى پوشیده است .
(3) - كافى ، طبع جدید جلد پنجم ص 239 - باب ان المؤمن كفوالمؤمنه

پنج شنبه 21/6/1392 - 21:13
داستان و حکایت

حضرت باقر (علیه السلام ) فرمود زنى هرزه گرد با چند نفر از جوانان بنى اسرائیل مصادف شد. با قیافه به ظاهر آراسته خود آنها را فریفت . یكى از جوانان به دیگرى گفت اگر فلان عابد هم این زن را ببیند فریفته اش ‍ خواهد شد. زن آلوده این سخن را شنید، گفت به خدا سوگند تا او را نفریبم به خانه برنمى گردم .

هنگام شب به محل عابد رفت در را كوبید گفت زنى بى پناهم امشب مرا در خانه خود جاى ده . عابد امتناع ورزید. زن گفت چند نفر جوان مرا تعقیب مى كنند اگر راهم ندهى ، آنها برسند از چنگشان خلاصى نخواهم داشت . عابد این حرف را كه شنید او را اجازه ورود داد همین كه داخل خانه شد لباس از تن خود بیرون كرد و قامت دلاراى خویش را در مقابل او جلوه داد.
چشم عابد به پیكر زیبا و اندام دلفریب او افتاد. چنان تحت تاءثیر غریزه جنسى واقع شد كه بى اختیار دست خود را بر اندامش نهاد.
در این موقع ناگاه به خود آمده متوجه شد چه از او سرزده دیگى بر سر بار داشت ، براى تهیه غذا زیر آن آتشى افروخته بود. جلو رفت دست خود را بر آتش نهاد. زن پرسید چه كاریست كه از تو سر مى زند؟ جواب داد دست من خود سرانه كارى كرد او را كیفر مى دهم . از دیدن این وضع زن طاقت نیاورده ، از خانه او خارج شد در بین راه به عده اى از بنى اسرائیل برخورد، گفت فلان عابد را در خانه یابید كه خود را آتش داد. وقتى آمدند مقدارى از دست او را سوخته یافتند.(1)

http://bitozahra.blogfa.com/


1- جزء 14 بحارالانوار، ص 492 چاپ آخوندى .

پنج شنبه 21/6/1392 - 21:12
داستان و حکایت

خانمى علویه (سیده ) كه از اهل زهد و تقوى بود و مواظبت باوقات نمازهاى خود و سایر عبادات داشت و بواسطه تنگدستى و پریشانى دوازده تومان قرض دار شده بود و چون تمكن از اداى قرض خود نداشت در شب جمعه پنجم ربیع الثانى 1331 توسل بامام هشتم حضرت ابى الحسن الرضا (ع ) جسته و الحاح بسیار كرده كه مرا از قرض آسوده فرما. پس خوابش ربوده .
در خواب باو گفته شد كه شب جمعه دیگر بیا تا قرضت را ادا كنیم . لذا در این شب جمعه بحرم مطهر تشرف پیدا كرده و انتظار مرحمتى آن حضرت را داشت .
تا قریب به ساعت هشت از شب ، بعد از خواندن دعاى شریف كمیل چون حرم مطهر بالنسبه خلوت شده بود، آمد در پیش روى مبارك حضرت نشست در انتظار كه آیا امام (ع ) چگونه قرض او را مى دهد.
چون خبرى نشد عرض كرد مگر شما نفرمودید شب جمعه دیگر قرض تو را مى دهم و امشب شب موعد است و وعده شما خلف ندارد.
ناگهان از بالاى سر او قندیلهاى طلا كه بهم اتصال داشت بهم خورده و یكى از آنها از بالاى سر آن زن فرود آمده و منحرف شده و برابر زانوى آن زن به زمین رسید و عجب این است كه چون گوى بلند شده و در دامن علویه قرار گرفت .
حاضرین از این امر تعجب نموده و بر سر آن علویه هجوم آوردند به نحوى كه نزدیك بود صدمه اى باو برسد، پس خبر به تولیت وقت كه مرتضى قلى خان طباطبائى بود دادند، آن علویه را طلبید و وجهى بوى داد و قندیل را گرفت لكن آن علویه محترمه با ورع بیشتر از دوازده تومان برنداشت و گفت من این مبلغ را به جهت قرض خود خواسته ام و بیش از این احتیاج ندارم .
ما بدین درگه بامید گدائى آمدیم
بنده آسا رو بدرگاه خدائى آمدیم
خسته دل بر بسته پا بشكسته دست آشفته حال
سوى این در با همه بیدست وپائى آمدیم
هر كه سر بر خاك ایندر شود حاجت رواست
ما بامیدى پى حاجت روائى آمدیم
پادشاهان جبهه مى سایند بر این خاك راه
ماگدایان نیز بهر جَبهه سائى آمدیم
خاك درگاه همایون تو چون فرّ همااست
از پى تحصیل این فرّ همائى آمدیم
وعده دادى بى نوایانرا گَهِ درماندگى
درگه درماندگى و بى نوائى آمدیم
از ازل بودیم بر الطاف تو امیدوار
تا ابد با قول لا تَقْطَعْ رَجائى آمدیم

 

http://bitozahra.blogfa.com/

پنج شنبه 21/6/1392 - 21:10
داستان و حکایت

در میان بنى اسرائیل، خانواده اى چادرنشین در بیابان زندگى مى كردند و زندگى آنها به دامدارى و با كمال سادگى و صحرانشینى مى گذشت. آنها علاوه بر تعدادى گوسفند، یك خروس، یك الاغ و یك سگ داشتند خروس آنها را براى نماز بیدار مى كرد، و با الاغ، وسائل زندگى خود را حمل مى كردند و به وسیله آن براى خود از راه دور آب مى آوردند، و سگ نیز در آن بیابان، به خصوص در شب، نگهبان آنها از درندگان بود.
اتفاقا روباهى آمد و خروس آنها را خورد، افراد آن خانواده، محزون و ناراحت شدند، ولى مرد آنها كه شخص صالحى بود مى گفت: خیر است انشاء الله.
پس از چند روزى، سگ آنها مرد، باز آنها ناراحت شدند، ولى مرد خانواده گفت: خیر است، طولى نكشید كه گرگى به الاغ آنها حمله كرد و آن را درید و از بین برد، باز مرد آن خانواده گفت: خیر است.
در همین ایام، روزى صبح از خواب بیدار شدند و دیدند همه چادرنشین ها اطراف مورد دستبرد و غارت دشمن واقع شده و همه اموال آنها به غارت رفته و خود آنها نیز به عنوان برده به اسارت دشمن درآمده اند، و در آن بیابان تنها آنها سالم باقى مانده اند.
مرد صالح گفت: رازى كه ما باقى مانده ایم این بوده كه چادرنشینهاى دیگر داراى سگ و خروس و الاغ بوده اند، و به خاطر سر و صداى آنها شناخته شده اند و به اسارت دشمن در آمده اند.
ولى ما چون سگ و خروس و الاغ نداشتیم، شناخته نشدیم، پس خیر ما در هلاكت سگ و خروس و الاغ مان بوده است كه سالم مانده ایم.
این نتیجه كسى است كه همه چیزش را به خدا واگذار مى كند.

http://bitozahra.blogfa.com/

پنج شنبه 21/6/1392 - 21:9
داستان و حکایت

دمیرى نقل كرده كه واثق بالله عباسى به جماع رغبت زیادى داشت . از طبیب مخصوص خود داروئى براى ازدیاد قوه باه خواست . طبیب گفت جماع زیاد بدن را نابود مى كند من میل ندارم كه شما فرسوده شوید. واثق گفت چاره اى نیست باید تقویت شوم . طبیب دستور داد كه گوشت سبع (1) را هفت مرتبه با سركه اى كه از شراب به عمل آمده بجوشانند، بعد از شراب خود به مقدار سه درهم (54 نخود) میل كند. واثق مطابق دستور او عمل نكرد و از آن مقدار تجاوز نموده زیاده روى شدیدى كرد به اندازه اى كه بزودى به مرض استسقا مبتلا گشت .
اطبا اتفاق كردند بر اینكه باید شكم او شكافته شود بعد او را در تنورى كه به آتش زیتون تافته شده بنشانند. تنور از التهاب سرخ باشد. این كارها را كردند سه ساعت از آب خوردن جلوگیرى نمودند. واثق همى فریاد مى كرد و آب مى خواست تا اینكه در بدنش آبله هائى پیدا شد هر دانه به اندازه یك خربزه او را از تنور بیرون كردند. پیوسته مى گفت مرا به تنور برگردانید اگر نه ، خواهم مرد. باز او را داخل در تنور كردند از داد و فریاد خاموش شد.
آن ورمها منفجر گشت . آبى از آنها بیرون آمد واثق را از تنور خارج كردند در حالیكه بدنش سیاه شده بود. پس از ساعتى هلاك شد. همین كه وفات یافت پارچه اى بر روى او كشیدند. مردم مشغول به بیعت كردن با متوكل شدند. جنازه واثق را فراموش كردند از داخل باغ چند موش خارج شده چشمهایش را بیرون آوردند كسى متوجه این پیشآمد نشد تا او را غسل دادند.(2)

http://bitozahra.blogfa.com/


1- حیوان درنده مطلقا.
2- تتمة المنتهى ، ص 231.

پنج شنبه 21/6/1392 - 21:8
داستان و حکایت

روزى مردى خدمت امام جعفر صادق (ع) رفت و عرض كرد: اى پسر رسول خدا خدا را برایم ثابت كن .
امام به او فرمود: آیا تا به حال مسافرت رفته اى ؟ مرد عرض كرد بله ، امام فرمود: سوار كشتى شده اى ؟ مرد گفت بله ، امام فرمود: آیا تاكنون اتفاق افتاده كه كشتى شما غرق شود و كشتى دیگرى براى نجات شما موجود نباشد و تو نیز شنا بلد نباشى كه بتوانى خودت را نجات دهى ؟
مرد گفت : بله ، امام فرمود: آن موقع به چه چیز امید دارى ؟ مرد عرض ‍ كرد: وقتى از همه جا ماءیوس و ناامید مى شدم و مى فهمیدم كه دیگر كسى نیست مرا نجات دهد ته قلبم نورى مى تابید و امیدوار مى شدم كه دستى از غیب بیرون آید و مرا نجات دهد.
امام لبخندى زد و فرمود: همان نیرویى كه امیدوار بودى ترا نجات دهد، در حالى كه هیچ وسیله اى براى نجات تو باقى نمانده بود همان خداست كه در نامیدى ها و بلاها به داد انسان مى رسد و او را نجات مى دهد.(1)

http://bitozahra.blogfa.com/


1- قلب سلیم : ج 1، ص 209 .

پنج شنبه 21/6/1392 - 21:7
داستان و حکایت

در اصول كافى این داستان نقل شده است چند نفر مسلمان در مسافرتِ بیابان ظاهرا صحراى افریقا بوده در بیابان سوزان مى رفتند.
در اثر بى آبى و عطش و گرما همه از كار افتاده هر كدامشان گوشه اى افتادند آماده مُردن شدند. ناگاه پیر مردى كه لباس سفید پوشیده بالاى سر آنها آمد صدا زد. برخیزید آب بخورید، سرهایشان را بلند كردند دیدند بلى این پیر سفید پوش ظرف آبى آورده . همه آنها آشامیدند و جانى گرفتند.
از او پرسیدند بنده خدا تو كیستى ؟ در این بیابان بداد ما رسیدى ما از عطش مى خواستیم بمیریم . گفت : من یكى از مسلمانان طایفه جن هستم جن هم مانند انس هم كافر و هم مسلمان دارد، هم موزى هم اهل رحم و كمك دارد.
گفت من خودم یكى از مسلمانانم و خودم بگوش خود شنیدم از دو لب پیغمبر خودمان محمد مصطفى (ص) كه فرمود: اَلْمُسْلِمُ اَخٌ الْمُسْلِمْ الایخذل ولایغش مسلمان برادر مسلمان است نباید برادر مسلمان را واگذارد.(1) و كمك نكند و همچنین باو خیانت نمى كند دیدم برادران دینى من گرفتارند لذا برایتان آب آوردم و بعد از نظرشان غائب گردید.
خواستم بگویم مسلمانهاى جنّى هم برادرى ایمانیرا باور كردند و عمل مى كنند اما مسلمانهاى آدمیزاد آیا شما نباید اِنَّما المُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ رایاد بگیرید عمل كنید بفریاد برسید؟
اگر مسلمان مؤ منى گرفتارى دارد پیش شما آمد شما باید با تمام قوا سعى كنید گرفتاریش رابرطرف نمائید براى خدا.

http://bitozahra.blogfa.com/


1- تفسیر سوره حجرات : ص 162 .

پنج شنبه 21/6/1392 - 21:6
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته