تبریک و تسلیت
یا رقیه ....
دوشنبه 20/10/1389 - 13:39
دانستنی های علمی
آنها به احترام «آوی سنّا» که همان «ابن سینا» ماست که لباس بلند رِدا گونه میپوشیده، این لباس را تن دانشمندان خود میکنند. آن کلاه هم نشانه همان
دَستار است.
به گزارش شبکه ایران، یک نمونه دیگر از ارزشهای ایرانی که ما آنرا نمیشناسیم
ردای فارغ التحصیلی است. لابد تا به حال شما هم دیدهاید وقتی یک دانشجو در
دانشگاههای خارج از کشور میخواهد مدرک دکترای خود را بگیرد، یک لباس بلند
مشکی به تن او میکنند و یک کلاه چهارگوش که از یک گوشه آن یک منگوله آویزان
است بر سر او میگذارند و بعد او لوح فارغ التحصیلی را میخواند.
به گزارش تربیون، هنگامی که از ما سوال میشود که این لباس و کلاه چیست؟ چه
پاسخی میدهید؟!
هنگامی که از یک اروپایی یا ژاپنی و یا حتی آمریکایی سئوال شود این لباس چیست
که شما تن فارغ التحصیلانتان میکنید می گویند ما به احترام "آوی سنّا Avicenn(ابن
سینا) پدر علم جهان این لباس را به صورت نمادین میپوشیم.
آنها به احترام «آوی سنّا» که همان «ابن سینا» ماست که لباس بلند رِدا گونه
میپوشیده، این لباس را تن دانشمندان خود میکنند. آن کلاه هم نشانه همان
دَستار است (کمی فانتزی شده) و منگوله آن نمادی از گوشه دستار خراسانی که ما
ایرانیها در قدیم از گوشه دَستار آویزان میکردیم و به دوش میانداختیم.. در اروپا
وآمریکا علامت یک آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و کلاه ابن سینا میگذارند،
ولی خودمان نمیدانیم !!
بر گرفته از سایت رجانیوز
دوشنبه 25/5/1389 - 17:0
شعر و قطعات ادبی
من خراباتیم از من سخن یار مخواه
گنگم از گنگ پریشان شده گفتار مخواه
من که با کوری ومهجوری خودسرگرمم
از چنین کور توبینایی ودیدار مخواه
چشم بیمار توبیمار نموده است مرا
غیر هذیان سخنی ازمن بیمار مخواه
باقلندر منشین گر که نشینی هرگز
حکمت وفلسفه وآیه واخبار مخواه
مستم از باده عشق تواز مست چنین
پند مردان جهان دیده وهوشیار مخواه
سه شنبه 19/5/1389 - 13:8
خواستگاری و نامزدی
الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
(یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس) :بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
: بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو روخدا...چرا ؟
:این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تورو دوست دارم قد مامانم ،ده تا! دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تودوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرابزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا دردستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
سه شنبه 19/5/1389 - 13:2
ادبی هنری
قلمی از قلمدان قاضی افتاد.
شخصی که آنجا حضور داشت گفت : جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.
قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ.
تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟
مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی.
"عبید زاکانی"
پنج شنبه 14/5/1389 - 13:49
آلبوم تصاویر

خوب انشاالله بقیه اش را در قسمت 2 میگذارم.
برگرفته از سایت راسخون
چهارشنبه 13/5/1389 - 15:54
موسيقي
دوشنبه 11/5/1389 - 14:18
دعا و زیارت
مانند پیامبر11 شعبان میلاد شبیه ترین به یا به عبارتی دیگر حضرت علی اکبر است. پس درباره ی زندگانی این حضرت اطلاعاتی در اختیار شما عزیزان قرار می دهم:روایات زیادی در مورد زندگی این حضرت گفته شده است. با توجه به به معروفترین و معتبرترین آن ها این حضرت بین سال های 33 هـ. .ق تا 35 هـ.. ق در مدینه چشم به جهان گشود.پدر ایشان حضرت امام حسین و مادرشان لیلا بنت ابی مره بن مسعود ثقفی می باشد. ایشان پسر بزرگ امام حسین بودند و خواهر تنی ایشان از مادر حضرت سکینه می باشد.سن ایشان از 25 سال تا 27 سال نقل شده و با توجه به روایات امکان داشتن همسر و فرزند وجود دارد. او شبیه ترین به پیامبر بوده اند و هرگاه امام حسین بی تاب برای دیدن جمال نبوی و کمال سرمدی پیامبر می شدند به سیمای دلربای و قامت رعنای علی اکبر می نگریستند. ایشان به همراه پدر راهی کوفه شدند و در هشتم ماه محرم امام حسین از فرزند خود علی اکبر تا به همراه تعدادی از یاران به فرات بروند و آب بیاورند. حضرت عل اکبر نیز با موفقیت ماموریت خود را انجام دادند.در روز عاشورا یاران امام حسین با خود عهد کردند تا آخرین نفر کشته شوند ولی از خاندان بنی هاشم کسی زودتر از آن ها به میدان جنگ نرود. پس از شهادت تمامی یاران حضرت علی اکبر اولین نفر از بنی هاشم بود که از پدر اجازه ی رفتن به میدان را گرفت.ایشان شجاعانه جنگیدند و به هرکه حمله می کردند او را به هلاکت می رساندند تا اینکه مُرة بن منقد عبدی با نیزه سر ایشان را نشانه گرفت و نیزه را پرتاب کرد. خونی که از سر مبارک آن حضرت آمد چشمان اسب را می پوشاند و اسب به دل دشمن می رود و در اثر ضربات شمیر دشمنان بدن ایشان قطعه قطعه مشود .
این خلاصه ی از زندگی شجاع مردی است که تا ابد نامش در دل محبین اهل بیت باقی می ماند.
دوشنبه 11/5/1389 - 0:4