• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 6
تعداد نظرات : 5
زمان آخرین مطلب : 5567روز قبل
طنز و سرگرمی

برای هم‌سان سازی ادراكم با جنس نسوان باید عملیات فیزیكی و چند فرآیند شیمیایی انجام می‌دادم. استادمان فرودند كه این جنس از انسان‌ها ادراكشان بر مبنای اصلات ماهیت است و لذا به منظور پی بردن به عمق دركشان باید دشواری بیشتری نسبت به درك اصالت وجود را متحمل شد. هفت شبانه روز تمام باید بی‌خوابی می‌كشیدی و هر دوساعت یك‌بار در آینه نگاه می‌كردی. با اكراه تمام باید به صورتم در آینه ور بروم تا شاید بتوانم ماده‌ی وجودی زنانه‌ام را بیشتر كنم. پس از سه روز وجود ضعیف شد و با ماهیت در یك رتبه از اصالت قرار گرفت. گرچه این منفصله‌ی مانعه الخلو و مانعه الجمع بر عالم حاكم بود كه: «یا وجود اصیل است یا ماهیت»! ولی در عین حال وجود و ماهیت را به صورت یك‌سال اصیل دیدم، قطار ماهیت در سرم قوت گرفته بود و دایم سرم سوت می‌كشید، دست و پایم درد گرفت، در آینه نگاه كردم، نه سری دیدم و نه پایی؟ خودم را چگونه مقابل آینه رساندم نمی‌دانم! اما چیزی ندیدم! نه من بودم نه آینه بود، نه دیواری، احساس كردم ماجرا دارد به نَفْسْ می‌رسد، اصیل‌سازی ماهیت به افعال كه رسید دیگر نه فعلی بود نه انفعالی! و ناگهان ... .
... چشمانم را باز می‌كنم احساس كوفتگی تا استخوانم رفته است، نرمی تشك را تاكنون به این اندازه نفهمیده‌ام، دنیا زیبا شده است، دیوار زیباست، تخت زیباست، فرش وموكت زیبایند، رنگ و مدل و جنسشان با رنگ و مدل و جنس درب اتاق و دیوار و سقف و پنجره هم‌آهنگ است، پنجره زیباست، ولی گوشه‌ی انتهایی سمت چپش، قسمت پایین آن طرف‌اش رو به بیرون چند عدد گَرد دارند كشتی می‌گیرند انگار روی سر من پا می‌گذارند، صدای بالا و پایین رفتنشان و حركت كردنشان گوشم را كر می‌كند. بلند می‌شوم تا گردگیری بیاورم، یا جای من این‌جاست یا این‌ها ! راه می‌روم، عجب لذتی دارد راه رفتن! دوست دارم پرده‌ها را كنار بزنم همه مرا ببینند تا آنان هم به زندگی امیدوار شوند، دمپایی‌های روفرشی‌ام را را می‌پوشم. گل‌های آبی و قرمز روی‌شان برای گل‌های سبز گوشه‌ی فرش خود نمایی می‌كنند، نمی‌دانند من این‌جا هستم! به موكت كه رسیدم، دمپایی روی موكتی‌ام را می‌پوشم،‌ در راه آشپزخانه، چشمم به آینه‌ی تمام قد افتاد، جلوتر رفتم تا خودم را ببینم... به به! این‌كه زیباترین زن دنیاست، این‌كه بی مثال دختر عالم است، از همه‌ی این فرش‌ و موكت و تخت و تشك و بالش و پنجره و دیوار و ... زیباتر خودم‌ام! خود من! آینه لك كوچكی روی صورتم انداخته است، از حسودی‌اش است... باید ماهیتی دیگر پیدا كنم و این حرف‌های باارزش را به او بگویم، حیف طایری چون من نیست كه به خاك‌دان غم برود ؟!! باید شوهر كنم تا به او بفهمانم كسی چون مننیست. باید خوش‌بختش‌اش كنم، برایش آشپزی كنم و از غذایم بخورد. بعد از من تعریف می‌كند كه به به! و من به او می‌گویم كه چقدر خوش شانس است كه چون منی پیدا كرده است و او ظرف‌ها را بشورد، كثیف می‌شورد احتمالا و آن‌جاست كه ثابت می‌شود كه از هر انگشت من كه در عالم ماهیت دارد هزارگونه هنر ماهوی صادر می‌شود، اما قبل از همه‌ی این‌ها، قبل از آن‌كه شوهر كنم باید آن‌ دوتا گرد را كه باهم كشتی می‌گرفتند از گوشه‌ی انتهایی سمت چپ، قسمت پایین آن طرف پنجره كه رو به بیرون است پاك كنم و قبل از این‌كه پاك كنم باید بینشان اتحاد ایجاد كنم تا با رفتن یكی دیگری هم برود ...
...گرد گیر سر جایش نیست! یعنی جن آمده است؟ چه كسی گردگیر مرا جا به جا كرده است؟ بیشتر می گردم ... خوابم می‌گیرد... خواب نشانه‌ی خوبی است. خواب می‌بینم عالم مثل را،‌ افلاطون این طرف نشسته است و دارد با دسته‌ی گردگیر من مُثُلِ اشیا را جابه جا می‌كند، خوب كه دقت می‌كنم می‌بینم دارد یك نوع فوتبال دستی بازی می‌كند. كمی آن‌طرف‌تر استادش سقراط داشت با خودش دیالوگ می‌كرد. شكایتم را از افلاطون به او گفتم. كمی تامل كرد سپس دیالوگ! آن‌گاه گفت برو آن‌را سر جایش گذاشتم. انگار اصلا عالم كلیات رخت بربسته است در این خواب با تمامی این جزییات! افلاطون با مثلش رفیق شده است نه این‌كه افلاطون كلی شده است، بلكه مثلش جزیی شده اند...راه خروج كدام است تا بروم در آشپزخانه و گردگیرم را بردارم تابین آن دو اتحادی زیبا ایجاد كنم ؟!!...
گردگیرم به دیوار آویزان است روی همان میخ دیواری قرمز كه بین سرامیك دوم سوم چسبانده شده است، آن ‌را سریع برمی‌دارم، دمپایی روی سرامیكی را از پایم در می‌آورم و دمپایی روی موكتی می‌پوشم، به اتاق می‌رسم، دمپایی روی فرشی به پایم است، آن دو گرد هنوز به دور هم دور می‌خورند، پنجره را باز می‌كنم، گردگیرم رابیرون می‌ّرم و دستم را دراز می‌كنم، نوك گردگیر را به گوشه‌ی انتهایی سمت چپ آن‌طرف پنجره می‌رسانم، دست چپم را به پنجره می‌گیرم و با دست راست باید تلاش كنم تا بین دو گرد اتحادی زیبا بسازم ... تلاش می‌كنم! ... دست راستم را دراز تر می‌كنم!... یكی را گرفتم... آن‌یكی دارد از گردگیر بالا می‌آید... بالا می‌آید... بالا می‌آید... به دستم رسید، انگشت میانی را انتخاب كرده است، به انگشتر طلایم رسید، نگین فیروزه‌ای‌اش را نشانه‌كرده است، با دست چپم هرچه تلاش می‌كنم تا او را بترسانم، نمی‌توانم... و آخر توانستم!... نفس راحتی می‌كشم ولی نمی‌دانم آن گرد كجاست؟، گردگیرم كجاست؟ كدام‌یك دیگری را بلعیده است؟ اصلا خودم كجایم؟... نمای پنجره‌ی اتاقم از بیرون زیباست و كم كم كوچك‌تر می‌شود.. آن دو گرد روی گردگیرم دارند دست و پا می‌زنند و بازی می‌كنند، انگار به آرزویشان رسیده‌اند، و گردگیر من در هوا معلق است و با سرعت تمام دارد خودش را به من می‌رساند... و من؟!... دارم با سرعت هر چه تمام تر به زمین نزدیك می‌شوم... یعنی چه خواهد شد؟!...[طبقه‌ی 5].... من به این زیبایی و دست پخت خوب اگر به زمین بخورم فر موهایم به هم می‌خورد؟.... [طبقه 4] ... روی دست‌های ظریف و زیبایم خش خواهد افتاد؟... [طبقه‌ 3] ... عجب بادی است و چه احساس خوبی است معلق بودن در آسمان و زمین... [طبقه 2] ... راستی ای كاش كش موهایم را بسته بودم تا این‌قدر باز نشوند احساس خوبی دارم كه گردگیرم خودش را به من رساند ولی آن دو گرد دارند دوباره بالا می‌روند و خودشان را به گوشه‌ی انتهایی سمت چپ این طرف پنجره اتاق.... .

چهارشنبه 10/9/1389- اصفهان-ملك‌شهر.

دوشنبه 22/1/1390 - 2:52
ادبی هنری

دیشب سینما بودم، فیلم در سال 2010 خورشیدی پر شده بود، جمعی از فلاسفه و حكما پس از تعقل بسیار سر انجام توانستند به مركز عالم برسند و قوانین حاكم بر آن را مطابق میل خود تغییر دهند، اصل تناقض را كه تغییر دادند جنگی سهمگین میان وجود و عدم در گرفت. نام فیلم كنتردیكش* بود و از جمله فیلم‌های ترسناك! وقتی آن فیلسوف اصل تناقض را محكوم كرد. ناگهان فضای تعقّلی فیلم،‌ صورت نامفهومی پیدا كرد، حركت اشیا بسیار سریع و نامنظم شد و به اصطلاح، همه «در حال شدن» شدند، حركت جوهری بازی‌اش گرفته بود و خاموش و روشن می‌كرد خودش را ! ... ناگهان سیمرغ در بین تداخل وجود و عدم، خودش را به گوشه‌ی كمربند سفید وجود چسباند و از عدم آزاد شد،‌ممتنع الوجودها هر جا كه می‌رفتند آنجا رنگ عدم می‌گرفت، این قسمت بسیار مخاطب را متاثر می‌كرد و بخش ملودرام و درام فیلم بود چون در اواسط این كش‌مكش ممتنع الوجود دلش شكست و به جای اشك، از چشمش دریای جیوه سرازیر شد و روی كوه طلا ریخت، هیچ كس دوام نداشت،‌ هیچ چیز ثبوت نداشت،‌تنها همان فیلسوف بود كه از ثبوت خودش لذت نمی‌برد. حركت زمان از شكل طولی به حركت عرضی تغییر پیدا كرده بود.
البته پایان این فیلم خوش است، وقتی اصل تناقض از بین رفت، ارسطو حسود شد و انگشت مباركش را در چشم آن فیلسوف كرد كه تو چشم نداری نوآوری من در تبیین اصل تناقض را ببینی، با كورشدن چشم او انتباه عقلانی برایش حاصل شد كه چه عمل حرام فلسفی‌ را انجام داده است. او پشت دستش را داغ كرد تا دیگر انگشت در سوراخ اصل تناقض فرو نكند و هیچ‌گاه با حكومت او مبارزه نكند.

به نظرم این فیلم دارای چند اشكال بود:
1- اصلا دیالوگ نداشت.
2- پایانش قوی نبود و باید با عروسی، عقد و این‌ها تمام می‌شد.
3- كسی این وسط شهید نشد. مگر ممكن است در بین آن همه اغتشاش بین وجود و عدم كسی له یا منفجر یا ترور نشود ؟!

دوشنبه 8/9/1389 قم المقدسه

دوشنبه 22/1/1390 - 2:22
شهدا و دفاع مقدس
اولین شهید جنگ تحمیلی اسد آباد شهید «مرتضی دولتی» بود که روستای ما در دومین روز جنگ به انقلاب تقدیم کرده بود. ایشان جمعی تیپ ۸۴زرهی خرم آباد و راننده تانک بود. تانکش مورد اصابت خمپاره دشمن قرار گرفته و به همراه شش نفر از خدمه تانک مجروح شده بود. ابوالفضل خامسی همرزم او گفته بود وقتی تانک به آتش کشیده شد، مرتضی با وجودی که از ناحیه دست و پا زخمی بود، کمک کرد همرزمانش را از داخل تانک نجات دهد. ولی خودش توان عقب نشینی نداشت. تا مسافتی او را با خود آوردم و سپس درون گودالی جا گذاشتم و به عقب برگشتم تا برایش کمک ببرم؛ اما روز بعد تمام منطقه به دست عرقی ها افتاده بود. مرتضی دولتی در تاریخ ۱/۷/۱۳۵۹ در حالی که زخمی بود در مهران مفقودالاثر شد.

مادر این شهید بزرگوار نقل می کرد وقتی مرتضی به استخدام ارتش در آمد در عالم خواب دیدم پرنده ای داشتم که گم شده. هراسان به هرجا فکرم می رسید سر زدم اما پرنده ام را نیافتم. عاقبت به صحرایی بی آب و علف رسیدم. از رهگذری پرسیدم اینجا کجاست؟ گفت: اینجا نینواست. به هر طرف دویدم اما از پرنده خبری نبود که نبود.

پدر و مادر شهید دولتی تا وقتی زنده بودند، منتظر بازگشت جنازه ی مرتضی بودند. اما بعد از رحلت آنها در سال ۱۳۸۶ نتیجه قطعی تجسس ابلاغ شد. اثری از او به دست نیامد و سنگ مزاری به نامش در روستای وندر آباد نصب شد.

منبع: کتاب شنام؛ خاطرات کیانوش گلزار راغب


دوشنبه 23/12/1389 - 0:40
شهدا و دفاع مقدس

بار اولی که نوبت به پخش فیلم سینمایی برای دبیرستان دخترانه سمیه رسیده بود، دستور داد مقدمات کار را فراهم کنم. ناچار نزد مسئولان انجمن اسلامی دبیرستان که دو خواهر دانش آموز بودند رفته و با سوالات متعدد آنها رو به رو شدم. ولی از شدت شرم نمی توانستم سر بلند کنم و به آنها جواب بدهم. فقط توانستم بگویم ساعت سه بعد از ظهر برای نمایش فیلم خواهیم آمد. دبیرستان آن طرف میدان و دفتر واحد فرهنگی این طرف بود. با چند بار رفت و آمد، پروژکتور، آمپلی فایر، باندهای بزرگ و سایر وسایل را به دبیرستان رساندیم. تقریبا همه چیز مرتب بود که جمور به خواهران انجمن اعلام کرد، مسئولیت حفظ نظم سالن و انتقال دانش آموزان به عهده خود آن ها است و ما دخالتی در اینگونه امور نخواهیم کرد. دانش آموزان که در حیاط مدرسه به صف و مرتب و ساکت ایستاده بدند، آرام آرام به درون راهرو آمدند و پشت در سالن تجمع کردند. جمور به من گفت: بپر برو تو حیاط، اون چکش رو وردار بیار پرده نمایش رو محکم کنم!

 

به سرعت به داخل حیاط رفتم و چکش را برداشتم و خودم را آهسته از تونل وحشت دختران به وسطهای راهرو کشاندم. ناگهان مسیر بند آمد و راه بسته شد. نه راه پس بود و نه راه پیش. با حرکت مواج دختران به این سو و آن سو رانده می شدم . به کنج دیواری خزیدم. حال زاری پیدا کرده بودم. هرکس چیزی می گفت. پشت به آن ها کرده، از شدت شرم در حال مرگ بودم. چکش به دست می لرزیدم. گوشه ای کز کرده بودم، گوش هایم انگار روی شانه ام افتاده بودند! اگار هوا برای تنفس کم بود. عبور از این بحران، کلی طول کشید، بالاخره چکش را به زمین انداختم و از مهلکه گریختم و به ساختمان سپاه پناه بردم.... دقایقی بعد جمور وارد شد، پشت دوستانم پنهان شدم، فریاد می زد و خط و نشان می کشید و می گفت: چه طور توی اون شرایط منو تنها گذاشتی؟ می دونی تنهایی وسط اون همه دختر، چند مرتبه فاصله بین پروژکتور و پرده نمایش رو رفتم و اومدم؟ یه بلایی سرت بیارم کیف کنی!

روز بعد مرا به دفتر کارش احضار کرد و گفت: تو از امروز مسئول تبلیغات دبیرستان دخترونه هستی. هفته ای دو سه بار به اونجا سر می زنی. تامین نیازهای تبلیغی و فرهنگی اونجا از کتاب و پوستر گرفته تا مجله و تراکت و بروشور با توست. بعد قسم خورد و تاکید کرد اگه کوتاهی کنم زمینه ی اخراجم را از سپاه به دلیل بی عرضه گی فراهم می کند. چند روز بعد بسته ای کتاب و مجله به دبیرستان بردم. حاضر بودم به جهنم بروم اما پا به این محیط جذاب و خطر آفرین نگذارم!

صص۲۲-۲۳: گلزار راغب، کیانوش، شنام؛ خاطرات کیانوش گلزار راغب، حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، چاپ سوم، تهران: شرکت انتشارات سوره مهر،1389.

 

 

دوشنبه 23/12/1389 - 0:38
داستان و حکایت
پیرزنی بزک شده

با صورتی چروک و زبانی پر از زخم و انبوه طعن

به جوانکی که در خیابان دولت راه میرفت با صدای بلند گفت:

«چرا پیاده میری ؟ »

فقط به جرم آنکه بر سر آن پسر چند متر پارچه بسته شده بود . . .

و سری که درد نمی کند را دستار نباید بست.


مبادی تصوری:

شاید هدف پیرزن آموزش تجربیاتش به آن جوانک بود که ای جوان از من یاد بگیر! وقتی اراده کنم تمامی این خیابان دولت را ترافیکی شگرف پر می کند و همه ی کمری های تهران برایم ترمز دستی و پایی می کشند ، اما تو چی ؟ موی بلند ، روی سیاه ، ناخن دراز ، واه و واه و واه . . .

مبادی تصدیقی:

جوانک پس از لب خندی شیرین که بر لبانش جاری کرد

از زبانش "قالو سلاما" یی گفت

و در دلش برای آن پیرزن دعا کرد !!

 

منبع: http://sshatahiat.blogfa.com/post-102.aspx

دوشنبه 6/10/1389 - 14:48
سخنان ماندگار
وقتی تیر شیطان به هدف چشمت می خورد

دلت

می لرزد !

 

از رسول اکرم(ص):
النّظرة سهم مسموم من سهام ابلیس فمن ترکها خوفا من اللّه اعطاه اللّه ایمانا یجد حلاوته فی قلبه

دوشنبه 6/10/1389 - 14:20
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته