سه شنبه 23 تير 1405 - 26 محرم 1448 - 14 ژولاي 2026
تبیان، دستیار زندگی
در حال بار گزاری ....
مشکی
سفید
سبز
آبی
قرمز
نارنجی
بنفش
طلایی
همه
متن
فیلم
صدا
تصویر
دانلود
Persian
Persian
کوردی
العربیة
اردو
Türkçe
Русский
English
Français
مرور بخشها
دین
زندگی
جامعه
فرهنگ
صفحه اصلی تبیان
شبکه اجتماعی
مشاوره
آموزش
فیلم
صوت
تصاویر
حوزه
کتابخانه
دانلود
وبلاگ
فروشگاه اینترنتی
bikaran10
آخرین مطلب
تعداد مطالب : 2
تعداد نظرات : 1
زمان آخرین مطلب : 5918روز قبل
شهدا و دفاع مقدس
پلاک عراقی
پلاک عراقی
فرمانده آمده بود کربلا ،دیگر از جنگ خبری نبود .آمده بود که زیارت کند ،اما ظاهراً اینجا هم نمی شد از تبعاتش فرار کرد. ابوریاض ،از فرماندهان سابق ارتش عراق ،در خواست ملاقات کرده بود ،فرمانده اول نپذیرفت ،اما اصرار ابوریاض را که دید ، تسلیم شد .
*گفت : «آمده ام خاطره های مهمی که سالها در سینه مانده برایتان بگویم.»
- «فقط برای گفتن یک خاطره این همه اصرار داشتند؟»
-«نه! فقط یک خاطره نیست ،رازی است که سالها همراه من بوده . رازی که یاد آوری اش منقلبم
می کند.»
*در جبهه جنوب در حال درگیری با شما بودیم که گفتند فرماندهی لشگر، تو را می خواهند.
رفتم . آنچه که انتظارش را نداشتم، شنیدم . خبر مرگ پسرم را و حالا باید می رفتم و جنازه را تحویل می گرفتم. به سردخانه که رسیدم ،کارت و پلاکش را تحویلم دادند . خودش بود اما کفن را که از روی صورتش کنار زدم ،با خوشحالی فریاد کشیدم : این پسر من نیست . پسر من کشته نشده ! ولی افسر مسئول سردخانه با ناراحتی مرا مجبور به تحویل گرفتن جنازه کرد. اول می خواستم جنازه را تا بغداد بیاورم ،اما به کربلا که رسیدم ،تصمیمم عوض شد. همان
جا جنازه ی جوان نورانی را دفن کردم .
* جنگ که تمام شد ، پسرم همراه دیگر اسیران عراقی آزاد شد. او را به خانه آوردم ، اولین سؤالم راجع به ماجرای کارت وپلاکش بود . او گفت :«جوان بسیجی خوش سیمایی مرا اسیر کرد وبا اصرار از من خواست که کارت وپلاکم را به او بدهم . حتی پول آن را هم به من داد . اصرار
می کرد
که حتماً باید راضی باشم .من هم گفتم :در صورتی رضایت می دهم که دلیلش را به من بگویی؟
*حالا او به خواسته اش رسیده بود . کنار مولایش امام حسین
علیه السلام
دفن شده بود .پلاک جوان عراقی ،وسیله ای بود تا او را به مولایش برساند
و
پلاک فقط یک بهانه بود!
شنبه 11/2/1389 - 12:25
[
نظر به این مطلب
] - [
نظرات این مطلب : 0
]
شهدا و دفاع مقدس
شهدا و نماز
شهیدبابایی در امریکا:
شهیدبابایی در سال 1349برای گذراندن دوره خلبانی به امریکا رفت.طبق مقررات دانشکده می بایست به مدت دو ماه با یکی از دانشجویان امریکایی هم اتاق می شد.امریکایی ها
در ظاهر ،هدف از این برنامه را
پیشرفت دانشجویان
در روند
فراگیری
زبان انگلیسی عنوان میکردند0اماواقعیت چیز دیگری بود، چون عباس در همان شرایط تمام واجبات دینی خود را انجام میداد و از بی بندوباری موجود در جامعه آمریکا پرهیز میکرد0
ماجرای فارغ التحصیلی از دانشکده خلبانی ایلات متحده آمریکا از زبان خود شهید:
دوره خلبانی ما در آمریکا تمام شده بود، اما به خاطر
گزارشاتی که در پرونده خدمتی ام
درج شده بود ، تکلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی دادند0تا اینکه روزی به دفتر مسوول دانشکده که یک ژنرال آمریکایی بود احضار شدم0به اتاقش رفتم واحترام گذاشتم0او از من خواست که ببشینم0پرونده من در جلو او ،روی میز بود0ژنرال آخرین فردی بودکه میبایستی نسبت به قبول یا رد شدنم اظهار نظر می کرد0
او پرسشهایی کرد که من پاسخش را دادم0از سوالهای ژنرال برمی آمد که نظر خوشی نسبت به من ندارد0این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت0زیرا احساس میکردم که دوسال دوری از خانواده
و شوق برنامه هایی که برای زندگی آینده ام در دل داشتم ،همه در یک لحظه در حال نابودی است وباید دست خالی وبدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم0در همین فکر بودم که در اتاق به صدا در آمد وشخصی اجازه خواست که داخل شود0او ضمن احترام از ژنرال خواست برای انجام کار مهمی به خارج از اتاق برود0با رفتن ژنرال ،من برای لحظاتی در اتاق تنها ماندم،....
به ساعتم نگاه کردم،وقت نماز ظهر بود0با خود گفتم کاش در اینجا نبودم ومی توانستم نماز را اول وقت بخوانم0انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد0با خود گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست،همین جا نماز را میخوانم0انشاءالله تا نمازم تمام شود نخواهد آمد0به گوشه ای از اتاق رفتم
و روزنامه ای را که همراه داشتم به زمین انداختم ومشغول نماز شدم0در حال خواندن نماز بودم . که متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است0مردد بودم که چه کنم؟نماز را ادامه بدهم یا بشکنم؟بالاخره تصمیم گرفتم نماز را ادامه بدهم0هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد0سرانجام نماز را تمام کرده ودر حالی که بر روی صندلی مینشستم از ژنرال عذرخواهی کردم0ژنرال پس از چند لحظه سکوت نگاه معناداری به من کرد وگفت:چه می کردی؟
گفتم :عبادت می کردم0
گفت:بیشتر توضیح بده،گفتم:در دین ما دستور بر این است که در ساعتهایی معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم ودر این ساعت زمان آن فرا رسیده بود،من هم از نبودن شما در اتاق استفاده کردم و این واجب دینی را انجام دادم0
ژنرال با توضیحات من سری تکان داد و گفت:
همه این مطالبی که در پرونده تو آمده مثل اینکه راجع به همین کارهاست، اینطور نیست؟
پاسخ دادم:آری ،همینطور است.
او لبخندی زد.از نوع نگاهش پیدا بودکه از صداقت و پایبندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد و جامعه آمریکا خوشش آمده است.با چهره ای بشاش خودنویس را از جیبش بیرون آوردوپرونده ام را امضا کرد.سپس با حالتی احترام آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز کرد و گفت: به شما تبریک می گویم.شما قبول شدید.برای شما آرزوی موفقیت دارم.من هم متقابلا از او تشکر کردم.احترام گذاشتم واز اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی که رسیدم،به پاس این نعمت بزرگی که خداوند به من عطا کرده بود،دو رکعت نماز شکر خواندم.
چهارشنبه 8/2/1389 - 3:47
[
نظر به این مطلب
] - [
نظرات این مطلب : 1
]
1
گزارش محتوا
محتوای مخالف با موازین شرعی
محتوای مخالف با مصالح نظام جمهوری اسلامی
محتوای نقض کننده حریم شخصی من
محتوای مخالف با موازین اخلاقی
مورد توجه ترین های هفته اخیر
لینک ها
جستجو در مطالب روزانه
ثبت مطلب جدید
مطالب روزانه اعضا
فعالان مطالب روزانه
مطالب من
نظرات مطالب من
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته