• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 22
تعداد نظرات : 8
زمان آخرین مطلب : 5828روز قبل
طنز و سرگرمی
 
چگونه یک زن رو خوشحال کنیم ؟!


برای خوشحال کردن یک زن...
یک مرد فقط نیاز دارد که این موارد باشد :

1. یک دوست

2. یک همدم

3. یک عاشق

4. یک برادر

5. یک پدر

6. یک استاد

7. یک سرآشپز

8. یک الکتریسین

9. یک نجار

10. یک لوله کش

11. یک مکانیک

13. یک متخصص چیدمان داخلی منزل

15.. یک متخصص مد

16. یک روانشناس

17. یک دافع آفات

18. یک روانپزشک

19. یک شفا دهنده

20. یک شنونده خوب

21.. یک سازمان دهنده

22. یک پدر خوب

23. خیلی تمیز

24. دلسوز

25. ورزشکار

26. گرم

27. مواظب

28. شجاع

29. باهوش

30. بانمک

31. خلاق

32. مهربان

33. قوی

34. فهمیده

35. بردبار

36. محتاط

37. بلند همت

38. با استعداد

39. پر جرأت

40. مصمم

41. صادق

42. قابل اعتماد

43. پر حرارت

بدون فراموش کردن :

44. تعریف کردن مرتب از او

45. عشق ورزیدن به خرید

46. درستکار بودن

47. بسیار پولدار بودن

48. تنش ایجاد نکردن برای او

49. نگاه نکردن به بقیه دختران

و در همان حال، شما باید :

50. توجه زیادی به او بکنید، و انتظار کمتری برای خود داشته باشید

51. زمان زیادی به او بدهید، مخصوصاً زمان برای خودش

52. اجازه رفتن به مکانهای زیادی را به او بدهید، هیچگاه نگران نباشید او کجا می رود.

بسیار مهم است :

53. هیچگاه فراموش نکنید :

* سالروز تولد
* سالروز ازدواج
* قرارهایی که او می گذارد



چگونه یک مرد را خوشحال کنیم :


1. تنهاش بذارید!!!!
 
جمعه 25/4/1389 - 18:49
خواستگاری و نامزدی

 
Praying hands by Albrecht Durer
 

 
در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می كردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند كه پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد. یك شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای كار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می كرد تا در آكادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری كه تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می كرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد. آن ها در صبح روز یك شنبه در یك كلیسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناك جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی كار كرد تا برادرش را كه در آكادمی تحصیل می كرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت كند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود. وقتی هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال یك ضیافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یك نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی كه او را حمایت مالی كرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف كرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت میكنم . تمام سرها به انتهای میز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی كه اشك هایش را پاك می كرد به انتهای میز و به چهره هایی كه دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شكسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می كنم، به طوری كه حتی نمی توانم یك لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو كار كنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...
بیش از 450 سال از آن قضیه می گذرد. هم اكنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاری ها وآبرنگ ها و كنده كاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری میشود. یك روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را كه به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر كشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری كرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" نامیدند.
 
این داستان واقعی است و به اواخر قرن 15 بر می گردد  
شنبه 19/4/1389 - 11:28
خواستگاری و نامزدی

زندگی ما آدم‌‌ها، از آجرهایی ساخته می‌شود که اسمش را زمان می‌گذاریم. اگر بتوانیم این آجرها را مرتب روی همدیگر بگذاریم و از آنها یک ساختمان باشکوه بسازیم، زندگیمان از این رو به آن رو خواهد شد. شاید برای شما هم پیش آمده باشد که حوصله‌تان از هدر دادن وقتی که دارید، سر رفته باشد. به قول متخصصان موفقیت، درست عمل کردن به برنامه‌هایی که طراحی می‌کنیم، باعث اعتیاد به پیشرفت در ما می‌شود. اصلا باعث می‌شود حالمان خوب و خوب‌تر شود و این ماجرا، همین‌طور ادامه داشته باشد.

صبح‌ها یکی، دو ساعت زودتر از خواب بیدار شوید.

قدیمی‌ها یک چیزی می‌دانستند که می‌گفتند سحرخیز باش تا کامرا باشی. وقتی آدم سحرخیز می‌شود، زندگی‌اش برکت پیدا می‌کند و کارهای بیشتری را می‌تواند انجام بدهد. لابد خودتان این ماجرا را بارها امتحان کرده‌اید: روزی که می‌خواستید با دوستانتان به کوه بروید و در تاریک، روشن هوا بیدار شده‌اید و راه افتاده‌اید، اصلا حالتان خیلی بهتر از وقتی بوده که 9، 10 صبح بیدار شده‌اید.

تماشای تلویزیون را کمتر و کمتر کنید.

چه خبر است همه‌اش پای تلویزیون نشسته‌اید؟ تلویزیون آدم را جادو می‌کند و یکی از سارقان بالقوه و در بیشتر مواقع بالفعل وقت ماست. با این تماشا کردن‌ها، چه چیزی به ما اضافه می‌شود؟ سوادمان بیشتر می‌شود، پول بیشتری درمی‌آوریم، مطالعه بیشتری می‌کنیم یا...؟ البته تماشای بعضی از برنامه‌های تلویزیون می‌تواند باعث پیشرفت ما شود، اما بهتر است این برنامه‌ها را از قبل انتخاب کنیم و همین‌جوری برای وقت‌گذرانی پای گیرنده‌هایمان ننشینیم.

هنر نه گفتن داشته باشید.

برنامه‌ای ریخته‌اید، می‌خواهید اجرا کنید، دوستان و همکاران می‌آیند و از شما درخواست‌های مختلف دارند. قبول می‌کنید یا نه؟ اگر آدم محکمی نباشید، قبول می‌کنید و خودتان را به دردسر می‌اندازید. اما اگر به برنامه‌تان ایمان داشته باشید و آدم محکمی هم باشید،‌ خیلی محترمانه و مودبانه و دلجویانه، یک "نه" زیبا تحویل طرفتان می‌دهید و خودتان را خلاص می‌کنید.

فقط به زمان حال عشق بورزید.

گذشته و آینده ارزشمند است، اما هیچ وقت ارزشش به پای زمان حال نمی‌رسد. اگر یک پایتان را روی آینده بگذارید و یک پایتان را روی گذشته، دیگر پایی برای گذاشتن روی زمان حال نخواهید داشت و با کله به زمین خواهید خورد. عزیزترین دارایی شما، همین زمان حال است که با آن، می‌توانید عشق بیافرینید، دوستی ایجاد کنید، ثروت خلق کنید و خودتان را رشد بدهید. به گذشته و آینده هم، در حد و اندازه خودش توجه کنید؛ نه بیشتر و نه کمتر.

زمان‌های مرده را دریابید.

در شهرهای بزرگ مخصوصا تهران، ترافیک بیداد می‌کند و زمان‌های زیادی، صرف رفت و آمد می‌شود. از این زمان‌ها استفاده کنید. مطالعه کنید. یا به چیزهایی که دوست دارید و بعدا می‌خواهید به آنها فکر کنید، بیندیشید. حالا که وقت دارید و توی ترافیک هستید، به اینها فکر کنید؛ نه وقتی توی خانه یا اداره هستید و باید وقتتان را به خانواده یا کار اختصاص بدهید. به زندگی و وقت خودتان برکت بدهید. برکت دادن، از همین چیزهای کوچك شروع می‌شود. وقتی که انجامشان دادید، می‌فهمید که برکت، برکت می‌آفریند و دیگر، زمانی برای از دست دادن ندارید. بالاترین برکت هم، در سحرخیزی است که اصلا تا آخر روز، شما را شارژ می‌کند. پاینده باشید.

 
چهارشنبه 26/3/1389 - 17:50
طنز و سرگرمی
یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى
مى‌کرد نگاه مى‌کرد
ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد
از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از
موهایم سفید مى‌شود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ
سفید شده
************************************
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم
هم داشت همه
بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند
معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به
این عکس نگاه کنید و
بگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله
یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.
***********************************************
معلم داشت جریان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى این که موضوع
براى بچه‌ها روشن‌تر
شود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مى‌دانید خون در سرم
جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود
بچه‌ها گفتند: بله 
معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهایم جمع نمى‌شود؟ 
یکى از بچه‌ها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست
***********************************************
بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود
که روى آن نوشته
بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست
در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر
چند تا مى‌خواهید
بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست
چهارشنبه 26/3/1389 - 17:33
دانستنی های علمی

 

در زمان های قدیم هنگامیکه هندو ها با کشور های عربی مراوده تجاری داشتند برای نوشیدن چای به همراه خود پیاله هایی را به این کشور ها خصوصا عراق و شام قدیم آوردند که در آن کشور ها به بیاله معروف شد.پس از آن اروپاییانی که برای تجارت به کشورهای عربی سفر میکردند چون در کشورشان از فنجان برای نوشیدن چای یا قهوه استفاده میکردند هنگام بازگشت به کشورشان این پیاله ها را به عنوان یادگاری میبردند و آن را East Tea Can مینامیدند یعنی یک ظرف چای شرقی به تدریج این کلمه به کشور های شرقی بازگشت و در آنجا متداول شد.
شنبه 22/3/1389 - 0:51
خواستگاری و نامزدی

چنانچه لامپ کم مصرف منزلتان شکست  چون حاوی ی مواد جیوه ایست  با احتیاط تمام خرده ریزه ها را با جاروی معمولی وخاک انداز دریک کیسه ی پلاستیکی بریزید وسرکیسه را محکم ببندیداز گذاشتن کیسه در سطل آشغال منزل خود داری کنیداز استفاده ازجاروی برقی بپرهیزید زیرا باعث پخش مواد جیوه ای در سایر اطاقها خواهد شد. بلافاصله بعد از شکستن لامپ همه را برای حد اقل 15 دقیقه به خارج ازمنزل هدایت کنید واز تنفس دراین محل دردقایق اولیه بپرهیزیدهنگام جمع کردن خرده ها از دستکش لاستیکی استفاده کنیدتنفس این مواد یا تماس با خرده شیشه ها باعث بروز میگرن, عدم تعادل بدن, ایجاد اشکالاتی درجهت یابی و انواع دیگر اشکالات جسمی منجمله ضایعات پوستی خواهد شد.

شنبه 22/3/1389 - 0:48
دعا و زیارت

یک پژوهشگر هلندی غیرمسلمان چندی پیش تحقیقی در دانشگاه آمستردام انجام داده و به این نتیجه رسیده بود که ذکر کلمه جلاله «الله» و تکرار آن و نیز صدای این لفظ، موجب آرامش روحی می‌شود و استرس و نگرانی را از بدن انسان دور می‌کند.

این پژوهشگر غیرمسلمان هلند طی گفتگویی در این باره گفت: پس از انجام تحقیقاتی سه ساله که بر روی تعداد زیادی مسلمان که قرآن می‌خوانند و یا کلمه "الله" را می شنوند، به این نتیجه رسیدم که ذکر کلمه جلاله «الله» و تکرار آن و حتی شنیدن آن، موجب آرامش روحی می‌شود و استرس و نگرانی را از بدن انسان دور می‌کند و نیز به تنفس انسان نظم و ترتیب می‌دهد.

وی در ادامه افزود: بسیاری از این مسلمان که روی آنان تحقیق می‌کردم از بیماری‌های مختلف روحی و روانی رنج می‌بردند. من حتی در تحقیقاتم از افراد غیرمسلمان نیز استفاده کرده و آنان را مجبور به خواندن قرآن و گفتن ذکر «الله» کردم و نتیجه باز هم همان بود. خودم نیز از این نتیجه به شدت غافلگیر شدم، زیرا تأثیر آن بر روی افراد افسرده، ناامید و نگران، تأثیری چشمگیر و عجیب بود.

این پژوهشگر هلندی همچنین گفت: از نظر پزشکی برایم ثابت شد که حرف الف که کلمه «الله» با آن شروع می‌شود، از بخش بالایی سینه انسان خارج شده و باعث تنظیم تنفس می‌شود، به ویژه اگر تکرار شود و این تنظیم تنفس به انسان آرامش روحی می‌دهد. حرف لام که حرف دوم «الله» است نیز باعث برخورد سطح زبان با سطح فوقانی دهان می‌شود. تکرار شدن این حرکت که در کلمه «الله» تشدید دارد نیز در تنظیم و ترتیب تنفس تأثیرگذار است. اما حرف هاء حرکتی به ریه می‌دهد و بر دستگاه تنفسی و در نتیجه قلب تأثیر بسیار خوبی دارد و موجب تنظیم ضربان قلب می‌شود.

به راستی که قرآن کریم در آیه‌ای کریمه می‌فرماید: «الذین آمنوا وتطمئن قلوبهم بذكر الله ألا بذكر الله تطمئن القلوب».

شنبه 22/3/1389 - 0:46
طنز و سرگرمی
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد
زیرا با وجودى پستاندار 
عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد
دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ 
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این
از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟ 
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.

شنبه 15/3/1389 - 0:47
خواستگاری و نامزدی
عزت نفس، عبارت از قضاوتی است كه ما در مورد خود می كنیم، برای اینكه قضاوت درستی در مورد خود داشته باشیم، دقت به این

نكات ضروری است :1- نسبت به خود ( افكار ، احساسات و اعمال خود ) آگاه باشیم .

2-
با خود رفتار خصمانه نداشته باشیم .

3-
واقعیتهای وجود خود را چه دوست داشته باشیم چه دوست نداشته باشیم ببینیم و بپذیریم كه

اینگونه ایم. در اینصورت می توانیم عزت نفس ، ارزشی که برای خودمان قائل هستیم، را مطابق با

گوهر انسانی خود افزایش داده و در ارتباط خود بادیگران، راضی و موفق باشیم.یكی از موانع عزت نفس انكار خود است ، به این معنا كه خودمان را نادیده بگیریم . آیا قبول درارید كه بعضی از ما ، در بسیاری از

لحظات شبانه روز ، مشغول انكار و نادیده گرفتن خودمان هستیم ؟بیائید كمی به افكار ، احساسات و رفتارمان در این اواخر توجه

كنیم و ببینیم به چه میزان با خودمان منصفانه رفتار كردیم . چقدر از واقعیتهای وجودمان را پذیرفتیم و چقدر را انكار كرده و فكر

كردیم كه بهتر این است به به آنها اعتنایی هم نكنیم . وقتی از موضوعی متاثر و غمگین شدید با خود چه گفتید ؟ آیا قبل از غصه

وردن و یا خود و دیگران را متهم یا نصیحت كردن ، یك لحظه با خود گفتید : بله ، این موضوع مرا ناراحت و غمگین كرده ؟ هنگامی كه

از موضوعی شاد شدید آیا در اوج شادی توانستید یك لحظه خود را نگاه كرده ، دریابید كه وجودتان به فلان علت غرق شادی شده ؟

وقتی از عمل خود شرمنده شدید آیا خود را نگاه كرده و با خود مرور كردید كه : از این عمل خودم شرمنده هستم ؟ هنگاهی كه از

زندگی خسته شده و به دنبال یك زندگی و كار لذت بخش ، مثل یك كلاف سر در گم به این در و آن در می زنید ، و یا وقتی به طور

تعجب آوری بدون دلیل موجه به افراد بیرون از خانواده توجه افراطی می كنید و یا زمانی كه دائم ناراحت و شاكی هستید كه

همسرم ، همكارم و ... مرا آزار می دهند ، آیا هیچوقت شده كه با خودتان خلوت كرده و بپرسید :

من از چه چیزی ناراحتم ؟ از چه چیزی ناراضی ام ؟چه نگرانی و نارضایتی در وجود من نسبت به خانواده ام یا كارم و ... هست كه

اینطور بی قرار و ناخرسند شده ام ؟ هنگامی كه هوشیاری و ذكاوت در كاری به خرج دادید آیا با خود گفتید : آفرین ، من در آن مورد

هوشیار بودم ؟ ما غالباً به خود بی توجه هستیم . حتی گاهی خود را انكار می كنیم . غالب اوقات ، افكار ، احساسات ، نقاط ضعف ، نقاط قوت ،

اعمال خوب و اعمال بد خود را به را حتی نادیده می گیریم .منظور این نیست كه خودخواه و از خود راضی باشیم ، بلكه نكته این

است كه خودمان را ببینیم و نسبت به خود آگاه باشیم . ضمناً وقتی سعی می كنیم كه نسبت به خود آگاه باشیم ، ناگزیریم به

دیگران هم توجه كرده و نسبت به آنان هم آگاه گردیم . بدون شك ما همه جسم خود را دوست داریم ، به طوری كه اگر تشنه یا

گرسنه شدیم آب و غذا می خوریم ، بیمار شدیم خود را معالجه می كنیم ، سعی می كنیم راحتی جسم خود را فراهم نمائیم ، اما

چرا در بعضی حوزه ها ، مثل عواطف ، افكار و عملكردها نسبت به خود بی تفاوت هستیم ؟ حتی خود را نادیده میگیریم ؟ چه نفعی

در این كار عاید ما می شود ؟ هنگام عصبانیت به موضوع و یا شخصی كه ما را عصبانی كرده توجه می كنیم ، اما به وجود خودمان

آگاهی نداریم . به هنگام شادی هم همینطور عمل می كنیم . زمانی كه خود را آگاهانه نگاه می كنیم ، به آنچه موجب شادی و یا

ناراحتی ما شده واقف می شویم . در این صورت می توانیم رفتار مناسب تری داشته باشیم . به هنگام توانائی از پذیرفتن توانائی و

به هنگام ضعف از قبول ضعف خود طفره می رویم . آیا این آسانترین ، بی دردسرترین ( نه مفیدترین ) عكس العملی است كه

می توانیم داشته باشیم ؟ این نوع برخورد چه سودی به حال ما دارد ؟به این مثالها توجه كنید : اگر كاری كه انجام می دهیم ، برای ما یكنواخت و یا آزار دهنده شود و انگیزه خود را از دست بدهیم ، احساس كسالت خواهیم

كرد . اگر به جای اینكه به این موضوع توجه كنیم و از احساسخود آگاه گردیم ، منكر آن شویم و به آن بی اعتنا باشیم ، نه تنها در كار

خود تغییر مناسبی نخواهیم داد ، بلكه برای اجتناب از این كسالت ، ممكن است به راه حل های غیر مناسب ، متوسل شویم . مثلاً
از خانواده ، همسر و فرزند خود ایراد گرفته ، از آنها ناراضی شویم . حتی ممكن است به روابط بیرون از خانواده جذب شده و بدون

آنكه خود بفهمیم ، در پی راه حلهای نامعقول برویم .وقتی با همسرمان مساله داریم اگر آن را انكار كرده و به حیات خلوت ذهنمان پرتاب كنیم ، روابط سرد ، تیره و تیره تر می شود و

نه تنها مسئله حل نمی شود بلكه ، بر مشكلات افزوده و چه بسا به جدایی منجر شود . پدر یا مادری را در نظر بیاورید كه همیشه با فرزندش به عصبانیت برخورد می كند و فرزند از او به شدت می ترسد . همه ما ، چنین

پدر و مادرهایی را دیده ایم . پدر یا مادر نمی پذیرد كه خودش عصبانی است و به علت این عصبانیت رفتار نا مناسبی دارد . او

عصبانیت و بد رفتاری با فرزند خود

را انكار می كند و حتی حاضر نمی شود به صحبتهای فرزندش گوش كند . چنین شخصی هیچگاه

نخواهد توانست خود را تغییر داده و رابطه اش را با فرزندش بهبود بخشد .دختری كه با استعداد و توانمند است خود را به ناتوانی و نادانی می زند . از استعدادهایش فرار می كند چرا ؟ زیرا وقتی تحسین
اطرافیان را بر می انگیزد مورد حسادت و آزار دیگران قرار می گیرد و از این آزار رنج می برد . در نتیجه استعداد و توان خود را انكار

می كند .موارد فراوانی را می توانیم پیدا كنیم كه به خود بی توجهی می كنیم زیرا این آسانترین كار است ، اما مفیدترین كار نیست . گاهی از

احساس و یا رفتار خو ناراحتیم ! آنقدر ناراحت كه نمی توانیم بپذیریم اینگونه رفتار می كنیم یا اینگونه احساس می كنیم . در اینجا

بهترین كاری كه می توانیم انجام دهیم این است كه مقاومت خود را بپذیریم . یعنی قبول كنیم كه در مقابل پذیرش این احساس ، این

رفتار ، این فكر مقاومت داریم . قبول كنیم كه نمی خواهیم آنرا ببینیم و بپذیریم . اگر از این نقطه شروع كنیم مفید واقع می شود . اگر

نسبت به مقاومت خود هشیار باشیم مقاومتها مثل یخی خواهد بود كه در برابر حرارت ذوب می شود .تمرین : حال به تمرین "كامل كردن جملات" بپردازیم. این تمرین آسان و مفید است . فقط یك قلم و كاغذ بردارید . برای هر تمرین یك صفحه

اختصاص دهید . هر كدام از جملات داده شده را در بالای یك صفحه بنویسید . در اینجا چند نمونه جمله آورده شده است :1- گاهی وقتی به عقب بر می گردم به سختی باور می كنم كه من یك وقتی .... ( مثلاً حسود یا نا امید ) بودم .2- برای من آسان نیست كه بپذیرم كه .... ( مثلاً بدبین ) هستم .3- وقتی .... ( مثلاً ، كاری را خراب ) كنم برایم آسان نیست كه خود را بپذیرم . شما با هر یك از

جملات ناقصی كه به عنوان مثال آورده شده 10-8 جمله كامل با سرعت بنویسید . هیچ نگران درست بودن جملات یا مغایر بودن آنها

با یكدیگر نباشید . این یك تمرین و تجربه بسیار مفید است . سه جمله در اینجا آورده شده بقیه جملات را در قسمت خودآزمایی
می یابید . توجه داشته باشید كه اگر فقط این كلمات را بخوانید و تمرینات را به شرح فوق انجام ندهید خود را از كشفیات مهمی

محروم می كنید بعد از انجام تمرینات برای شما مشخص می گردد كه چرا پذیرش خویش ، برای تغییرات مثبت ضروری است .- اگر من از قبول این واقعیت كه غالباً ناآگاهانه زندگی می كنم سرباز زنم چگونه می توانم بیاموزم كه آگاهانه تر زندگی كنم ؟- اگر از پذیرش این واقعیت كه غالباً غیر مسئولانه زندگی می كنم سرباز زنم چگونه می توانم زندگی مسئولانه را بیاموزم ؟اگر ندانم كه عمل به جا و مفیدی را انجام داده ام چگونه می توانم آنرادر موقع خود و با اعتماد انجام دهم ؟اگر به نقطه قوت خود آگاه نباشم چگونه می توانم خود را درست ارزیابی كرده و حتی شكرگزار باشم ؟اگر از دیدن این واقعیت كه معمولاً به طور منفعل زندگی می كنم بگریزم چگونه یاد خواهم گرفت جرات كرده و نظر خودم را ابراز كنم ؟ من نمی توانم بر ترس یا هر مشكل دیگری كه منكرش هستم غلبه كنم . من اگر وجود یك مشكل در رابطه جنسی را نپذیرم نمی توانم آنرا اصلاح كنم . من نمی توانم دردم را معالجه كنم اگر از قبول دردی كه دارم امتناع ورزم . من نقطه ضعفهایی را كه اصرار

می كنم ندارم ، نمی توانم اصلاح كنم . اگر قبول نكنم كه عمل اشتباهی را انجام داده ام چگونه می توانم آنرا اصلاح كنم و یا خود را

به خاطر آن ببخشم . برای پذیرفتن خود ، باید این واقعیت را بپذیرم كه آن طوری كه فكر می كنیم ، احساس می كنیم و عمل

می كنیم . همه ، تظاهراتی از وجود خود ما و متعلق به ما هستند . پذیرفتن به آن معنا نیست كه آن موارد ، نهایت بودن ما و غیر

قابل تغییر هستند . اما اگر ما آنها را انكار و طرد كرده ، در یك قفس محبوس نماییم ، بدون شك از تغییرشان جلوگیری كرده ایم . تمرین و خود آزمایی:- یكی از احساساتم كه نمی توانم بپذیرم...است.- یكی از كارهایی كه نمی توانم بپذیرم...است.- یكی از افكاری كه سعی دارم از مغزم برانم...است.- یكی از چیزهایی كه سخت است برای بدنم بپذیرم...است. - اگر بدنم را بیشتر...بودم،...بیشتری داشتم  
شنبه 15/3/1389 - 0:32
خواستگاری و نامزدی
حکایت می‌کنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت: "این سبد گردو را هدیه می‌دهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه می‌رسد." مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم درصف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردوبرمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می‌کرد با خود گفت: "نوبت من که رسید دو تا گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم. در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمی‌رسد." او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابه‌لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بردوش خود گذاشت و گفت: "من از همان اول گردو نمی‌خواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد." این راگفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.
خیلی‌ها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شده‌اند. خیلی‌ها قدر خانواده و همسر و فرزند خود رانمی‌دانند و دایم با آنها کلنجار می‌روند و از این نکته طلایی غافلند که این سبدی که این افراد را گرد هم و به اسم خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز لجاجت‌ها و جدل‌های افراد خانواده دارد. خیلی‌ها وقتی در شرکت یا موسسه‌ای کار  می‌کنند سعی دارند تک‌خوری کنند و در حق بقیه نفرات مجموعه ظلم روا دارند و فقط سهم بیشتری به دست آورند. آنها از این نکته ظریف غافلند که تیمی که در قالب شرکت، آنها را گرد هم جمع کرده مانند سبدی است که گردوها را در خود نگه می‌دارد و حفظ این سبد و تیم به مراتب بیشتر از چند گردوی اضافه است.
بسیاری اوقات در زندگی گردوها آنقدر انسان را به خود سرگرم می‌کنند که فرد اصلا متوجه نمی‌شود به خاطر لجاجت و یا یکدندگی و کله‌شقی و تعصب و خودخواهی فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد نگهدارنده گردوهاست و وقتی سبداز هم می‌پاشد و گردوها روی زمین ولو می‌شوند و هر کدام به سویی می‌روند، تازه می‌فهمند که نقش سبد در این میان چقدر تعیین‌کننده بوده استشاگردانی که کلاس درس را به بهانه‌های مختلف تعطیل می‌کنند و اجازه تشکیل مرتب و منظم کلاس را نمی‌دهند از این نکته کلیدی غافلند که بدون کلاس درس و بدون برگزاری امتحانات دیگر مدرسه و دانش آموختن بی‌معنا می‌شود و سبدکه از دست رفت هر شاگرد گردویی است که زیر سنگی می‌غلتد و از بین می‌رود. بیایید در هر جمعی که هستیم سبد وتور نگهدارنده اصلی را ببینیم و آن را قدر نهیم و نگذاریم تار و پود سبد ضعیف شود. چرا که وقتی این تور نگهدارنده از هم بپاشد دیگر هیچ چیزی در جای خود بند نخواهد شد و به هیچ‌کس سهم شایسته و درخورش نخواهد رسید. دیگرفرصت‌ها برابر در اختیار کسی قرار نخواهد گرفت و آرامش و قراری که در یک چهارچوب محکم و استوار قابل حصول است به دست نخواهد آمد. بسیاری از شکارچیان باهوش به دنبال سبد هستند و نه گردوهای داخل آن. بنابراین حواسمان جمع باشد که بی‌جهت سرگرم گردوبازی نشویم و اصل‌کاری را از دست ندهیم
حتما داستان آن نگهبانی را شنیده‌اید که می‌دید هر هفته یک پیرزن یک قایق موتوری پر از خاک و شن را از این سمت ساحل به آن سمت ساحل می‌برد و نگهبان هر چه داخل قایق را وارسی می‌کرد چیزی جز خاک و شن بی‌ارزش پیدانمی‌کرد. چند سال بعد وقتی نگهبان بازنشست شد، به آن سوی ساحل رفت و سراغ پیرزن را گرفت و از او پرسید: "تواکنون زن بسیار ثروتمندی هستی و من در تعجبم که چگونه با جابه‌جا کردن خاک و شن بی‌ارزش موفق شدی این همه ثروت برای خود جمع کنی. لطفا به من بگو راز تجارت تو در چیست؟" و پیرزن با حیرت به نگهبان گفت: "من خاک و شن جابه‌جا نمی‌کردم! من موتور قایق خرید و فروش می‌کردم. در قایقم شن و خاک می‌ریختم تا کیفیت و کارآیی موتور را قبل از تحویل به مشتری امتحان کنم!" 

 

جمعه 7/3/1389 - 0:2
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته