تو یک سبد امّید دو صد رجا هستی
قسم به احساست بگو کجا هستی
وقتی از خودم می گذشتم ،همه جا ویران بود،دریغ از یک آبادی،حتی علفی خیال سر بر افراشتن نداشت،حتی گونی کوتاه... فقط من بودم و من... من بودم و ویرانی های راه،من بودم و خشکی و بی آبی... من بودم و شن های طوفانی... من بودم و دشتهای بیابانی... من بودم و دهان به خشکی فتاده اشتران... من بودم و آرزوی دمی باران...از خودم که می گذشتم،خبری از تو نبود... حتی خوابت هم به چشمانم نمی آمد...
از خودم که می گذشتم،به چه نزدیک می شدم؟ شاید به خویشتن خود... شاید به خویشتنی،دورتر از بعیدتر از خود... شاید به کسی غیر از خود و شاید به تو نزدیک تر می شدم؟!یادم نیست گفتی کجا منتظرم می مانی تا به قدم هایت برسم! اما مطمئنم که گفتی تا نیایم،قدم از قدم بر نمی داری... پس هرکجا هستی بمان، که بی مهابا به سویت شتابانم...
چندی در راه بودم و از تو بی خبر... قافله سالار دلم مجروح بود و رنجور...کورسوی فانوس کاروان آهنگ خامشی داشت... مهتاب بیدار نمی ماند و آفتاب بیرون نمی آمد... اشتران آبی در کوهان نداشتند و عشقه های نازک زانوان من نیز نایی برای پیمودن... بازهم به زمین افتادم و خستگی،آخرین توانم را که ذخیره چشمان بازم کرده بودم،از من ربود و خواب غفلت را بر من هدیه کرد... اکنون سالهاست که من خفته ام و در غفلت از عبور هر لحظه تو از مسیر دلم... بیدارم کن که سخت هشیاری ام آرزوست...
بر سربرگ دفتر خاطرات کاهی ام، نامی انگار با خونی بی رنگ شده از ملامت زمان، حک شده، حروفش را به زبانی بیگانه نگاشته اند، از رنگ جنون مستانه تر و از عطر محبت عاشقانه تر!
می بویمش شاید به مشامم آشنا نوازش کند... نوازش رایحه دلفریبش ، حسادت همسایگان احساس را بر انگیخت... شمع الفت را با جرقه ای از یاد دلدار روشن می کنم، دفتر را زیر نور خیره کننده اش، ساکت و بی جنبش نگاه می دارم... حروفش هنوز ناخوانا می نمایند... از خیال روی یار، وضویی می سازم و دستی بر سر و روی ماهش می کشم... یکی یکی لمسش می کنم، چشم بسته می خوانمش ... الماس ها روان می شوند... تو را خیلی زود می یابم نزدیک از حرم شعله ، آشنا تر از رایحه کاهی دفتر، قدیمی تر از تمامی ذرات احساسم... می خوانمت بلند ... جوابم می دهی به بلندای آشنایی ات با موسی(ع)... اگر این است حس تلخ نابینایی، هرگز طعم شیرین دیدن را نخواهم خواست، هرگز...
سبزی سجاده ام، سرخی شب را در می نوردد و تا به ماهتاب نیایش پیش می رود، آبی تسبیحم بر تکه خاک هم جوارش جاری می شود تا بیکران های راز و نیاز و تو هنوز هم صدایم نمی زنی... نکند قهر کرده ای ؟ می دانم سنگین جرمم و بد توشه... سبک بارم از احسان و تهی از نیکی...