• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 8
تعداد نظرات : 5
زمان آخرین مطلب : 5876روز قبل
آموزش و تحقيقات

کُنفُسیوس در ۵۵۱ پیش از میلاد در ایالت کوچک لو که امروزه بخشی از شهرستان جدید شاندونگ است متولد شد و در ۴۷۹ پیش از میلاد در گذشت. والدینش، که در زمان کودکی او زندگی را بدرود گفتند، او را کونگ - کویی نامیدند. کنفوسیوس از کلمهٔ کونگ فوزی، به معنای ((استاد بزرگ، کونگ)) گرفته شده‌است.

نام

اسم «کنفوسیوس» «کنوگ چیو» بود و «کنفوسیوس» نامی است که مردم به صورت احترام برای او برگزیدند.

آغاز زندگی

کنفوسیوس، در سال 551 قبل از میلاد، در روستایی به نام تسو، واقع در ایالتِ قدیمی لوکه امروزه بخشی از شهرستان جدید شاندونگ است – زاده شد. خانواده ای که کنفوسیوس در آن به دنیا آمد، خانواده ای پرجمعیت بود.

پدرِ کنفوسیوس، شولیانگ هو، افسری بازنشسته بود که با شرکت در جبهه های نبرد موفّق شده بود رضایت پادشاه را به دست آورده و زمین هایی را به تملّک خود درآورد. شولیانگ سه همسر داشت که هیچ کدام از آنها نتوانسته بودند برایش پسری بزایند؛ نُه دختر او نیز همه ازدواج کرده و به خانواده های دیگر پیوسته بودند. به همین دلیل، در سال 555 قبل از میلاد، شولیانگ هو، در حالی که شصت و چهار سال سن داشت، دختری پانزده ساله به نام یان چنگ تسای را به عنوانِ همسر متعه خود اختیار کرد. چنگ تسای نیز تا مدّتی نمی توانست باردار شود؛ به همین دلیل – چنان که از روایات سنتی آئین کنفسیوس بر می آید – از تپّه نی چی ئو بالا رفت و بر فرازِ آن به دعا و نماز مشغول شد؛ تا این که سرانجام به کنفسیوس حامله شد؛ به همین سبب، یکی از نام های کنفسیوس "چیو" به معنی تپّه است.

وقتی کنفسیوس هنوز سه سال داشت، پدرش مُرد و او را در فانگشان، واقع در لوی شرقی، به خاک سپردند. با مرگِ شولیانگ هو، کنفسیوس و مادرش مجبور بودند از بقیه خانواده جدا شوند، به نحوی که حتّی اجازه نداشتند در مراسم خاکسپاری شولیانگ شرکت کنند. از آن جا که مادرِ کنفسیوس، زنِ رسمیِ شولیانگ به حساب نمی آمد؛ چیزی از میراثِ شولیانگ به او نرسید و آنها از آن پس مجبور بودند در چاندونگ واقع در شرق چین به تهی دستی روزگار بگذرانند. بر اساس روایات، کنفسیوس همچنین از کودکی به مطالعه آثاری در زمینه قربانی و آداب معبد می پرداخت.

چندی بعد، در حالی که کنفسیوس سنینِ نوجوانی اش را می گذراند – به روایتی سیزده سال و به روایتی دیگر شانزده سال داشت – مادرش بر اثر بیماری و کارِ زیاد درگذشت. چنگ تسای را نیز در فانگشان به خاک سپردند. وقتی کنفسیوس هفده سال داشت، یکی از اشرافِ لو به نام چی پینگ تسو به دنبال شخصی می گشت که با آداب قربانی آشنایی داشته باشد؛ به همین دلیل همه عالمان شهر را به مجلسی دعوت کرد و کنفسیوس نیز در بین آنها حاضر شد.

کنفسیوس در بیست سالگی با دختری به نام یی چی گوان ازدواج کرد. این ازدواجی بود که مادرِ کنفسیوس بین او و دخترِ دوستِ پدرش ترتیب داده بود. پس از گذشتِ دو سال از این ازدواج، یی چی گوان برای کنفسیوس پسری زایید که کونگ لی نامیده شد کنفسیوس دختری نیز داشته است که در برخی کتابها نامِ او کونگ جیو ثبت شده است. (کونگ، نام خانوادگی کنفسیوس است و در عرف زبان چینی نام خانوادگی پیش از نام می آید)

 کار دولتی

کنفوسیوس در روزگار فرمانروایی دودمان بهار و پائیز زندگی کرد. وی در کشوری بنام لو اقامت داشت و کشورلو پیشرفته‌ترین کشور در زمینه فرهنگی بود.


کنفوسیوس در بیشتر دوران عمرش از مقامات چندان بلندپایه نبود، اما دانش زیادی داشت. در چین باستان آموزش و پرورش از حقوق ویژه اشراف بود. اما کنفوسیوس با شیوه خود این حق را از آنان گرفت و خود شاگردانی را جذب کرد و به آنها آموزش داد. گفته می‌شود که وی سه هزار شاگرد داشته و در میان آنها چند تن جزو دانشمندان آینده بوده‌اند.

کنفوسیوس در پنجاه سالگی به خدمت فرماروایان دولت چو رسید و حکومت یکی از شهرهای بزرگ را در دست گرفت. او رسیدن به مقام حکومتی را بهترین راه ایجاد اصلاحات اجتماعی می‌دانست.

کنفسیوس پس از سفرهای طولانی و دیدار با لائوتزه، به لو آمد و به پیشنهاد پادشاه آن ایالت، مقام وزارت دادگستری را برعهده گرفت و پس از مدتی نیز وزیر امور داخله شد؛ تا این که سرانجام به وزارت اعظم ایالت لو رسید. در این زمان عدالتی که او در کارش داشت، باعث برانگیخته شدن مخالفت‌ها و عزل او از مقامش بود. وقتی در روز عید، از گوشت قربانی برایش نفرستادند، کنفسیوس این اقدام را بهانه قرار داد و وطنش را ترک کرد.

پس از آن، کنفسیوس بیشتر عمرش را در بین ایالت‌های چین سرگردان بود. سخنان او در مورد شیوه حکومت و اخلاق حاکمان، مورد پذیرش هم‌روزگارانش واقع نشد و حتی به زندان نیز افتاد.

سرانجام در سال ۴۷۹ پیش از میلاد، در حالی که خود را ناموفق می‌دانست از دنیا رفت. وی آثار مهمی بر جای نهاد و شاگردان برجسته‌ای پرورش داد که آموزه‌های او را رونق بخشیدند.

 زندگی نامه

نخستین زندگی نامهٔ او ۳۷۵ سال پس از درگذشتش توسط سوماچیین، مورخ نامعتبر نوشته شد. در طول آن همه سال پس از در گذشت او، به واسطهٔ آن که فردی مشهور و برجسته و نیز حکیم بود، افسانه‌های بسیاری درباره‌اش ورد زبان‌ها بود و از این‌رو سوماچیین در اطلاعاتی که دربارهٔ او کسب کرد، وارد شد.

 برخی اعتقادات

وی آفرینش جهان را مبتنی بر قانون قطبیت می‌داند؛ به این منظور که از هستی مطلق٬ نخست موجودی یگانه که خود کنفسوس آن را قطب بزرگ می‏خواند ٬منبعث می‏شود و همراه آن قطب دیگری که قسمت پذیر است بوجود می‌آید. این دو قطب با هم روبرو و به هم پیچیده می‏شوند. از این جا جهان کون و فساد مانند دو نیروی قوی و ضعیف یا روشنایی و تاریکی و یا نماینده صفات مرد و زن٬ پا به عرصه هستی میگذارد و تغییر و تبدیل یافتن این دو قطب٬ اساس به وجود آمدن خوبی یا بدی و یا خیر و شر است.

 متون

کتاب‌هایی که به کنفوسیوس و برخی از شاگردان او منسوب است، متون مقدس این آیین را تشکیل می‌دهد. این کتاب‌ها عبارتند از:

  • ۱. شوچینگ )کتاب تاریخ)؛
  • ۲. شی چینگ )کتاب شعر)؛
  • ۳. لی‌چی )کتاب شعائر)؛
  • ۴. ئی چینگ )کتاب تبدلات)؛
  • ۵. چون‌چیو )سالنامه بهار و پاییز(.

چهار کتاب نخست، گزیده‌ای از سخنان پیشینیان را نیز در بردارد، ولی سراسر کتاب پنجم از خود اوست. چهار کتاب دیگر نیز به شاگردان او منسوب است:

  • ۱. آموزش کبیر )تعلیمات درباره تقوا)؛
  • ۲. مرام میانه )میانه روی کامل)؛
  • ۳. جنگ ادبی )مجموعه گفتار کنفوسیوس)؛
  • ۴. منسیوس )آثار مفسر بزرگ آیین کنفوسیوس به نام منیسوس(.

 منابع

  • تاریخ ادیان جان بی‌ناس ترجمه علی اصغر حکمت
  • تاریخ فلسفه چین ترجمه علی پاشائی
  • دو هزار دانشمند در جستجوی خدای بزرگ ٬راویه ریموند، تهران: جاویدان. چاپ اول ۱۳۵۵.
  1. دانشنامه چین، در: China ABC، )فارسی)، بازدید: اکتبر ۲۰۰۹.
  2. دانشنامه چین، در: China ABC، (فارسی)، بازدید: اکتبر ۲۰۰۹.
  3. توفیقی، حسین؛ آشنایی با ادیان بزرگ، تهران، سمت، ۱۳۷۹، ص۴۹-۴۸.
  4. میرخلیلی، سید جواد، آییت کنفوسیوی، در: پژوهشکده باقرالعلوم، بازدید: اکتبر ۲۰۰۹.

 

يکشنبه 16/3/1389 - 16:54
دانستنی های علمی

تلفات  جنگ جهانی اول

کشور

تلفات

کشته‌ها

مجروحان

روسیه

۶٫۶۵۰٫۰۰۰

۱٫۷۰۰٫۰۰۰

۴٫۹۵۰٫۰۰۰

آلمان

۵٫۹۸۹٫۷۵۸

۱٫۷۷۳٫۷۰۰

۴٫۲۱۶٫۰۵۸

فرانسه

۵٫۶۲۳٫۸۰۰

۱٫۳۵۷٫۸۰۰

۴٫۲۶۶٫۰۰۰

اتریش- مجارستان

۴٫۸۲۰٫۰۰۰

۱٫۲۰۰٫۰۰۰

۳٫۶۲۰٫۰۰۰

امپراتوری بریتانیا*

۲٫۹۹۸٫۵۸۳

۹۰۸٫۳۷۱

۲٫۰۹۰٫۲۱۲

ایتالیا

۱٫۵۹۷٫۰۰۰

۶۵۰٫۰۰۰

۹۴۷٫۰۰۰

صربستان

۱٫۱۷۸٫۱۴۸

۴۵۰٫۰۰۰

۷۲۸٫۱۴۸

امپراتوری عثمانی

۷۲۵٫۰۰۰

۳۲۵٫۰۰۰

۴۰۰٫۰۰۰

رومانی

۴۵۵٫۷۰۶

۳۳۵٫۷۰۶

۱۲۰٫۰۰۰

ایالات متحده

۳۶۰٫۳۰۰

۱۲۶٫۰۰۰

۲۳۴٫۳۰۰

بلغارستان

۲۳۹٫۸۹۰

۸۷٫۵۰۰

۱۵۲٫۳۹۰۰۰

کانادا*

۲۳۹٫۶۰۵

۶۶٫۶۵۵

۱۷۲٫۹۵۰

استرالیا*

۲۱۸٫۵۰۱

۵۹٫۳۳۰

۱۵۹٫۱۷۱

مونته نگرو

۶۰٫۰۰۰

۵۰٫۰۰۰

۱۰٫۰۰۰

بلژیک

۵۸٫۴۰۲

۱۳٫۷۱۶

۴۴٫۶۸۶

یونان

۲۶٫۰۰۰

۵٫۰۰۰

۲۱٫۰۰۰

پرتغال

۲۰٫۹۷۳

۷٫۲۲۲

۱۳٫۷۵۱

ژاپن

۱٫۲۰۷

۳۰۰

۹۰۷

*امپراتوری بریتانیا شامل تلفات کانادا و استرالیا می‌گردد
يکشنبه 16/3/1389 - 16:45
دانستنی های علمی


 

 

وافن‌اِس‌اِس‌ها (به آلمانی: Waffen SS:یعنی گروه مسلح( یکی از شاخه‌های نظامی آلمان در جنگ جهانی دوم بودند. گرچه از امکانات کمی بهره می‌بردند)بجز اس‌اس‌های هیتلری) اما با استفاده از همین امکانات کم وحشت را در دل دشمنان می‌انداختند. هم در دو جبههٔ شرق و غرب اروپا نام لشگرهای وافن اس‌اس وحشت در دل دشمنان می‌انداخت؛ یعنی به عبارت دیگر شوروی وهم متفقین غرب می‌دانستند یک وافن اس اس تا آخرین قطرهٔ خون خود از کشورش دفاع می‌کند؛ بدون اینکه ترسی از تجهیزات دشمن داشته باشد.به خاطر همین وافن اس اس‌ها در جنگ علاوه بر اینکه تأثیر گذار بودند؛معروف هم شده بودند. لشگرهای مختلف وافن اس اس از آغاز جنگ تا پایان جنگ، تقریباً در همهٔ جبهه‌ها حضور داشتند وعدهٔ زیادی از سربازان وافن اس اس جان خود را در همین جبهه‌ها از دست دادند.

رهبری این شاخه را هاینریش هیملر به عهده داشت.

شایان ذکر است سربازان اس‌اس بسیار بی رحم بودند.

تاریخچهٔ تشکیل وافن اس‌اس

در سال‌های پس پایان جنگ جهانی اول پس از شکل‌گیری جمهوری وایمار احزاب مختلفی سر کار آمدند هر حزب برای بیرون کردن دیگری از گروه‌های فشار استفاده می‌کرد و رهبران احزاب مختلف برای کنار زدن حزب مخالف خود از هیچ کاری کوتاهی نمی‌کردند. پس حزب‌ها نیاز به محافظان(بادی‌گارد) داشتند و بسته به نوع نام حزب‌ها اسم‌های گوناگونی داشتند. آدولف هیتلر نیز از این قاعده مستثنی نبود و حزب او نیاز به محافظان داشت. همین کار باعث شد به دستور شخص آدولف هیتلر در سال ۱۳۰۲ خورشیدی گروه Stabwache )تلفظ:اشتاب وَخِه) گارد صاحب منصبان برای محافظت از سران بلند پایه حزب ناسیونال سوسیالیست تشکیل شد. رهبری این گروه مثل همیشه به وفادارترین کسان به حزب به یوزف برختولد و یولیوس شرک واگذار شد تا کار محفاظت از افراد را به عهده گیرند. بعدها این گروه ۲۰۰ نفره نامی بس ترس آور برای دشمنان شد که به نام نیروهای وحشت آدولف هیتلر یاStossTrupp )تلفظ:اشتوس تروپ) خوانده می‌شد.

در سال ۱۳۰۲ که آدولف هیتلر به جرم کودتا به زندان افتاد؛ حزب ناسوینال سوسیالیست هم تعطیل گشت و گروه اس‌اس هم نیز منحل گشت. پس از آزادی آدولف هیتلر از زندان دستور تشکیل گروه محافظتی جدید به نام گروه محافظت با نشان Schutzstaffen )تلفظ:شوتز اشتافن) را داد که به اس‌اس معروف شد. گروهی که بعدها جایگاهی مهم در تاریخ آلمان یافت.

تا سال ۱۳۰۶ گروه اس‌اس زیر نظر مستقیم حزب قرار داشت؛ اما از آنجا که هیتلر قدرت شناخت، استعداد درونی، ذاتی و توانایی افراد را داشت بر آن شد هاینریش هیملر را به فرماندهی کل اس‌اس گماشت. هیلمر تصمیم گرفت از اس اس سازمانی بزرگ بسازد.

نیروهایی که هاینریش هیملر ویاران او برای اس‌اس استخدام می‌کردند گلچینی بودند از بهترین، نیرومندترین و وفادارترین جوانان آلمانی که هم از دید جسمی، روحی، ذهنی وعقیدتی برتر بودند.

اولین اقدام جدی اس‌اس

حزب در کنار اس‌اس یک سازمان دیگر را داشت به نام اس‌آ SA که توسط ارنست روهم یکی از دوستان هیتلر اداره می‌شد. این گروه در سال ۱۹۳۲ دارای چهارصدهزار نفر عضو بود. ارنست روهم که تشنهٔ قدرت بود علیه دوست قدیمی خود یعنی آدولف هیتلر دست به تحرکاتی زد؛ همین امر باعث شد به هیملر وی را از میان برداشت و در شب ۹ تیرماه همان سال تمام سران بلند پایه اس آ را از میان برداشت. این شب به شب خنجرهای برهنه معروف شد. آمارهای آن شب تعداد کشته شدگان سران مخالف را ۸۴ نفر می‌گویند و تمام اموال آنها به جرم خیانت به کشور مصادره شد. این شب همانند شب حمله به یهودیان در آلمان که به خاطر کشته شدن یکی از کاردار سفارت آلمان در فرانسه به دست جوان یهودی که چند ساعت بعد توسط سخنرانی گوبلز که احساسات مردم آلمان را بر انگیخت و باعث شد مردم با کمک اس اس‌ها بیشتر شیشه‌های مغازه‌ها و خانه‌های یهودیان را بشکنند واموال آنها را در کوچه‌ها و خیابانها بریزند و عده ایی را نیزاز یهودیان را کتک بزنند و سیاه و کبود کنند و یهودیان بسیار زیادی نیز کوچ کردند. البته این شب به خاطر خرده شیشه‌های فراوانی که در خیابانها ریخته شد دارای نام‌های گوناگونی می‌باشد به عنوان نمونه شب کریستال، شب شیشه‌های شکسته شده و.... شب ۹ تیر ماه نیز به نام‌های گوناگونی از جمله شب خنجرهای خونین یا شب دراز خنجرهای برهنه و... معروف شد.

این اتفاقات باعث شد اس‌اس پس از کادر سیاسی نازی به دومین نهاد مهم نظام سیاسی آلمان تبدیل شود.

شکل گیری لشگرهای گوناگون اس‌اس

در روزهای قدرت گیری اس‌اس، رهبر این گروه شروع به ایجاد لشگرهایی کردند که کار آنها بیشتر تشریفاتی بود تا جنبه نظامی داشته باشد. از جملهٔ این گروه‌ها می‌توان از لشگر محافظان شخصی هیتلر نام برد که در زمان آغار جنگ و نیاز به افراد نخبه، تبدیل به یک واحد موتوریزه به نام اس‌اس آدولف هیتلر شد. این لشگر با اینکه زیر گروه اس‌اس بود، اما ساختار و سازهٔ کاملاً متفاوت داشت. افراد این گروه در حضور آدولف هیتلر سوگند یاد می‌کردند و زیر دستور او کار می‌کردند. دیگر گروه دیگر اس‌اس که اینگونه بود می‌توان به آراس‌دی یاد کرد، که توسط هاینریش هیملر به وجود آمده بود و انتخاب سربازهای آن از برترینهای اس‌اس و گشتاپو برگزیده شده بودند.

سربازگیری و آموزش در وافن اس اس

با آغاز سربازگیری اس‌اس، مدارس ویژه‌ایی برای همین کار در بادتولزت و براونشوایگ تشکیل گشت تا افسران سربازان آینده وافن اس‌اس را تربیت کنند. هیملر ستوان پاول هاوزر را به عنوان مسئول و ناظر این آموزشگاه‌ها گماشت. از اقدامات ستوان می‌توان به ایجاد دو هنگ جدید به نام ژرمانیا و دویچلند اشاره کرد که بعدها تبدیل به تیپ و بعد به لشگر زرهی رایش و لشگر وایکینگ گشت.

آموزشگاه‌ها بر آموزش اعتقادی تاکید زیادی داشتند و این آموزش‌ها تا به حدی بود که کارشناسان جنگ جهانی دوم این را یکی از علت‌های ضعف وافن اس‌اس برمی شمارند.

اما کارشناسان معتقد هستند اگر لشگرهای گوناگون وافن اس‌اس را آنگونه که ورماخت را تجهیز کرده بودند؛ تجهیز می‌کردند. صفحه جنگ گونهٔ دیگر ورق می‌خورد.

اس‌اس؛ وافن اس‌اس می‌شود

با قطعی شدن حمله به لهستان هنگ‌های فرعی به هم پیوستند تا لشکرهای جدیدی به وجود آورند.در سال ۱۳۱۹ خورشیدی طی توافقی بین ارتش آلمان و اس‌اس ؛ عنوان رسمی وافن اس‌اس رسما به این گروه‌ها و لشکرها اطلاق شد.

جبهه‌های حضور وافن اس اس

وافن اس‌اس تقریباً در هر نبردی حضور داشتند. از حمله به لهستان تا نبرد پیش دستی بارباروسا، کورسک، فتح خارکف، هجوم به یونان، فتح کیف و حتی نبردهای تن به تن شهری استالینگراد و همچنین محافظت از مرزهای مناطق اشغالی. روزهای پایانی جنگ سربازان کوچک یعنی سربازان نوجوانی که عضو وافن اس‌اس شده بودند از شهرهای آلمان در برابر مهاجمان دفاع می‌کردند و مهم‌ترین حضور این سربازان کوچک را می‌توان به میدان جنگ برلین، مقر حضور هیتلر اشاره نمود که دو لشکر محافظان اس‌اس و لشکر جمجمه مقاومت بسیاری در مقابل حملهٔ ارتش‌های شوروی به برلین از خود نشان دادند. سربازان کوچک از داخل کانال‌های فاضل آب حرکت می‌کردند و پشت سر سربازان روسی و تانک‌های آنها در می‌آمدند و آنها را نابود می‌کردند (تانک‌های T-۳۴ روسی از پشت دارای زرهی ضعیف‌تر بود وبا یک پانزر فوست به راحتی از پای در می‌آمد). سربازان کوچک باعث شدند گرفتن برلین برای ژنرال ژوکف به مدت ۲ هفته به عقب بیفتد.

پذیرش دواطلبان خارجی

هیملر که دوست داشت وافن اس‌اس فقط برای آلمانی‌ها نباشد و یک لشکر چند ملیتی برای مبارزه با کمونیسم داشته باشد یا به گفته خودش : سرتاسر اروپا را از قوم خدانشناس بلشویک پاک کنداز آنجا که هیتلر به این کار راضی نمی‌شد و به چند ملیتی بودن تعدادی چند از لشکرهای ورماخت راضی بود و هیچ تمایلی به چند ملیتی شدن وافن اس‌اس نداشت, سرانجا هیملر او را به انجام این کار قانع کرد.در سال ۱۳۱۹ خورشیدی این عمل تصویب گشت. لشکر چند ملیتی با نام لشگروایکینگ به وجود آمد و فرماندهی آنرا بر عهد سرتیپ فلیپس اشتاینر سپردند.

به زودی زود دواطلبانی از سراسر جهان به این لشگر پیوستند. این داوطلبان از کشورهایی چون هلند، فرانسه، دانمارک، اسپانیا، بلژیک، فنلاند، آذربایجان، ارمنستان، اوکراین، رومانی، یونان، هند و.... در بین این دواطلبان تعداد زیادی نیز از روسیه بودند واین به خاطر مبارزه با گروه‌های دوستار شوروی و کمونیسم بود که تعدادی از این سربازان به خاطر تسویه حساب شخصی دست به جنایات‌های مخفی زدند که به وافن اس اس هیچ رابطه‌ای نداشت.

لباس‌های وافن اس اس

این سپاه بزرگ دارای یونیفرمی شبیه به نیروی ورماخت بود ولی دارای رنگ‌های گوناگون، سیاه پرکاربرد ترین رنگ بود و این هم به خاطر اینکه وحشت آور باشد. همچنین لشگر‌های مختلف از آرم‌های مخصوص به خود را مورد استفاده قرار می‌داند. برای فرق بین نیروی ورماخت و وافن اس اس اس، اس اسی‌ها از بازوبندی با نشان پرچم آلمان نازی استفاده می‌کردند والبته این بازوبند را به هر کسی نمی‌دادند. همچنین به اینان نیز چند مدال مخصوص به خود علاوه بر مدالهای شجاعت و فداکاری تعلق می‌گرفت.

ساز و برگ نظامی

لشگرهای مختلف وافن اس اس را آنگونه که باید تجهیز نکردند و به آنها سلاح‌های درجهٔ پایین می‌داند و عموماً از سلاح‌های ساخت جمهوری چک، فنلاند وکشورهای دیگر می‌دادند. البته لشگر ژرمانیا(به معنی کشور آلمان( دارای سلاح‌های به روزدر زمان خود بود و همین باعث کارا بودن این لشگر می‌شد. گرچه لشگر‌های دیگر به تجهیز ژرمانیا نمی‌رسیدند ولی این از کارکرد آنها نکاست و در ادامه باید گفت هر چیز گنجایش خود را دارد بنابراین لشگر که خوب تجهیز نشود نمی‌توان از آن به اندازه یک لشگر تا دندان مسلح انتظار داشت.

 

منابع

  • مجلهٔ جنگ افزار جلد ۳۰ صفحات ۱۹ تا ۲۱ گردآوری هومان محمدی.

پایگاه اینترنتی دویچه‌وله dw-world

  1. بند اول و دوم وافن اس اس مجله جنگ افزار- شماره ۳۰ صفحهٔ ۱۹
  2. امپراتوری هیتلر(از مجموعه تاریخ جهان) - گیل بی.استوارت - ترجمه مهدی حقیقت خواه - انتشارات ققنوس - چاپ اول - اسفند ۱۳۸۳ - ص‌۶۶ - تولد اس‌اس.
  3. امپراتوری هیتلر(از مجموعه تاریخ جهان) - گیل بی.استوارت - ترجمه مهدی حقیقت خواه - انتشارات ققنوس - چاپ اول - اسفند ۱۳۸۳ - ص‌۶۶ و ۶۷ - تولد اس‌اس.
  4. امپراتوری هیتلر(از مجموعه تاریخ جهان) - گیل بی.استوارت - ترجمه مهدی حقیقت خواه - انتشارات ققنوس - چاپ اول - اسفند ۱۳۸۳ - ص‌۶۷ - تولد اس‌اس.
  5. Time-life Books Editors, The Center of th Web. Alexandria, VA: Time-Life Books, ۱۹۹۰
  6. امپراتوری هیتلر(از مجموعه تاریخ جهان) - گیل بی.استوارت - ترجمه مهدی حقیقت خواه - انتشارات ققنوس - چاپ اول - اسفند ۱۳۸۳ - ص‌۶۷ - تولد اس‌اس.
  7. امپراتوری هیتلر(از مجموعه تاریخ جهان) - گیل بی.استوارت - ترجمه مهدی حقیقت خواه - انتشارات ققنوس - چاپ اول - اسفند ۱۳۸۳ - ص‌۶۴ - کارزار ۱۹۳۲.
  8. امپراتوری هیتلر(از مجموعه تاریخ جهان) - گیل بی.استوارت - ترجمه مهدی حقیقت خواه - انتشارات ققنوس - چاپ اول - اسفند ۱۳۸۳ - ص‌۷۴ - ۷۵ - ۷۶ - تصفیه حساب.
  9. David Adler, We Remember the Holocaust. New York : Henry Holt, ۱۹۸۹.
  10. امپراتوری هیتلر(از مجموعه تاریخ جهان) - گیل بی.استوارت - ترجمه مهدی حقیقت خواه - انتشارات ققنوس - چاپ اول - اسفند ۱۳۸۳ - ص‌۷۴ - ۷۵ - ۷۶ - تصفیه حساب.
  11. پایگاه اینترنتی آشنایی با جنگ‌های وافن اس‌اس
  12. پایگاه اینترنتی آشنایی با جنگ‌های وافن اس‌اس
  13. مجله جنگ افزار جلد ۳۰ بخش تجهیزات وافن اس اس گرد آوری هومان محمدی

 

جمعه 17/2/1389 - 19:17
دعا و زیارت

تحقیقات تاریخی و دین پژوهی بر وجود پیامبران الهی و حکیمان یکتا پرست در ایران باستان صحه می گذارد. این موضوع از چند لحاظ حایز اهمیت است: نخست این که ریشه وحیانی بعضی از تعالیم دینی ایران باستان، مانند اعتقاد به خالق متعال و بهشت و دوزخ، مشخص می سازد؛ ثانیاً این عقیده که همه مردم ایران، آتش پرست، خورشید پرست و مانند آن بودند را رد می کند و در مقابل، این احتمال را قوت می بخشد که هنگام ورود اسلام به ایران، آثاری از تعالیم انبیاء الهی و حکیمان یکتا پرست باقی بوده است؛ چنان که ایرانیان «اهل کتاب» قلمداد شدند و در نتیجه خدمات متقابل اسلام و ایران، تمدن اسلامی به شکوفایی رسید؛ ثالثاً سخنان حکیمانی مانند شیخ اشراق، مبنی بر وجود حکمت ویژه ای منسوب به حکیمان یکتا پرستِ ایران باستان اثبات می شود.

دانشمندان غربی با بیش از دو قرن تلاش، احیاگران کیش زرتشت در عصر معاصر محسوب می شوند. آنان به دنبال آموزه های نابی بودند تا بتوانند آنها را جایگزین کاستی های آیین مسیح سازند. به همین دلیل متون دینی ادیانی مانند بودا و زرتشت را، که در حال تبدیل شدن به ادیان خاموش بودند، با خود به غرب برده به احیای آنها همت گماشتند. آنان «اوستا» را ترجمه کردند و از طریق علم زبان شناسی، تاریخ زندگی زرتشت را تخمین زدند. پروفسور مری بویس، استاد ادیان و زبان های ایران باستان، بخشی از این تلاش را چنین بازگو می کند: «در نتیجه آمیخته شدن کیش مسیحیت با آشنایی با اساطیر یونانی، این یقین در اروپا پیدا شده بود که شرک، از ویژگی های روزهای کودکی نسل آدمی است و ملل متمدن، یکتا پرست هستند. گذشته از این، مسیحیان پروتستان - کیشی که اکثریت پژوهشگرانِ زرتشتی گری را در دامن خود پرورانده بود- به هرگونه آداب و رسومی، حتی در مورد خدای یگانه، با بدبینی می نگریستند. پس پذیرفتن زرتشتی گریِ رایج و کوشش در پی بردن به تعالیم آن به وسیله سنت موجود و زنده، خارج از ظرفیت و حوصله و توانایی کشش شعور پژوهشگران غربی بود» .

ریشه های یکتا پرستی در ایران باستان را باید از عقاید مشترک هندو- ایرانیان و از زمانی پیش از زرتشت دنبال کرد. مقایسه آموزه های «ودا» و «اوستا» ، برخی از این مشترکات را مشخص می کند. شاید مهم ترینِ آنها اعتقاد به «اهورا مزدا» یعنی خدای حکیم، عالَم پس از مرگ و اصل «اشه» ، که معادل ودایی آن «رته» است، باشد. «اشه» اساس تعالیم زرتشت را تشکیل می دهد وسه اصل «پندار نیک» ، «گفتار نیک» و «کردار نیک» از آن استخراج شده است. «اشه» یعنی نظمی که حاکم بر جهان است و انسان ها به دلیل هماهنگی این نظم با جهان، موظف به رعایت راستی و کسب فضایل اخلاقی اند. آنچه که به زرتشت نسبت داده می شود، تاکید بر عظمت اهورا مزدا، به عنوان آفریننده «اشه» و تقبیح «دیوان» است. بر اساس سنت، زرتشت از میان خدایان، «اهورا مزدا» را برگزید و دیگر خدایان را «دیو» نامید و نفی کرد و «امشاسپندان» و «اهریمن» را در جایگاهی پایین تر از اهورا مزدا قرار داد.

بدین ترتیب اگر آموزه ثنویت را از تعالیم خود زرتشت بدانیم، این ثنویت فقط در اعتقاد است و در مقام پرستش، عملاً فقط اهورا مزدا پرستش می شود. علامه مجلسی در بحارالانوار، پس از نقل و نقد نظرات نحله های مختلف مجوس می گوید: «اکثریت مجوس معترف اند که ابلیس(اهریمن) قدیم نیست، بلکه مخلوق است و از آنجا که هر مخلوقی نیازمند خالق است، پس آفریده خدای متعال است» .

قاضی صاعد اندلسی، فیلسوف و مورخ سده پنجم هجری در کتاب «التعریف بطبقات الامم» از دانش ملت فارس تجلیل می کند و از برخی کتاب های آنها مانند «احکام نجوم» ، «صور درجات فلک» که منسوب به زردشت است، و کتاب «تفسیر» و به ویژه از کتاب ارزشمند «جاماسب» یاد می کند، چنان که گویا به آنها دسترسی داشته و آنها را مطالعه کرده است. سپس می گوید: «ایرانیان، به اعتقاد برخی از مورخان، در ابتدا یکتا پرست و بر دیانت حضرت نوح(ع) بودند. تا این که یوذاسف مشرقی به نزد تهمورث، سومین پادشاه ایرانیان، آمد و دیانت حنفا را، که همان دیانت صابئی است، بیاورد. پس تهمورث از او پذیرفت و مردم را مجبور به پذیرش آن نمود. حدود سال به آن معتقد بودند تا این که با ظهور زردشت فارسی در زمان گشتاسب، همگی مجوسی شدند» . جای تامل است که قاضی صاعد اندلسی، دیانت حنفا را با آیین صابئی یا مهرپرستی و آن هر دو دین را با آیین بودایی از یک مقوله به شمار می آورد و گفته شده است که وی، این قسمت از مطالب خود را از مسعودی برگرفته است.

علامه طباطبایی در تفسیر آیه شریفه «انما انت منذر و لکل قوم هاد» می نویسند: «از این آیه شریفه بر می آید که زمین هیچ وقت از هدایتگری که مردم را به سوی حق هدایت کند خالی نمی شود. یا باید پیغمبری باشد و یا هادی دیگری که به امر خدا هدایت کند» . نسبت پیامبر به هادی را نسبت علت محدثه به علت مبقیه دانسته اند؛ یعنی پیامبر، شریعت را می آورد و هادی، نگهدارنده و پیش برنده آن است. بحار الانوار به نقل از «احتجاج» طبری، مکالمه ای را میان امام صادق(ع) و یک زندیق می آورد. زندیق از حضرت می پرسد: «آیا خداوند پیامبری به سوی مجوس فرستاده است؟ من کتاب هایی محکم، مواعظی بلیغ و امثالی شافی از آنها یافتم که اقرار به ثواب و عقاب دارند و شرایعی دارند که به آن عمل می کنند» . امام صادق(ع) فرمودند: «هیچ امتی نیست مگر این که انذار دهنده ای در میان آنان بوده است. پیامبری از سوی خداوند به همراه کتاب، به سوی آنان فرستاده شد، پس او را انکار کردند و از قبول کتابش سر باز زدند» . زندیق پرسید: «او چه کسی بود؟ آیا زرتشت بود؟» حضرت فرمود: «زرتشت اورادی را برای آنها آورد و ادعای نبوت کرد. پس قومی به او ایمان آوردند و قومی انکار کردند. سپس او را اخراج کردند و در بریه ای به وسیله جانوران درنده کشته شد» .

گرچه سند این روایت موثق نیست و متن آن نیز اضطراب دارد، ولی چاره ای جز بررسی و نزدیک شدن به حقیقت وجود ندارد. در این روایت، توجه به دو نکته جالب توجه است:. اول این که ایران باستان پیامبری منذر داشته است که بالا تر از هادی و راهنما است و دوم این که آن پیامبر بزرگ، لزوماً زرتشت نیست. البته نبوت زرتشت انکار نشده است ولی باید به دنبال پیامبر بزرگ تری در ایران باستان بود که فراتر از زمزمه (گاهان) آورده باشد.

روایات دیگری وجود دارد که بر وجود نبی در ایران تصریح می کند. شیخ صدوق در «من لایحضره الفقیه» روایت می کند که: «از مجوس جزیه گرفته می شود؛ زیرا پیامبر فرمود: با آنان همانند اهل کتاب رفتار کنید. آنان پیامبری به نام داماسب داشتند که او را به قتل رساندند و کتابی داشتند به نام جاماسب که بر دوازده هزار قطعه پوست گاو نوشته شده بود که آن را سوزاندند» .

یکی از دلایل روشن تاریخی بر وجود دین الهی وخداپرستی در ایران پیش از اسلام، شیوه برخورد فاتحان مسلمان با ایرانیان است. مسلمانان بر مبنای سخن پیامبر اکرم (ص)، ایرانیان را اهل کتاب دانستند و با آنان مانند مسیحیان و یهودیان رفتار کردند. مسلمانان از اهل کتاب، در مقابل برقراری امنیت و ارائه خدمات، جزیه می گرفتند ولی با مشرکان چنین رفتاری نداشتند. تقریباً همه محققان اتفاق نظر دارند که مجوس، اهل کتاب شمرده می شده اند. این رفتار مسلمانان با زرتشتیان را محققان سختگیری مانند پروفسور بویس نیز پذیرفته اند و اعتراف می کنند که: «علی رغم تردیدهایی که قرن ها بر آن پافشاری می شد با زردشتیان نیز به عنوان اهل ذمه رفتار شد» .

مری بویس تاکید دارد که با ورود اسلام، زرتشتیان اصرار داشتند تا عقاید خود را حفظ کنند و تغییر کیش برخی از زرتشتیان، علل متفاوتی مانند آزادی از بردگی، فشار حکومتی، فرار از جزیه و در مواردی نیز رهایی از آداب دشوار عبادی بوده است: «بسیاری از زردشتیان هرچند به ستوه آمده و مطیع شده بودند، ولی توانستند، وقتی هراس های این فتح از سرگذشت، رسوم پیشین خود را پی گیرند. اما در مواجهه دین باستانی شان با اسلام، زمانه، کفه را به سود اسلام سنگین تر کرده بود» .

ولی او به این سوال پاسخ نمی دهد که چرا آنچه از باورهای ایرانیان عهد هخامنشیان تا عهد ساسانی در منابع ارمنی، یونانی و سریانی آمده است در نوشته های خود زردشتیان، که بعد از اسلام نوشته شد، دیده نمی شود؟ درحالی که: هیچ مانعی برای ثبت و انتقال آن مفاهیم وجود نداشت. پاسخ کریستین سن، ایران شناس معروف به این پرسش چنین است: «گاهی شخص به فکر می افتد که چرا قسمت بیشتر اوستای ساسانی در ازمنه اسلامی نابود شده است؟ می دانیم که مسلمانان، زردشتیان را اهل کتاب می شمرده اند؛ بنابراین نابود شدن کتب مقدس آن طایفه را نمی توان به تعصب اسلامیان منسوب کرد و بیشتر قسمت های اوستای ساسانی در قرن نهم میلادی هنوز موجود بوده یا لااقل ترجمه پهلوی آنها به انضمام تفسیر معروف به زند را در دست داشته اند. مسلماً صعوبت زندگانی مادی، که در آن تاریخ گریبان گیر زردشتیان شده بود، مجال نمی داد که نسلاً بعد نسل ، این مجموعه بزرگ مقدس را رونویس کنند و از این جا پی می بریم که چرا نسک های حقوقی و نظایر آن در طاق نسیان مانده است. زیرا که در آن زمان دولت زردشتی وجود نداشت و نسک های حقوقی بی فایده و خالی از اهمیت و اعتبار می نمود» .

دکتر زرین کوب نیز با تاثیر از سخنان کریستن سن، وضعیت پایانی عهد ساسانی را تشریح می کند و نتیجه می گیرد که شریعت زردشتی در پایان عهد ساسانی چنان میان تهی و سست شده بود که وقتی اسلام پدید آمد و موبدان، حمایت دولت ساسانی را از دست دادند، خود را ناچار دیدند که در آن آیین اصلاحاتی را اِعمال کنند و با تهذیب و تلخیص اوستا و حذف پاره ای خرافات و اوهام، آن را به صورتی تازه درآوردند تا بتوانند در معرکه مجادلات اوایل عهد عباسی از محتوای آن در مقابل مسلمانان، با منطق و استدلال، دفاع کنند. سپس اضافه می کند: «در واقع ، قسمت عمده ای از اوستا بعد از غلبه عرب از میان رفت. با این همه چنان نبود که تعصب مسلمانان آن اجزاء گمشده را از میان برده باشد؛ زیرا مسلمانان با پیروان اوستا تقریباً همان معامله ای را که با دیگر اهل کتاب کردند روا می داشته اند.

پس اگر در ایران باستان، انبیایی وجود داشته اند، حکیمان و عارفانی نیز تربیت شده و آموزه های خود را نسل به نسل انتقال داده اند تا این که سرانجام عروس حکمت فهلوی به دست شوریدگان جسوری چون شیخ اشراق، از پس پرده راز به بازار عکاظ می افتد و شهره آفاق می شود. وجود نماد های مشترک، از اوستا گرفته تا آثار حکیمان اشراقی، که شاید مهم ترین آنها سیمرغ باشد، این ادعا را تایید می کند. در اوستا، سیمرغ بر روی درخت شگفت انگیز آشیان دارد. در «عقل سرخ »سهروردی، آشیانه سیمرغ بر درخت طوبی است. سیمرغ سهروردی را صدرالمتالهین شیرازی، عنقا یا جبرییل می داند. جبرییل در حکمت اشراق، آفرینش گر و واسطه فیض وجود موجودات دنیایی است و معادل« سروش» در ایران باستان است و سر انجام در روایتی از سلمان فارسی نقل شده است که:« سروش روز، نام فرشته ای است که موکل نگهداری عالم است و او جبرئیل است ».

این سخن سلمان، در«مستدرک الوسایل »و «بحار الانوار»در ضمن حدیث مفصلی درباره خواص روزها به نقل از کتاب« العددالقویه لدفع المخاوف الیومیه »تالیف شیخ رضی الدین علی ابن یوسف حلی، برادر علامه حلی آمده است. در مراجعه به چنین منابعی باید از علم نجوم قدیم بهره داشت ومنظور استادان این فنون را از سعد و نحس ایام و اصطلاحات آن مد نظر داشت. آنچه از سلمان فارسی نقل شد، تأییدی بر وجود آموزه های حکیمانه انبیا(ع) در ایران باستان و آگاهی سلمان فارسی از آن حکمت است.

سه شنبه 14/2/1389 - 16:57
دعا و زیارت

اَبّا

..."اَبّا" واژه‌ای است آرامی، با حالتی تأکیدی، به معنی "پدر". این کلمه وارد زبان عبری شد و در تلمود بابلی مکرراً به‌کار رفت. در تلمود بابلی از این کلمه برای مخاطب قرار دادن پدر توسط فرزندش و نیز ربی‌ها استفاده شده است. این کلمه حالتی گرم و صمیمی را انتقال می‌داد و نیز حاکی از احترام فرزند به پدرش بود؛ اما در محافل یهودی، هیچ‌گاه برای مخاطب قرار دادن خدای متعال به‌کار نمی‌رفت.

در عهدجدید، این کلمه سه‌بار به‌کار رفته است، و در یونانی عیناً حرف نویسی شده است؛ در هر سه مورد، حالتی ندایی دارد برای خطاب خدا، و معادل یونانی‌اش نیز در کنارش آمده است ("اَبّا - پدر" - مرقس ۱۴:‏۳۶؛ رومیان ۸:‏۱۵؛ غلاطیان ۴:‏۶).

به‌نظر می‌رسد که این اصطلاح دو کلمه‌ای در کلیساهای یونانی زبان متداول بوده است و احتمالاً در آیین‌های نیایشی به‌کار می‌رفته است. (دعای ربانی در شکل آرامی‌اش احتمالاً با "اَبّا" آغاز می‌شده است).

این کلمه را قاعدتاً عیسی برای نخستین‌بار برای خدا به‌کار برد و به شاگردانش نیز اجازه داد که چنین کنند. پولس در کاربرد آن نمادی از فرزندخواندگی مسیحیان در مقام پسران خدا و برخورداری از روح‌القدس را می‌بیند.

صلیب

در عهدعتیق مجازات مرگ سنگسار بود اما گاه اجساد بر درختی باقی می‌ماندند تا برای متخلفین هشداری جدی باشد (یوشع ۱۰:‏۲۶ ، تثنیه ۲۱:‏۲۲-‏۲۳). یهودیان مرگ این اشخاص را به مثابۀ لعنت خدا بر زندگی‌شان می‌انگاشتند (غلاطیان ۳:‏۱۳) و جسد آنها می‌بایست پیش از غروب شب مدفون می‌شد (یوحنا ۱۹‏‌:۳۱). صلیب عیسی مطابق اشارات عهدجدید یادآور همان درختی است که در عهدعتیق سمبل لعنت و حقارت بود (اعمال ۵:‏۳۰، ۱۰:‏۳۹، اول پطرس ۲:‏۲۴).

تاریخ گواه آن است که فینیقی‌ها و کارتاژها مجازات اعدام با صلیب را گاه اعمال می‌کردند اما این رومیان بودند که کاربرد گستردۀ آن را باب کردند. تنها بردگان و بدترین جنایتکاران به صلیب کشیده می‌شدند. مطابق سنت مسیحی، پطرس، رسول عیسی مسیح به شکل وارونه مصلوب شد که این واقعه با شواهد تاریخی دیگر همخوانی دارد.

رومیان به سه شکل دار (صلیب) به پا می‌کردند. یکی T شکل است که برخی بر این باورند که سمبل یکی از خدایان بنام تموز است. دیگری X شکل است که برخی از حواریون مسیح را بر آن مصلوب کردند. اما نوع متداول آن شکلی است که گزارشات اناجیل با آن مطابقت دارد (متی ۲۷:‏۳۷، مرقس ۱۵:‏۲۶، لوقا ۲۳:‏۳۸ و یوحنا ۱۹:‏۱۹-‏۲۲).

اقتباس از Anchor Bible Dictionary

عدالت یا پارسایی

کلمه‌ای که در ترجمۀ کتاب‌مقدس قدیمی فارسی "عدالت"، در ترجمۀ انجیل شریف "نیکی مطلق" و در ترجمۀ هزارۀ نو "پارسایی" ترجمه شده است، برگردان واژۀ عبری sedeq “صِدِق" در عهدعتیق و واژۀ یونانی dikaiosynei "دیکایوسونِی" در عهدجدید است. صفت فاعلی همین کلمه در ترجمه‌های نامبرده به ترتیب "عادل"، "نیک مطلق" و "پارسا" ترجمه شده است. کلمۀ "صِدِق" احتمالاً از ریشۀ عربی به‌معنی "مستقیم بودن" است و در نتیجه، مفهوم انطباق با یک مقیاس یا معیار را القاء می‌کند. اما این کلمه و مشتقات آن در کاربرد کتاب‌مقدسی معنای بسیار غنی‌تری دارد.

یکی از اجزاء تشکیل‌دهندۀ معنای "صِدِق"، مفهوم "رابطه" است. "صِدِق" یعنی انطباق با معیاری که بر رابطۀ بین دو طرف حاکم است، خواه رابطۀ بین انسان با انسان، خواه رابطۀ انسان با خدا. پس هرگاه در عهدعتیق کلمۀ صِدِق (عدالت-پارسایی) در مورد انسان به‌کار رفته و به رابطۀ او با خدا اشاره دارد، مقصود زندگی مطابق معیاری است که بر رابطه و عهد خدا با قومش حاکم است.

هرگاه همین کلمه در مورد خدا به‌کار رفته، مقصود این است که یهوه خدای کتاب‌مقدس هرگز بوالهوسانه عمل نمی‌کند، بلکه همیشه به عهد خویش با قوم خود وفادار است و مطابق معیاری که خود برای رابطۀ فوق مقرر کرده است عمل می‌کند. یکی از تعهدات خدا در این عهد، حمایت از قوم به‌هنگام ضعف، خطر و یا حملۀ دشمنان بود. از همین رو کلمۀ "صِدِق" در بسیاری از موارد کاربردش در مورد خدا حاوی مفهوم دخالت و عمل نجات‌بخش او نسبت به قوم نیز هست. و این حتی در مورد زمانی که رابطۀ قوم با خود خدا به سبب گناه و عهدشکنی تیره می‌شود، صادق است. "صَدیق" بودن یهوه بدین معناست که او در جهت اصلاح، شفا و تجدید رابطۀ قوم با خود اقدام می‌کند.

آشکار است که کلمۀ "عدالت" و "عادل" که در ترجمۀ قدیمی فارسی برای بیان این مفهوم به‌کار رفته، معنای درست را القاء نمی‌کند. کلمۀ "عادل" هرچند در ریشه حاوی مفهوم "راست" و "درست" نیز هست، در فارسی امروزی به‌معنی "دادگر" و "با انصاف" به‌کار می‌رود و صفت قاضی یا پادشاه است، نه افراد معمولی.

این با معنی کلمات فوق فاصلۀ زیادی دارد. هرچند مؤمنان قدیم‌الایمان که با کتاب‌مقدس قدیمی بزرگ شده و در کلیساها تعلیم گرفته‌اند، معنای خاص کتاب‌مقدسی را از کلمات فوق درک می‌کنند، برای نسل نوین فارسی‌زبانان مسیحی که ترجمۀ قدیمی را دشوار می‌یابند و با زبان و فرهنگ قدیمی‌تر کلیسا آشنا نیستند، کلمات "عادل" و "عدالت" به‌هیچ وجه معنی صحیح را القاء نمی‌کند. کلمۀ "نیکی مطلق" هم که در انجیل شریف به‌کار رفته، ساختگی است و می‌تواند کج‌فهمی به‌بار آورد.

از همین رو در ترجمۀ هزارۀ نو کوشش به‌عمل آمد واژه‌های مناسبی جایگزین شود. یک واژۀ ممکن، "صالح" بود که معادل بسیار خوبی برای "صدیق" (عادل/پارسا) است، ولی در آن صورت، معادلی برای "صِدِق" (عدالت/پارسایی) نمی‌داشتیم. معادل ممکن دیگر، "درستکاری" و "درستکار" بود. اما این‌ها به‌دلیل تأکید بیش از حد بر عمل همیشه و همه جا مناسب نبودند.

پس از بررسی بسیار، از دو واژۀ "پارسایی" و "پارسا" که از نظر حوزۀ معنایی به واژه‌های مورد نظر ما بسیار نزدیک‌اند سود جستیم. فرهنگ معین "پارسا" را چنین معنا کرده است: «آنکه از گناهان پرهیزد و به طاعت و عبادت و قناعت عمر گذارد؛ پرهیزکار، پاکدامن، زاهد، متقی، دیندار، متدین، مقدس.»

فرزندخواندگی در عهدِعتیق

در عهد عتیق به ندرت به فرزندخواندگی اشاره شده است. زبان عبری برای این عمل از هیچ اصطلاح فنی برخوردار نیست، و این عمل در احکام شرعی عهد عتیق به چشم نمی‌خورد. دلیل این امر شاید وجود چندین راه حل دیگر برای مساله نازایی در ازدواج در میان اسرائیلیان باشد.

چند همسری و ازدواج با برادر شوهر نیاز به فرزندخواندگی را کاهش می‌داد و اصل حفظ ملک در داخل قبیله (لاو ‌۲۵:‏۲۳؛ اعدا ۲۷:‏۸-‏۱۱؛ ار ۳۲:‏۶) از پاره‌ای از ترسهای والدین بی‌اولاد می‌کاست.

موضوع فرزندخواندگی در عهد عتیق به‌واسطه متون یافته شده در بین‌النهرین و سوریه به‌گونه‌ای چشمگیر روشن شده است. فرزندخواندگی در خاور نزدیک باستان عملی قانونی بود که شخص به‌وسیله آن داخل روابط خانوادگی جدیدی می‌شد، با امتیازات و مسئولیت‌های کامل و برابر با کسی که به‌واسطه تولد از چنین رابطه‌ای برخوردار بود. اگر این تعریف را به عهد عتیق اطلاق دهیم، موارد اندکی از فرزند‌خواندگی را تشخیص خواهیم داد که اکثریت آنها در پیدا ۱۲-‏۵۰ یافت می‌شود.

طبق رسوم قانونی متون میخی، برای آنکه ایلعازر وارث ابراهیم شود، (پیدا ۱۵:‏۳) و نیز برای اینکه پسران هاجر و بلهه و زلفه سهمی از ارث ابراهیم و یعقوب ببرند (پیدا ۱۶:‏۱-‏۴؛ ۳۰:‏۱-‏۱۳؛ ۲۱:‏۱-‏۱۰)، لازم بود رسم فرزندخواندگی انجام پذیرد. نامه‌ای از لارسا موجود است از بابل باستان که بیان می‌دارد که یک مرد بدون پسر می‌تواند غلام خود را به فرزندی بپذیرد.

پذیرش پسران متعه‌ها به فرزندی از گفته‌های ساره و راحیل تائید می‌شود که گفتند «از او بنا شوم» (پیدا ۱۶:‏۲؛۳۰:‏۳) و نیز گفته راحیل که گفت «خدا ...پسری به من عطا فرموده است» (پیدا ۳۰:‏۶). گرچه هیچ شاهدی در مورد پذیرش یعقوب به فرزندی لابان موجود نیست (پیدا ۳۱:‏۳، ۳۰،۱۸؛ ۳۲:‏۳)، یعقوب خودش احتمالاً افرایم و منسی را به فرزندی پذیرفت. در جاهای دیگر عهد عتیق، موسی (خروج ۲:‏۱۰) و استر (استر ۷:۲،۱۵) به احتمال بسیار قوی به فرزندی پذیرفته شده بودند اما احتمالاً مطابق قوانین غیر اسرائیلی.

ظاهراً در مز ۲:۷ فرمول فرزندخواندگی به کار رفته است («تو پسر من هستی» پیدا ۴۸:‏۵، «دو پسرت ... از آن من هستند»). در عهد عتیق اشاره‌ای به آداب و رسوم فرزندخواندگی نشده، گرچه رسم «ولادت یافتن بر زانوهای کسی» (پیدا ۳۰:‏۳؛ ۵۰:‏۲۳؛ ایوب ۳:‏۱۲) با تولد کودک و پذیرش او از سوی رئیس خانواده مرتبط است.

فرزندخواندگی جنبه‌ای الهیاتی نیز داشته است. ملت اسرائیل پسر خدا تلقی می‌شد (اش ۱:‏۲؛ ار ۳:‏۱۹؛ هو ۱۱:‏۱)، خاصه نخست‌زاده خدا (خرو ۴:‏۲۲؛ ار ۳۱:‏۹)، و پادشاه از تبار داود نیز از امتیازی مشابه برخوردار بود، گرچه بر بشریت او و مسئولیتش به همان اندازه تاکید شده بود (۲ سمو ۷:‏۱۴؛ ۱توار ۲۸:‏۶؛ مز ۸۹:‏۱۹). همین گزینش الهی بود که در پس این گفته پولس قرار دارد که فرمود پسرخواندگی از آن قوم اسرائیل است (روم ۹:‏۴).

فرزندخواندگی در عهدِجدید

فرزندخواندگی در عهدجدید ریشه در قوانین روم ندارد كه در آن هدف اصلی تداوم نسل والدینی بود كه شخصی را به فرزندی می‌پذیرفتند؛ ریشه فرزندخواندگی در عهدجدید در رسوم یهودی می‌باشد كه امتیازات خانوادگی را به فرزندخوانده انتقال می‌داد. این موضوع فقط در نوشته‌های پولس دیده می‌شود و رابطه‌ای است كه به‌واسطۀ فعل خدا بر اساس فیض رایگان اعطا می‌شود و آنانی را كه زیر شریعت قرار دارند فدیه می‌دهد (غلاطیان ۴:‏۵).

هدف و نتیجۀ آن تغییر جایگاه و موقعیت فرد است از بندگی به پسرخواندگی (غلاطیان ۴:‏۱)؛ این امر را خدا از ازل طرح ریخته بود و عیسی مسیح آن را به اجرا درآورد (افسسیان ۱:‏۵). فریاد "ابا! پدر!" (رومیان ۸:‏۱۵ و غلاطیان ۴:‏۶؛ در چارچوب فرزندخواندگی) شاید فریاد سنتی هر غلامی بود كه به فرزندی پذیرفته می‌شد.

پسرخوانده خدا از تمام حقوق خانواده برخوردار است، از جمله حق حضور در مقابل پدر (رومیان ۸:‏۱۵) و سهیم شدن به‌همراه مسیح در میراث الهی (رومیان ۸:‏۱۷). حضور روح خدا هم وسیله تحقق این پسرخواندگی است (رومیان ۸:‏۱۴) و هم نتیجه آن (غلاطیان ۴:‏۶). این فرزندخواندگی هرقدر هم از نظر جایگاه و موقعیت فرد كامل باشد، هنوز باید به‌هنگام رهایی خود خلقت از قید بندگی به‌گونه‌ای نهایی واقعیت بیابد (رومیان ۸:‏۲۱).

فرزندخواندگی به‌عنوان رابطه‌ای مبتنی بر فیض، به‌گونه‌ای تلویحی در نوشته‌های یوحنا در خصوص "فرزند شدن" (یوحنا ۱:‏۱۲؛ یوحنا ۳:‏۱-‏۲)، و در اعطای مجدد حقوق كامل خانوادگی به پسر گمشده (لوقا ۱۵:‏۱۹) و در كاربرد مكرر عنوان پدر برای خدا از سوی عیسی (متی ۵:‏۱۶؛ ۶:‏۹؛ لوقا ۱۲:‏۳۲) مشاهده می‌شود.

لوگوس

برای درک واژۀ "لوگوس" باید پیش‌زمینه‌های یونانی و یهودی آن را بررسی کرد. در ادبیات یونان لوگوس حاوی تنوع قابل ملاحضه‌ای از معانی است. هرالکیتویس، لوگوس را قدرت الهی برای بخشیدن انسجام، معنا و یکپارچگی به کائنات تعریف می‌کند. برای او لوگوس محور نظم کائنات است. فیلسوفان رواقی، لوگوس را "عقل کل" می‌دانستند که به‌واسطۀ آن کائنات خلق و اداره می‌شدند. برای رواقیون، لوگوس، علت‌العلل نظام آفرینش تلقی می‌شد. فیلون فیلسوف یهودی نیز لوگوس را نقشۀ خدا و قدرت او برای خلق و تداوم خلقت تعریف می‌کند.

شایان ذکرست که واژۀ لوگوس در ترجمۀ یونانی عهدعتیق موسوم به ترجمۀ هفتاد Dabar است. Dabar علت بنیادی همه چیز است که با "پیام و عمل" تجلی پیدا می‌کند (مزمور ۱۰۷:‏۲۰ و تثنیه ۳۲:‏۴۶-‏۴۷). برای درک بهتر این واژه ضروری است که به پیش‌زمینه‌های اعتقادی یهودیان پیرامون مفهوم حکمت اشاره کرد زیرا که یکی از مفاهیم بنیادی لوگوس حکمت می‌باشد. بنابر اعتقاد یهودیان خدا از طریق حکمت خود جهان را خلق کرد، از این‌رو حکمت، ریشه در ذات خدا دارد. این حکمت در تورات به عالی‌ترین شکل ممکن جلوه‌گر می‌شد. در واقع کتب حکمتی عهدعتیق الهیات خلقت را ترسیم می‌کنند. اما در عهدجدید حکمت الهی در مسیح تجلی می‌یافت و عهدجدید فراتر از آن خود مسیح را به‌عنوان حکمت خدا معرفی می‌کند (لوقا ۲:‏۴ و مرقس ۶:‏۲ و اول قرنتیان ۱:‏۳۰). بدین‌سان آنچه در عهدعتیق ریشه در ذات خدا داشت حال در مسیح تجسم پیدا می‌کند.

مسیح همچون حکمت، عامل خلقت است (یوحنا ۱:‏۳ و۱۰). مسیح پیام و کلام خدا (لوگوس) به بشرست (یوحنا ۱:‏۱). در او نقشه و هدف الهی برای بشر نمایان می‌شود. در مسیح تفکر خدا پدیدار می‌گردد. سؤالی که با آن روبروییم آن است که چرا یوحنا به‌جای واژۀ حکمت از لوگوس استفاده کرد؟ به این سؤال می‌توان از چند بُعد پاسخ داد.

اولاً، لوگوس مفهوم حکمت را نیز در خود داشت و به‌علت حیطۀ معانی وسیع‌تر انتخاب بهتری بود. ثانیاً، یهودیان تورات را سمبل حکمت می‌دانستند، حال آنکه تجلی غایی این حکمت در مسیح می‌بود، از این‌رو واژۀ لوگوس گزیدۀ بهتری به لحاظ بشارت برای مسیحیان تلقی می‌شد. از سوی دیگر، اطلاق ضمیر مؤنث به حکمت در عهدعتیق به‌خوبی نمی‌توانست تجلی لوگوس در مسیح را نمایان سازد.

لوگوس بیانگر ازلیت و پیش‌موجودیت مسیح است. لوگوس نمایانگر یگانگی ذات مسیح با خداست. لوگوس مکاشفۀ تفکر و شخصیت خداست.

یوبیل

ریشه‌یابی واژه‌ یوبیل دشوار است. ظاهراً این کلمه در اصل از ریشۀ عبریِ "یوبِل" به‌معنی قوچ مشتق شده است، زیرا از شاخ قوچ در سال یوبیل به‌عنوان شیپور برای فراخوانی قوم اسرائیل استفاده می‌شد. سال یوبیل پس از هفت دورۀ هفت ساله (سال‌های شبات)، در سال پنجاهم اعلام می‌شد. این سال به‌طور جامع در کتاب لاویان باب ۲۵ توضیح داده شده است.

فلسفه اعلان سال یوبیل بر دو رُکنِ اقتصادی و الهیاتی استوار است. دلیلِ اقتصادی آن، حفظ نهاد خانواده و زمین بود. پس از آنکه قوم اسرائیل سرزمین کنعان را تصرف کردند، این سرزمین بر اساس تعداد طایفه‌های‌ این قوم بین‌شان تقسیم شد. زمین اساسی‌ترین سرمایه‌ای بود که می‌توانست به هر طایفه یا خاندان تعلق داشته باشد. اگر اهالیِ طایفه‌ای دچار قحطی می‌شدند، می‌بایست از طریق همین سرمایه، یعنی از طریق زمینی که در اختیار داشتند به یکدیگر کمک می‌کردند. افراد یک طایفه در صورت نیاز حتماً می‌بایست قطعه زمینِ خود را به فردی از همان طایفه که خویشاوندشان بود می‌فروختند، با این آگاهی که - بر اساس قانون یوبیل- در نهایت خواهند توانست پس از گذشت ۵۰ سال، خودشان یا فرزندان‌شان دوباره آن زمین را از خریدار پس بگیرند (لاویان ۲۵:‏۲۳). بدین ترتیب قانون یوبیل باعث حفظ وحدت و یکپارچگی در بین قوم می‌شد. در این سالِ پرفیض، قرض‌ها بخشوده می‌شد، بردگان آزاد می‌گشتند، و زمین -همانطور که توضیح دادیم- به مالکان اصلی آن بازگردانده می‌شد.

سه شنبه 14/2/1389 - 16:56
دعا و زیارت

حواس انسان

هر چند افرادی كه جز به مادیات و علوم مادی آشنا نیستند شاید نتوانند این حقیقت را باور بدارند لیكن مسلم است كه در بشر حواسی وجود دارد كه بغیر از حواس ظاهری است و این حواس جزء حواس 21 گانه ایست كه در كتاب مكانیسم آفرینش مختصری در بارة آن شرح داده ام.(به مقاله حواس مراجعه فرمایید)

حواس مزبور حس الهام و روشن بینی است كه مظاهر آن در زندگی اكثر اشخاص اتفاق افتاده است. خود شما ممكن است در زندگی حوادثی از آن را دیده یا از خویشان و نزدیكان و دوستان خود شنیده باشید. بارها اتفاق افتاده است پدر یا مادری در اثر نگرانی و به اصطلاح «دل شوره» قبلاً از حادثه ای كه برای فرزندشان در نقطه ای دور، اتفاق افتاده مطلع گردیده اند. بارها دوستی مرگ یك دوست را كه در اثر سانحه یا جنایتی پیش آمده از فاصلة دور دیده یا احساس نموده است. رؤیاهای دیده شده در عالم خواب نیز قسمتی از تجلیات این حالات است.

بسیار اتفاق می افتد

در جراید خبری و مجلات و برخی كتابهای روحی جهان نظیر این چنین وقایع بسیار نقل شده است. اشخاصی كه در خواب قبلاً واقعه ای را دیده و بعد عین آن بر ایشان اتفاق افتاده یا بوسیلة الهام و روشن بینی وقایع را احساس نموده اند به علت شوق و شگفتی كه از این حادثه به آنها دست داده آن را دهان به دهان نقل می كنند كه گاهی دامنة آن به جراید و خبرگزاریها می رسد .

علوم روحی

خوشبختانه امروز علوم هیپنوتیسم و مانیتیسم و رابطة‌ با در گذشتگان و علم الروح تجربی و نیروی انتقال فكر یا تلپاتی و امثال این قبیل علوم در مغرب زمین بسیار متداول گردیده و در بارة آن كتابهای بسیار نوشته و مجلات متعدد انتشار می دهند و صدها هزار نفر جداً در این علوم وارد شده و برخی از رشته های آن یعنی هیپنوتیسم و مانیتیسم را تا حدی در علم طب داخل كرده و از آن برای معالجه و بیهوشی استفاده می كنند و بقدری شایع گردیده كه هر فرد با سوادی كه با مطبوعات آشنا است كم و بیش از آن آگاه است. این مطلب دلیل آشكار نسبت به موضوعی است كه مورد بحث ما است .

تمرین و تقویت حواس

نكتة مهمی كه باید متوجه بود این است كه حواس انسان با توجه به سرشت و سرنوشت در اثر تمرین و توجه تقویت می گردد. كسانی كه این رشته از حواسشان از بدو تولد قوی است یعنی استعداد طبیعی برای این كار دارند چون متوجه آن نیستند و موقعیت بكار بردن حواس برای آنها پیش نیامده و مصرفی برای آن تصور نمی كنند قدرتشان همچنان در بوتة اجمال مانده است. در حالی كه وجود این حواس به قدری در زندگی سودهای خاص خود را دارد كه اگر بر طبق روش صحیحی در مدارس از همان اوان كودكی اطفال را متوجه وجود این حواس و سود آن سازند و تعلیماتی برای تمرین و تقویت آن مقرر دارند و آنها كه صاحب استعداد در فن هستند در این رشته قوی شوند،  آن وقت دنیا متوجه خواهد شد كه از این نیروئی كه یزدان توانا در بشر آفریده و بالقوه در او موجود است و از آن بهرة كافی حاصل نگردیده،  چه منافعی بدست خواهد آمد .

ماوراء‌الطبیعه نداریم

در هر حال علومی كه خارج از دایرة پنج حس ظاهری و معمولة بشر می باشد و افراد بشر با آن آشنا نیستند، علوم ماوراء‌الطبیعه، نامیده شده اند در صورتی كه این لفظ غلط است و ماورائی وجود ندارد زیرا آنچه در عالم وجود هست طبیعت است منتها قسمتی از طبیعت را ما می توانیم ببینیم. حتی در مورد دیدنیها هم قدرت ما حدود دارد چنانكه اجسام بی نهایت ریز به چشم ما نمی آید تا این كه میكروسكوپ اختراع شد و میكروبها را دیدند ولی هنوز ویروس دیده نشده بود بعداً با میكروسكوپ الكترونیكی ویروس هم دیده شد ولی هنوز اتم را با این میكروسكوپ هم ندیده اند. همین طور در مورد اجسام بی نهایت بزرگ مثل كرات بوسیلة اختراع تلسكوپ كه از گالیله شروع شد كم كم توانستند كرات دیگر را ببینند و اختراع تلسكوپ روز به روز پیشرفت كرد. دیدنیهای بسیار هست كه هنوز به آن دسترسی ندارند و رادیو تلسكوپ كه بوسیلة امواج رادیوئی ما را از وجود عوالم دورتر آگاه می سازد،  گواه این مطلب است.

جسم هم از چشم پنهان می شود

می گویم اشیائی در عالم هست كه به علت لطافت و ظرافت فوق العاده، چشمان ما با وضع عادی قادر به دیدن آنها نیست مانند هوا كه چشم ذرات آن را نمی بیند. اما همین هوا وقتی به صورت مایع در می آورند قابل رؤیت است. حقیقت دیگری را كه روشن كننده این مطلب است به عنوان مثال ذكر می كنم. حتی اشیاء بزرگ را از مسافت دور با آن كه زمین هم مسطح باشد با چشم ظاهری نمی توان دید هر چند كه مادی است. یك مجسمه بزرگ مثل مجسمه رامسس دوم در مصر در بیابان مسطح وسیعی قرار دارد كه وقتی در مقابل آن بایستیم عظمت آن طوری است كه گردن انسان برای دیدن آن به عقب خم می شود .

حال از این مجسمه دور می شویم و كم كم به عقب می رویم. می بینیم كه مجسمه رفته رفته در نظر ما كوچك و كوچك تر شد. هر چه از آن دورتر شویم كوچك تر می شود و ریزتر می گردد،  پس از مدتی كه كاملاً از آن دور شدیم بكلی از چشم ناپدید می شود .

مثل موجودات لطیف

عمل كوچك شدن این مجسمه مربوط به خودمجسمه نیست وحجم مجسمه كم نگردیده بلكه این چشم ماست كه به علت دور شدن آنرا كوچك دیده است. این كوچك شدن تدریجی در واقع مثل لطیف شدن ذرات است كه اگر به مقدار معینی ثقیل و متراكم باشند به چشم ما می آیند و هر چه لطیف تر و ریزتر شوند كم كم در دیدگان ما كوچكتر و كوچكتر به نظر می رسند تا جائی كه بكلی محو می گردند. از لحاظ قوة دید ما هر دو مورد شبیه به هم است و البته این محدودیت مصلحتی دید ما است كه اشیاء را چنین می بیند نه اینكه خود اشیاء خارج از طبیعت باشند.

ماوراء‌الطبیعه نیست

اینجا است كه روشن می گردد همه چیز جزء طبیعت است و ماوراء‌الطبیعه در بین نیست و اینكه بشر ماوراء‌الطبیعه قائل است در اثر محدودیت قوة دید و فهم و درك او است. در مورد مثالی كه بیان گردید آیا آن مجسمه كه كم كم از نظر ما محو گردید از صورت مادی به صورت معنوی در آمد كه از چشم غایب گردید؟ خیر، مجسمه مادی بود و مادی هم هست و خواهد بود ولی این چشم ماست كه به علت ضعف در اثر دور شدن قدرت ادامة دید آنرا از دست داد. آیا این مجسمه نابود شده یا هست؟ می دانیم كه مجسمه با همان قطر و حجم موجود است ولی دید چشم ما رسا نیست كه آن را ببیند. پس ذرات كوچك هم با همان قطر خود در همین جو اطراف ما وجود دارد كه چشم ما قادر به دیدن آنها نیستند نه اینكه وجود ندارند. پس بطور قطع منكر این گونه امور نباید بود. در مورد اجسام لطیف هم وضع همین طور است و ندیدن آنها به خاطر این نیست كه معنوی یا در ملك یا قلمرو  ماوراء‌الطبیعه هستند بلكه این محدودیت چشم ما است كه نمی تواند آنها را ببیند و لذا نام ماوراء‌الطبیعه به آنها داده است.

درجات دارد

حال می گویم قدرت دید اشخاص نسبت به همین مطلب با هم تفاوت دارد مثل اینكه همة قوای مختلف مردمان در همه چیز دارای درجات و تفاوتهایی است. مثلاً در آن موقعی كه در اثر دور شدن از مجسمه، چشم یك نفر دیگر،  قدرت دید مجسمه را ندارد و بكلی از نظرش محو گردیده است،  شخص دیگری هست كه آن مجسمه را بطور واضح و قابل تشخیص می بیند و فرد دیگر آن را بزرگتر و كس دیگر كوچكتر می نگرد. به همین نحو به درجات هر كسی نوعی مشاهده می كند. این مطلب در همة‌ امور صادق است و این كه می گوییم حس روشن بینی در برخی كسان قویتر است و بهتر می توانند به امور ظاهراً مخفی آگاهی یابند به همین دلیل است. چنین اشخاص كه استعداد قوی دارند با تمرین بسیار قویتر می شوند و كسانی كه به طور طبیعی و فطری در این قسمت ضعیفند در اثر تمرین با همان نسبت نیرومندتر خواهند گردید.

غایب و مخفی یعنی چه

در بالا گفته شد كه شخص مستعد چیزی را كه ظاهراً مخفی است می بیند. این در واقع همان غایب است كه می گویند برخی اشخاص قدرت دید غیب و غایب را دارند یعنی اگر كسی مدعی گردد كه غایب را می بیند منظورش

یك چنین مخفی ظاهری است نه اینكه چیزی را كه وجود ندارد دیده است.

مدعیان و منكران

عده ای افراد در مسافت خیلی دور از آن مجسمة بزرگ ایستاده اند. چند نفر از آنها به علت دوری چشمشان یارای دیدن مجسمه را ندارد و چند نفری هم كه چشمشان قویتر است آن مجسمه را به اندازه های كم و بیش ملاحظه می كنند. آن كسان كه مجسمه را می بینند، به آن ایمان دارند. لیكن آنهائی كه چشمشان قدرت دیدن آنرا ندارد می گویند دروغ است و چنین چیزی وجود ندارد. هر چند كه آن مشاهده كنندگان اصرار كنند برخی از آنها باور ندارند.

تمرین و مجهز كردن چشم

تنها راه برای این كه منكران باور نمایند این است كه چشم خود را مجهز كنند با تمرین های مناسب انجام دهند تا خودشان هم تا حدودی به آن كسان كه قوی هستند و می بینند نزدیك شوند ولی باید دانست كه این عمل مشكل است زیرا مكانیسم و قوای اشخاص با یكدیگر تفاوت دارد.

این است علت انكار

آن كسی كه نمی بیند تقصیری هم ندارد ، دلش می خواهد حرف كسی را كه مدعی دیدن است باور كند و میل دارد تمرین نماید ولی چون تمرین مشكل است و شاید بزودی موفق نشود . این انكار تا مدتی باقی می ماند .

تمرین مغناطیسی

یكی از تمرین ها برای مجهز شدن همانا خواب مصنوعی است كه این عمل را انجام می دهد. وقتی كسی به خواب مصنوعی می رود چون در اثر خواب روشن بینی و وجدان باطنی او در مسیرهای معینی اضافه می شود حكم همان مجهز شدن چشم را دارد و مخلوقاتی را كه در حالت عادی نمی دید اكنون به چشم او می آید و آسانترین راه آن همین است. مجهز كردن قوا و چشم خود شخص هم همین حال را دارد و در اثر تمرین و مداومت و توجه و استقامت و پیگیری می توان تا حدودی به این قسمت آشنا گردید .

نصحیت و اندرز

در طی این مقاله روشن گردید برای قوای روشن بینی اشخاص درجاتی وجود دارد كه آنرا معین كردم. پس فرزندان عزیز اینها حقیقتی است كه بطور روشن و واضح بیان شده و منكر حقیقت نمی توان گردید. آیا اگر كسی چیزی را دید و من و شما و عده ای آنرا ندیدند دلیل بر آن است كه آن شیئی وجود ندارد؟ خیر وجود دارد ولی عده ای به علت نداشتن وسائل و قوا و تمرینات كافی آنرا ندیده اند و عده ای هم هستند كه قوة دیدن و درك آنرا ندارند .

ماوراء حواس ظاهری ما

بنابراین در ماوراء این دیدنیها و شنیدنیهای عالم چیزهائی هست كه بشر هنوز ندیده و نمی داند. اگر ماوراء‌الطبیعه را به معنی اینگونه (ماوراء) یعنی ماوراء معلومات و مشاهدات فعلی بشر بنگریم درست است ولی اگر آنرا به معنی چیزی در پشت طبیعت و خارج از آن معنی نمائیم غلط است زیرا هر چه هست در زیر و رو و پشت و بالا و غیره ( این لغات نسبی و وابسته به موقعیت مشاهده كننده است و حقیقت ندارد) همة آنها طبیعت است و چیزی از آن خارج نمی باشد .

بعد و بی بعدی یعنی چه

یكرنگی در همه جا

مغز بشر كه در محفظه ای معین و محدود قرار دارد ذرة بسیار بسیار ناچیزی از قدرت عالم است كه اگر در مقام حساب و مقایسه با عالم لایتناهی بدان بنگریم شاید بتوان گفت آن ذره كه در حساب ناید همان است. اما چگونه می شود كه این مغز با تمام كوچكی ظاهری خود می تواند پی به عظمت و وسعت عالم لایتناهی ببرید؟ علت همان وحدت است كه در عالم نقشه واحد، طرح واحد، نمونه واحد و قدرت واحد وجود دارد و وقتی كه بشر با همین قوة فكری خود به نمونة این طرح و نیرو پی برد در حكم آن است كه به همة آن پی برده است.

مثال برق

برای مثال برق را ذكر می كنم. ما می بینیم كه در اثر پیدایش عواملی در جو فعل و انفعالاتی بوجود می آید و برق در آسمان تجلی می كند. اولاً این نكته بر ما روشن است كه این برق از هیچ بوجود نیامده بلكه در جو از آن به مقدار معین موجود است،  منتها عوامل و وسایلی نبود كه به نظر انسان برسد و وقتی عوامل پیدا شد انسان توانست آن برق را مشاهده كند. به علاوه می دانیم كه برق منحصر به همین محلی كه اكنون هستیم نیست. بلكه اگر فی المثل به هلند هم سفر كنیم یا به استرالیا و زلاند نو برویم یا به ژاپن رحل اقامت افكنیم باز هم همین برق زدن را می بینیم و بر ما مسلم می شود كه تفاوت در برق نبود و همه جا از آن وجود داشت و این ما بودیم كه نمی توانستیم بدون فراهم شدن عوامل و وسایل آنرا بنگریم.

بعد در بین نیست

پس اگر درست بیندیشیم می بینیم این برق بعدی ندارد و مسافتی برای آن نیست چنانكه در ایران در اروپا ، در آمریكا و در هر كجای كرة زمین برق همان برق بود و جزئی تفاوتی نداشت و این ما بودیم كه به علت محدودیت جسم احتیاج به مسافرت یعنی طی بعد و مسافت داشتیم و خو دبرق بعدی ندارد و همانست كه هست و هیچ گونه تفاوتی در آن نیست و در هر كجا كه موجبات فراهم گردد برق خود را ظاهر و مرئی می سازد. برقی كه در قارة استرالیا می زند با برقی كه در قارة آسیا تجلی می كند هر دو یكی است و هیچ بعد و مسافتی برای آن مطرح نیست.

كمك تفكر

تا آنجا كه مشاهدات و وسائل بشر امكان به او می دهد خواهد دید كه در این برق تفاوتی نبوده و نیست و نخواهد بود و اینها تغییر ناپذیرند. معنی واقعی لن تجد لسنه الله تحویلا یا تبدیلا - در سنت های الهی تغییر و تحویلی نیست همین است. حال فرض كنید بشر وسائلی بدست آورد و مثل اقدامات اخیر فضائی به ماوراء جو سفر نمود و بكرات دیگر رفت، خواهد دید كه همین برق در همه جای عالم لایتناهی هست منتها هر جا بر حسب مقتضیات عوامل به صورت و شكلی خاص است.

اگر بر حسب مقتضیات تفاوت عامل و عناصر جزئی تفاوتی در آن مشاهده شد دلیل نفی اصل موضوع نیست. اما این كه قوای بشر محدود است و قوة متفكرة او نیز حدودی دارد می تواند دنبالة رشته فكر را بگیرد و آنرا یك خط نامحدودی تصور كند كه به دنبال آن برود، پیش بتازد جلو رود و حركت كند و همچنان این حركت را ادامه دهد. باز هم خواهد دید كه آنچه دیده همان است یعنی نمونه هائی كه درك كرده همانها به مقدار بی نهایت در عالم وجود دارد و می فهمد كه از نمونة این مشتی كه دیده خروارها را هم می تواند ببیند و تفاوتی در اصل در بین نیست.

نسبت فهم عالم لایتناهی

به این ترتیب است كه عالم لایتناهی درك می گردد یعنی وقتی فهمیدیم حقایق در همه جا همانطور كه درك كرده ایم وجود دارد و به هر كجا برویم بقول ضرب المثل آسمان همین رنگ است این نكته بر ما روشن می گردد كه بعد و مسافتی در بین نیست زیرا عالم لایتناهی و همه جای آن پر از قوائی است كه ما با فكر محدود خود آنرا شناختیم. برق را به عنوان مثال گفتیم. همه چیز را می توان این طور شناخت و دید. حیات، روح، قدرت، نیرو، نور و هر چه هست عالم از آن مالامال است و هیچ حدود و ثغوری برای قلمرو و تسلط آنها نیست و به هر اندازه كه قدرت فهم و دید و مشاهده ما اضافه شود از همان نمونه ها منتها به مقدار بیشتر دیده می شود. به همین جهت است كه عناصر كرات بهم شبیه است و سنگهائی كه از كرة ماه آورده اند دارای همان عناصر زمینی است منتها با تركیب متفاوت .

روزنامه اطلاعات پنجشنبه 7 آبانماه1349 شماره13332

70عنصر شیمیائی در خاك ماه

مسكو- خبرگزاری فرانسه - « الكساندر وینو گرادف » معاون آكادمی علوم شوروی در یك مصاحبه مطبوعاتی دربارة نتیجه آزمایش سنگریزه ها و خاكی كه سفینة خودكار «لونا 16» از كره ماه به زمین آورده است توضیحاتی داد و گفت كه ایستگاه خودكار جمعاً یكصدم گرم از نمونة سنگ ریزه و خاك كره ماه را همراه آورده بود كه از جنبه های علمی در آزمایشگاههای شوروی مورد بررسی دانشمندان قرار گرفته است. رنگ سنگ ریزه های ماه خاكستری است ولی بر اثر كمی یا زیادی نور تغییر رنگ می دهد. وی گفت در نتیجة بررسی خاك كرة ماه وجود هفتاد عنصر شیمیائی در نمونه های خاك و سنگ های ماه ثابت شده است.

خداشناسی و خدابینی

حال كه همة قوا و نیروها و نورهای عالم این طور است و همه جا از آن گسترده شده و پر و مملو است و خلافی موجود نیست پس مسئلة بعد از بین می رود و می فهمیم كه بعد در اثر محدودیت قوای بشری است كه برای فهم و مشاهده ناچار به طی مسافت و سفر و تكمیل آلات و روش مشاهداتی است. عالم یك است و وحدت است و همه جای آن در حكم همه جای دیگر می باشد. اینجاست كه خداشناسی بلكه خدابینی حاصل می گردد زیرا اگر یزدان و نیروی لایزال آنرا در یك گوشه از همین زمین در قلمرو مشاهدات خود دیدیم، اگر قدرت او را در تجلی مخلوقات مشاهده كردیم بسی روشن و واضح است كه مثل همان برق، همان نور كه نمونة آنرا دیده بودیم در حكم آن است كه همه آنرا دیده ایم. پس بشر محدود ظاهراً كوچك با مغز محدود خویش می تواند یزدان را با تمام عظمت و قدرت بنگرد و بشناسد. این است درسی از خداشناسی.

كسب علوم روشن بینی

توسعه دانش با حواس

كسب علوم معنوی كه مربوط به حواس الهام و روشن بینی است از لحاظ معنی و توجیهی كه دربارة ماوراء‌ كردیم و آنرا علوم ماوراء نام نهادیم درجات دارد و هر چه بیشتر در این زمینه زحمت و ورزش و تمرین انجام شود موفقیت بیشتر است.

فهم وحدت

كسانی كه دارای استعداد طبیعی در این قسمت بوده و ضمناً روش خود را در كلیة امور مشاهده و دقت و موشكافی و تمرینات فكری كنند و سعی نمایند به باطن و علل امور دسترسی یابند و ضمناً با اتخاذ روشهای نیكو و اخلاق پاكیزه صفای درون حاصل نمایند، قدرت و حواس خود را در علوم «ماوراء» كشف و درك كرده به تمرین و تقویت آن بپردازند و از این طریق در راه خداشناسی پیش بروند كم كم ابواب معرفت بر آنها گشاده  می شود و حقایق عالم را می فهمند و آگاه می شوند كه اگر در دنیا قهر یا زشت یا زیبا وجود دارد روی چه حكمت و فلسفه ای است. این مردمان روشندل دیگر از وجود سوانح و اتفاقاتی از قبیل زلزله ها، طوفانها و پیش آمدهای ناگوار و یا وجود زشتی ظاهری و بدی نسبی ناراحت نشده از اسرار آن آگاه می شوند و بسی روشنیها از انوار الهی در عالم می بینند كه اشخاص تمرین نكرده قادر به دیدن آن نیستند و همانطور كه نور معمولی وقتی تجزیه شود و به صورت طیف درآید رنگهای متنوع پیدا می كند و علاوه بر سری رنگها (كه آن را به نسبت رنگ اصلی نامیده اند) الوان مادون قرمز و ماوراء بنفش دارد كه گاهی به تیرگی و سیاهی جلوه می كند. انوار پاك الهی هم وقتی در دنیا به صورت زندگی و حیات موجودات در می آید انواع رنگها را نشان می دهد كه در ظاهر برخی از آنها تیره و تار و بعضی كمرنگ تر، بنفش، آبی و زرد روشن است. اما وقتی باز مجموع آنها را بهم تركیب كنند همان نور درخشان سفید و یك وحدت كامل بین رنگها از آن بدست می آید. یعنی همان بود و همانست كه هست.

استفاده از حواس باطنی

بنابراین روشندلانی كه حقیقت را تا حدودی فهمیده اند مانند این است كه مستقیماً مشمول اشعة نورانی یزدانی شده اند و از این اشعه روشن و ساطع گردیده اند. این است كه در قیافة آنها نور مخصوص مشاهده می شود كه آنرا به نور حق تعبیر می كنند و رسوم ملل بر این كه اطراف سر مقدسین خود هاله ای از نور می كشند ناظر به این اصل بازر است كه حقیقت آن همان سیاله ها و انوار كالریهاست كه از بدن قوی آنها خارج می گردد. استفاده كنندگان از حواس الهام و روشن بینی ممكن است در دنیا بسیار باشند و همیشه هم بوده است و كاهنان‌ مصر و ساحران سابق تاریخ كه اعمالی خارق العاده از آنها صادر می شد و این همه بزرگان علوم روحی و غیبگویان كه در تاریخ ملل از آنها یاد شده كسانی هستند كه كم و بیش از این حواس استفاده كرده اند. امروز چون تا حدی بوجود منظم این رشته از استعداد، بشر پی برده و آن را به صورت دروس علمی در آورده اند افرادی كه در ملل مختلف از آنها استفاده می كنند بسیارند حتی اشخاص زیادی هستند كه از هیپنوتیسم و مانیتیسم و تلقین و القاء در حالت بیداری كه آنرا به (چشم بندی) موسوم كرده اند و خواندن افكار بوسیلة تلپاتی دیدن و خواندن اوراق پنهانی استفاده كرده آنرا برای خود شغلی قرار داده اند و در تآترها و اماكن عمومی از آن بهره برداری می نمایند. در صورتی كه این كار برخلاف است و كسی كه دارای این استعداد می شود بایستی از به كار بردن آنها در طریق باطل خودداری كند .

روشنان عالم

همچنین افراد پیشرفته تری از آنها در هندوستان و جنوب شرقی آسیا وجود دارد كه در سایة‌ تمرین های بسیار شدید و تند كه آن را ریاضت اسم گذاری كرده اند به موفقیتهای شگرف در این راه نائل گردیده اند چنان كه اعمال مرتاضین و جوكیان هندی را كم و بیش شنیده اید كه حتی مدت یك ماه خود را زیر خاك مدفون می كنند و زنده برمی خیزند. البته چون این كار به سلامت لطمه می زند و خلاف روش عادی زندگی است صحیح نمی باشد. از طرف دیگر تحصیل كنندگان این رشته به وسیلة تمرین های مدون منظم كه در كتابها به ترتیب بیان گردیده در همه جای عالم بسیارند و به علت علاقه ای كه عدة زیادی به این علوم نشان می دهند، تشكیل كلوپها و باشگاه ها می دهند، جراید و مجلات خاصی منتشر می نمایند و مطبوعات مختلفه انتشار می دهند و تعصب خاصی در این رشته دارند و برای آن تبلیغ می كنند.

روشن بینان یزدان شناس

اما باید دانست كسانی كه در این رشته به درجات عالیه معنوی می رسند و یا به حقایق بزرگی كه برای تمام بشریت مفید است رسیده اند هر چند كه طریق و راه و وسیله نیل به این قسمت همان حواس است كه گفته شد اما عوامل دیگر هم در این كار دخالت دارد كه مهمترین آن خواست و ارادة مافوقترین نیروی نورالانوار قدرت و عظمت یعنی یزدان و اجازة او در این راه است و برای این كه این موضوع عملی شود علاوه بر استعدادهای خاصی كه در حواس این افراد موجود است استعدادهای دیگری هم باید در آنها باشد و سرنوشت آنها چنین ایجاب می كند و زمینه هائی در آنها قرار داده شده كه فعلاً جای بحث آن نیست و همین قدر خلاصه می گویم كه پروردگار عالمیان طبق قانون سرنوشت، هر كسی را برای كاری مخصوص آماده ساخته كه به دنبال آن می رود. مغز و فكرشان برای همین خلق شده است.

تذكر:

باید دانست كه آشنایی به این قبیل علوم علاوه بر استعداد و شایستگی احتیاج به تمرین ها و شرایط خاصی دارد كه در این مختصر نمی توان شرح داد و كتابی مفصل بنام «كتاب روحی» در سه جلد نوشته شده كه در نظر است چاپ و منتشر گردد.
سه شنبه 14/2/1389 - 16:55
دعا و زیارت
منبع مطلب : وبسایت تاریخ ما (tarikhema)

 

برخی اسطوره شناسان بر این باورند که اسطوره از نظر سیر تاریخی متقدم بر دین است. یعنی با رشد و تکامل ذهن انسان در زمانی که اساطیر جای اعتقادات مذهبی و ادیان را نزد بشر داشتند به مرور باورهای دینی شکل گرفت. اسطوره ای نیست که پرده از رازی بر ندارد. اسطوره پژوهان با رازگشایی اساطیر، مشخص کردند که بخش قابل توجهی از اساطیر، باورهایی را نمایان می کنند که بعدها در ادیان گوناگون، شکل کامل تری به خود گرفتند و امروز آنها را اجزای تفکیک ناپذیر ادیان می دانیم.

اگر بپذیریم که می توان اساطیر را به اسطوره های آیینی، آفرینش یا بنیاد، کیش، شخصیت و جهان پس از مرگ تقسیم کرد، چنان که «ساموئل هنری هوک» نویسنده کتاب های «اساطیر خاورمیانه»، «اسطوره و آیین» و «دین آشور و بابل» به این تقسیم بندی قایل است، ردپای اندیشه ها و باورهای دینی در هر ۵ نوع آن پیداست.

این ردپا به خصوص در اساطیر «بنیادی یا آفرینش» و اساطیر «جهان پس از مرگ» آشکار است. زیرا به نظر می رسد این اساطیر به شکل صریح تری به پرسش های بشر درباره چگونگی آفرینش و فلسفه خلقت می پردازند. پرسش هایی که بعدها در ادیان، به آنها پاسخ داده شد.

«میشل مالرب» نویسنده کتاب «انسان و ادیان، نقش دین در زندگی فردی و اجتماع» که با ترجمه مهران توکلی توسط نشر نی در ایران منتشر شده است، در کتاب خود آورده است: «در دوران هر چه دیرینه تر، آدم ها با یکدیگر گروهی می زیستند. شب که فرا می رسید، چون نمی توانستند مانند روز به شکار پردازند، با یکدیگر تبادل افکار می کردند و پرسش هایی که داشتند در میان می نهادند… در آن شب زنده داری ها هر نکته ای می توانسته است نقل مجلس بوده باشد: چرا هم خوبی هست و هم بدی؟…. معنی زندگی و مرگ چیست؟ پس از مرگ به کجا می رویم؟ آیا موجودات دیگری هستند که ما به آنها وابسته ایم؟ آیا جهان هستی از قوانینی پیروی می کند؟» در همین کتاب آمده است: «انسان ابتدایی تنها به مکاشفه در طبیعت قناعت نمی کرد. درک می کرد که نیروهایی دوره اش کرده اند و او نمی توانست آنها را به فرمان خود درآورده و چون نمی توانست بداند که چه هستند پس همان ها را خدا می دانست.»

بدین ترتیب انسان ابتدایی، نیروی بی پایان چنین خدایی را در همه پدیده های طبیعت و اطرافش مانند سیل، زلزله، طوفان، رعد و برق خسوف و کسوف و متجلی می دید.

با تحول بشر در عرصه زمان، ایزدان در اساطیر ملل مختلف یا به همان شکل نخستین خود در اساطیر باقی ماندند و از زمان شکل گیری تاریخ، پا فراتر نگذاشتند و یا توانستند به صورت غیر مستقیم در ادیانی که در عصر شکل گیری تاریخ، پا گرفت، رخنه کنند و با چهره های تغییر یافته یا به ظاهر نامربوط نفوذ کنند و یا این که به همان قوت و قدرت خود باقی ماندند. می توان سیاهه بزرگی از نام ایزدانی درست کرد که در تفکر بشری، نتوانستند خود را به عصر تاریخ برسانند و نابود شدند. تعداد کمتری از این ایزدان در ادیان عصر تاریخ تمدن با ماهیت و کمیت تغییر یافته باقی ماندند. اما تعداد انگشت شماری از اساطیر هستند که توانستند به قوت خود در یک تمدن حفظ شوند. ایزدانی که برای نمونه اول شاید بتوان از صدها ایزد در اساطیر مصر، هند و… نام برد که با تمام نفوذ و قدرت خود در زمان خاص نزد اقوام ابتدایی، نتوانستند به این سوی تاریخ پا بگذارند. «اینانا» ایزد بانوی قدرتمند در آشور، در ادیانی که بعدها در این سرزمین شکل گرفت، نتوانست راه یابد. «انکی» ایزد خرد، «انلیل» ایزد هوا در اساطیر بابل، «قیامت» ایزد بانوی مادر در اساطیر بابل، «نینورتا» ایزد کشت و شکار و جنگ در اساطیر آشور و بابل، «زئوس» ایزد ایزدان در یونان «پوزئیدون ایزد آب ها در یونان، «هستیا» ایزد بانوی آشتی در یونان، «دمتر» ایزد بانوی کشاورزی در یونان «ادیپ» ایزد یونانی و صدها ایزد مرد و ایزد بانوی دیگر در تفکر اسطوره ای بشر نیز تا آغاز تاریخ باقی نماندند.

تشخیص و تفکیک ایزدانی که امروز با تغییراتی در کمیت یا ماهیت آنان، هنوز حفظ شده اند و می توان آنان را از میان موجودات قدسی دیگر در کتاب های مقدس بازشناسی کرد، کار ساده ای نیست. دین پژوهان و اسطوره شناسان تطبیقی گاه در مطالعات خود به نقطه ای مشترک می رسند که آن وجود چهره هایی قدسی یا نیمه قدسی است که در ادیان مختلف جهان، حضور دارند.

امروزه با احتیاط چهره هایی از میان کتاب های مقدس بیرون کشید شده اند که ریشه های اسطوره ای آنان کمی روشن به نظر می رسد. اسطوره شناسان تطبیقی، ریشه های مشترک «نوح» در ادیان یهود و اسلام را با «اوشا پیشیتم» در اساطیر آشور و بابل قابل مقایسه می بینند. یا وجوه مشترک بسیار زیادی میان «ایشتاز» دختر نخست آنو، ایزد بانوی عشق و جنگ و ایزد بانوی مراد و شامگاه در اساطیر آشور با «آناهیتا» در دین زرتشت دیده شده است. یا «کنجرو» پسر سیاوش که در اساطیر کهن ایرانی به آسمان عروج می کند در دین یهود به صورت «اختوح» ظهور پیدا می کند.

اما از میان ادیان مطرح و بزرگ جهان که به نظر «میشل مالرب» تعداد آنها به صد هم نمی رسد، شاید بتوان ادیانی چون زرتشت را جزو معدود ادیانی دانست که مستقیما و تا حد زیادی با حفظ چهره اسطوره ای خود، تا به امروز نزد پیروان خود، باقی مانده است و موقعیت یک دین را حفظ کرده است.

مری بویس، اسطوره پژوه به نام و نویسنده کتاب «زرتشتیان‌، باورها و آداب دینی» که در ایران با ترجمه عسگر بهرامی از سوی انتشارات ققنوس منتشر شده معتقد است: «عموما پذیرفته اند که رسوم عبادی، دیرپاتر از عقاید متعلق به الهیات اند و موضوعات اساسی آیین زردشتی هم هنوز همان موضوعات شبانکارگان عصر حجر، یعنی آب و آتش اند.

در استپ ها که گمان می رود تا هزاره پنجم پیش از میلاد به سبب نبود باران، بیابان هایی بی حاصل بوده اند، آب، زندگی را ممکن می کرد؛ هند و ایرانیان نخستین، آب ها را ایزد بانوانی به نام «آپس» می انگاشتند، به آنها نماز می بردند و برایشان نثار می کردند…. از موضوعات اصلی رسوم عبادی زردشتی، آن دیگری، یعنی آتش، نیز برای استپ نشینان، حیاتی به شمار می رفت چه در آن زمستان های سخت، منبع تولید گرما بود و برای پختن گوشت که قوت غالب آنان بود، نیز به کار می آمد.»

به جز تمام این ها که گفته شد، یعنی بازماندن یا باز نماندن اساطیر در باور بشر تا به امروز، برخی مانند کارل گوستاو یونگ معتقدند که اسطوره چه در شکل دینی برای بشر امروز باقی مانده باشد، چه در میان افسانه ها و قصه های حماسی و چه به ظاهر از ذهن و باور بشر پاک شده باشد، در ضمیر ناخودآگاه بشر سده بیست و یکم با قدرت و با نفوذ نخستین روزهای تولد خود در پیش از تاریخ، حضور و معنی دارد. چه اسطوره ادیپ و چه اسطوره تیشتر هر یک بخشی از حیات امروز بشر را تحت کنترل خود دارد.

سه شنبه 14/2/1389 - 16:54
دعا و زیارت
در روایت‌های متعددی یکی از نشانه‌های حتمی ظهور امام مهدی (عج)، خروج سفیانی ذکر شده است.(1) نام وی عثمان بن عَنبَسه و از فرزندان ابوسفیان می‌باشد.(2) وی دارای صورتی سرخ، پوستی سفید و چشمانی زاغ می‌باشد.(3) او از شهرهای روم (شاید مراد اروپای فعلی باشد) بپا می‌خیزد و بر گردن صلیب دارد.(4)
شاید او مسیحی یا مسلمان منحرفی باشد که دشمنی امیرالمؤمنین(ع) را به دل دارد. زیرا در برخی روایت‌ها آمده که وی در کوفه اعلام می‌کند هرکه سر شیعه علی بن ابی طالب را بیاورد، هزار درهم جایزه می‌گیرد.(5) در روایتی از امام صادق (ع) آمده است: زمان خروج وی ماه رجب است وخروج وی از آغاز تا انجام، 15 ماه می‌باشد که 6 ماه به نبرد می‌پردازد و 5 مکان مهم: دمشق، حمص، فلسطین، اردن و حلب را اشغال می‌کند و 9 ماه بر آن‌ها فرمان‌روایی می‌کند.(6)
در بسیاری از روایت‌ها از نبردی در مکانی میان مکه و مدینه بنام «بیداء» خبر داده شده است که سپاه سفیانی با امام مهدی (عج) و لشکریانِ آغازینِ ایشان در آن مکان رو در رو می‌شوند و سپاه دشمن در زمین فرو می‌رود.
در روایتی آمده است که امیرالمؤمنین(ع) در تأویل آیه شریفه «ولَو تَری إذ فَزِعوا فَلافَوتَ»(7) می‌فرمایند که لشکر سفیانی به مدینه می‌آیند تا به «بیداء» برسند، خدا آن‌ها را در زمین فرو می‌برد.(8)
اما این که اکنون زنده است یا هنوز متولد نشده است ، نمی دانیم از آقای بهلول نقل شده است که در سوریه شخصی را به آن نام دیده ام . او احتمال می داد که ممکن است همان باشد لکن مطمئن نیستم.
وظیفه ما در این زمینه این است که معرفت و شناخت خود را از امام زمان (عج) بالا برده تا در طوفان های فکری و عقیدتی دچار شک و شبهه نشویم . جهاد ما با سفیانی شناخت تفکر و عقیده او و دوری جستن و مبارزه با عقیده اوست .

................

 

1. شیخ صدوق، کمال الدین و تمام النعمة، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم، ص650. 2. همان، ص 651.
3. شیخ نعمانی، الغیبة، ترجمه جواد غفاری، چاپ اول، 1363، کتابخانه صدوق، تهران، ص 435.
4. شیخ طوسی، الغیبة، بصیرتی، قم، ص 278.
5. همان، ص 273.
6. شیخ نعمانی، الغیبة، ص 426.
7. سوره سبأ، آیه 51.
8. سید محمد صدر، تاریخ غیبت کبری، ترجمه دکتر سید حسن افتخارزاده، نیک معارف، تهران، 1371، ص 648.

سه شنبه 14/2/1389 - 16:52
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته