• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 2
تعداد نظرات : 2
زمان آخرین مطلب : 5649روز قبل
شهدا و دفاع مقدس
مرد غمگین و زن کوزه به دوش
دو ماه بود كه در زندان بغداد مانده بودیم . زندانی كه ناگزیر گذر همه اسرا برای باز جویی و اعزام به اردوگاه به آنجا می‌افتاد. این زندان كه در استخبارات بغداد بود فضایی رعب آور داشت و زندانبانانی پر مشغله، كم حوصله و تند خو. وقتی پا به آن زندان گذاشتیم با چند افسر و سرهنگ ایرانی مواجه شدیم. در كنارشان، مرد عربی میانسال بر تشك پنبه‌ای قطوری خوابیده بود. به نظر می‌رسید ارشد داخل زندان است. اوامر و نواهی عراقی‌ها را برای اسرا ترجمه می‌كرد. افسرها هر كدام روحیه‌ای مخصوص به خود داشتند. یكی شان شیرازی بود، دلتنگ‌تر از بقیه نشان می‌داد. دلتنگی‌اش را می‌شد از شروه هایی كه با مضمون فراق و جدایی می‌خواند، فهمید. دیگری با سواد بود و كم حرف؛ بیشتر اوقات را به تفكر می‌گذراند. سومی كه همه احترامش را داشتند، سرهنگی بود اصفهانی. سرهنگ نقوی . یكی از پاهایش تا كمر توی گچ بود اما هیبت نظامی‌اش را همچنان حفظ كرده بود. اما مرد عرب، اسمش صالح بود. دو سال از اسارتش می گذشت. صالح، از چهره‌های معروف آبادان بود. از شخصیت‌های سیاسی آن زمان كه چند سالی زندان‌های طاغوت را هم تجربه كرده بود و پس از پیروزی انقلاب، در اولین دوره مجلس با اختلاف رای ناچیزی از راهیابی به مجلس بازمانده بود. اما این شكست از صحنه به درش نكرده بود. در فعالیت‌های سیاسی خارج از كشور، فعالیتش را از سر گرفته بود و سرانجام در یكی از سفرهایش به كشورهای عربی، قایقش به محاصره تندروهای عراقی‌ها افتاده و اسیر شده بود.
یك روز افسر فكور و ساكت، مقداری خمیر از لای نان‌ها بیرون آورد و پس از جنگ زدن با تیغ كهنه‌ای كه داشت مشغول تراشیدن پیكره‌ای شد. همه مشتاق بودیم كه بدانیم افسر جوان چه خواهد ساخت. او ساكت و آرام به كارش شكل می‌داد. ساعتی بعد، از آن تكه خمیر، مجسمه‌ای به غایت ماهرانه ساخت؛ پیكر مردی لاغر كه سر به زانو گذاشته بود. افسر جوان گویا پیكره خودش را تراشید بود. این مجسمه كوچك كه بر سطح صاف سر قوطی شیر خشك نشسته بود كناره پنجره زندان قرار گرفت و هیچ وقت از دیدنش سیر نمی‌شدیم. گویی روح داشت آن تكه خمیر بیجان.
افسر جوان در كار تراشیدن پیكره دیگری شد؛ همچنان آرام و بی صدا. این بار حاصل كارش زنی بود كوزه بر دوش. شاید این زن، زن همان مرد مغموم سر بر زانو بود كه از چشمه بر می‌گشت.
راستی كه افسر جوان خودش را تشنه در بیابان فراق یافته و منتظر كسی بود كه جام وصلی به او برساند. مرد غمگین چند روزی زانو در بغل، كنار پنجره نشسته و در كنارش زن كوزه به دوش ایستاده بود تا اینكه یك روز ابووقاص پرخاشگر آمد توی زندان و دق دلش را به خاطر سقوط خرمشهر سر ما خالی كرد. فحش و ناسزا گفت و هنگام خارج شدن از زندان چشمش به مرد غمگین و زن كوزه به دوش افتاد. از جا برشان داشت و خیره شان شد. ابووقاص دیدن آن همه خلاقیت را از یك اسیر تاب نیاورد و با غیظی غلیظ هر دو را در سطل آشغال سرنگون كرد و رفت. تنها كسی كه از آن حركت ابووقاص اصلا ناراحت نشد، همان افسر جوان بود.
سه شنبه 5/11/1389 - 1:39
شهدا و دفاع مقدس
كردستان، ارتفاع هزار قله. روی تپه های مقابل، پایگاه داشتیم. من هم مسئول یك پایگاه بودم. نیروی كم سن و سالی داشتیم كه به خاطر سن كم و بدخوابی، بیشتر اوقات نزدیك صبح می گذاشتمش نگهبان تا از طرفی هوا روشن بشه و از طرفی هم خوب بخوابه و مشكلی جهت بیدار كردنش نداشته باشیم.

حدوداً ساعت چهار بود كه به سراغش رفتم تا بیدارش كنم. طبق معمول من رو با مادرش اشتباه گرفته بود. من تكونش می دادم، اونم غلت می خورد و می گفت: خوابم می آید. منم طبق معمول با خنده می گفتم: پاشو مامان جون قربونت بره مدرسه ات دیر نشه و...! آخرالامر هم با یه تشر بیدار می شد. زار و زبیل (اسلحه و مهماتش) رو برمی داشت و غرغركنان می رفت سنگر نگهبانی. باید تا سنگر هم همراهی اش می كردیم تا خواب از سرش بپره و در عالم خواب و بیداری، سر از بغداد در نیاره.
یك شب رسوندمش پست نگهبانی. طبق معمول و سفارشات همیشگی: مواظب باش، خوابت نبره، یه مملكت به امید خدا و چشم های بیدار تو راحت خوابیده و...! و برگشتم سنگر خودم و از بس خسته بودم سرم به پتو نرسیده خوابم برد كه ناگهان صدای شلیك تیر مرا از خواب بیدار كرد. از سنگر پریدم بیرون. تیراندازی از طرف سنگر آقای كاظمی بود. اسلحه رو برداشتم، خودم رو به سنگرش رسوندم كه یك دفعه با دیدن صحنه ای خشكم زد.
نگهبان خوش خواب پتوی روی جعبه مهمان رو كف سنگر پهن كرده بود و اسلحه رو بغل كرده بود و خروپف می كرد.
با چندتا تكون، بیدارش كردم تا چشمش باز شد، بلند شد به سمت سنگر اجتماعی دوید.
گفتم: كجا؟
گفت: برم بچه ها رو بیدار كنم.
نگاهش كردم و گفتم: لازم نكرده همه بیدارن، فقط اون كه باید بیدار باشه، خواب مونده...
تیراندازی عراقی ها همراه شد با جملات عراقی ها كه به فریاد نزدیك تر بود تا حرف زدن با هم، تعجب كردم. نمی فهمیدیم چی می گن، اما بازار ترجمه های شكمی شروع شد.
یكی می گفت: می گن بیاین اسیر بشین.
یكی می گفت: نه بابا می گن همتون محاصره اید.
یكی دیگه می گفت: دارن نیروهاشون رو هدایت می كنن تا آماده حمله بشن و...
كه من به بچه ها گفتم: خوب دقت كنید. بذارید جلو بیان، بعد امونشون ندید. تكه تكه می شیم، اما تن به اسارت نمی دیم. (جاتون خالی) چند تا تیكه حماسی برا بچه ها اومدم، بعد سه تا آرپی جی زن و دو قبضه نارنجك تفنگی و یك قبضه خمپاره شصت روی تپه رو كف شیار روانه كردم؛ یك آتیش تهیه مختصر به راه انداختیم. خط آرام شد. تو دلم به خودم آفرین گفتم.
نماز صبح رو كه خوندم. هوا داشت كم كم روشن می شد. به اتفاق چهار نفر از بچه ها روانه كف شیار شدیم كه اگه عراقی ها معبری باز كردن یا جنازه ای جا گذاشته اند و...؛ احتمال می دادیم یه گروه گشت ضربت عراقی ها بود.از ارتفاع سرازیر شدیم. نزدیك كف شیار زیر یك صخره چیزی دیدم كه خنده مون گرفت. از بس خندیدیم، دل درد گرفتیم.
دو عراقی در حالی كه یكی از اونها خودش رو خراب كرده بود، زیر صخره كز كرده بودند. اونا رو آوردیم پایگاه.
در بازجویی متوجه شدیم این مادر مرده ها از تاریكی شب استفاده كرده از نیروهای عراقی جدا شده و خودشون رو به ما رسانده بودند تا پناهنده شوند. تا نزدیك سنگر نگهبانی جلو میان. وقتی به سنگر می رسن متوجه می شوند آقای نگهبان خواب تشریف دارند. برمی گردند تا با فاصله چند تیر هوایی شلیك كنند تا نگهبان بیدار بشه و بعد بهش بگن ما قصد پناهنده شدن داریم.
اما سر و صدای عراقی ها بابت این بوده كه به ما حالی كنند ما قصد جنگ نداشته و آمده ایم تسلیم شویم.
سه شنبه 5/11/1389 - 1:37
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته