وفا نكردی و كردم، خطا ندیدی و دیدم
شكستی و نشكستم، بُریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشیدم از تو كشیدم، شنیدم از تو شنیدم
كی ام، شكوفه اشكی كه در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روی شكوه دویدم
مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نكردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نكردی، مگر ز موی سپیدم
بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی كه نبردم، ملامتی كه ندیدم
نبود از تو گریزی چنین كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشیدم
جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشك نشستم، گهی چو رنگ پریدم
(مهرداد اوستا)
باز کن پنجره را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد
و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه ها یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده است
باز کن پنجره را ای دوست
هیچ یادت هست...
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست...
توی تاریکی شبهای بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سر و سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست...
حالیا، معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره را
و بهاران را باور کن
(فریدون مشیری)
خداوندا
در این سالی كه در پیش است نمیدانم چه تقدیری مرا فرمودهای
لیكن در آغاز طلوع روشن سالی كه می آید
مرا در این سیه سودا، وین سرمای پر سوز و سكوت سایههای سرد یاری كن
و با تدبیر پر مهرت سحرگاهان سروش سبز سیمای سعادت ساز ساقی هدیهام فرما
خداوندا
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای ....... اما
برای مردمان خوب این وادی
عطا فرما
هزار امید
هزار و سیصد آگاهی
هزار و سیصد و هشتاد بهروزی
هزار و سیصد و هشتاد و نه لبخند زیبا را