• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 8
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 5965روز قبل
شهدا و دفاع مقدس

همسر سردار شهید عبدالحسین برونسی می گوید: مشهد که آمدیم، بچه ی دومم را حامله بودم. موقع به دنیا آمدنش، مادرم آمد پیشم. سرشب، عبدالحسین را فرستادیم پی قابله.
به یک ساعت نکشید، دیدیم در می‌زنند. خانم موقر و سنگینی آمد تو. از عبدالحسینولی خبری نبود. آن خانم نه مثل قابله‌ها، و نه حتی مثل زن‌هایی بود که تا آن موقع دیده بودم. بعد از آن هم مثل او را ندیدم. آرام و متین بود، و خیلی با جذبه و معنوی. آن‌قدر وضع حملم راحت بود که آن‌ طور وضع حمل کردن برای همیشه یک چیز استثنایی شد برایم.
آن خانم توی خانه ی ما به هیچی لب نزد، حتی آب هم نخورد. قبل از رفتن، خواست که اسم بچه را فاطمه بگذاریم.
سال‌ها بعد، عبدالحسین راز آن شب را برایم فاش کرد. می‌گفت: وقتی رفتم بیرون، یکی از رفقای طلبه‌ رو دیدم. تو جریان پخش اعلامیه مشکلی پیش اومده بود که حتما باید کمکش می‌کردم. توکل بر خدا کردم و باهاش رفتم. موضوع قابله از یادم رفت. ساعت دو، دو و نیم شب یک هو یاد قابله افتادم. با خودم گفتم دیگه کار از کار گذشته، خودتون تا حالا حتماً یه فکری برداشتین.
گریه افتاد. ادامه داد: اون شب من هیچ کی رو برای شما نفرستادم، اون خانم هر کی بود، خودش اومده بود. «سایت تبیان به نقل از خاک های نرم کوشک و ساکنان ملک اعظم 2».
سه شنبه 18/12/1388 - 17:14
شهدا و دفاع مقدس
شهید سید احمد موسوی راد از منطقه که بر می گشت به همه سر می زد. هر بار هم به دیدن عمه ام می رفت و او به شوخی به سید احمد می گفت: تو که هر بار به منطقه می روی و سالم بر می گردی! و سید احمد جواب می داد: عمه جان شهادت نمره ی بیست می خواهد.
این بار آخر عمه جان تا سید احمد را دید، خندید و گفت: تو که باز هم سالم برگشتی!
سید احمد جواب داد: عمه جان این دفعه دیگه نمره ام بیسته؛ این بار دفعه ی آخر است که مرا می بینی.
همین طور هم شد.سید احمد رفت جبهه و شهید شد.
« سال نامه ی 1387 کنگره ی شهدای استان خراسان رضوی و بنیاد شهید استان خراسان شمالی»
سه شنبه 18/12/1388 - 17:13
شهدا و دفاع مقدس
خبر را شنیدیم، خودمان را رسانیدم، اما استخوان ها مال یک حیوان بود. گفتند اینجا خطرناک است و اغلب منافقین کمین مى زنند، باید زود برگردیم. آمبولانسى داشتیم که هر روز سرویس و مجهز مى شد. سابقه نداشت خراب شود. در راه برگشت، توى یک سرپایینى، ماشین خاموش شد! بچه ها فکر کردند دارم شوخى مى کنم، اما هر چه استارت زدم، روشن نشد. چند متخصص از تعمیرگاه ارتش آمدند. اما فایده اى نداشت. نتیجه این شد که یک تانکر آب بیاید و ماشین را بوکسل کند که تا شب نشده برگردیم. تانکر آمد، اما وقتى به آمبولانس وصل شد، گاز که مى داد، خاموش مى شد! گفتم «ماشین روشن شدنى نیست. بعداً سر فرصت مى آییم مى بریمش. اگر اینجا خطرناک است، دیگر نمانیم». ماشین را قفل کردیم و برگشتیم. فردا صبح نماز را خواندم و رفتم سراغ ماشین. تک و تنها توى حال خودم بودم که رسیدم به جایى که صخره مانند بود، یک سرى پلاک و یک مشت استخوان افتاده است. هفت شهید بودند. بچه ها را خبر کردم و جنازه ها را داخل ماشین گذاشتیم. آمدم با بچه هاى ارتش خداحافظى کنم و سوار ماشین شوم. فکر کردند من یادم رفته ماشین خراب است. خندیدند. با استارت اول ماشین روشن شد!
سه شنبه 18/12/1388 - 17:10
دعا و زیارت

آقا بروید عمل كنید!

آیة الله بهجت

چندی پیش با جمعی از دوستان برای زیارت كریمة اهل بیت(علیهاالسلام) و استفاده از بزرگان حوزه علمیه به قم مشرف شده بودیم. در طول چند روزی كه در قم بودیم با برخی از بزرگان و مراجع دیدار داشتیم؛ ولی برای ملاقات و استفاده از محضر آیة الله بهجت موفق به هماهنگی نشدیم؛ تا این كه با دوستان قرار گذاشتیم برای نماز صبح به مسجد ایشان برویم بلكه بتوانیم بعد از نماز از محضر ایشان استفاده كنیم.

صبح موعود فرا رسید و همگی در نماز صبحِ عارفانه و عاشقانه آیة الله بهجت حاضر شدیم و نماز را به امامت ایشان خواندیم. بعد از نماز یكی از برادران جلو رفته، خدمت ایشان عرض كرد كه از شهرستان آمده‌ایم و اگر امكان دارد از محضرتان بهره‌مند شویم؛ ولی آقا فرمودند كه حال صحبت ندارند و مشغول نماز و تعقیبات شدند.

بعد از چند دقیقه یكی دیگر از دوستان پیش رفته و همین درخواست را تكرار كرد، ولی ایشان دوباره فرمودند: حال ندارم. این قضیه چند بار تكرار شد، ولی دوستان دست بردار نبودند و مصمم بودند كه حتماً از ایشان استفاده نمایند؛ از این رو، جلوتر آمدند و دور ایشان را گرفتند و ازدحام نمودند. یك ‌دفعه ایشان عصبانی شد و با ناراحتی به برادران فرمودند:

«همه‌اش دوست دارید برایتان سخنرانی بكنند! بروید دانسته‌ها را عمل كنید، ندانسته‎ها خودشان دانسته می‌شوند. بروید عمل كنید.»

و این جمله را چند بار تكرار كرده و دوباره مشغول نماز شدند.

آری، اكثر ما همیشه به فكر جمع‌آوری علم بوده‌ایم و دوست داریم روز به روز بر دانشمان افزوده شود، اما خیلی وقت‎ها به فكر عمل نیستیم و بیشتر دوست داریم به دیگران بگوییم تا آنها عمل كنند. هر وقت مطلب و نكته جالبی دیدیم یا روایت و حكایت نغزی شنیدیم، زود یادداشت می‌كنیم كه به درد تعریف برای دیگران می‌خورد، اما خودمان ... و خدا نكند روزی مشمول این آیه شریفه شویم كه خسر الدنیا و الاخره خواهیم شد:

«مثل الذین حملوا التوراة ثم لم یحملوها كمثل الحمار یحمل اسفارا بئس مثل القوم الذین كذبوا بآیات الله و الله یهدی القوم الظالمین.» جمعه/ 5 .

پس بیاییم اول به فكر اصلاح خود باشیم!

امام خمینی در این زمینه می‎فرماید:

مُهذَّب شوید و با شناخت مبانی نورانیِ قرآن، ملّت را بیدار سازید.

مقام معظم رهبری نیز می‎فرماید:

مسلمان وقتی كه با قرآن آشناست، مفاهیم اسلام را بی واسطه از خدا می‌شنود،‌ از وحیِ الهی بهره می‎برد، ملّت ما خدا را شكر كند كه دارد با قرآن آشنا می‎شود.

دوشنبه 17/12/1388 - 19:58
دعا و زیارت
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ولید بن صبیح مى گوید: بین راه مكه و مدینه ، همراه امام صادق (ع ) بودم ، سائلى آمد و درخواست كمك كرد، امام صادق (ع ) دستور داد به او چیزى دادند، چیزى نگذشت سائل دیگرى آمد و درخواست كمك كرد، باز آن حضرت ، دستور داد چیزى به او دادند، بعد از ساعتى ، باز سائلى آمد و تقاضاى كمك كرد، آن حضرت ، دستور داد به او نیز چیزى دادند.
تا اینكه سائل چهارم آمد و تقاضاى كمك كرد، امام صادق (ع ) درباره او دستور كمك نداد، فقط دعا كرد و فرمودخدا سیرت كند)).
سپس امام صادق (ع ) به ما رو كرد و فرمود: ((آگاه باشید كه در نزدم چیزى وجود دارد كه به او (سائل چهارم ) كمك كنم ، ولى مى ترسم مانند یكى از سه شخص شویم كه دعاى آنها به استجابت نمى رسد، آن سه شخص ‍ عبارتند از:
1- شخصى كه خداوند مالى به او بدهد، و او آن را در مورد ناشایسته اش ‍ مصرف كند، سپس بگویدخدایا به من بده ))، دعایش مستجاب نگردد.
2- مردى كه درباره همسرش دعا كند كه : ((خدایا مرا از او راحت كن ))، با اینكه خداوند اختیار (طلاق ) او را بدست آن مرد داده است ، چنین فردى نیز دعایش مستجاب نمى شود.
3- مردى كه در مورد همسایه اش نفرین مى كند( و مى گوید: ((خدایا این همسایه ام را نابود كن )) )با اینكه راه خلاصى براى او وجود دارد، و آن اینكه خانه خود را بفروشد و بجاى دیگر برود، چنین كسى نیز دعایش به استجابت نمى رسد.
(و من سائل چهارم كمك نكردم ، تا مبادا مثل اولى (مصرف كننده مال در غیر مورد شایسته اش ) شوم و دعایم به استجابت نرسد).

منبع: پایگاه اینترنتی parsakhabar

دوشنبه 17/12/1388 - 19:32
دعا و زیارت
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم
یكى از علائم شخص قانع ، زهد و اكتفاء كردن به آنچه كه نفس را مهار كند، مى باشد. اسود و علقمه گفتند: بر حضرت على علیه السلام وارد شدیم . در پیش آن با حضرت طبقى از لیف خرما بود، كه در آن دو گرده نان جوین بود و نخاله آرد جو بر روى نانها آشكار دیده مى شد.
حضرت نانها را برداشت و بر روى زانوى خود گذاشتند تا شكسته شد و بعد با نمك میل فرمود. به فضه خادمه گفتیم : چه مى شد اگر نخاله این آرد را براى حضرت مى گرفتى ؟
فضه گفت : نان گوارا را على علیه السلام بخورد گناهش بر گردن من مى باشد. در این هنگام امیرالمؤ منین علیه السلام تبسم فرمود و فرمود: من خودم دستور داده ام نخاله اش را نگیرد!
گفتیم : براى چه یا على ، فرمود: زیرا اینطور نفسم بهتر ذلیل (و قانع ) مى شود، و مؤ منان از من پیروى خواهند كرد تا وقتى كه به اصحاب ملحق شوم .
منبع:پایگاه اینترنتی parsakhabar 

دوشنبه 17/12/1388 - 19:31
دعا و زیارت

 

salavat

 

 روزی رسول خدا-صلی الله علیه وآله-در نخلستانی نشسته بودند و حضرت علی-علیه السلام- نیز در خدمت ایشان حضور داشتند.ناگاه زنبور عسلی نزد آن حضرت آمد و شروع به چرخش کرد،در این حال،پیامبر گرامی اسلام-صلی الله علیه وآله- به امام علی-علیه السلام- فرمودند:یا علی! این زنبور قصد دارد ما را ضیافت دهد،و می گوید مقداری عسل در فلان محل قرار داده ام،علی را بفرست تا آن را بیاوردٰلذا علی-علیه السلام- رفتند و آن عسل را یافته و در مجلس حاضر کردند.

 رسول خدا-صلی الله و علیه وآله- از زنبور پرسیدند:چگونه غذای شما که شکوفه تلخ است،به عسل شیرین تبدیل می شود؟

 زنیور عرض کرد:یا رسول الله! این شیرینی از برکت وجود شماست،چون هر وقت که مقداری شکوفه بر می داریم،بلافاصله به ما الهام می شود که سه نوبت بر شما صلوات بفرستیم و از برکت فرستادن صلوات،شکوفه تلخ به عسل شیرین تبدیل می شود.{خزینة الجواهر،ص586/ لمعات الانوار،ص53}.

دوشنبه 17/12/1388 - 19:30
شهدا و دفاع مقدس

من پیتزا نمیخورم
چون عباس بچه دزفول لنگ وام ازدواجشه
من پیتزا نمیخورم
چون حیدر جانباز شیمیایی جلوی بنیاد چادر زده برای اینکه صاحبخونه جوابش و کمیسیون پزشکی مدارکشو ناقص اعلام کرده
من پیتزا نمیخورم
چون افغانیها به دخترک معصوم ایرانی تجا .....
من پیتزا نمیخورم
چون میثم داره بزرگ میشه و نمیدونه پدرش کیه؟!
من پیتزا نمیخورم
چون در روستای علی‌آباد به جای آب غصه میخورن ...
من پیتزا نمیخورم
چون نون سفره ما بوی نفت میده!
من پیتزا نمیخورم
چون ریحانه رو به ارباب ۶۰ ساله! دادن
من پیتزا نمیخورم
چون حیدر کارگر ۴۵ ساله شرکت .... هنوز از درد کمر میناله. نه از کار زیاد، از ضربه باطوم به خاطر حقوقی که سه ساله نگرفته ...
من پیتزا نمیخورم
چون اکبر کارگر ساختمانی برج نیما ۲ ماهه كه خودش و زندگیش فلج شده برای اینکه بیمه نبوده!
من پیتزا نمیخورم
چون کبری خانم، مستاجر زیر زمین حسن آقا هر شب اشکنه میپزه
من پیتزا نمیخورم
چون حاج یونسی رو میشناسم که هر شب پیتزا میخوره با طعم ...؟ و دیوار خونه‌ش پر از عکسهای سواحل آنتالیا. جعبه‌های پیتزاشو هر شب جعفر، سپور محله میبره و صبحها اضافه‌های نون باگت منزلشو، قنبر نمکی ۶۰ ساله!
من پیتزا نمیخورم
چون میلاد بچه معلول علی آقا دستش سهوا خورده بود به سمند حاج یونس و فریاد: .... پدر سگ فلج! رو شنیده بودم
من پیتزا نمیخورم
چون حاج یونس سه شنبه‌ها مجلس داره با حضور فلان نماینده مجلس ... مدیر کل ... فلان بازاری .... و میدونی شام سه شنبه‌هاشون چیه؟
پیتزا با طعم شهدا !!

دوشنبه 17/12/1388 - 19:29
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته