• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 6
تعداد نظرات : 4
زمان آخرین مطلب : 5959روز قبل
طنز و سرگرمی

آقا ممنون همین بغلا پیاده میشم!

آقا بفرمایین...پیاده میشم!

آقا بی زحمت نگه دارین!

آآآآقا....

------

بلوط تنها(میلاد)

چهارشنبه 19/12/1388 - 19:30
خانواده

میلرزید

شبکه یک و چهارمان گه گاهی

میلرزد ،ماشین لباس شویی جدید بی لرزشمان

دستان پدر و چشمان مادر همواره میلرزند

این کجا و آن کجا

لرزشی از از مشقت و لرزشی از نگرانی

میلرزد رقاصه ی هندی

با عشق میلرزد

لرزه افتاده دنیا انگار

نه اتوبوس دانشگاهست که میلرزد و میلرزاند مرا

و شاید دنیا را

راننده پیاده شد

اتوبوس دیگر نمیلرزید

سوار شد لرزه کنان

و شاید میلرزاند خود را

طلب میکرد کمکی حتی ناچیز

دلم لرزید،نه با لرزه ی اتوبوس

نمیدانم که چه بود که لرزاندم

لرزاند مرا آنچه میدیدم

جوان بود،زیبا بود،لرزیدنش لرزاندم

بیمار بود

اعصابش  لرزه داشت

لحظه ای اندیشه لرزید،که مبادا دروغین لرزشش مرا لرزانیده

دنیا میلرزاند مرا

قلب میلرزاند مرا

چشم میلرزاند مرا

و از همه بیشتر سرویس دانشگاه

و گاهی هم خورشت قیمه سلف دانشگاه

با هر تلنگری میلرزم و میلرزم

و از همه کمتر گناهانم مرا میلرزاند

 البته هر از چند گاهی شاید...

 ----------

بلوط تنها(میلاد)

چهارشنبه 19/12/1388 - 17:45
خاطرات و روز نوشت

دیروز عصر اینطور گذشت

عصر بود،رفتم سراغِ میوه ها یک انار و یک نارنگی برداشتم،گفتم ویتامین بدن رو یکم تقویت کنم،انارو چهرتیکه کردم،تیکه اولشو نخورده گوشیم زنگ خورد،   ا لو........!

دوستم بود گفت تا ۶.٣٠ بیا ((محل قرار)) منم قبول کردم.

انارو گذاشتم باشه همونجا نارنگی و برداشتم یکی دیگه هم واسه دوستم برداشتم تا ببرم با هم ویتامین ث بدنمونو تقویت کنیم،شاید هم اُور دوز کنیم.

لباسو که پوشیدم سوییچ ماشین و برداشتم و نشستم پُشتِ رول،اولین بد شانسی یا ضد حال که زیاد از این واژه خوشم نمیاد،چراغ زرد بنزین داشت منو نگاه میکرد،همچون زُل زده بود بهم که انگار ارث پدرشو طلب داره،چی میشد ماشین ها هم میتونستن مثل آدما نه مثل شترها یکم بیشتر طاقت بیارن و اینقدر بی حیا نباشن؟؟!

با اندک بنزینی که بود راه افتادم،همین که از کوچه واردِ خیابان شدم،واردِ خیل عظیم راننگانِ محترمِ معترض به ترافیک شدم،عجب گره کوری داشت این ترافیک!

چندتا پلیس و جند تا نصفه پلیس هرچی زور میزدن نمیتونستن باز کنن این گرهِ کور رو،در همین حین یکی دیگه از پلیس ها رفته ساندویچ با سُسِ تند بخره!به این میگن حسِ مسئولیت.

ترافیک بالاخره بعد از ده دقیقه شاید هم ده دقیقه بیشتر باز شد مثل اینکه چند تا پلیس پُر زور آورده بودن،از چهار راه که رد شدم رسیدم به کمربندی و قصد رفتن به پُمپِ بنزین رو کردم،در همین حین به دوستم به قولِ امروزیا پیامک زدم و گفتم که دیرتر میرسم،ایشان هم دلداریمان دادند.

به جایگاهِ سوخت گیری نزدیک شدم،محل دخولِ نازلِ بنزین در خودروی من سمت راست است و من منتظرِ این بودم که پمپ مناسب با خودروی من خالی شود،ولی مگر میگذارند این رانندگانِ‌ بی حوصله؟ حوصله ی من رو هم با بوق و چراغ دادن سر بردن،در همین جا بود که با خودم گفتم طبق فرمایشاتِ گهربارِ برخی از افرادِ به ظاهر بزرگ باید بینِ بد و بدتر ، بد را انتخاب کنم . دل را به دریا زدمو رفتم به جایگاهی که پمپش سمت چپ بود،البته سزای این عمل زشتم را در همین دنیا دیدم،بعد از باز کردنِ در باک،همین که کارت سوخت را در دستگاه جای دادم و نازل را به نزدیکی دریچه ی ورودی باک کشیدم که در سمت راست خودروی من بود،شیلنگِ متصل به نازل از محل اتصال خود خارج شد،گمانم سه صدم ثانیه نگذشته بود که صدای مسئولِ جایگاه به گوش رسید،<<آآآآقا یواش تر ،اینجا که جای شما نیست>> من عذرخواهی کردم و برایش توضیح دادم و در آخر  گفتم که خودم درستش میکنم،حالا مگر گوشش بدهکار بود!

در اینجا دیگر منطق جواب نمیداد،اگرچه حق با او بود من هم شروع کردم به دادو و بیداد،

<<این چه وضعشه؟؟ اینا خرابه به من چه مربوطه؟؟ اینا وظیفه شماست؟؟ تو اینجایی که به من خدمات بدی>> نقشه ام گرفت ،فرد مذکور ساکت شد.

کارم که تمام شد اتصال جدا شده را بدرست کردم و از مسئولِ جایگاه هم عذرخواهی کردم،سبک نشدم با این کار ولی سنگین هم نماندم.

از آنجا که خارج شدم باز غوطه ور شدم تو ترافیک،امروز چرا همه چیز گره خورده بهم!

در همین حین که داشتم واسه خودم غُر غُر میکردم راننده تاکسی کناری هی بوق میزد،حالا خوبه میبینه تا  چهارصدمتر جلوتر ترافیکه!هنوزم که فکر میکنم به نتیجه ای واسه اون کارش نرسیدم،شاید منطق من ضعیفه و فرمانروای خیابانهای شهر یک سری ار مسائل مربوط به قوانین ترافیک رو بهتر میدونن!

این ترافیک هم با تلاش همراهان همیشگی ملت باز شد، و به سوی مقصد روانه گشتم.بالاَخره به محل قرار البته با تاخیر رسیدم،عجب راهِ پُر تنشی بود،دوستمان سوار بر مرکبِ ما شدند و سلام و حال و احوالِ متداول که هرکس متناسب با حافظه ی خود چند جمله را حفظ کرده و پشتِ سرِ هم بدونِ آنکه به حرفِ طرف مقابل گوش کند و دریابد که آیا اصلا ربطی دارد به حرف آن بنده خدا یا نه مسلسل وار تکرار میکند.

حال و احوال تمام شد،نارنگیِ دوستم را تحویلش دادم و گفتم خوب حالا بگو چه موضوعِ مهمی بود که اینچنین خواهانِ‌ دیدار من بودی؟ نگاهی کرد،گفت هیچ و خنده ای تلخ تر از هر تلخی که تا بحال تجربه کردید رو تحویلم داد.

در اون لحظه باید چکار میکردم؟

 

نوشته بلوط تنها


دوشنبه 17/12/1388 - 13:16
طنز و سرگرمی

عجب ولوله ای به جون این شهر افتاده،چه خبره ؟انگار قحطی اومده،مردم ریختن تو خیابون ها
مردها از همیشه عبوس تر و زنها  ولخرج تر،خب معلومه این دو عکس العمل باهم رابطه مستقیم دارن.
راننده تاکسیه که از شلوغی خیابونا کلافس میگه مردم سر از پا نمیشناسن ،چه خبرشونه ،عید هم یه  روز مثل همه روزای خدا چه فرقی داره آخه،نمیدونم خبر نداره زن و بچش الان تو فروشگاهن یا خودشو زده به بی خبری،..
تو پیاده رو داری قدم میزنی،وسوسه انداختن این دست فروشا به جون بچه ها به کنار،بادکنک های رنگی رو میشه ندید بچه اجازه دیدن نداره،اما زرق و برق ویترینای لوستر رو چی؟به قول بابابزرگ زنی  که از جلو این ویترین ها رد بشه و توجهی نکنه شیر زنه،
برق لوستر فروشی به کنار،برق چشم فروشنده ها از همه برق هایی که دیدی ملال آور تره،خودتم میدونی که داره زبون میریزه،میدونی داره سرت کلاه میره،میدونی با اون همه تخفیف که گرفتی بازم داره میره تو پاچت،چاره ای نداری،فکرشم نمیشه کرد که عید لباسات نو نباشن،اصلا سال نو رو بجای اینکه با مقلب القلوب شروع کرد باید با کندن مارک لباس ها آغاز کرد،خداوکیلی کیفشم بیشتره،بوی لباس نو از عطر سیب هفت سین دوست داشتنی تره،مگه میشه آخه؟؟؟
دم عید که میشه ماهی قرمز میشه شگون،ماهی سه دم شگون بیشتری داره،البته ماهی هرچی بزرگتر باشه به ارزش هاش افزوده میشه،
حالا درجات شگون رو با پولی که میدی  میتونی تعیین کنی،هرچی پول دار تر باشی سال جدید واست خوش یمن تر میشه چون میتونی ماهی چاق و چله و سه دم بخری.
البته بعضی از افراد با نگرشی خاص تر و کارشناسی تر  به قضیه نگاه میکنن و بر این باورن که سبزه شگون هفت سینِ نه ماهی،در ضمن باید حتما سبزه ی گندم باشه ،اگه برای مثال عدس باشه از از درجات شگون هفت سینت میاد پایین و ممکنه بچت تو کنکور قبول نشه.
بعد از همه ی وظایف مرد(به قول خانوما) که اعم از پرده درآوردن و فرش جمع کردن و تغییر چیدمان مبل ها و دادن لباس ها به خشک شویی و از همه مهم تر پول دادن به اهالی منزله و همه مشقات و سختی های خانوم خونه که شامل پیاده روی زیاد و ممتد در فروشگاه ها و پاساژها و عملا خستگی ناشی از چونه زدن زیاد با صاحب مغازه لحظه ی تحویل سال میرسه،
چرا چشم همه به دست نه!!جیبای مرده؟؟؟آقای خونه هم انگار نه انگار شروع میکنه به خوندن قرآن و مقلب القلوب،،
صدای دهل میادف،عید شده،بابا تا عیدی ندی ماچ نمیدم....
این هم از عید امسال


کلا ماه اسفند ماه جالبی واسه مردها نیست.

----------------------------------

نویسنده:میلاد.خودم!!

با نظراتتون یاری کنین من رو 

دوشنبه 17/12/1388 - 12:54
شعر و قطعات ادبی
خانه ای میسازم که به قلب آسمان دارد ستون به پهنای زمین میپوشمش از سبزه رنگ دیوارش سپیدی برف آبی دریا همه پنجره اش همه اش مال خودت من فقط ، از تو دل میخوام دلی از جنس نسیم دلی آکنده ز غم من فقط خنده ی نازت خواهم خنده ای پر معنا که در آن محو شوم که در آن غرق شوم نیست شوم ---------------------------- بلوط تنها:خودم!!!
پنج شنبه 13/12/1388 - 23:30
خانواده
دقایق آخر زنگ چهارم مدرسه داره سپری میشه معلم تند تند داره درسارو میگه که تموم بشه درسا قبل از زنگ بچه های کنجکاو هم تو این دقایق سوالی نمیپرسن چون سوال جواب داره و جوابشم وقت میگیره معلم درسش تموم میشه میپرسه: یاد گرفتید؟؟کسی سوالی نداره؟؟ بچه ها همه با صدای بلند میگن: نه آقاا سوالی نداریم.. معلم هم تو دلش خودشو تحسین میکنه و میگه به به چه معلمیم من که با یک بار توضیح درسو فهموندم بهشون... در صورتی که ..... زنگ خورد،در چشم بهم زدنی کلاس خالی شد،دفتراشون رو هم جمع کرده بودن. من اون معلم هستم که خیلی ها برای گذشتن ازم منو تایید میکنن ----------------------------------------------------------- نویسنده:خودم!! ((بلوط تنها))
پنج شنبه 13/12/1388 - 14:52
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته