• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 21
تعداد نظرات : 10
زمان آخرین مطلب : 5845روز قبل
طنز و سرگرمی

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.


نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست.
 

بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: “نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟ واتسون گفت:”میلیون ها ستاره می بینم

هلمز گفت: “چه نتیجه ای می گیری؟

واتسون گفت: “از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد

شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: “واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند

منبع : طنز ایران

چهارشنبه 9/4/1389 - 14:34
سخنان ماندگار
خوشبختی ما در سه جمله است تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا
سه شنبه 28/2/1389 - 22:52
دانستنی های علمی
نظر گاندی هفت مورد که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند عبارتند از: 1- ثروت ، بدون زحمت 2- لذت، بدون وجدان 3- دانش، بدون شخصیت 4- تجارت، بدون اخلاق 5- علم، بدون انسانیت 6- عبادت، بدون ایثار 7- سیاست، بدون شرافت
شنبه 25/2/1389 - 16:42
شعر و قطعات ادبی

طعنه بر خواری من ای گل بی خوار مزن

من به پای تو نشستم که چنین خوار شدم

شنبه 25/2/1389 - 16:16
شعر و قطعات ادبی

ای بی وفا رسم وفا از غم  نیاموزی چرا 
                                
غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند

چهارشنبه 22/2/1389 - 0:4
خانواده
مراقب افكارتان باشید.كه تبدیل به گفتارتان میشوند مراقب گفتارتان باشید كه تبدیل به رفتار تان می شود مراقب رفتار تان باشیدكه تبدیل به عادت می شود مراقب عادات خود باشیدشخصیت شما می شود مراقب شخصیت خود باشیدكه سرنوشت شما می شود
دوشنبه 20/2/1389 - 20:18
شعر و قطعات ادبی

تا که بودیم  نبودیم کسی                  کشت ما را غم  بی هم نفسی

تا که رفتیم  همه یار شدند                خفته ایم و همه بیدار شدند

يکشنبه 19/2/1389 - 21:43
دانستنی های علمی

 

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...

جمعه 17/2/1389 - 12:6
فلسفه و عرفان

 
چهارشنبه 15/2/1389 - 1:36
خانواده
 زیبایی زندگی اینه که بی خبر دعات کنن ، نبینی و نگات کنن ، ندونی و دوست داشته باشن . . .

چهارشنبه 15/2/1389 - 1:32
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته