محبت و عاطفه
1-غرور به تدریج عقل را زایل میکند و باعث میشود هیچکاری را بدرستی انجام ندهی.
2-هنگامی که نمیدانی به کجا میروی و چه میخواهی به جایی نخواهی رسید.
3- اگر از خود در مقابل افراد احساسات منفی بروز دهید هیچ نتیجه مثبتی نمیگیرید.
4-گذشت ، بالاترین دلیل برای ادامه یک رابطه و زندگی در زندگیست.
5-وقتی تقدیر به دست ما یک لیموی ترش میدهد از آن یک شربت درست کنیم نه اینکه آن را دور بیاندازیم.
6-هرچه بیشتر به گذشته و آینده فکر کنید بیشتر فرصت های خوب زندگی را از دست میدهید.
7-آنکه پرواز بلد نیست نباید در پرتگاه آشیانه بسازد.
8-دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.
9-هرگز وقت خودتان را برای آینده ای که شاید مطابق میلتان باشد تلف نکنید.
10-هیچوقت سعی نکنید خودتونو دست نیافتنی نشون بدین، بلکه تلاش کنید تا اون چیزی که هستین باشین باشید.
يکشنبه 25/11/1388 - 19:28
ادبی هنری
داستان زیبا، ملموس و همیشه سبز آن شرلی كه به وسیله نویسنده كانادایی لوسی ماد مونتگمری نوشته شده آنقدر تازه است كه این تصور به انسان دست میدهد كه یكی از تینایجرهای یكی دو دهه پیش آن را نوشته باشد، اما واقعیت این است كه این خانم نویسنده كه بیش از 60 سال از مرگش میگذرد آنقدر خوب زندگی را میشناخت و میتوانست شخصیتپردازی كند كه شخصیتی را شكل داد كه هنوز جوان مانده است.
خانم مونتگمری در اولین كتاب از این مجموعه زمانی «آن شرلی» را به خواننده معرفی میكند كه او 12 ساله است و به عنوان یك بچه یتیم از سوی پرورشگاه به «گرین گیبلز» فرستاده میشود. گرین گیبلز كه نام یك مزرعه در جزیره «پرنس ادوارد» كاناداست، به زودی به خانه اصلی «آن» بدل میشود و خانواده كوچكی كه از یك خواهر و برادر مسن به نام ماتیو و ماریلا تشكیلشده او را به عنوان جزیی از خودشان میپذیرند. البته برای این كه این مراحل طی شود باید ماجراهای متعددی را پشتسر گذاشت و مهمترین آنها این است كه این خواهر و برادر از آنجا كه نیاز به نیروی كار دارند از پرورشگاه خواستهاند تا یك پسر به آنها بدهد و با دیدن «آن» ابتدا تصمیم میگیرند او را پس بفرستند و بعد به دلیل احساس تنهایی دخترك كه آن را خیلی راحت بیان میكند، او را میپذیرند. اینجاست كه «آن» برای اولین بار زندگی در یك خانواده را تجربه می كند و با عشق آشنا میشود.
لوسی ماد مونتگمری كه او را در عالم مطبوعات با نام ال. ماد. مونتگمری میشناسند، برای چاپ اولین كتابش كه همین ماجراهای «آن» باشد به زحمت توانست ناشری پیدا كند، اما این كتاب به محض انتشار با چنان استقبالی روبه رو شد كه نویسنده تصمیم به ادامه ماجرا گرفت و جلدهای بعدی را درباره این دخترك كله شق و در عین حال مهربان نوشت.
لوسی ماد مونتگمری ایده نوشتن این داستان را از یك خبر روزنامه گرفت.خبری كه در آن از فرستادن یك دختر یتیم به جای یك پسر یتیم برای كمك به خانوادهای كشاورز سخن رفته بود. براساس آن خبر زوج كشاورز تصمیم گرفته بودند كه آن دختر را نگه دارند و بزرگ كنند،سپس بخش زیادی از داستان را با الهام از زندگی واقعی خود نوشت.
جالب است كه بسیاری از ماجراهای زندگی آن شرلی با توجه به دیگر تجربیات زندگی خانم مونتگمری شكل گرفته است.بزرگ شدن با پدربزرگ و مادربزرگ،مراحل تحصیل،عاشق شدن،از دست دادن پدربزرگ،مرگ فرزند و............
لوسی در دوره ای از زندگی خود به جوانی علاقمند میشود(درست مثل علاقه ی آنه به گیلبرت) اما از ازدواج با او سر باز زد . زیرا معتقد بود در مقام زنی كه حرفه خاصی دارد مشكل می تواند با كسی كه از نظر فكری از او پایین تر است ازدواج كند.
با این حال سال ها بعد زمانی كه این پسر جوان در زمستانی سخت بر اثر ابتلا به بیماری سینه پهلو درگذشت لوسی به شدت به هم ریخت.(بیماری گیلبرت در داستان با این تفاوت كه گیلبرت نمی میرد)
لوسی برای نوشتن ماجراهای «آن شرلی» تصویر یك دختر مو قرمز را كه از مجلهای امریكایی بریده بود جلوی چشمش گذاشته بود تا تصویر درستتر و باورپذیرتری از آنی ارائه كند و هرگز هم فراموش نكند كه این دختر چه احساسات عمیقی دارد.
كتابهای آن شرلی در 8 جلد نوشته شده كه با ورود آنی به گرین گیبلز شروع میشود و در كتاب هشتم با ازدواج هفتمین فرزند آنی تمام میشود. از كتاب 6 به بعد ییشتر داستان حول و حوش بچههای آنی میچرخد و به شرح وقایع زندگی آنها میپردازد.
آنی شرلی در گرین گیبلز، آنی شرلی در اونلی و آنی شرلی در جزیره آنی شرلی در ویندی پاپلرز و آنی شرلی در خانه رویاها نام جلدهای یك تا 5 این مجموعه است.
این خانم نویسنده با آن شرلی زندگی كرد و آخرین كتابی كه نوشت جلد آخر زندگی آن شرلی در سال 1939 بود.
يکشنبه 25/11/1388 - 19:24
رويا و خيال
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم,از خدا پرسیدم :چه چیز بشر تو را سخت متعجب می کند؟ خدا پاسخ داد: کودکشان, اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند این بار کودک شوند ,اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را می دهند تا سلامتی از دست رفته ی خود را باز جویند, اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند ,بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده , اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند .باز پرسیدم :می خواهی کدام درس های زندگی را بندگانت بیاموزند؟بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد , تنها کاری که می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند , بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیق در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم , اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم ,بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد ,بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست بدارند فقط نمی دانند چگونه احساساتشان را بیان کنند ,بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند,پس خدا گفت:از بندگانم می خواهم که فقط بدانند که من اینجا هستم, همیشه.
يکشنبه 25/11/1388 - 19:16
محبت و عاطفه
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودالی عمیق افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قورباغه دیگر گفتند که راه چاره ای برای خروج از چاله نیست و شما به زودی خواهید مُرد.
دو قورباغه، این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توان کوشیدند تا از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند.
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت و سر انجام به داخل گودال پرت شد و مُرد.
قورباغه دیگر اما با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاشِ بیشتر فایده ای ندارد، او مصمم تر می شد؛ تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: «مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟»
معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.
يکشنبه 25/11/1388 - 18:41
دعا و زیارت
از پدربزرگم پرسیدم: پدربزرگ در باره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد: درباره تو عزیزم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم! می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.
با تعجب به مداد نگاه کردم و چیز خاصی در آن ندیدم:
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام.
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دست بیاوری برای تمام عمر به آرامش می رسی؛
صفت اول: می توانی کارهای بزرگ انجام دهی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. این دست، خداست که همیشه تو را در مسیر اراده اش حرکت می دهد.
صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود و اثری که از خود به جای می گذارد ظریف تر و باریک تر. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی که باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست. در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، تصحیح خطا مهم است.
صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جای می گذارد. هر کار در زندگی ات می کنی، ردی به جای می گذارد. پس سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هوشیار باشی وبدانی چه می کنی.
شنبه 24/11/1388 - 11:32