می آمد از مكانی نكو آن مرد دین
با نگاهی كه در آن عشق بود
و عشق خود نیز جلوه كرده بود
تا زمان می رسید عشق را عاشق داشت
با آن بی كرانِ درد، می شنیدیم از مهر
باز با ما بود آن محبوب و عاشق
باز می كرد اندرز زین فضای ضلمانی
می شنیدیم صحبت
خوب نوازش می كرد گوش ما آن نصیحت
باز ما بودیم در میدان
باز می كردیم جفا
می شنید امام آن بی غیرتی های ما
اما دعا می كرد برای ما
دعا می كرد برای ما
رنگ زرین گنبد بود در چشمانم
با نوای یار خود آشنا بودم
در صحن هیا هوی مردم
می كردند راز و نیاز با امام خود
و خوب می دانستند مجلس آن روز مامون را
و بزرگان مجلس خود نمی دانستند كه
نور را نمی توان كرد پنهان