سامی دو ساله بود و نمی توانست توضیح دهد که چه بلایی سرش آمده است.او شکننده به نظر می رسید،به سختی نفس می کشید. دکتر "لسترمکمن" بعدا گفت:"او از آن بچه هایی است که آدم دلش می خواهد بلندشان کند وتوی بغل بگیرد."
مادر پریشان سامی می گفت که او مشغول بازی با پول خرد بوده و یکی از آنها را قورت داده است.
طولی نکشید که دکتر مکمن و تکنسین عکسبرداری روی عکس قفسه سینه سامی دولا شدند. عکس نشان می داد که سکه ای در نای سامی کیر کرده است. دکتر مکمن سریع دستور عمل جراحی داد. اگر سکه بیرون نمی آمد، مرگ بچه حتمی بود.
دکتر مکمن با تیم پزشکی مشورت کرد متخصص بیهوشی می ترسید که با وارد کردن "برانشو سکوپ" در حنجره و نای او، این وسیله باعث تورم شود و به چسبندگی دیوارهای نای و حنجره بیانجامد و سکه هم محکم تر سر جای خود بماند. آنها می بایست چه می کردند؟
پس از کمی تفکر، دکتر مکمن راهکاری ارائه داد، اگر متخصص بیهوشی می توانست صرفا مدت 15 ثانیه میزان تنفس سامی را تا حد ضریب ایمنی به پایین ترین مرحله برساند، او می توانست با دسترسی به اندام رها شده سکه را بیرون بیاورد.
در اتاق عمل جنب و جوش موثری ایجاد شد. با اشاره متخصص بیهوشی ، دکتر مکمن سرش را برای تیم جراحی تکان داد.پرستار با حرکتی روان و ماهرانه، لوله ای فلزی را به دست دکتر داد که به دهان و گلوی پسر وارد کند، سپس دستگاه اصلی را کف دستش گذاشت که دکتر آن را به لوله فلز داخل کرد و در یک چشم به هم زدن، دستگاه، سکه دردسر آفرین را قاپید.
همه چیز تنها به مدت 15 ثانیه طول کشید. که کف زدن و تحسین را در اتاق عمل به همراه داشت.
صبح روز بعد، دکتر مکمن با مریض دیگری در شرف ورود به اتاق عمل بود که پرستار به او خبر داد، سامی و مادرش می خواهند از بیمارستان مرخص شوند. دکتر مکمن به گونه ای غیر قابل توضیح، انگیزه داشت که با سامی، قبل از ترک بیمارستان، خداحافظی کند و اورا در آغوش بگیرد...
دکتر برای دست به دست کردن آنها به پرستار گفت :"ببین چه می گویم، آنها را معطل کن فهمیدی؟ بگو قبل از مرخص شدن لازم است دوباره از بچه عکس گرفته شود. در این صورت من می توانم یک بار دیگر این کوچولوی دوست داشتنی را بغل کنم."
دکتر هرگز احساس نمی کرد دومین عکس ضروری باشد و از بابت اشتیاق در آغوش گرفتن سامی، ازاین که با دوز و کلک می خواست، خرجی اضافه روی دستمادرش بگذارد دچارعذاب وجدان شده بود.چند دقیقه بعد، دکتر سریع از اتاق عمل بیرون آمد و رفت تا با مریض کوچولویش خداحافظی کند.از بخش عکسبرداری که رد می شد، متوجه شد تکنسین به یک عکس خیره شده و مات و مبهوت است، دکتر مکمن که متوجه تصویر شفافی از یک سکه در نای و گلوی بچه شده بود، پرسید:"چرا به عکس سابق سامی نگاه می کنی؟" این عکس جدید است.
آه از نهاد دکتر برآمد و گفت:"چه؟"
سامی دوتا سکه قورت داده بود، نه یکی، دو سکه تقریبا به هم چسبیده بودند که عکسبرداری اول یک سکه را نشان می داد. یک بار دیگر سامی با عجله به اتاق عمل فرستاده شد و دکتر متخصص بیهوشی و تیم جراحی روش بیرون آوردن 15 ثانیه ای را مثل سابق انجام دادند.کمی بعد سامی با خیال راحت استراحت می کرد.اگر او با این وضعیت به خانه می رفت، مرگش در ظرف چند روز قطعی بود. اما نیرویی اسرار آمیز و عجیب با چشمک خداوند پا در میانی کرد و باعث شد که دکتر به دلیل دوباره بغل کردن سامی، دستور عکسبرداری مجدد بدهد.
تو هرگز نمی توانی دکتر لستر مکمن را متقاعد کنی که این رویدادها صرفا تصادفی است. او می گفت:"همیشه خداوند در هر عمل جراحی دستیار من است."