• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 4
تعداد نظرات : 4
زمان آخرین مطلب : 5984روز قبل
خواستگاری و نامزدی
روزی روزگاری دو فرشته کوچک در سفر بودند . یک شب به منزل فردی ثروتمند رسیدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجاسپری کنند . آن خانواده بسیار بی ادبانه برخورد كردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق میهمانان شب را سپری کنند و در عوض آنها را به زیرزمین سرد و تاریکی منتقل کردند .
آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جای خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخی در درون دیوار افتاد و سریعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمیر و درست کرد. فرشته کوچکتر پرسید : چرا سوراخ دیوار را تعمیر کردی .
فرشته بزرگتر پاسخ داد : همیشه چیزهایی را که میبینیم آنچه نیست که به نظر می آید .
فرشته کوچکتر از این سخن سر در نیاورد .
فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تاشب به نزدیکی یک کلبه متعلق به یک زوج کشاورز رسیدند . و از صاحبخانه خواستند تااجازه دهند شب را آنجا سپری کنند.
زن و مرد کشاورز که سنی از آنها گذشته بود با مهربانی کامل جوابمثبت دادند و پس از پذیرایی اجازه دادند تا آندو فرشته در اتاق آنها و روی تخت انها بخوابند وخودشان روی زمین سرد خوابیدند .
صبح هنگام فرشته کوچک با صدای گریه مرد و زن کشاورز از خواب بیدارشد و دید آندو غرق در گریه می باشند . جلوتر رفت و دید تنها گاو شیرده آن زوج که محل درآمد آنها نیز بود در روی زمین افتاده و مرده .
فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فریاد زد : چرا اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد . تو به خانواده اول که همه چیز داشتند کمک کردی و دیوارسوراخ آنها را تعمیر کردی ولی این خانواده که غیر از این گاو چیز دیگری نداشتند کمک نکردی و اجازه دادی این گاو بمیرد.
فرشته بزرگتر به آرامی و نرمی پاسخ داد :
چیزها آنطور که دیده میشوند به نظر نمی آید.
فرشته کوچک فریاد زد : یعنی چه من نمیفهمم.
فرشته بزرگ گفت : هنگامی که در زیر زمین منزل آن مرد ثروتمند اقامت داشتیم دیدم که در سوراخ آن دیوارگنجی وجود دارد و چون دیدم که آن مرد به دیگران کمک نمی کند و از آنچه دارد در راه کمک استفاده نمی کند پس سوراخ دیوار را ترمیم و تعمیر کردم تا آنها گنج را پیدانکنند .
دیشب که در اتاقخواب این زوج خوابیده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجای زن، گاو را پیشنهاد و قربانی کردم .
چیزها آنطور که دیده می شوند به نظر نمی آیند .
دوستان من : بعضی وقتها چیزهایی اتفاق می افتد که دقیقا بر عکس انتظار و خواست ماست و اگر انصاف دارید به اتفاقاتی که می افتد باید اعتماد داشته باشید . شاید که به وقت و زمانشمتوجه
دلایل آن اتفاقات شوید.
* آدمهایی به زندگی شما وارد می شوند و به سرعت می روند
* دوستانی پیدا می شوند و مدتها باقی می مانند ورد پایی زیبا در درون قلب ما باقی می گذارند و ما خود این کاررا برای دیگران انجام نمی دهیم چون دوست خود را یافته ایم و دیگری این کار را برای ما انجام داده.
* دیروز یک خاطره است ، فردا یک راز است و امروز یک هدیه است .
يکشنبه 2/12/1388 - 21:25
خواستگاری و نامزدی

مدت زمانی پیش در یکی از اتاقهایبیمارستانی دو مرد که هر دو حال وخیمی داشتند بستری بودند.یکی از آنها اجازهداشتهرروز بعداز ظهر به مدت یک ساعت به منظور تخلیه ششهایش از مایعات روی تختخوابکنارتنها پنجره اتاق بنشیند.اما مرد دیگر اجازه تکان خوردن نداشت و باید تماماوقات به حالت دراز کش روی تخت قرار گرفته باشد. دومرد برای ساعاتی طولانی با هم حرف می زدند،از همسرانشان؛خانه وخانواده شان؛شغل ودوران خدمت سربازی وتعطیلاتشان خاطراتی برای هم نقل میکردند.هر روز بعد از ظهر مرد کنار پنجره که اجازه داشت یک ساعت بنشیند؛برایمرد دیگر تمام مناظر بیرون را همان طورکه می دید تشریح می کردو آن مرد هر روزبه امید آن یک ساعت که می توانست دنیای بیرون و رنگهایش را در فکرخودتجسم کند به سر می برد.پنجره مشرف به یک پارک سرسبز است با دریاچه ای طبیعیکه چند قو و اردک در آن شنا می کنندو بچه ها نیزقایقهای اسباب بازی خود را در آب شناور کرده و بازی میکنند.چند زوج جواندست در دست هم از میان گل های زیبا ورنگارنگ عبور می کنند .منظره زیبای شهر زیر آسمانآبی در دور دست به چشم می خورد و........ در تمام مدتی که مرد کنار پنجره اینمناظر را توصیف می کرد؛ مرد دیگر با چشمان بسته در ذهن خود آن طبیعت زیباراتجسم می کرد.در یک بعد از ظهر گرم مرد کنار پنجره رژه سربازانی که از پایین پنجرهعبور می کردند را برایمرد دیگر شرح دادو مرد دیگر با باز سازی آن صحنه هادر ذهن خود؛انگار که واقعاّ آن اتفاقات و مناظر را میدید.روزها وهفته هاگذشت.........................یک روز صبح زمانی که پرستار وسایل استحمام را برایآنها به اتاق آورده بود؛ متاسفانه با بدن بی جان مرد کنار پنجره روبرو شد که درکمال آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود؛سراسیمه به مسئولان بیمارستان اطلاع داد تاجسد مرد را بیرون ببرندپس از مدتی همه چیز به حال عادیبازگشتمردی که روی تخت دیگر بستری بود از پرستار خواهش کرد که جای او راتغییر داده و به تختخواب کنار پنجره منتقل شودپرستار که از این تحول در بیمارشخوشحال بود این کار را انجام داد؛و از راحتی و آسایش بیمار اطمینان حاصل کردمرد به آرامی و تحمل درد و رنج بسیار خودش را کم کم از تخت بالا کشیدتا بتواند از پنجره به بیرون و دنیای واقعی نگاهکند به آرامی چشمانش را باز کرد ولیروبروی پنجره تنها یک دیوار سیمانی بود.مرد بیمار تعجب زده از پرستار پرسید: چه بر سر مناظر فوق العاده ای که مرد کنار پنجره برای او توصیف می کرد آمدهاست؟....پرستار پاسخ داد: اوچگونه منظره ای را برای تو وصف کرده است در حالی کهخودش نابینا بود؟او حتی این دیوار سیمانی را نیز نمی توانسته که ببیند. شاید اوتنها می خواسته است که تو را به زندگی امیدوار کند. موهبت عظیمی است که بتوانیم به دیگران شادی ببخشیم علیرغم این کهخودمان در زندگی رنج ها و سختی های زیادی را تحمل می کنیم.در میان گذاشتن مشکلاتزندگی با دیگران شاید کمی از رنج ما بکاهد اما زمانی که شادی ها تقسیم شوند.اثری مضاعف را خواهد داشت.اگر می خواهی احساس ثروتمند بودن و توانگری کنی؛چیزهایی را به خاطر بیاور کهپول قادر به خرید آن هانیست

يکشنبه 2/12/1388 - 21:22
دانستنی های علمی

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سكوت كرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سكوت كرد.
به پر و پای فرشته‌و انسان پیچید خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزیزم، اما یك روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یك روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن.
لا به لای هق هقش گفت: اما با یك روز... با یك روز چه كار می توان كرد؟ ...
خدا گفت: آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند، گویی هزار سال زیسته است و آنكه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به كارش نمی‌آید. آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی كن.
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حركت كند. می‌ترسید راه برود. می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف كنم.
آن وقت شروع به دویدن كرد. زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید. چنان به وجد آمد كه دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند ....
او در آن یك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمینی را مالك نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ....
اما در همان یك روز دست بر پوست درختی كشید، روی چمن خوابید، كفشدوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه او را نمی‌شناختند سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان یك روز زندگی كرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسی كه هزار سال زیسته بود
پنج شنبه 29/11/1388 - 9:28
فلسفه و عرفان

یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی است، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود: « منطق ماشین دودی». می گفتیم منطق ماشین دودی چیست؟ می گفت من یک درسی را از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم.

وقتی بچه بودم، منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آن وقتها قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط همین قطار تهران-شاه عبدالعظیم بود. من می دیدم که قطار وقتی در ایستگاه بود، بچه ها دورش جمع می شوند و آن را تماشا می کنند و به زبان حال می گویند: « ببین چه موجود عجیبی است!» معلوم بود که یک احترام و عظمتی برای آن قائل هستند. تا قطار ایستاده بود، با یک نظر تعظیم و تکریم و احترام و اعجاب به او نگاه می کردند تا کم کم ساعت حرکت قطار می رسید و قطار راه می افتاد. همین که راه می افتاد، بچه ها می دویدند، سنگ بر می داشتند و قطار را مورد حمله قرار می دادند. من تعجب می کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد، چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی زنند و اگر باید برایش اعجاب قائل بود، اعجاب بیشتر در وقتی است که حرکت می کند.این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است، مورد احترام است. تا ساکت است، مورد تعظیم و تجلیل است. اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت، نه تنها کسی کمکش نمی کند، بلکه سنگ است که به طرف او پرتاب می شود و این نشانه یک جامعه مرده است. ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که متکلم هستند نه ساکت؛ متحرکند نه ساکن؛ باخبرترند نه بی خبرتر».

"استاد شهید مرتضی مطهری"

يکشنبه 11/11/1388 - 22:37
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته