• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 1
تعداد نظرات : 2
زمان آخرین مطلب : 5647روز قبل
داستان و حکایت

لقمان حکیم چهره بسیار سیاه داشت در یکی از سفرهایش فرد ثروتمنندی فکر کرد که او بنده و غلام خودش است به همین خاطر او را به ساختن خانه وادار کرد.لقمان هرچه فریاذ زد که من غلام تو نیستم آن مرد قبول نکرد. به همین خاطر یک سال تمام به ساختن خانه برای او مشغول شد و در این مدت رنج و سختی بسیاری کشید.

پس از تمام شدن خانه،غلام آن مرد ثروتمند که گم شده بود بازگشت.مرد ثروتمند که به اشتباه خود پی برده بودبسیار ناراحت شد.

او از لقمان عذز خواهی کرد وبه پای او افتاد تا او را ببخشد.

لقمان خندید و گفت :یک سال از دست تو خون جگر خوردم اما می توانم آن را در یک ساعت فراموش کنم . من طعم رنج و سختی را در یک سال چشیده ام به همین خاطر دیگر به زیر دستانم ستم نمی کنم.خانه خود را به وسیله من آباد کردی اما من در این یک سال بخشش و مهربانی را را یاد گرفتم.من غلامی دارم که همیشه به او کارهای سخت واگذار می کنم از این به بعد به او آزار نمی رسانم چون به یاد سختی های خودم می افتم. هرکس رنج و ستم نکشد دلش به حال زیر دستان خودش نمی سوزد.

برگرفته از بوستان سعدی

پنج شنبه 7/11/1389 - 21:25
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته