سلام،من کسی هستم که کشتی زندگیم داشت غرق رفتم مناطق جنگ جنوب و این شهدا بودند که نجاتم دادند واسه همین هم تصمیم دارم شمارو هربار با یه شهید عزیز و نقل یک خاطره از اون آشنا کنم تا شاید بتونم یه ذره ی ناچیز از لطف عزیزانم رو بتونم جبران کنم.
دنبالش راه افتادم جلوتر که رفتیم صدای جمعیت عزادار شنیده می شد. عباس گفت: بریم طرف دسته عزادار. به خودم اومدم دیدم که عباس کنارم نیست. پشت سرمن نشسته بود روی زمین ، داشت پوتین ها و جوراب هاشو در می آورد. بند پوتین هاشو بهم گره زد آویزونشون کرد به گردنش. شد حر امام حسین(ع).رفت وسط جمعیت شروع کرد به نوحه خوندن،جمعیت هم سینه زنان راه افتاد به طرف مسجد پایگاه.تااون روز فرمانده ی پایگاهی رو اینطور ندیده بودم عزاداری کنه.پای برهنه وسط سربازان و پرسنل، بدون اینکه کسی بشناسدش...