• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 3
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 3363روز قبل
اهل بیت

"حجت مسلمانی" من اقبال لاهوری، جمال الدین اسدآبادی، شریعتی و مانند آن‌ها نیستند.

 جنبش‌های آزادی‌ خواهی محترم‌ اند اما، هیچ‌کدام "حجت مسلمانی من" نیستند.

در "حجت مسلمانی من" چاوز، مشائی، سیمون بولیوار، عمرمختار و خالد اسلامبولی هم هیچ جایگاهی ندارند.

"حجت مسلمانی من" در حرارت محبت آل علی علیهم السلام است که در دلم فوران کرده است.

"حجت مسلمانی من" سلمان است، مقداد است و ابوذر.  نه آن ابوذر که روشن‌فکران برای فروش کالایشان از خود ساخته اند، هرگز! ابوذری که در تاریخ به نام محب علی علیه السلام خودنمایی کرده، او "حجت مسلمانی" من است.

"حجت مسلمانی من" آن یاران تشنه لب دشت کربلا هستند که در آخرین لحظات عمرشان نگران بودند، نکند به عهدم وفا نکرده باشم.

"حجت مسلمانی من" قرآن است و حدیث است که به عمق جانم پذیرفته‌ام و به هیچ ژولیده‌ی تازه اتو کشیده‌ای! نمی‌فروشم‌اش.

"حجت مسلمانی من" حضور امام زمان علیه السلام است. گرچه ایشان را ندیده‌ام و قراری با حضرتشان نداشته‌ام و نامه‌ای و پیغامی نگرفته‌ام و در خواب و رویاء و مکاشفه‌ای هم صورتشان را ندیده‌ام اما با تمام وجود حضورشان را در دنیای خود یافته‌ام و یافته‌ام و یافته‌ام.

 

 

 آری! این است "حجت مسلمانی من"

پنج شنبه 7/2/1396 - 15:33
شعر و قطعات ادبی
من کویرم لب من تشنه ی باران علی ست
این لب تشنه ی پر شور، غزلخوان علی ست
این که گسترده تر از وسعت آفاق شده است
به یقین سفره ی گسترده ی دامان علی ست
منّت نان و نمک نیست سر سفره ی او
پس خوشا آن که در این دنیا مهمان علی ست
آتش اشکی اگر در غزلم شعله ور است
بی گمان قطره ای از درد فراوان علی ست
لحظه ای پرتو حسنش ز تجلی دم زد
که جهان، آینه در آینه حیران علی ست
کعبه یکبار دهان را به سخن وا کرده است
تا بدانیم کلید در این خانه علی ست
از دم صبح ازل نام علی را می خواند
دل که تا شام ابد دست به دامان علی ست
سه شنبه 8/5/1392 - 14:4
داستان و حکایت

امروز ظهر شیطان را دیدم!
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمی داشت…
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش ازموعد!
گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام می دادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام می دهند. اینان را به شیطان چه نیازاست؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمی چید تا درکناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمی دانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا می تواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و می گفتم که: همانا تو خود پدرمن هستی.


سه شنبه 8/5/1392 - 13:45
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته