سه شنبه 23 تير 1405 - 26 محرم 1448 - 14 ژولاي 2026
تبیان، دستیار زندگی
در حال بار گزاری ....
مشکی
سفید
سبز
آبی
قرمز
نارنجی
بنفش
طلایی
همه
متن
فیلم
صدا
تصویر
دانلود
Persian
Persian
کوردی
العربیة
اردو
Türkçe
Русский
English
Français
مرور بخشها
دین
زندگی
جامعه
فرهنگ
صفحه اصلی تبیان
شبکه اجتماعی
مشاوره
آموزش
فیلم
صوت
تصاویر
حوزه
کتابخانه
دانلود
وبلاگ
فروشگاه اینترنتی
Hewall
آخرین مطلب
تعداد مطالب : 2
تعداد نظرات : 7
زمان آخرین مطلب : 6016روز قبل
رويا و خيال
زینوشکای خیالی !
سلام به دوستای تبیانی .
بعضی وقتها آدم به چیزهایی فکر میکنه ، که بعد از مدتی احساس میکنه ، چیزی رو که بهش فکر
کرده به واقعیت تبدیل شده ... تعجبی نداره ، شاید باورش کمی مشکل باشه ولی کسی رو که من
حدود سه چهار ساله پیش توی رویاها و آرزوهام باهاش زندگی کردم ، و حضورش رو همیشه
پیش خودم احساس میکردم ، حالا اون با همون شرایط و خصوصیات زندگی ، به واقعیت تبدیل
شده ... فقط اون کسی رو که من بهش فکر میکردم ، این یه قلم بیماری (( سرطان )) رو نداشت .
هر چند اصلا مهم نیست ، چون اکثر (( سرطان ها )) با یه طول درمان و از همه مهمتر با روحیه
مثبت و عالی بیمار به راحتی برطرف و درمان میشن ... فقط باید خود بیمار بخواد که مشکلش
حل بشه و برای همیشه از دست بیماریش خلاص بشه !!!
راه حل این نوع بیماریها فقط داشتن روحیه خوب و عالی و خنده درمانی که بیمار نباید تحت هیچ
شرایطی به بیماریش فکر کنه ، فقط باید مثبت اندیشی و روحیه خودش رو حفظ کنه ، که در این
صورت بعد از مدتی بیماری خودش برای همیشه از بین میره بدون اینکه عوارضی برای بیمار
بوجود بیاره ... به هر حال : (( مشکلی نیست که آسان نشود )) هر مشکلی راه حل خودش
رو داره ، فقط باید اون راه حل رو پیدا کرد همین !!!
*** امیدوارم فقط دیر نشده باشه ***
نوشته ی : حامد منتظر ((
Hewall
))
من زمینم تو باهار
اسم من زینوشكاست. شاید یك كم اسم عجیب و غریبی باشد، چون تا به حال خیلیها بهم این را گفتهاند، اما خب، بالاخره باید اسم آدم هم به زندگیاش بیاید!
دوست داشتم با كسی حرف بزنم، به خاطر همین برای شما نوشتم. شاید آن را چاپ نكنید تا مخاطبانتان آن را بخوانند، ولی دستكم ممكن است، كسی كه مسوول این صفحه است آن را بخواند و همین، آدم را سبك میكند.
پدرم روس و مادرم ایرانی است. سالها پیش پدر و مادرم از هم جدا شدند. مادرم دوباره ازدواج كرده و حالا زندگی تازهای دارد. الان مدتهاست كه او را ندیدم، چون نمیدانم كجاست! هرچند كه دلم برایش تنگ شده، اما كاری از دستم برنمیآید. پدرم هم زیاد به خانواده و اصول خانوادگی پایبند نیست. او هم الان در روسیه مدیر یك كارخانه است.
از آنجا كه هیچ كدام، من را نمیخواستند از 7سالگی پیش مادربزرگم زندگی میكردم. او 3 بار سكته مغزی كرده بود و حسابی از كار افتاده شده بود و بعد از 9 سال زمانی كه 16 ساله بودم، فوت كرد. حالا دیگر من كاملا تنها شده بودم و حتی آن زمان هم پدر و مادرم من را نمیخواستند. از آن به بعد، در خانه مادربزرگ به تنهایی زندگی میكردم و با مستمری كمی كه پدرم میفرستاد، به هر حال اوضاع میگذشت. با گذشت زمان اوضاع خرابتر شد.
تنهایی روز به روز دردناك و وحشتناكتر میشد. پدرم كه ماهانه هزاران دلار درآمد داشت تنها 30 دلار برای من میفرستاد كه واقعا كم و ناچیز بود. به همه بدبیاریهای زندگیم، باید یكی دیگر هم اضافه كنم و آن ارثی بود كه از خانواده پدریام به من رسید: سرطان معده. همان مزاحمی كه شب كنكور بیرحمتر از همیشه به سراغم آمد و همه برنامههایم را به هم ریخت. شاید اگر آن نبود، حالا من به عشق همیشگیام؛ یعنی نجوم رسیده بودم، ولی چه میشود كرد كه اگ ر بخواهی زنده بمانی، باید سخت كار كنی و اگر هم بخواهی سخت كار كنی، دیگر نمیتوانی به درس خواندن فكر كنی. پس باید آسمان و آرزوها را فراموش كنی.
از آنجا كه هیچ فامیل و دوست و آشنایی نداشتم، همه كارهایم را به تنهایی انجام میدادم و این شرایط را سخت و سختتر میكرد، ولی بالاخره توانستم در یك آموزشگاه زبان كار پیدا كنم. كار من تدریس زبان فرانسه بود. كاری كه عاشق آن بودم. در همان سال بود كه بهترین حادثه زندگیام برایم رخ داد.
رضا، یكی از شاگردهای كلاسم بود كه علاقه زیادی به زبان روسی داشت. برای همین از من خواست كه بعد از هر جلسه نیم ساعت اضافه بمانم و به او زبان روسی یاد بدهم و همین آغاز یك آشنایی عمیق بین ما شد. یك همدلی پاك، صادقانه و ژرف. در همان زمان بود كه با دین اسلام كه اطلاعات دقیقی از آن نداشتم، آشنا شدم و تصمیم گرفتم به كمك رضا مسلمان بشوم و همین طور در آن روزگار بود كه توانستم تمام آرامش از دست رفته زندگیام را به دست بیاورم و معنای همدلی و همدردی را برای اولین بار درك كنم. این آرامش هم اما خیلی زود از بین رفت و دوباره جای خودش را به همان آشوب قدیمی داد. رضا در یك تصادف رانندگی بشدت زخمی شد و بعد از 4 ماه كه در كما بود، از دنیا رفت و من را با همان دنیای سیاه و تنهایی قدیمی، این دفعه تنهاتر از قبل گذاشت. همان موقع تصمیم گرفتم، زندگیكردن را ترك كنم. چون احساس میكردم كه دنیا علیه من كمر بسته و با هر چه كه به دست میآورم، مخالف است. ماهها به همین منوال میگذشت و من كه دیگر قدرت و شرایط تدریس را نداشتم، دوباره به كنج تنهایی خود خزیدم و روزگارم را با همان پسانداز اندكی كه اندوخته بودم، میگذراندم. رضا، رفته بود، اما عشق به زندگی و بینشی را كه به من یاد داده بود هنوز همراهم بود و همین بود كه نگذاشت آن شرایط سخت كاملا خردم كند و باعث شد كه یك بار دیگر سعی كنم كه به زندگی برگردم. حالا كه 2 سال از آن خاطره تلخ میگذرد، میتوانم ادعا كنم كه دوباره كنترل زندگی را به دست گرفتم. روزهایم با ترجمه كتابهای روسی و فرانسوی میگذرد و شبها فقط فكر میكنم. به همه چیز و همه كس. فكر میكنم اگر شرایط من هم مثل بقیه بود حالا چی بودم و چه كار میكردم.
الان دیگر سعی نمیكنم خاطرات بدم را از خود دور كنم، بلكه آنها را با خودم به همه جا میبرم و هر وقت كه تنها میشوم با همه آدمهای زندگیام حرف میزنم. به آنهایی كه به من بد كردند میگویم مطمئن باشید كارهایی را كه با من كردهاند من با دیگران انجام نمیدهم و به خودم میگویم؛ هنوز دارم نفس میكشم، پس هستم. میگویم، هیچكدام از بدیهای آدمها نتوانست از پا بیندازدم و به آنهایی كه به من محبت كردند، به رضا میگویم من ماندم، هنوز هم اینجا هستم و هنوز هم از بوییدن یك گل لذت میبرم، همانطور كه تو لذت میبردی. میگویم باتوبودن برایم بهترین خاطره است و به آنهایی كه رفتهاند؛ میگویم به زودی من هم میآیم.
به زودی دوباره با هم خواهیم بود. ولی حالا نه، فعلا نه!
شنبه 3/11/1388 - 12:40
[
نظر به این مطلب
] - [
نظرات این مطلب : 4
]
ازدواج و همسرداری
خودتون بگین !!!
حتی اسمش دل قویترین مردان جهان رو به لرزه در میاره (( ازدواج رو میگم ))
راستش به قول شاعر گفتنی : از ماست که بر ماست !
به قدری خانواده های محترم اونو سخت میگیرن که کاملا جوونای ما رو نسبت
به امر ازدواج سرد و بی انگیزه می کنند ، چنان مسائل قبل از ازدواج رو پیچیده
و درهم برهم کردند که حتی اگه از آلبرت انیشتین درخواست کمک کنیم ، قادر
به حل و فصل کردن مشکل ازدواج جوونا نیست !!!
باید چنان مسائل رو موشکافی و محاسبه و به قولی دودوتا چهارتا کنی که
باعث رنجش خاطر هیچکدوم از طرفین خانواده ها نشه که امری محاله ،
البته اگه اقوام و فامیل های دو طرف رو کاملا نادیده بگیری !!!
خلاصه کلوم << تورو خدا دست از سر این جوونا بردارین >> مگه خود
شما با چنین شرایط سختی میتونستین ازدواج کنید ؟؟؟
وقتی پای صحبت پیرمردای بازنشسته و بانوان از رده خارج ... ببخشید
منظورم (( خانوم های مسن )) بود ، میشینی ، میبینی که از سادگی و صفای
زندگی خودشون در گذشته میگن که چقدر با هم خوب و صمیمی بودن ...
ولی ما چی ؟ همش تو استرس و اضطراب و ترس از آینده و مشکلات
بسر میبریم ... واسه همینه که عمر آدما تنزل پیدا کرده ، هر چند که گفتن
این حرفا ... میدونید که !!!
زندگی این دوره زمونه شده یه معادله کاملا ساده : یعنی طبق آمار ،
سن ازدواج بالا رفته در عوض عمر آدما پایین اومده ، پس نتیجه میگیریم
اگه با همسرت شاد و خوش و خرم زندگی کنی و کمتر از (( گل )) هم به همدیگه
نگین ، سر جمع بخوای حساب کنی 20 سال بیشتر با هم نیستین !!!
یعنی در نهایت نسل های بعدی ما هیچوقت ازدواج فرزندانشون رو نمی بینند
چون در پیشگاه حق تعالی مشغول رسیدگی به اعمال دنیوی خودشون هستن !!!
*** شاید گفتنش مضحک و خنده دار به نظر بیاد ولی ماجرایی که شب بعد از
خواستگاری برای یکی از دوستام اتفاق افتاد و همه ی رفقا رو به وحشت
انداخت ، این بود که بعد از اینکه با خانواده اش به خواستگاری دختر مورد
علاقه اش رفتن ، بعد از کلی بحث و جدل بزرگان دو خانواده و کشمکش های
فراوان ، خانواده دختر که شرایط ناممکن و سختی برای این رفیق ما اتخاذ
کرده بودن باعث شد که از ترس تو خواب (( تب خال )) بزنه و همه ی ما
رفیقاش رو تا مدتها بخندونه و اسمش رو از (( ناصر چیتا )) به (( ناصر تب خال ))
تبدیل کنه . !!!
خلاصه این آقا ناصر ما که مورد تمسخر رفقاش قرار گرفته بود ، فقط می گفت :
باشه ... شماها رو هم میبینیم ... بالاخره این شتری که در خونه ی جوونا کمین کرده ...
راستم می گفت چون اون یه قدم از ما جلوتر بود و می دونست چی داره میگه ...
ما حتی مثل اون شهامت خواستگاری رفتن هم نداشتیم .
*** راستشو بخواین :
مهریه های سنگین و خرج و مخارج هنگفت قبل از ازدواج ، هیچکدوم
خوشبختی نمیاره ...
اگه مهریه دختری بیش از حد معقول باشه ، همین امر باعث میشه
که داماد احساس کنه فقط به خاطر مهریه سنگین دختره که باید
با همسرش سازگاری کنه و کمتر از (( گل )) هم بهش نگه و هر
چی که خانوم گفت بگه (( چشم )) ... البته این یکی باعث بوجود
اومدن پدیده ای به عنوان (( زن ذلیلی )) در مردان خواهد شد ...
و خلاصه از اعمال و رفتار همدیگه عیب و ایراد نگیرن چون
منجر به بحث و مجادله و ... میشه که رفته رفته علاقه شون
نسبت به هم کم میشه و در نهایت کار به طلاق و طلاق کشی میرسه . ///
** ایکاش میشد تمام جوونا رو متحد کرد تا نسبت به وضع بوجود
اومده و نامطلوب مشکلات ازدواج با هم تحصن و اعتراض کنند و
بزرگترها رو متوجه خطا و اشتباهشون بکنند و اونارو از پیامدهای
ناگواری که سد راه ازدواج جوونا شده آگاه و باخبر کنند .
*** برگرفته از کتاب (( دنیایی که من می بینم – جلد 2 – نوشته حامد منتظر ))
البته جلد 1 رو مرحوم انیشتین زحمتشو کشیدن
!!!
نویسنده مطلب : حامد منتظر
يکشنبه 20/10/1388 - 17:41
[
نظر به این مطلب
] - [
نظرات این مطلب : 3
]
1
گزارش محتوا
محتوای مخالف با موازین شرعی
محتوای مخالف با مصالح نظام جمهوری اسلامی
محتوای نقض کننده حریم شخصی من
محتوای مخالف با موازین اخلاقی
مورد توجه ترین های هفته اخیر
لینک ها
جستجو در مطالب روزانه
ثبت مطلب جدید
مطالب روزانه اعضا
فعالان مطالب روزانه
مطالب من
نظرات مطالب من
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته