نامادری من را درست همین امروز که من به خانم مبصرمان قول دادم کمی بیشتر به به او و اطرافیانم اعتماد کنم؛ از ترس اینکه کاری دست کسی ندهد توی تیمارستان به تختش پیچ کردند. ----- یادم باشد فردا سر صف برایش تعریف کنم وقتی بیست و یکی دو سال پیش، قاشق مرباخوری الکل صنعتی را به هوای اکسپکتوران برایم هواپیما کرد، دهنم را چطور تا خرتناق برایش فرودگاه کردم.
حوصلم سر رفته بود یهو یاد خاطرات دورم تو تبیان افتادم اومدم دیدم وای!!چقدر تغییر کرده!دیگه اون تبیان قدیمی نیست!خوشگل تر شده! از بچه های قدیم هم حتی یک نفرو تو لیست مطالب ندیدم!حیف ,چه روزایی داشتیم!