• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 8
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 5474روز قبل
شعر و قطعات ادبی

غزل شماره ی 668 دیوان شمس مولوی مربوط  به ماه شعبان

رجب بیرون شد و شعبان درآمد                      برون شد جان ز تن جانان درآمد

دم جهل و دم غفلت برون شد                         دم عشق و دم غفران درآمد

بروید دل گل و نسرین و ریحان                      چو از ابر کرم باران درآمد

دهان جمله غمگینان بخندد                             بدین قندی که در دندان درآمد

چو خورشید آدمی زربفت پوشد                       چو آن مه روی زرافشان درآمد

بزن دست و بگو ای مطرب عشق                   که آن سرفتنه پاکوبان درآمد

اگر دی رفت باقی باد امروز                          وگر عمر بشد عثمان درآمد

همه عمر گذشته بازآید                                 چو این اقبال جاویدان درآمد

چو در کشتی نوحی مست خفته                        چه غم داری اگر طوفان درآمد

منور شد چو گردون خاک تبریز                      چو شمس الدین در آن میدان درآمد

پنج شنبه 16/4/1390 - 23:20
فلسفه و عرفان

 فلسفه شهادت
چرا حسین(علیه السلام) فراموش نمى شود؟
اهمّیّت تاریخ زندگى امام حسین(علیه السلام) که به صورت یکى از شورانگیزترین حماسه هاى تاریخ بشریّت درآمده، نه تنها از این نظر است که همه ساله نیرومندترین امواج احساسات میلیون ها انسان را در اطراف خود بر مى انگیزد و مراسمى پرشورتر از هر مراسم دیگر به وجود مى آورد، بلکه اهمّیّت آن بیشتر از این جهت است که : هیچ گونه «محرّکى» جز عواطف پاک دینى و انسانى و مردمى ندارد و این تظاهرات پر شکوه که به خاطر بزرگداشت این حادثه تاریخى انجام مى گیرد، نیازمند هیچ مقدّمه چینى و فعّالیّت هاى تبلیغاتى نیست و از این جهت در نوع خود بى نظیر است.
اغلب ما این حقیقت را مى دانیم، ولى نکته اى که براى بسیارى (به خصوص متفکّران غیر اسلامى) هنوز به درستى روشن نشده و همچنان به صورت معمّایى در نظر آنها باقى مانده این است که:
چرا این قدر به این حادثه تاریخى که از نظر «کمّیّت و کیفیّت» مشابه فراوان دارد، اهمّیّت داده مى شود؟ چرا مراسم بزرگداشت این خاطره هر سال پرشکوه تر و پرهیجان تر از سال پیش، برگزار مى گردد؟
چرا امروز که از «حزب اموى» و دار و دسته آنها اثرى نیست و قهرمانان این حادثه مى بایست فراموش شده باشند، حادثه کربلا رنگ ابدیّت به خود گرفته است؟!
پاسخ این سؤال را باید در لابه لاى انگیزه هاى اصلى این انقلاب جستجو کرد، ما تصوّر مى کنیم تجزیه و تحلیل این مسأله براى کسانى که از تاریخ اسلام آگاهى دارند چندان پیچیده و مشکل نیست.
به عبارت روشن تر حادثه خونین کربلا نمودارى از جنگ دو رقیب سیاسى بر سر بدست آوردن کرسى زمامدارى یا املاک و سرزمین ها صورت نگرفته.
همچنین این حادثه از انفجار کینه هاى دو طایفه متخاصم که بر سر امتیازات قبیله اى در مى گیرد، سرچشمه نگرفته است.
این حادثه در واقع صحنه روشنى از مبارزه دو مکتب فردى و عقیده اى است که آتش فروزان آن، در طول تاریخ پر ماجراى بشریّت، از دورترین زمانها تا امروز، هرگز خاموش نشده است، این مبارزه ادامه مبارزه تمام پیامبران و مردان اصلاح طلب جهان، و به تعبیر دیگر ادامه جنگ هاى «بدر و احزاب» بود.
همه مى دانیم هنگامى که پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)به عنوان رهبر یک انقلاب فکرى و اجتماعى، براى نجات بشریّت از انواع بت پرستى و خرافات، و آزادى انسان ها از چنگال جهل و بیدادگرى قیام کرد و قشرهاى ستمدیده و حق طلبى را که مهمترین عناصر تحوّل بودند، به گرد خود جمع نمود، در این موقع مخالفان این نهضت اصلاحى که در رأس آنها ثروتمندان بت پرست و رباخوار مکّه بودند، صفوف خود را فشرده ساخته، براى خاموش کردن این ندا، تمام نیروهاى خود را به کار گرفتند، و ابتکار این تلاش هاى ضدّ اسلامى در دست «حزب اموى» و سرپرست آنها ابوسفیان بود.
ولى در پایان کار، در برابر عظمت و نفوذ خیره کننده اسلام به زانو درآمده، سازمانشان به کلّى از هم پاشید.
بدیهى است این از هم پاشیدن به معناى ریشه کن شدن و نابودى آنها نبود، بلکه نقطه عطفى در زندگى آنها محسوب مى شد، یعنى فعّالیّت هاى ضدّ اسلامى صریح و آشکار خود را به فعّالیّت هاى پشت پرده و تدریجى ـ که برنامه هر دشمن لجوج، ضعیف و شکست خورده اى است ـ تبدیل نموده و در انتظار فرصت بودند.
بنى امیّه پس از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله) براى ایجاد یک جنبش ارتجاعى و سوق مردم به دوران قبل از اسلام، کوشیدند که در دستگاه رهبرى اسلامى نفوذ پیدا کنند، و هر قدر مسلمانان از زمان پیامبر(صلى الله علیه وآله)دورتر مى افتادند، زمینه را مساعدتر مى دیدند.
به خصوص پاره اى از «سنّت هاى جاهلیّت» که به دست غیر بنى امیّه بر اثر علل گوناگونى احیا گردید، زمینه را براى یک «قیام جاهلى» آماده ساخت.
از جمله این که:
1ـ مسأله نژاد پرستى که اسلام خطّ قرمز روى آن کشیده بود دوباره به دست بعضى از خلفا زنده شد و نژاد «عرب» برترى خاصّى بر «موالى» (غیر عرب) یافتند.
2ـ تبعیض هاى گوناگون که با روح اسلام به هیچ وجه سازگار نبود، آشکار گشت و «بیت المال» که در زمان پیامبر(صلى الله علیه وآله)به طور مساوى در میان مسلمانان تقسیم مى شد، به صورت دیگرى در آمد و امتیازات بى موردى به عدّه اى داده شد و امتیازات طبقاتى بار دیگر احیا گردید.
3ـ پست ها و مقامات که در زمان پیامبر(صلى الله علیه وآله)بر اساس لیاقت و ارزش علمى، اخلاقى و معنوى به افراد داده مى شد، به صورت قوم و خویش بازى درآمد، و در میان اقوام و بستگان بعضى از خلفا تقسیم شد.
مقارن همین اوضاع و احوال، فرزند ابوسفیان، «معاویه» به دستگاه حکومت اسلامى راه یافت و به زمامدارى یکى از حسّاس ترین مناطق اسلام (شام) رسید و از این جا با دستیارى باقیمانده احزاب جاهلیّت، زمینه را براى قبضه کردن حکومت اسلام و احیاى همه سنّت هاى جاهلیّت هموار ساخت.
این موج به قدرى شدید بود که پاک مردى مانند على(علیه السلام)را در تمام دوران خلافت نیز به خود مشغول ساخت.
* * *
قیافه این جنبش ضدّ اسلامى به قدرى آشکار بود که رهبرى کنندگان آن نیز نمى توانستند آن را مکتوم دارند.
اگر ابوسفیان در آن جمله عجیب تاریخى خود هنگام انتقال خلافت به بنى امیّه و بنى مروان با وقاحت تمام مى گوید:
« هان اى بنى امیّه! بکوشید و گوى زمامدارى را از میدان بربایید (و به یکدیگر پاس دهید); سوگند به آنچه من به آن سوگند یاد مى کنم بهشت و دوزخى در کار نیست! (و قیام محمّد یک جنبش سیاسى بوده است)».
و یا اگر «معاویه» هنگام تسلّط بر عراق در خطبه خود در کوفه مى گوید:
« من براى این نیامده ام که شما نماز بخوانید و روزه بگیرید، من آمده ام بر شما حکومت کنم; هر کس با من مخالفت ورزد او را نابود خواهم کرد!».
و اگر یزید هنگام مشاهده سرهاى آزاد مردانى که در کربلا شربت شهادت نوشیدند، مى گوید:
« اى کاش نیاکان من که در میدان بدر کشته شدند، در این جا بودند و منظره انتقام گرفتن مرا از بنى هاشم مشاهده مى کردند...!».
همه اینها شواهد گویایى بر ماهیّت این جنبش «ارتجاعى و ضدّ اسلامى» بود و هر قدر پیش تر مى رفت، بى پرده تر و حادتر مى شد.
* * *
آیا امام حسین(علیه السلام) در برابر این خطر بزرگ که اسلام عزیز را تهدید مى کرد و در زمان «یزید» به اوج خود رسیده بود، مى توانست سکوت کند و خاموش بنشیند؟ آیا خدا و پیامبر و دامن هاى پاکى که او را پرورش داده بودند، مى پسندیدند؟
آیا او نباید با یک فداکارى فوق العاده و از خودگذشتگى مطلق، سکوت مرگبارى را که بر جامعه اسلامى سایه افکنده بود، درهم شکسته و قیافه شوم این نهضت جاهلى را از پشت پرده هاى تبلیغاتى «بنى امیّه» آشکار ساخته و با خون پاک خود، سطور درخشانى بر پیشانى تاریخ اسلام بنویسد که براى آینده، حماسه اى جاوید و پرشور باشد؟
آرى حسین(علیه السلام) این کار را کرد و رسالت بزرگ و تاریخى خود را در برابر اسلام انجام داد، و مسیر تاریخ اسلام را عوض نمود. او توطئه هاى ضدّ اسلامى حزب اموى را در هم کوبید و آخرین تلاش هاى ظالمانه آنها را خنثى کرد.
این است چهره حقیقى قیام حسین(علیه السلام) و از این جا روشن مى شود که چرا نام و تاریخ امام حسین(علیه السلام)هرگز فراموش نمى شود. او متعلّق به یک عصر و یک قرن و یک زمان نبوده، بلکه او و هدفش جاودانى است.
او در راه حقّ و عدالت و آزادگى، در راه خدا و اسلام، در راه نجات انسان ها و احیاى ارزش هاى مردمى، شربت شهادت نوشید; آیا این مفاهیم هیچ گاه کهنه و فراموش مى گردد؟ نه... هرگز...!
 

راستى چه کسى پیروز شد؟
آیا در این مبارزه عظیم پیروزى با بنى امیّه و سربازان خونخوار و دنیاپرستشان بود؟ یا از آنِ امام حسین(علیه السلام)و یاران جانباز او که در راه عشق به حقّ و فضیلت و براى خدا همه چیز خود را فدا کردند؟!
توجّه به مفهوم واقعى «پیروزى» و «شکست» به این سؤال پاسخ مى گوید: پیروزى آن نیست که انسان، از میدان نبرد سالم به در آید، یا دشمن خود را به خاک هلاکت افکند، بلکه پیروزى آن است که انسان «هدف» خود را پیش ببرد، و دشمن را از رسیدن به مقصود خود باز دارد.
با توجّه به این معنا، نتیجه نهایى این نبرد خونین به طور کامل روشن مى شود. درست است که حسین(علیه السلام)و یاران وفادارش پس از یک نبرد قهرمانانه، شربت شهادت نوشیدند، امّا آنها هدف مقدّس خود را، به تمام معنا، از آن شهادت افتخارآمیز گرفتند.
هدف این بود که ماهیّت نهضت ارتجاعى و ضدّ اسلامى «اموى» آشکار گردیده و افکار عمومى مسلمانان بیدار شود تا از توطئه هاى این بازماندگان دوران جاهلیّت و رسوبات دوران کفر و بت پرستى آگاه گردند که این هدف به خوبى انجام شد.
آنها سرانجام ریشه هاى درخت ظلم و بیدادگرى «بنى امیّه» را قطع کردند و با فراهم ساختن مقدّمات انقراض آن حکومت غاصب که افتخارش زنده کردن رسوم جاهلى و فساد و تبعیض و ستمگرى بود، سایه شوم و ننگین آن را از سر مسلمانان کوتاه ساختند.
حکومت «یزید» با کشتن مردان با فضیلت خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله)به خصوص امام حسین(علیه السلام)پیشواى بزرگ اسلام و جگرگوشه پیامبر(صلى الله علیه وآله)، قیافه واقعى خود را به همه نشان داد، و کوس رسوایى این مدّعیان جانشینى پیامبر(صلى الله علیه وآله) را در همه جا زدند.
و عجیب نیست که در تمام انقلاب ها و تحوّل هایى که بعد از حادثه کربلا روى داد، شعار «خونخواهى این شهیدان» و یا «الرضا لآل محمّد» را مى بینیم که تا زمان بنى عبّاس که خود با بهره بردارى از این مسأله به حکومت رسیدند و سپس راه ستمگرى را پیش گرفتند، ادامه یافت.
چه پیروزى از این بالاتر که آنها نه فقط به هدف مقدّس خود نائل گشتند، بلکه سرمشقى براى همه مردم آزاده جهان گردیدند.
 

چراسوگوارى مى کنیم؟!
مى گویند اگر امام حسین(علیه السلام) پیروز شد، پس چرا جشن نمى گیریم؟ چرا گریه مى کنیم؟
آیا این همه گریه در برابر آن پیروزى بزرگ شایسته است؟
آنها که این ایراد را مطرح مى کنند، «فلسفه عزادارى» را نمى دانند و آن را با گریه هاى ذلیلانه اشتباه مى کنند.
« گریه» و جریان قطره هاى اشک از «چشم» که دریچه قلب آدمى است، چهارگونه است:
1ـ گریه هاى شوق
گریه مادرى که از دیدن فرزند دلبند گمشده خویش، پس از چندین سال، سر داده مى شود، و یا گریه شادى آفرین و رضایت بار عاشق پاکبازى که پس از یک عمر محرومیّت معشوق خود را مى یابد گریه شوق است.
قسمت زیادى از حماسه هاى کربلا شوق آفرین و شورانگیز است و به دنبال آن سیلاب اشک شوق به خاطر آن همه رشادت ها، فداکارى ها، شجاعت ها، آزادمردى ها، و سخنرانى هاى آتشین مردان و زنان به ظاهر اسیر، از دیدگان شنونده سرازیر مى گردد; آیا این گریه دلیل بر شکست است؟
2ـ گریه هاى عاطفى
آنچه در درون سینه انسان جاى دارد «قلب» است نه «سنگ»! و این قلب که ترسیم کننده امواج عواطف انسانى است، به هنگام مشاهده منظره کودک یتیمى که در آغوش مادر در یک شب سرد زمستانى، از فراق پدر، جان مى دهد به لرزه در مى آید و با سرازیر کردن سیلاب اشک، خطوط این امواج را در صفحه صورت ترسیم کرده و نشان مى دهد که قلبى زنده و سرشار از عواطف مردمى است.
آیا اگر با شنیدن حادثه جان سپردن یک طفل شیرخوار در آغوش پدر، و دست و پا زدن در میان سیلاب خون، در حادثه کربلا، قلبى بطپد، و شراره هاى آتشین خود را به صورت قطره هاى اشک به خارج پرتاب کند، نشانه ضعف و ناتوانى است یا دلیل بر بیدارى آن قلب پر احساس؟!
3ـ گریه پیوند هدف
گاهى قطره هاى اشک پیام آور هدفهاست; آنها که مى خواهند بگویند با مرام امام حسین(علیه السلام)همراه و با هدف او هماهنگ و پیرو مکتب او هستند; ممکن است این کار را با دادن شعارهاى آتشین و یا با سرودن اشعار و حماسه ها ابراز دارند; امّا گاهى ممکن است آنها ساختگى باشد; ولى کسى که با شنیدن این حادثه جانسوز قطره اشکى از درون دل، بیرون مى فرستد، صادقانه تر این حقیقت را بیان مى کند. این قطره اشک، اعلان وفادارى به اهداف مقدّس یاران امام حسین(علیه السلام) و پیوند دل و جان با آنها و اعلان جنگ با بت پرستى، ظلم و ستم و اعلان بیزارى از آلودگیهاست. آیا این نوع گریه ـ بدون آشنایى به اهداف پاک او ـ ممکن است؟
4ـ گریه ذلّت و شکست
گریه افراد ضعیف و ناتوانى است که از رسیدن به اهداف خود وامانده اند و روح و شهامتى براى پیشرفت در خود نمى بینند; مى نشینند و عاجزانه گریه سر مى دهند.
هرگز براى امام حسین(علیه السلام)چنین گریه اى مکن که او از این گریه بیزار و متنفّر است; اگر گریه مى کنى، گریه شوق، عاطفه، و پیوند هدف باشد.
ولى مهم تر از سوگوارى، آشنایى به مکتب امام حسین(علیه السلام)و یاران او، و پیوستگى عملى به اهداف آن بزرگوار و پاک بودن و پاک زیستن و درست اندیشیدن و عمل کردن است.
پایان

 


محقق: آیة الله العظمی مکارم شیرازی

 

منبع : www.makarem.ir

 

پنج شنبه 18/9/1389 - 13:34
عقاید و احکام
سنگسار قا نون اسلام ، عطوفت اسلامی

مقدمه

در احکام جزایی اسلام، حد زنای محصنه «رَجْم» (سنگسار کردن) است؛ منظور از «مُحصن» مردى است که همسر دارد و همسرش در اختیار او است، و «مُحصنه» به زنى مى‏گویند که شوهر دارد و شوهرش نزد او است.

هر گاه کسى با داشتن چنین راه مشروعى، باز هم مرتکب زنا بشود، حدّ او سنگسار است، و این قانون اگر چه در قرآن به آن اشاره‏اى نشده است ولی در احادیث پیامبر صلى الله علیه و آله ومعصومین علیهم السلام به طور مسلّم وارد شده است.

البته باید توجه داشت که نه تنها این حکم، بلکه بسیارى از احکام مسلم شرعى که حتى از ضروریات دین به شمار می آید، در قرآن نیامده است؛ البته ضرورتى هم ایجاب نمى‏کند که تک تک احکام شرعى به صورت مبسوط در قرآن ذکر شود؛ در واقع قرآن همانند قانون اساسی هر کشور است و معلوم است که مجموعه قوانین حقوقی، جزایی، مدنی، و ... ده ها برابر قانون اساسی است که توسط حقوقدانان تنظیم و ارائه می شود.

خداوند وظیفه تبیین وتوضیح آیات قرآن کریم را بر عهده پیامبرصلی الله علیه وآله گذاشته است آنجا که روى سخن را به پیامبر کرده ومی­فرماید: «وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ »(1)

«ما این ذکر را (قرآن را) بر تو نازل کردیم تا آنچه به سوى مردم نازل شده است براى آنها روشن سازى [تا این که آنها در این آیات، و وظائفى که در برابر آن دارند] شاید اندیشه کنند»

 و همچنین در آیات متعددى اطاعت پیامبر و اهل بیت او (علیهم السلام ) را بر ما واجب نموده است، «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الأمر منکم»(2)؛ و یا اطاعت از پیامبر(ص) را اطاعت از خداوند دانسته است، «من یطع الرسول فقد اطاع الله»(3).

 به همین جهت، سنّت که گفتار پیامبر و اهل بیت(ع) است یکى از منابع استخراج احکام شرعى به شمار مى‏رود و بسیارى از احکام شرعى از روایات پیامبر(صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام ) استفاده مى‏شود.

حکم رجم زناکارى که داراى همسر باشد، با تحقق شرایط آن، یکى از مسائلى است که با روایات متعدد - از طرق شیعه و سنی - از پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه معصومین (علیهم السلام) ثابت شده است، و محل اتفاق جمیع فقها است، بلکه به حد ضرورت و بداهت بین مسلمانان رسیده و جاى تأمل و تردید در این حکم وجود ندارد؛ و در صدر اسلام نیز به دستور پیامبر (صلی الله علیه وآله) انجام گرفته است.

 

سنگسار درروایات اهل بیت علیهم السلام

1- امیرالمومنین علیه السلام در خطبه 127نهج البلاغه به این قانون اسلامی اشاره دارند ومی­فرمایند: «وَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله علیه و آله رَجَمَ الزَّانِیَ الْمُحْصَن‏ »(4)

 و مى‏دانید رسول خدا صلى الله علیه و آله زناکار همسردار را سنگسار ‏کرد.

2-  عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام فِی الْمُحْصَنِ وَ الْمُحْصَنَةِ جُلِدَ مِائَةً ثُمَّ الرَّجْمَ (5)

از امام باقر (علیه السلام) نقل شده که فرمودند:

مرد و زن همسردار (که مرتکب زنا شده باشند) نخست صد تازیانه مى‏خورند سپس سنگسار مى‏شوند

3- عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ الرَّجْمُ حَدُّ اللَّهِ الْأَکْبَرُ وَ الْجَلْدُ حَدُّ اللَّهِ الْأَصْغَرُ(6)

امام صادق علیه السلام می­فرمایند:

سنگسار حدّ بزرگ الهی، و تازیانه زدن حدّ کوچک الهی است

4- عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ قَیْسٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ قَضَى[امیرالمومنین علیه السلام ‍]لِلْمُحْصَنِ الرَّجْمَ(7)

امام باقرعلیه السلام می­فرمایند:

امیرالمومنین علیه السلام درباره زنای محصنه به سنگسار حکم می­کرد.

5-  وَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى بْنِ عُبَیْدٍ عَنْ یُونُسَ عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ الْحُرُّ وَ الْحُرَّةُ إِذَا زَنَیَا جُلِدَ کُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ فَأَمَّا الْمُحْصَنُ وَ الْمُحْصَنَةُ فَعَلَیْهِمَا الرَّجْمُ(8)

سماعه از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده که فرمود:

هر گاه مرد و زن آزاد زنا کنند، به هر کدام یک صد تازیانه مى‏زنند. امّا مرد و زن همسردار باید سنگسار شوند

6- وَ عَنْهُ عَمَّنْ رَوَاهُ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ الْمُحْصَنُ یُرْجَمُ(9)  

امام باقرعلیه السلام می فرمایند:

 مردهمسردار(اگرزناکند) سنگسارمی شوند.

عن عمرو بن قیس قال قال ابوعبدالله علیه السلام :

7 - وَ إِنَّ اللَّهَ حَدَّ أَنْ لَا یُنْکَحَ النِّکَاحُ إِلَّا مِنْ حِلِّهِ وَ مَنْ فَعَلَ غَیْرَ ذَلِکَ إِنْ کَانَ عَزَباً حُدَّ وَ إِنْ کَانَ مُحْصَناً رُجِمَ لِمُجَاوَزَتِهِ الْحَدَّ .

امام صادق علیه السلام فرمودند :

خداوند مشخص فرموده که رابطه جنسی تنها از راه حلال آن انجام گیرد؛ کسی که از ین حکم تخلف کند اگر مجرد باشد تازیانه می خورد، و اگر متاهل باشد رجم می شود، زیرا از حدود خدا تجاوز کرده است. [1]

سنگسار در رویات اهل تسنن

1 - صحیح بخاری 22 /346

6812 - حَدَّثَنَا آدَمُ حَدَّثَنَا شُعْبَةُ حَدَّثَنَا سَلَمَةُ بْنُ کُهَیْلٍ قَالَ سَمِعْتُ الشَّعْبِىَّ یُحَدِّثُ عَنْ عَلِىٍّ (رضى الله عنه) حِینَ رَجَمَ الْمَرْأَةَ یَوْمَ الْجُمُعَةِ وَقَالَ قَدْ رَجَمْتُهَا بِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّهِ - صلى الله علیه وسلم - .

شعبی نقل می کند از علی علیه السلام که روزه جمعه ی زنی را رجم کرد و فرمود : بر اساس سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) او را رجم کردم .

2 - صحیح مسلم 9 / 75

3213 - و حَدَّثَنِی هَارُونُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ حَدَّثَنَا حَجَّاجُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ قَالَ ابْنُ جُرَیْجٍ أَخْبَرَنِی أَبُو الزُّبَیْرِ أَنَّهُ سَمِعَ جَابِرَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ یَقُولُ : رَجَمَ النَّبِیُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ رَجُلًا مِنْ أَسْلَمَ وَرَجُلًا مِنْ الْیَهُودِ وَامْرَأَتَهُ

ابو زبیر می گوید از جابر بن عبدالله شنیدم که می گفت : رسول خدا (ص) مردی از اسلم، و مردی از یهود و زنش را رجم کرد .

3 - مسند احمد 2 / 184

678 - حَدَّثَنَا حُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ حَدَّثَنَا شُعْبَةُ عَنْ سَلَمَةَ وَالْمُجَالِدُ عَنِ الشَّعْبِیِّ أَنَّهُمَا سَمِعَاهُ یُحَدِّثُ أَنَّ عَلِیًّا رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ حِینَ رَجَمَ الْمَرْأَةَ مِنْ أَهْلِ الْکُوفَةِ ضَرَبَهَا یَوْمَ الْخَمِیسِ وَرَجَمَهَا یَوْمَ الْجُمُعَةِ وَقَالَ أَجْلِدُهَا بِکِتَابِ اللَّهِ وَأَرْجُمُهَا بِسُنَّةِ نَبِیِّ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ.

شعبی می گوید : علی علیه السلام وقتی خواست زنی از اهل کوفه را رجم کند، روز پنجشنبه تازیانه زد و روز جمعه رجم کرد و فرمود: بر اساس کتاب خدا او را رتازیانه زدم، و بر اساس سنت نبی خدا (ص) او را رجم کردم.

4 - سنن ابی داوود 12/19

3854 - حَدَّثَنَا عُثْمَانُ بْنُ أَبِی شَیْبَةَ حَدَّثَنَا وَکِیعُ بْنُ الْجَرَّاحِ عَنْ زَکَرِیَّا أَبِی عِمْرَانَ قَالَ سَمِعْتُ شَیْخًا یُحَدِّثُ عَنْ ابْنِ أَبِی بَکْرَةَ عَنْ أَبِیهِ: أَنَّ النَّبِیَّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ رَجَمَ امْرَأَةً فَحُفِرَ لَهَا إِلَى الثَّنْدُوَةِ

فرزند ابوبکر از پدرش نقل می کند : پیامبر (ص) زنی را رجم کرد ، پس بری او حفره ی تا سینه او حفر کردند.

 سنگسار حکم الهی قبل ازاسلام

 از برخی رویات استفاده می شود که حکم سنگسار مختص اسلام نبوده و در ادیان الهی گذشته نیز سابقه دارد؛ بعنوان نمونه به موارد زیر اشاره می کنیم :  

1- روزى موسى علیه السلام به «قارون» گفت: خداوند به من فرمان داده که حق نیازمندان یعنى زکات مالت را بگیرم، «قارون» هنگامى که از کم و کیف «زکات» باخبر شد، و با یک حسابِ ساده فهمید چه مبلغِ هنگفتى را باید در این راه بپردازد، سر باز زد، و براى تبرئه خویش به مبارزه با موسى علیه السلام برخاست، او در میان جمعى از ثروتمندان بنى اسرائیل ایستاده گفت: مردم! موسى مى‏خواهد اموال شما را بخورد، دستور نماز آورد پذیرفتید، امور دیگر را نیز همه پذیرفتید، آیا زیرا این بار هم مى‏روید که اموالتان را به او بدهید؟! گفتند: نه، ولى چگونه‏ مى‏توان با او مقابله کرد؟

«قارون» در اینجا یک فکرِ شیطانى به نظرش رسید، گفت: من راه خوبى فکر کرده‏ام، به عقیده من باید براى او پرونده عمل منافى عفت، ساخت! باید به سراغ زنِ بدکاره‏اى از فواحش بنى اسرائیل بفرستیم، تا به سراغ موسى علیه السلام برود و او را متهم کند که با او سر و سرّى داشته! آنها پسندیدند و به سراغ آن زن فرستاده گفتند: آنچه خودت بخواهى به تو مى‏دهیم، که گواهى دهى موسى علیه السلام با تو رابطه نامشروع داشته! او نیز این پیشنهاد را پذیرفت، این از یکسو. از سوى دیگر، «قارون» به سراغ موسى علیه السلام آمد گفت: خوب است بنى اسرائیل را جمع کنى و دستورات خداوند را بر آنها بخوانى، موسى علیه السلام پذیرفت و آنها را جمع کرد.

گفتند: اى موسى! دستورات پروردگار را بازگو!

گفت: خداوند به من دستور داده: جز او را پرستش نکنید، صله رحم به جا آورید، و چنین و چنان کنید، و در مورد مرد زناکار دستور داده است اگر زناى محصنه باشد، سنگسار شود!

آنها (ثروتمندان توطئه‏گر بنى اسرائیل) در اینجا گفتند: حتى اگر خود تو باشى!!

 گفت: آرى، حتى اگر خود من باشم!!

در اینجا وقاحت را به آخرین درجه رسانده و گفتند: ما مى‏دانیم که تو خود مرتکبِ این عمل شده‏اى، و به سراغ فلان زن بدکاره رفته‏اى، و فوراً به دنبال آن زن بدکاره فرستاده گفتند: تو چگونه گواهى مى‏دهى؟

موسى علیه السلام رو به او کرد گفت: به خدا سوگندت مى‏دهم حقیقت را فاش بگو!

زن بدکاره با شنیدن این سخن، تکان سختى خورد، لرزید و منقلب شد و گفت: اکنون که چنین مى‏گوئى، من حقیقت را فاش مى‏گویم، اینها از من دعوت کردند و پاداش سنگینى قرار دادند که تو را متهم کنم، ولى گواهى مى‏دهم که تو پاکى و رسول خدائى!

در روایتِ دیگرى آمده است: آن زن گفت: واى بر من، من هر کار خلافى را کرده‏ام، اما تهمت به پیامبر خدا نزده‏ام! و سپس دو کیسه پولى را که به او داده بودند نشان داد و گفتنى‏ها را گفت

موسى علیه السلام به سجده افتاد گریست(11)

2- روایتى است که از امام باقر (علیه السلام ) نقل گردیده که خلاصه‏اش چنین است:

یکى از اشرافِ یهودِ «خیبر» که داراى همسر بود، با زن شوهردارى که او هم از خانواده‏هاى سرشناس «خیبر» محسوب مى‏شد، عمل منافى عفت انجام داد، یهودیان از اجراى حکم «تورات» (سنگسار کردن) در مورد آنها ناراحت بودند، و به دنبال راه حلّى مى‏گشتند که آن دو را از حکم مزبور معاف سازد و در عین حال، پایبند بودن خود به احکام الهى را نشان دهند.

این بود که براى هم مسلکان خود در «مدینه» پیغام فرستادند: حکم این حادثه را از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله بپرسند (تا اگر در اسلام حکم سبک ‏ترى بود، آن را انتخاب کنند و در غیر این صورت آن را نیز به دست فراموشى بسپارند و شاید از این طریق، مى‏خواستند توجه پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله را نیز به خود جلب کنند و خود را دوست مسلمانان معرفى نمایند).

به همین جهت، جمعى از بزرگان یهود «مدینه» به خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله شتافتند.

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: آیا هر چه حکم کنم مى‏پذیرید؟

گفتند: به خاطر همین نزد تو آمده‏ایم!

در این موقع، حکم سنگباران کردن کسانى که مرتکب زناى محصنه مى‏شوند نازل گردید، ولى آنها از پذیرفتن این حکم (به عذر این که در مذهب آنها چنین حکمى نیامده) شانه خالى کردند!

پیامبر صلى الله علیه و آله اضافه کرد: این همان حکمى است که در تورات شما نیز آمده، آیا موافقید که یکى از شما را به داورى بطلبم و هر چه او از زبان «تورات» نقل کرد، بپذیرید.

گفتند: آرى.

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمودند: «ابن صوریا» که در «فدک» زندگى مى‏کند چگونه عالمى است؟

گفتند: او از همه یهود به «تورات» آشناتر است.

به دنبال او فرستادند، هنگامى که نزد پیامبر صلى الله علیه و آله آمد، به او فرمود:

تو را به خداوند یکتائى که «تورات» را بر موسى علیه السلام نازل کرد، دریا را براى نجات شما شکافت و دشمن شما فرعون را غرق نمود، و در بیابان شما را از مواهب خود بهره‏مند ساخت سوگند مى‏دهم بگو:آیا حکم سنگباران کردن در چنین موردى در «تورات» بر شما نازل شده است یا نه؟

او در پاسخ گفت: سوگندى به من دادى که ناچارم بگویم: آرى؛ چنین حکمى در «تورات» آمده است.

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمودند: چرا از اجراى این حکم سرپیچى مى‏کنید؟

او در جواب گفت: حقیقت این است که: ما در گذشته این حدّ را درباره‏ افراد عادى اجرا مى‏کردیم، ولى در مورد ثروتمندان و اشراف خوددارى مى‏نمودیم.

این بود که گناه مزبور در طبقات مرفّه جامعه ما رواج یافت تا این که پسر عموى یکى از رؤساى ما مرتکب این عمل زشت شد، و طبق معمول از مجازات او صرف‏نظر کردند.

در همین اثنا، یک فرد عادى مرتکب این کار گردید، هنگامى که مى‏خواستند او را سنگباران کنند، خویشان او اعتراض کرده، گفتند: اگر بنا هست این حکم اجرا بشود باید در مورد هر دو اجرا بشود، به همین جهت ما نشستیم و قانونى سبک‏تر از قانون سنگسار کردن تصویب نمودیم و آن این بود که: به هر یک چهل تازیانه بزنیم و روى آنها را سیاه کرده، وارونه سوار مرکب کنیم و در کوچه و بازار بگردانیم!

در این هنگام، پیامبر صلى الله علیه و آله دستور داد: آن مرد و زن را در مقابل مسجد سنگسار کنند

و فرمود: خدایا من نخستین کسى هستم که حکم تو را زنده نمودم، بعد از آن که یهود آن را از بین برده بودند.(12)

3- حکم مزبور یعنى (حکم سنگسار کردن زن و مردى که زناى‏ محصنه کرده‏اند) در تورات کنونى در فصل بیست و دوم از سفر تثنیه آمده است.(13)

پاسخ به یک شبهه

برخی می پرسند آیا سنگسار کردن مرد یا زنى که بر اثر غلبه هوى‏ و هوس، لحظه‏اى از جاده عفّت خارج گشته، و مبتلا به این گناه شده اند، با عطوفت اسلامى سازگار است؟!

پاسخ این است که :

اولا، طبع احکام جزایی، که برای مجازات مجرمین وضع می شود، در ظاهر با نوعی خشونت همراه است، ولی این خشونت ظاهری با در نظر گرفتن مصالحی که بر آن مترتب است امری معقول و پذیرفتنی است. درست همانند طبیبی حاذق وقتی با عضوی از بدن بیمار مواجه می شود که سیاه شده، و بعنوان درمان دستور به بریدن عضو مزبور می دهد !؛ بریدن عضو بدن انسان، تجویزی خشونت آمیز است! ولی اگر بنا باشد که با چشم پوشی از ین خشونت، بیماری مزبور، جان آن شخص را بگیرد، دیگر این خشونت معقول و پذیرفتنی خواهد بود.

ثانیا، ین افراد در این قضاوت ها، بدون در نظر گرفتن تمام شرایط حدود و تعزیرات اسلامى، و راه هاى اثبات، و راه هاى تخفیف، و همچنین نتایج نهایى این گناهان و اثرات زیانبار آن براى جامعه، حکم به خشن بودن حدود و تعزیرات مى دهند؛ ولی با در نظر گرفتن همه این جوانب، معلوم مى شود که حدود و تعزیرات اسلام چندان خشن نیستند.

نکته‏هاى ظریفى در گوشه و کنار احکام «حدود و تعزیرات» به چشم مى‏خورد که به ما در پاسخ این سؤالات کمک مى‏کند، و با دقّت و مطالعه در آن نکات، روشن مى‏شود که حدود و تعزیرات نیز چشمه‏اى‏ دیگر از رحمت و عطوفت اسلامى است- هرچند ظاهر آن براى عدّه‏اى در برخورد اوّلیه خشونت‏آمیز به نظر مى‏رسد.

1- بررسى فلسفه حدود و تعزیرات

1-1- حدود و تعزیرات ضمانت اجرایى احکام الهى

از آنجا که احکام الهى در انسانها گاه تأثیرگذار نیست، مگر آنها که عنایات پروردگار شامل حالشان شود، و فطرتى پاک و سالم داشته باشند، بدین جهت نیاز به تشویق و تخویف، یا تبشیر و انذار دارد تا انگیزه مردم را براى عمل به آن تقویت نموده، آنها را به عمل به آن فرا خواند.

با توجّه به این که تشویق ها و مجازاتهاى جهان آخرت، گروهى از مردم را از تخلّف و جرم و گناه باز نمى‏دارد، و آنان را به انجام وظایف و واجبات سوق نمى‏دهد، چاره‏اى جز پیش بینى مجازاتهاى دنیوى براى کسانى که از قانون تجاوز کنند، و آن را نادیده بگیرند، باقى نمى‏ماند، و این، همان چیزى است که در اصطلاح حقوق دان ها «ضمانت اجرا» نامیده شده است.

توضیح این که: وضع و جعل قوانین و مقررّات یک مرحله است، واجراى آن در بین مردم مرحله ی دیگر؛ آنچه که ضامن اجراى قوانین در بین گروهى از مردم است، همان مجازاتها و عقوبتهاى پیش بینى شده براى متخلّفین مى‏باشد.

حقوق‏دان‏ها، ضمانت اجرایى را از شرایط اصلى و از ارکان قانون مى‏شمرند، به گونه‏اى که قانون بدون پشتوانه ضمانت اجرا را نوعى نصیحت و حکم اخلاقى مى‏دانند.

البتّه در قوانین بشرى، ضمانت اجرا منحصر به کیفرهاى دنیوى است، در حالى که گستره آن در ادیان الهى و مکاتب آسمانى، بسیار وسیع‏تر مى‏باشد، چرا که ایمان به غیب، اعتقاد به دادگاه قیامت، و نیروى بازدارنده قوى تقوى، و پاداشها و مجازاتهاى جهان آخرت، و مانند آن، از اهرمهاى قوى و مستحکم اجراى قوانین دینى محسوب مى‏شود. بدین جهت در قشرهاى مذهبى که ایمان به احکام الهى و اسلامى دارند، کمتر شاهد غصب حقوق مردم، و تعدّى و تجاوز به حریم دیگران هستیم، هر چند مجازاتى در کار نباشد. ولى با این حال، شارع اسلام از ضمانت اجرایى دنیوى نیز غفلت نکرده، و حدود و تعزیرات را به همین هدف، در کنار ضمانتهاى اجرایى معنوى قرار داده است. و لذا در روایات متعدّد مى‏خوانیم:

 «انّ اللّه قد جعل لکلّ شى‏ء حدّا و جعل على من تجاوز ذلک الحدّ حدّا »(15)

«خداوند متعال براى هر چیزى قانونى تعیین نموده، و براى هر کس که از قانون تجاوز کند، مجازاتى در نظر گرفته است.»

بنابراین، اگر براى کسانى که حرمت قوانین را نگه نمى‏دارند، و آلوده گناه مى‏شوند، مجازاتى وجود نداشته باشد، قوانین، پشتوانه اجرایى نخواهد داشت. خلاصه این که فلسفه وضع حدود و تعزیرات، همان ضمانت اجرایى احکام الهى است(16)

2-1 حدود الهی نوعی رحمت الهی است

روایاتى در مورد فلسفه اجراى حدود و تعزیرات وجود دارد که مطالعه آنها به ما بینش تازه‏اى درباره این مجازاتهاى اسلامى مى‏دهد؛ به دو نمونه آن توجّه کنید:

1- پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله فرمودند:

 «اقامَةُ حَدٍّ خَیْرٌ مِنْ مَطَرِ ارْبَعینَ صَباحاً»(17)

اجراى یک حد از بارش چهل شبانه روز باران بهتر است.

2- امام هفتم شیعان، حضرت موسى بن جعفر علیه السلام، در تفسیر آیه شریفه «یُحْىِ الْارْضَ بَعْدِ مَوْتِها»(19)، مى‏فرماید: «لَیْسَ یُحْیِیْهَا بِالْقِطَرِ، وَ لکِنْ یَبْعَثُ اللَّهُ رِجالًا فَیُحْیُونَ‏ الْعَدْلَ فَتُحْیِى الْارْضَ لِإحْیاءِ الْعَدْلَ، وَ لَإقامَةُ الْحَدِّ فیهِ انْفَعُ فِى الْارضِ مِنَ الْقِطَرِ ارْبَعینَ صَباحاً» (20)

منظور (فقط) این نیست که زمین‏هاى خشک را با بارانهاى پر برکت زنده مى‏کند، بلکه منظور این است که خداوند مردانى (بزرگ و مخلص و بلند همّت را) مبعوث مى‏کند، که آنها عدالت را در جهان زنده مى‏کنند، و زمین بر اثر زنده شدن عدالت احیاء مى‏گردد؛ و بدون شک اقامه و اجراى حدود و تعزیرات بر روى زمین، پر منفعت‏تر است از این که چهل شبانه روز بر آن باران ببارد.

همانگونه که ملاحظه مى‏کنید در این روایات اجرای حدود به باران تشبیه شده، و اجراى کمترین مقدار آن، از بارش چهل روز باران بهتر شمرده شده است؛ مفهوم این روایت این است که همانطور که باران، رحمت پروردگار است(18) و خداوند آن را بر اهل زمین نازل و منتشر مى‏نماید، حدود الهى نیز نوعى رحمت الهى است. و حقیقتاً اجراى مجازاتهاى اسلامى همچون باران، جامعه را شستشو مى‏دهد و اجتماع را از آلودگیها پاک مى‏کند.

به عنوان نمونه، اگر شخصى باعث سلب امنیّت عمومى از جامعه شود و بر جان و مال و ناموس مردم هجوم برد، به گونه‏اى که رعب و وحشت قسمتى از جامعه را فراگیرد، محارب خواهد بود و اجراى حدّ محارب بر این شخص ضامن ثبات امنیّت در جامعه است، و همچون باران، رعب و وحشت و ناامنى حاصل از جنایات او را از فضاى جامعه مى‏شوید.

کسانى که در یک جامعه اسلامى دست به تولید و پخش مواد مخدّر مى‏زنند، و با این جنایت بزرگ، جوانان آن کشور را نابود مى‏کنند، و براى رسیدن به منافع و مطامع خویش کشور را به فساد مى‏کشند، باید به عنوان مفسد فى الارض مجازات شوند، تا با دفع این آفت، زمینه رشد فراهم گردد.

آیا حدود اسلامى که تشبیه به باران رحمت الهى شده، را با نام خشونت می توان طرد کرد!

ما معتقدیم که چنین افراد و گروههایى که مستحقّ مجازات‏هاى اسلامى هستند، اگر مشمول این مجازاتها نشوند خداوند آنها را رها نخواهد کرد، و همان عوارض و ناملایماتى که سوغات کارهاى فاسد آنها بوده، دامنگیر خود آنها نیز خواهد شد.

اساسا شدت وضعف مجازات یک عمل، نشان دهنده شدت و ضعف قبح و زشتی آن عمل است؛ در رانندگی نیز جرائمی را بعنوان جرایم پرخطرمعرفی می کنند و برای آن مجازات سنگین تری درنظرمی گیرند، و طبعا وضع این مجازاتها برای دلخوشی مجریان قانون نیست!، بلکه برای برچیده شدن خطرات، و امنیت مسافران جاده ای وضع می شود؛ منتها در اینگونه موارد، آثار مخرب تخلف از قوانین بصورت تصادفات وحشتناک و آمار خسارات و تلفات بالا، که هر روزه توسط مجریان قانون مشاهده می شود، جلوی دید است و می توانیم بفهمیم که فلان تخلف از قانون می تواند منجر به چه فسادی شود ! ولی در تعالیم دینی که ضامن تربیت و تعالی جنبه معنوی انسان و عهده دار سلامت نفس او در مسیر سیر الی الله است، آثار سوء و شوم گناهان بر نفس انسان، بری ما مشهود نیست تا بتوانیم آنرا جلوی دید خود ببینیم و متنبه شویم؛ بنابرین منطقا اظهار نظر در این مورد که فلان مجازات در عرصه دین، سنگین است یا زیاد است یا کم، بری امثال ما کار غلطی است! (دقت کنید). چه کسی می تواند مقدار آثار تخریبی انواع گناهان بر روح انسان را تشخیص دهد، و مجازات معادل آنرا تعیین کند ؟ بجز انبیاء و اولیاء الهی ؟

در روایاتی که فلسفه اجراى حدود را بیان مى‏کند، سخنى از انتقام و خشونت و مانند آن نیست؛ بلکه سخن از محبّت و رحمت، و اقامه عدل، و سیراب کردن جامعه اسلامى، و مانند آن است.

2- راههاى اثبات حدود شرعى‏

مطالعه چگونگى اثبات حدود شرعى، جلوه‏هاى دیگرى از رحمت و رأفت اسلامى را در آئینه حدود و مجازاتهاى اسلامى به نمایش مى‏گذارد.

بسیارى از حدود با چهار شاهد عینی، یا چهار بار اقرار ثابت مى‏شود؛ بدین معنى که باید چهار نفر انسان عادل شهادت دهند فلان زن و مرد را در حال انجام عمل منافى عفّت دیده‏اند، تا بتوان حدّ شرعى بر آنها جارى کرد.

 چنین امرى غالبا امکان‏پذیر نیست! مگر در دنیای آلوده امروز، درجوامعی که به تمام معنا بندگان شیطان اند و در گنداب و مرداب فساد و فحشاء غوطه ورند و انواع اعمال منافی عفت عمومی، قانونی و رسمی دانسته می شود، و ممکن است که اینگونه روابط را به صورت فیلمهای مستهجن نیز تکثیر کنند، که در اینصورت نه چهار شاهد که هزاران شاهد برای اعمال کثیف خود پیدا می کنند، و البته مجازات سنگسار برای امثال این غده های چرکین که انسانیت و کرامت انسانی را هدف گرفته اند مجازات مناسبی است.

 ما در روایات و کتابهاى تاریخ، حتّى یک مورد نیافتیم که عمل منافى عفّت با شهادت شهود ثابت شده باشد، تا بر اساس آن، حد جارى شود. بنابراین، راه فوق عملًا بسته است و این خود نوعى رحمت اسلامى محسوب مى‏شود، که شامل این نوع گنهکاران گردیده است؛ ولی ثمره تربیتی آن که همانا نشان دادن قبح و زشتی آن عمل در مقیاسی محسوس است، اثر خود را بر جای می گذارد، و انسان پسی قدر و منزلت افرادی که اینگونه اعمال را جایز شمرده و احیانا مرتکب می شوند را بخوبی می فهمد .

راه دیگر، که اقرار خود گناهکار است، شرایط متعدّدى دارد؛ از جمله این که باید چهار بار اقرار کند، و هر اقرار در مجلس جدا گانه‏اى باشد، به طورى که اگر در یک مجلس چهار بار اقرار کند، یک مرتبه محسوب مى‏شود!(21). بنابرین حد زنا تنها به صرف وقوع زنا اجرا نمی شود، بلکه آن زنای محصنه ی به مرحله اجرای حد می رسد که در ملأ عام اتفاق افتاده باشد به گونه ای که در میان بینندگان، چهار مرد عادل، در زمان واحد آنرا دیده باشند! و البته خواست اسلام این است که در جامعه اسلامی همانند جوامع فاسد کفر زده، آنگونه وقیحانه در ملأ عام، بی عفتی رخ ندهد.

علاوه بر این، اگر مجرم قبل از اثبات جرمش نزد حاکم شرع توبه کند، و از کار خود نادم و پشیمان گردد، و آثار ندامت و پشیمانى در افعال و کردارش ظاهر گردد، اجراى حد بر او مشکل است!

این مطالب در روایات متعدّدى آمده که به یک نمونه آن اشاره مى‏شود، تا شاهد رأفت و رحمت اسلامى جانشین حقیقى پیامبر صلى الله علیه و آله با مجرمى که با پاى خویش به پشت میز محاکمه آمده بود، باشیم:

 «زن آلوده‏اى خدمت حضرت على علیه السلام رسید، و از آن حضرت خواست که با اجراى حدّ زنا بر وى، او را از آلودگى پاک کند؛ زیرا عذاب دنیا از مجازات مداوم و قطع نشدنى جهان آخرت آسان‏تر است! حضرت‏ فرمود: برو، پس از وضع حمل بیا، تا تو را پاک کنم. زن رفت و پس از زایمان بازگشت و تقاضاى خویش را تکرار کرد؛ حضرت پس از طرح سؤالات متعدّد (به امید آن که شاید زن را منصرف کند و او را در آنچه مى‏گوید به تردید بیندازد) فرمود: برو بچّه‏ات را شیر بده و پس از تمام شدن دوران شیرخوارگى‏اش بیا تا تو را پاک کنم. زن بازگشت و پس از دو سال براى بار سوم خدمت حضرت رسید و تقاضاى خویش را تکرار کرد. حضرت بار دیگر سؤالهاى مختلفى مطرح کرد و زن پاسخ داد؛ حضرت در نهایت فرمود: برو بچّه‏ات را بزرگ کن، تا بتواند خودش را از خطرات روزانه حفظ کند، سپس نزد ما بیا تا تورا پاک کنیم. زن در حالى که اشک مى‏ریخت بازگشت و ... (22)

ملاحظه مى‏کنید ثابت شدن جرمى که حدّ شرعى دارد سهل و ساده نیست، و تا زمانى که مجرم خود خواهان اجراى حد نباشد طبعاً نمى‏توان جرم وى را ثابت کرد، و این خود نشانگر رأفت اسلامى است. در یک بررسى ساده معلوم مى شود «عوامل تخفیف» در اسلام نسبت به «عوامل تشدید» بیشتر است و این به خاطر همان طبیعت ذاتى اسلام است که بر اساس رحم، عاطفه و شعار «یا من سبقت رحمته غضبه» است اگر اسلام آئین خشونت باشد، آیا براى اثبات جرم این قدر سخت‏گیرى مى‏کند!

3- آداب اجراى حدود شرعى‏

بر فرض که حدّى ثابت شود، و حاکم شرع تصمیم بر اجراى آن بگیرد، در چگونگى اجراى آن، به آداب و دستوراتى برخورد مى‏کنیم که مشحون‏ از رحمت و رأفت اسلامى است؛ به نمونه‏هایى از این آداب فهرست وار اشاره مى‏کنیم:

1- 3 در ابتدا و انتهاى روزهاى زمستانى، که هوا بسیار سرد است و تازیانه مجرم را آزار فراوان مى‏دهد، نباید حد اجرا شود، بلکه باید در میانه روز که هوا گرمتر است اجرا گردد!

2- 3 در فصل تابستان باید بر عکس عمل شود، در وسط روز که هوا بسیار گرم است حد اجرا نگردد! بلکه در پایان روز انجام شود.(23)

3- 3 مجرم به هنگام دریافت تازیانه نباید خوابیده باشد، بلکه باید نشسته یا ایستاده باشد. زیرا ضربات تازیانه در این دو حالت آهسته‏ تر نواخته مى‏شود، و مجرم درد کمترى را تحمّل مى‏کند!(24)

4- 3 اگر مجرم بیمار است تا زمان بهبودى‏اش اجراى حد به تأخیر مى‏افتد!(25)

5- 3 اگر باردار است تا زمان وضع حمل تأخیر مى‏افتد!(26)

6- 3 افراط و تفریط در اجراى حدّ ممنوع! و کسى نمى‏تواند بر خداوند رحمان و رحیم پیشى گیرد، در اینجا از غلبه احساسات محبت‏آمیز، نهى شده؛ زیرا اکثریت مردم داراى چنین حالتى هستند و احتمال غلبه احساسات محبت‏آمیز، بر آنها بیشتر است، اما نمى‏توان انکار کرد که: اقلیتى وجود دارند طرفدار خشونت بیشترى مى‏باشند، این گروه نیز از مسیر حکم الهى منحرفند و باید احساسات خود را کنترل کنند، و بر خداوند پیشى نگیرند که آن نیز مجازات شدید دارد.(27)

و دیگر آدابى که همگى نشانگر نهایت رأفت اسلامى حتّى در حقّ یک انسان گنهکار است؛ مشروح آن در کتابهاى فقهى آمده است(28) .

 حدیث جالبى  از پیامبر صلى الله علیه و آله  

قال رسول الله صلی الله علیه وآله : یُؤْتَى بِوَالٍ نَقَصَ مِنَ الْحَدِّ سَوْطاً فَیُقالُ لَهُ: لِمَ فَعَلْتَ ذاکَ؟ فَیَقُولُ: رَحْمَةً لِعِبَادِکَ. فَیُقَالُ لَهُ أَنْتَ أَرْحَمُ بِهِمْ مِنِّی؟! فَیُؤْمَرُ بِهِ إِلَى النَّارِ. وَ یُؤْتَى بِمَنْ زَادَ سَوْطاً، فَیُقالُ لَهُ: لِمَ فَعَلْتَ ذاکَ؟

فَیَقُولُ لِیَنْتَهُوا عَنْ مَعَاصِیکَ! فَیَقُولُ: أَنْتَ أَحْکُمُ بِهِ مِنِّى؟! فَیُؤْمَرُ بِهِ إِلَى النَّارِ!(29)

 «روز قیامت بعضى از زمامداران را که یک تازیانه از حدّ الهى کم کرده‏اند در صحنه محشر مى‏آورند، به او گفته مى‏شود: چرا چنین کردى؟ مى‏گوید: براى رحمت به بندگان تو!. پروردگار به او مى‏گوید: آیا تو نسبت به‏ آنها از من مهربان‏تر بودى؟! و دستور داده مى‏شود او را به آتش بیفکنید!

دیگرى را مى‏آورند که یک تازیانه بر حدّ الهى افزوده، به او گفته مى‏شود:چرا چنین کردى؟  در پاسخ مى‏گوید: تا بندگانت از معصیت تو خوددارى کنند!. خداوند مى‏فرماید: تو از من آگاه‏تر و حکیم‏تر بودى؟! سپس دستور داده مى‏شود او را هم به آتش دوزخ ببرند».

 توجّه به نکات سه گانه فوق، یعنى فلسفه حدود، راههاى اثبات‏ مجازاتهاى اسلامى، و آداب اجراى حدود، و اندیشه و تفکّر در ظرایف و ریزه‏کاریهاى موجود در آن، هر انسان منصف و به دور از پیش داورى را، وادار به اعتراف مى‏نماید که رأفت و رحمت اسلامى حتّى در حدود  ، که ظاهرى خشونت‏آمیز دارد، موجود است؛ بدین جهت اجراى مجازاتهاى اسلامى براى جامعه، بسیار با برکت، و منشأ خیرات فراوان خواهد بود. به گونه‏اى که برکات آن، از برکات بارانهاى پى در پى چهل شبانه روز هم افزونتر است!(30)

چند تذکر

1- با این شرایط تنها افراد بى باک و بى پروا ممکن است مجرم شناخته شوند و بدیهى است که این چنین اشخاصى باید به اشد مجازات گرفتار شوند تا عبرت دیگران گردند. و جامعه سالم بماند.  

لذا پس از اثبات جرم، به هر طریقى که شده باید مجازات اجراء شود و در هنگام اجراى مجازات که مربوط به اجتماع مى شود نباید عاطفه، محبت و احساسات جایگزین عقل شود، بلکه تا آن جا که پاى مجازات الهى در میان است و به مصلحت عامه بشریت است باید حکم اجراء شود، چنان که خداوند متعال در حکم زناى غیرمحصنه مى فرماید: «هر یک از زن و مرد زناکار را صد تازیانه بزنید و نباید رافت (و محبت کاذب) نسبت به آن دو شما را از اجراى حکم الهى مانع شود، اگر به خدا و روز جزا ایمان دارید، و باید گروهى از مومنان مجازاتشان را مشاهده کنند»(31).

چنانچه ما مسلمانان بخواهیم بر اساس خوش آمدى غربى ها، حدود و تعزیرات خودمان را اجرا کنیم باید دست از همه آن ها بکشیم، چرا که آن ها نه تنها سنگسار،  بلکه قصاص به هر روشی را و حتی شلاق زدن را هم با برچسب خشونت نفی می کنند؛ و بر اساس گفته قرآن کریم، مادامى که شما مسلمانان کاملا به میل آنان رفتار نکنید از شما راضى نخواهند شد، و «لن ترضى عنک الیهود و لاالنصارى حتى تتبع ملتهم قل ان هدى الله هو الهدى و لئن اتبعت اهواء هم بعد الذى جاءک من العلم مالک من الله من ولى و لانصیر» (32) هرگز یهود و نصارى از تو راضى نخواهد شد، تا [به طور کامل تسلیم خواسته هاى آنان شوى و] آنها بین [تحریف یافته‏] آنان پیروى کنى.

بگو: «هدایت الهى، تنها هدایت است» و اگر از هوى و هوس هاى آنان پیروى کنى، بعد از آن که آگاه شده اى، هیچ سرپرست و یاورى از سوى خدا براى تو نخواهد بود».

این درحالی است که درمواقع نیاز وحشیانه ترین شکنجه ها را در زندانها و بازجوئی های خود اعمال می کنند وخود را در انجام این اعمال محق می دانند و سرزنش نمی کنند

فرهنگ مادی و انسانگرای غرب که انسان را در چهارچوب دنیای مادی و در زنجیره خور و خواب و شهوت می بینند و اساسا روابط بی حد و مرز جنسی را جرم نمی شناسند تا مجازات در برابر آنرا بتوانند بفهمند

در فرهنگ اسلام که انسان رو به خدا دارد و سر منزل مقصود او لقاءالله است برای رسیدن به آن هدف باید ها و نبایدهایی دارد که اساسا از دایره فهم مادی بشرخارج است و اهل ایمان که سر تسلیم در برابر ذات پاک خداوند و دعوت انبیاء و اولیاء او فرود آورده­اند طعم این تعالی را می­چشند و قوانین هدایت کننده چنین مسیری را بی چون و چرا با جان و دل می­پذیرند.

باز هم تاکید میکنیم که سنگسار جزو مجازاتهای اسلامی است و مجازات همیشه با نوعی خشونت همراه است ولی الزامی بر در معرض مجازات قرار گرفتن وجود ندارد!؛ اگر به فرض سنگسار جزء مراسم عبادی قومی باشد، می­توان آنرا غیرمعقول و خشونت طلبانه دانست ! (دقت کنید)

3- حدّ زناى محصنه، سنگسار است؛ ولى در شرایطى که محذورات مهمّى بر این امر مترتّب شود مى‏توان اعدام را به نحو دیگرى انجام داد، و شبیه حکم فرار از حفیره در صورت اقرار، در این جا نیز جارى است(33).

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

گردآورنده :مهدی شبان

 

پاورقی:

1. سوره مبارکه نحل آیه44

2. سوره مبارکه نساء آیه59

3. سوره مبارکه نساء آیه80

4. خطبه 127نهج البلاغه

5. الإستبصار ج : 4 ص : 202

6. الإستبصار ج : 4 ص : 202

7. وسائل‏الشیعة ج : 28 ح 34209 ص : 62

8.وسائل‏الشیعة ج : 28 ح 34210 ص : 62

9. وسائل‏الشیعة ج : 28 ح 34213 ص : 62

10. کافى  جلد 5، صفحه 491، حدیث 3

11. تفسیر نمونه، ج‏16، ص: 179

12. تفسیر نمونه، ج‏4، ص: 484

13. همان

14. آیین رحمت ص55

15. وسائل الشیعه، جلد 18، ابواب مقدّمات الحدود، باب 2، حدیث 1 تا 5

16. تعزیر و گستره آن، ص: 138

17. وسائل الشّیعه، جلد 18، صفحه 308

18. در آیه شریفه شانزدهم سوره کهف از باران به رحمت الهى تعبیر شده است

19. سوره حدید، آیه 17

20. وسائل الشّیعه، جلد 18، صفحه 308، حدیث 3

21. مى‏توانید رویات مذکور را در جلد 18 وسائل الشّیعه، صفحه 377 به بعد، مطالعه فرمایید

22. وسائل الشّیعه، جلد 18، صفحه 378، حدیث اوّل

23. وسائل الشّیعه، جلد 18، صفحه 315 به بعد

24. وسائل الشّیعه، جلد 18، صفحه 369، حدیث اول‏

25. وسائل الشّیعه، جلد 18، صفحه 320 به بعد

26. وسائل الشّیعه، جلد 18، صفحه 378 به بعد

27. تفسیرنمونه جلد14 ص392

28. مثل این که زدن شلاق به اعضاء خطر آفرین ممنوع شده است. این روایت در وسائل‏الشّیعه، جلد 18، صفحه 369 به بعد ذکر شده است

29. تفسیر نمونه، ج‏14، ص: 386

30. والاترین بندگان، صص: 39-43

31. تفسیر نمونه، ج‏14، ص: 382

32. سوره مبارکه بقره آیه120

33. استفتائات جدید آیت الله مکارم ، ج‏1، ص: 352جواب سئوال 1186

______

 

[1] . نمونه ای دیگراز این احادیث رادرمنابع زیر مطالعه فرمایید

· من‏لایحضره‏الفقیه ج : 4 کِتَابُ الْحُدُودِ ،بَابُ مَا یَجِبُ بِهِ التَّعْزِیرُوَالْحَدُّ وَ الرَّجْمُ وَ الْقَتْلُ وَ النَّفْیُ فِی الزِّنَا

·  الکافی ج : 7 کِتَابُ الْحُدُودِ ، بَابُ الرَّجْمِ وَ الْجَلْدِ وَ مَنْ یَجِبُ عَلَیْهِ ذَلِکَ

· وسائل‏الشیعة ج : 28 أَبْوَابُ حَدِّ الزِّنَا ، بَابُ أَقْسَامِ حُدُودِ الزِّنَا وَ جُمْلَةٍ مِنْ أَحْکَامِهَا

· الإستبصار ج : 4 کِتَابُ الْحُدُودِ ، بَابُ مَنْ یَجِبُ عَلَیْهِ الْجَلْدُ ثُمَّ الرَّجْم‏

·  تهذیب‏الأحکام ج : 10 کِتَابُ الْحُدُودِ

 


تدوین: حجة الاسلام مهدی شبان 

منبع : www.makarem.ir

پنج شنبه 18/9/1389 - 13:27
دعا و زیارت
ماجراى طغیان ابلیس
 سؤال: ماجراى سركشى و طغیان ابلیس چه بود؟
جواب: پاسخ این سؤال در آیات 11 ـ 18 سوره «اعراف» آمده است، در نخستین آیه مورد بحث آمده است: «ما شما را آفریدیم، سپس صورت بندى كردیم، بعد از آن به فرشتگان (و از جمله ابلیس كه در صف آنها قرار داشت اگر چه جزء آنها نبود) فرمان دادیم، براى آدم جد نخستین شما سجده كنند» (وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ). آنگاه مى افزاید: «همگى این فرمان را به جان و دل پذیرفتند و براى آدم سجده كردند، مگر ابلیس كه از سجده كنندگان نبود» (فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلیسَ لَمْ یَكُنْ مِنَ السّاجِدینَ). این كه در آیه فوق، «خلقت» قبل از «صورت بندى» بیان شده، ممكن است اشاره به این باشد كه: نخست ماده اصلى انسان را آفریده و بعد، به آن صورت انسانى بخشیده است. البته سجده فرشتگان براى آدم به معنى «سجده پرستش» نبوده است; زیرا پرستش مخصوص خدا است، بلكه سجده در اینجا به معنى «خضوع و تواضع» است (یعنى در برابر عظمت آدم خضوع كردند) و یا به معنى سجده براى خداوندى است كه چنین مخلوق موزون و با عظمتى آفریده است. و نیز «ابلیس» از فرشتگان نبود، بلكه طبق تصریح آیات قرآن، از بخش دیگرى از مخلوقات به نام «جنّ» بوده است. در آیه بعد مى گوید: خداوند «ابلیس» را به خاطر سركشى و طغیانگرى مؤاخذه كرده «گفت: چه چیز سبب شد كه در برابر آدم سجده نكنى و فرمان مرا نادیده بگیرى»؟ (قالَ ما مَنَعَكَ أَلاّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ). او در پاسخ به یك عذر ناموجه متوسل گردیده گفت: «من از او بهترم، به دلیل این كه مرا از آتش آفریده اى و او را از خاك و گِل»! (قالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی مِنْ نار وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طین). گویا چنین مى پنداشت كه: آتش برتر از خاك است، و این یكى از بزرگ ترین اشتباهات «ابلیس» بود. شاید هم اشتباه نمى كرد و آگاهانه دروغ مى گفت; زیرا مى دانیم خاك سرچشمه انواع بركات و منبع تمام مواد حیاتى و مهم ترین وسیله براى ادامه زندگى موجودات زنده است، در حالى كه آتش چنین نیست. درست است كه آتش یكى از شرایط تجزیه و تركیب موجودات جهان است، ولى نقش اصلى را همان مواد موجود در خاك دارند و آتش تنها وسیله اى براى تكمیل آنها محسوب مى شود. و نیز درست است كه كره زمین در آغاز كه از خورشید جدا شد، به صورت گوى آتشینى بود كه تدریجاً سرد شد، ولى باید توجه داشت، زمین مادام كه سوزان و شعلهور بود، مطلقاً موجودات زنده اى نداشت از آن زمان حیات و زندگى در این كره پیدا شد، كه خاك و گِل جاى آتش را گرفت. به علاوه، هر آتشى در روى زمین پیدا شود، از موادى سرچشمه مى گیرد كه از خاك به دست آمده است، خاك سرچشمه پرورش درختان، و درختان سرچشمه پیدایش آتش مى باشند. حتى مواد نفتى یا چربى هائى كه قابل احتراقند نیز بازگشت به خاك یا حیواناتى كه از مواد نباتى تغذیه دارند، مى كنند.از همه اینها گذشته امتیاز آدم(علیه السلام) در این نبود كه از خاك است، بلكه امتیاز اصلى او همان «روح انسانیت» و مقام خلافت و نمایندگى پروردگار بوده است.بنابراین، به فرض كه ماده نخستین شیطان از او برتر باشد، دلیل بر این نمى شود كه در برابر آفرینش آدم با آن روح و عظمت خداداد و مقام نمایندگى پروردگار، سجده و خضوع نكند، و ظاهر این است كه: شیطان همه این مطالب را مى دانست، تنها تكبر و خودپسندى جلو او را گرفت و همه اینها بهانه بود. از آنجا كه امتناع شیطان از سجده، براى آدم(علیه السلام) یك امتناع ساده و معمولى نبود و یك گناه عادى محسوب نمى شد، بلكه یك سركشى و تمرّد آمیخته به اعتراض و انكار مقام پروردگار بود; زیرا این كه مى گوید: من از او بهترم در واقع به این معنى است كه فرمان تو در مورد سجده بر آدم، بر خلاف حكمت و عدالت است، و موجب مقدم داشتن «مرجوح» بر «راجح»! به این جهت، مخالفت او، از كفر و انكار علم و حكمت خدا سر در آورد و به همین جهت، مى بایست تمام مقام ها و موقعیت هاى خویش را در درگاه الهى از دست بدهد، به همین سبب خداوند او را از آن مقام برجسته و موقعیتى كه در صفوف فرشتگان پیدا كرده بود بیرون كرد، و به او فرمود: «از این مقام و مرتبه، فرود آى»! (قالَ فَاهْبِطْ مِنْها). در مورد ضمیر «مِنْها» جمعى از مفسران معتقدند به «آسمان» یا «بهشت» بر مى گردد. و بعضى به «مقام و درجه» باز گردانده اند كه از نظر نتیجه، چندان تفاوتى با هم ندارند. سپس سرچشمه این سقوط و تنزل را با این جمله، براى او شرح مى دهد كه: «تو حق ندارى در این مقام و مرتبه، راه تكبر، پیش گیرى»! (فَما یَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فیها). و باز به عنوان تأكید بیشتر، اضافه مى فرماید: «بیرون رو كه از افراد پست و ذلیل هستى»! (یعنى نه تنها با این عمل بزرگ نشدى، بلكه به عكس به خوارى و پستى گرائیدى) (فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصّاغِرینَ). از این جمله به خوبى روشن مى شود كه تمام بدبختى شیطان، مولود تكبر او بود، این خودبرتربینى او، كه خود را در مقامى بیش از آنچه شایسته آن بود قرار داد، سبب شد كه نه تنها بر آدم سجده نكند، بلكه علم و حكمت خدا را انكار نماید، و به فرمان او خرده گیرد، و سرانجام تمام مقام و حیثیت خود را از دست بدهد، و به جاى بزرگى، پستى و ذلت را براى خویش بخرد، یعنى نه تنها به هدف نرسید، بلكه درست در جهت عكس آن قرار گرفت. در «نهج البلاغه» در خطبه «قاصعه» از امیر مؤمنان على(علیه السلام) به هنگام نكوهش كبر و خودبرتربینى چنین مى خوانیم:فَاعْتَبِرُوا بِما كانَ مِنْ فِعْلِ اللّهِ بِإِبْلِیسَ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِیلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِیدَ، ـ وَ كانَ قَدْ عَبَدَ اللّهَ سِتَّةَ آلافِ سَنَة... ـ عَنْ كِبْرِ ساعَة واحِدَة فَمَنْ ذا بَعْدَ إِبْلِیسَ یَسْلَمُ عَلَى اللّهِ بِمِثْلِ مَعْصِیَتِهِ؟ كَلاّ ما كانَ اللّهُ سُبْحانَهُ لِیُدْخِلَ الْجَنَّةَ بَشَراً بِأَمْر أَخْرَجَ بِهِ مِنْها مَلَكاً إِنَّ حُكْمَهُ فِی أَهْلِ السَّماءِ وَ أَهْلِ الأَرْضِ لَواحِد: «پند و عبرت گیرید از آنچه خداوند با ابلیس رفتار كرد، در آن هنگام كه اعمال و عبادات طولانى و تلاش و كوشش هاى او را ـ كه شش هزار سال بندگى خدا كرده بود... ـ به خاطر ساعتى تكبر بر باد داد، با این حال چه كسى بعد از ابلیس مى تواند از كیفر خدا در برابر انجام همان معصیت مصون بماند؟ نه، هرگز ممكن نیست خداوند، انسانى را به بهشت بفرستد، در برابر كارى كه به خاطر آن فرشته اى را از بهشت رانده است حكم خداوند درباره اهل آسمان و زمین یكى است».در حدیثى نیز از امام على بن الحسین(علیهما السلام) چنین نقل شده كه فرمود:«گناهان، شعب و سرچشمه هائى دارد، اولین سرچشمه گناه و معصیت پروردگار، «تكبّر» است كه گناه ابلیس بود و به خاطر آن از انجام فرمان خدا امتناع كرد و تكبر ورزید و از كافران شد. پس از آن «حرص» بود كه سرچشمه گناه (و ترك اولى) از ناحیه آدم(علیه السلام) و حوا شد... سپس «حسد» بود كه سرچشمه گناه فرزندش (قابیل) گردید و نسبت به برادرش (هابیل) حسد ورزید و او را به قتل رسانید».از امام صادق(علیه السلام) نیز نقل شده كه فرمود: أُصُولُ الْكُفْرِ ثَلاثَةٌ: الْحِرْصُ وَ الإِسْتِكْبارُ وَ الْحَسَدُ، فَأَمَّا الْحِرْصُ فَإِنَّ آدَمَ(علیه السلام) حِینَ نُهِیَ عَنِ الشَّجَرَةِ، حَمَلَهُ الْحِرْصُ عَلى أَنْ أَكَلَ مِنْها وَ أَمَّا الإِسْتِكْبارُ فَإِبْلِیسُ حَیْثُ أُمِرَ بِالسُّجُودِ لاِدَمَ فَأَبى وَ أَمَّا الْحَسَدُ فَابْنا آدَمَ حَیْثُ قَتَلَ أَحَدُهُما صاحِبَهُ: «اصول و ریشه هاى كفر و عصیان، سه چیز است: حرص و تكبر و حسد.اما حرص سبب شد كه آدم از درخت ممنوع بخورد، و اما تكبر سبب شد كه ابلیس از فرمان خدا سرپیچى كند، و اما حسد، سبب شد كه یكى از فرزندان آدم دیگرى را به قتل رساند»! اما داستان شیطان به همین جا پایان نیافت، او به هنگامى كه خود را مطرود دستگاه خداوند دید، طغیان و لجاجت را بیشتر كرد و به جاى توبه و بازگشت به سوى خدا و اعتراف به اشتباه، تنها چیزى كه از خدا تقاضا كرد این بود: «گفت: خدایا! مرا تا پایان دنیا مهلت ده، و زنده بگذار»! (قالَ أَنْظِرْنی إِلى یَوْمِ یُبْعَثُونَ). این تقاضاى او به اجابت رسید و خداوند فرمود: «به تو مهلت داده خواهد شد» (قالَ إِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرینَ). گر چه در این آیات، تصریح نشده است كه چه اندازه از تقاضاى شیطان پذیرفته گردید، ولى در آیات 37 و 38 سوره «حجر» مى خوانیم كه به او گفته شد: فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرینَ * إِلى یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُوم: «به تو تا روز معینى مهلت داده خواهد شد». یعنى تمام تقاضاى او به اجابت نرسید، بلكه به مقدارى كه خداوند مى خواست انجام شد (درباره معنى «إِلى یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُوم».ولى او نمى خواست براى جبران گذشته زنده بماند و عمر طولانى كند، بلكه هدف خود را از این عمر طولانى چنین بیان كرد: «اكنون كه مرا گمراه ساختى! بر سر راه مستقیم تو كمین مى كنم و آنها را از راه به در مى برم» (قالَ فَبِما أَغْوَیْتَنی لا َقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقیمَ). تا همان طور كه من گمراه شدم، آنها نیز به گمراهى بیفتند! سپس شیطان، براى تأئید و تكمیل گفتار خود، اضافه كرد: نه تنها بر سر راه آنها كمین مى كنم، بلكه: «از پیش رو، و از پشت سر، و از طرف راست، و از طرف چپ (از چهار طرف)، به سراغ آنها مى روم، و اكثر آنها را شكرگزار نخواهى یافت» (ثُمَّ لآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لاتَجِدُ أَكْثَرَهَُمْ شاكِرینَ).ممكن است تعبیر بالا، كنایه از این باشد كه شیطان، انسان را «محاصره» مى كند، و سعى دارد به هر وسیله اى كه ممكن است براى وسوسه و گمراهى او بكوشد، و این تعبیر در كلمات روزمره نیز دیده مى شود، كه مى گوئیم: فلان كس از چهار طرف گرفتار قرض یا بیمارى یا دشمن شده است. و این كه سمت بالا و پائین ذكر نشده، به خاطر آن است كه انسان معمولاً در چهار سمت، حركت و فعالیت دارد. اما در روایتى كه از امام باقر(علیه السلام) نقل شده، تفسیر عمیق ترى براى این چهار جهت دیده مى شود، آنجا كه مى فرماید: «منظور از آمدن شیطان به سراغ انسان از «پیش رو» این است كه آخرت و جهانى را كه در پیش دارد در نظر او سبك و ساده جلوه مى دهد، و منظور از «پشت سر» این است كه آنها را به گردآورى اموال و تجمع ثروت و بخل از پرداخت حقوق واجب به خاطر فرزندان و وارثان دعوت مى كند، و منظور از «طرف راست» این است كه امور معنوى را به وسیله شبهات و ایجاد شك و تردید، ضایع مى سازد، و منظور از «طرف چپ» این است كه لذات مادّى و شهوات را در نظر آنها جلوه مى دهد.در آخرین آیه مورد بحث، بار دیگر فرمان بیرون رفتن ابلیس از حریم قرب خدا و مقام و منزلت بالا صادر مى شود، با این تفاوت كه در اینجا حكم طرد او به صورت تحقیرآمیزتر و شدیدتر صادر شده است، و شاید به خاطر لجاجتى بود كه شیطان در مورد اصرار در وسوسه افراد انسان به خرج داد، یعنى در آغاز تنها گناه او سركشى از اطاعت فرمان خدا بود و به همین جهت فرمان خروج او صادر شد. اما بعداً گناه بزرگ دیگرى بر گناه خود افزود و آن تصمیم گمراه ساختن دگران بود، به او فرمود: «از این مقام با بدترین ننگ و عار بیرون رو و با خوارى و ذلت فرود آى»! (قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً مَدْحُوراً). «و سوگند یاد مى كنم كه هر كس از تو پیروى كند، جهنم را از تو و آنها پر سازم»! (لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ لأَمْلأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعینَ).(1)
1. تفسیر نمونه، جلد 6، صفحه 124.
سه شنبه 4/12/1388 - 21:52
دعا و زیارت
راههاى وسوسه گرى شیطان
 سؤال: شیطان از چه راه هائى به وسوسه انسانها مى پردازد؟
جواب: شیطان با وسائل و راههاى گوناگونى به اغواى بنى آدم بر مى خیزد، قرآن در آیه 64 سوره «اسراء» به چهار بخش مهم و اصولى از این وسائل، اشاره كرده و به انسان ها مى گوید: از چهار طرف مراقب خویش باشند:
الف: برنامه هاى تبلیغاتى
جمله «وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِكَ» كه بعضى از مفسران آن را تنها به معنى نغمه هاى هوس انگیز موسیقى و خوانندگى تفسیر كرده اند، معنى وسیعى دارد كه: هر گونه تبلیغات گمراه كننده را كه در آن از وسائل صوتى و سمعى استفاده مى شود، شامل مى گردد. به این ترتیب، نخستین برنامه شیطان، استفاده از این وسائل است. این مسأله، مخصوصاً در دنیاى امروز، كه دنیاى فرستنده هاى رادیوئى و دنیاى تبلیغات گسترده سمعى و بصرى است، از هر زمانى روشن تر و آشكارتر است; چرا كه شیاطین و احزاب آنها در شرق و غرب جهان، بر این وسیله مؤثر تكیه دارند، و بخش عظیمى از سرمایه هاى خود را در این راه مصرف مى كنند، تا بندگان خدا را استعمار كنند و از راه حق كه راه آزادى، استقلال، ایمان و تقوا است منحرف سازند، و به صورت بردگانى بى اراده و ناتوان درآورند.
ب: استفاده از نیروى نظامى
این منحصر به عصر و زمان ما نیست كه شیاطین براى یافتن منطقه هاى نفوذ، به قدرت نظامى متوسّل مى شوند، همیشه بازوى نظامى یكى از بازوهاى مهم و خطرناك همه جبّاران و ستمگران جهان بوده است. آنها ناگهان در یك لحظه به نیروهاى مسلح خود فریاد مى زنند و به مناطقى كه ممكن است با مقاومت سرسختانه، آزادى و استقلال خویش را بازیابند، گسیل مى دارند، و حتى در عصر خود مى بینیم برنامه گسیل سریع كه درست همان مفهوم «اجلاب» را دارد تنظیم كرده اند. به این ترتیب كه پاره اى از قدرت هاى جهانخوار غرب نیروى ویژه اى، آماده ساخته اند كه بتوانند آن را در كوتاه ترین مدت در هر منطقه اى از جهان كه منافع نامشروع شیطانیشان به خطر بیفتد، اعزام كنند و هر جنبش حق طلبانه اى را در نطفه خفه نمایند. و قبل از وصول این لشكر سریع، زمینه را با جاسوسان ماهر خود كه در واقع لشكر پیاده اند آماده مى سازند. غافل از این كه: خداوند به بندگان راستینش در همین آیات، وعده داده است كه: شیطان و لشكر او هرگز بر آنها سلطه نخواهند یافت!
ج: برنامه هاى اقتصادى و ظاهراً انسانى
یكى دیگر از وسائل مؤثر نفوذ شیطان از طریق شركت در اموال و نفوس است، باز در اینجا مى بینیم: بعضى از مفسران «شركت در اموال» را منحصراً به معنى «ربا»، و شركت در «اولاد» را فقط به معنى فرزندان نامشروع دانسته اند.در حالى كه این دو كلمه، معنى بسیار وسیع ترى دارد كه همه اموال حرام، فرزندان نامشروع و غیر آن را شامل مى شود. مثلاً در عصر و زمان خود مى بینیم: شیاطین جهانخوار، مرتباً پیشنهاد سرمایه گذارى و تأسیس شركت ها، ایجاد انواع كارخانه ها و مراكز تولیدى در كشورهاى ضعیف مى كنند، و زیر پوشش این شركت ها انواع فعالیت هاى خطرناك و مضرّ را انجام مى دهند، جاسوس هاى خود را به نام كارشناس فنى یا مشاور اقتصادى، مهندس و تكنیسین به این كشورها اعزام مى دارند، و با لطائف الحیل آخرین رمق آنها را مى مكند و از رشد، نمو و استقلال اقتصادى آنها جلوگیرى مى كنند. و نیز از طریق تأسیس مدارس، دانشگاه ها، كتابخانه ها، بیمارستان ها، و جهانگردى در فرزندان آنها شركت مى جویند، جمعى از آنها را به سوى خود متمایل مى سازند، حتى گاهى با كمك هاى سخاوتمندانه از طریق بورس تحصیلى كه در اختیار جوانان مى گذارند، آنها را به طور كامل به فرهنگ و برنامه خود جلب مى كنند، و در افكار آنها شریك مى شوند. ایجاد مراكز فساد، تحت پوشش ساختن هتل هاى بین المللى، كلوپ هاى تفریحات سالم، سینماها، فیلم هاى گمراه كننده و مانند آن یكى از رایج ترین برنامه هاى مخرب این شیاطین است كه نه تنها فحشاء را از این طریق ترویج مى كنند و عامل فزونى فرزندان نامشروع مى شوند، بلكه، نسلى منحرف، سست و بى اراده، بى خیال و هوس باز از این طریق پرورش مى دهند، هر اندازه ما در برنامه هاى آنها باریك تر و دقیق تر شویم به عمق خطرات این وسوسه هاى شیطانى آشناتر خواهیم شد.
د: برنامه هاى مخرّب روانى
استفاده از وعده هاى مغرور كننده و انواع فریب ها و نیرنگ ها یكى دیگر از برنامه هاى شیطان ها است، آنها روانشناسان و روانكاوان ماهرى را براى اغفال و فریب مردم ساده دل و حتى هوشیار تربیت كرده اند، گاهى، به نام این كه: دروازه تمدن بزرگ در چند قدمى آنها است، و یا این كه: در آینده نزدیكى در ردیف اولین كشورهاى متمدن و پیشرو قرار خواهند گرفت، و یا این كه: نسل آنها نسل نمونه و بى نظیرى است كه مى تواند در پرتو برنامه هاى آنان، به اوج عظمت برسد و امثال این خیالات و پندارها، آنها را سرگرم مى سازند كه همه، در جمله «وَعِدْهُمْ» خلاصه مى شود! و گاهى به عكس، از طریق تحقیر، تضعیف روحیه و این كه: آنها هرگز توانائى مبارزه با قدرت هاى عظیم جهانى را ندارند و میان تمدنشان با تمدن كشورهاى پیشرفته صدها سال فاصله است، آنان را از هر گونه تلاش و كوششى باز مى دارند. این قصه سر دراز دارد، و طرق نفوذ شیطان و لشكریان او یك راه و دو راه نیست، اینجا است كه «عباد اللّه» و بندگان راستین خدا، با دلگرمى كه از وعده قطعى او در این آیات به دست مى آورند به جنگ با این شیاطین برمى خیزند و كمترین وحشتى به خود راه نمى دهند و مى دانند سر و صداى شیاطین هر قدر زیاد باشد بى محتوا و تو خالى است، با قدرت ایمان و توكّل بر خدا بر همه آنها مى توان پیروز شد و نقشه هاشان را نقش بر آب كرد، چنان كه قرآن مى گوید: وَ كَفى بِرَبِّكَ وَكِیلاً: «خداوند بهترین حافظ و نگاهبان و یار و یاور آنها است».(1)
1. تفسیر نمونه، جلد 12، صفحه 206.
سه شنبه 4/12/1388 - 21:50
دعا و زیارت
جنسیت شیطان
سؤال: آیا شیطان از جنس فرشتگان بود؟
جواب: مى دانیم فرشتگان پاك و معصومند، و قرآن هم به پاكى و عصمت آنها شهادت داده، آنجا كه مى گوید: بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ * لایَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ: «آنها بندگان گرامى خدا هستند * در هیچ سخنى بر او پیشى نمى گیرند و فرمان هاى او را گردن مى نهند».(1)
اصولاً، از آنجا كه در جوهر آنها عقل است و نه شهوت، بنابراین كبر و غرور و خودخواهى، و به طور كلّى انگیزه هاى گناه در آنها وجود ندارد.
از طرفى استثناء «ابلیس» در آیات قرآن از جمع «ملائكه»، این تصور را به وجود مى آورد كه «ابلیس» از فرشتگان بوده، و با توجه به عصیان و سركشى او، این اشكال به نظر مى رسد كه: چگونه از فرشته اى این گناهان كبیره ممكن است سر بزند؟!
به خصوص این كه: در بعضى از خطبه هاى «نهج البلاغه» نیز آمده است: ما كانَ اللّهُ سُبْحانَهُ لِیُدْخِلَ الْجَنَّةَ بَشَراً بِأَمْر أَخْرَجَ بِهِ مِنْها مَلَكاً:
«هرگز ممكن نیست خداوند انسانى را به بهشت بفرستد در برابر كارى كه به خاطر آن فرشته اى را از بهشت رانده است» (اشاره به تكبر و غرور ابلیس است).
آیه 50 سوره «كهف» این مشكل را حل كرده، مى گوید: كانَ مِنَ الْجِنّ: «ابلیس از طائفه جنّ بود» آنها موجوداتى هستند از چشم ما پنهان، داراى عقل و شعور و خشم و شهوت.
و مى دانیم كلمه «جنّ» هر گاه در قرآن اطلاق شود، اشاره به همین گروه است ولى آن دسته از مفسران كه: معتقدند «ابلیس» از فرشتگان بوده، آیه فوق را به مفهوم لغوى آن تفسیر مى كنند، و مى گویند: منظور از «كانَ مِنَ الْجِنّ» این است كه: ابلیس از نظر پنهان بود، همچون سایر فرشتگان، در حالى كه این معنى كاملاً خلاف ظاهر است.
از دلائل واضحى كه مدعاى ما را اثبات مى كند، این است كه: قرآن از یك سو، مى گوید: وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِج مِنْ نار: «جنّ را از شعله هاى مختلط آتش آفرید».(2)
و از سوى دیگر هنگامى كه ابلیس از سجده بر آدم سرپیچید، منطقش این بود: خَلَقْتَنِی مِنْ نار وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِین: «مرا از آتش آفریدى و او را از خاك و آتش برتر از خاك است»(3).
از این گذشته، آیات قرآن براى ابلیس «ذریّه» (فرزندان) قائل شده است، در حالى كه مى دانیم فرشتگان ذریه ندارند.
مجموع آنچه گفته شد، به ضمیمه ساختمان جوهره فرشتگان، به خوبى گواهى مى دهد كه: ابلیس هرگز فرشته نبوده، ولى از آنجا كه در صف آنها قرار داشت و آن قدر پرستش خدا كرده بود كه، به مقام فرشتگان مقرب خدا تكیه زده بود، مشمول خطاب آنها در مسأله سجده بر آدم شده، و سرپیچى او به صورت یك استثناء در آیات قرآن، بیان گردیده، و در خطبه «قاصعه» نام «ملك» مجازاً بر او اطلاق شده است (دقت كنید).
در كتاب «عیون الاخبار» از امام على ابن موسى الرضا(علیه السلام) مى خوانیم:
«فرشتگان همگى معصومند و محفوظ از كفر و زشتى ها ـ به لطف پروردگارـ راوى حدیث مى گوید: به امام عرض كردم: مگر ابلیس فرشته نبود؟ فرمود:
نه، او از جن بود، آیا سخن خدا را نشنیده اى كه مى فرماید: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِ دَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِیسَ كانَ مِنَ الْجِنّ».
در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) نقل شده: یكى از یاران خاصش مى گوید: «از امام(علیه السلام) درباره ابلیس سؤال كردم كه آیا از فرشتگان بود؟
فرمود: نه از جن بود، اما همراه فرشتگان بود، آن چنان كه آنها فكر مى كردند از جنس آنان است (به خاطر عبادت و قربش نسبت به پروردگار) ولى خدا مى دانست از آنها نیست، هنگامى كه فرمان سجود، صادر شد، آنچه مى دانیم تحقق یافت» (پرده ها كنار رفت و ماهیت ابلیس آشكار گردید).(4)
1 ـ انبیاء، آیات 26 و 27.
2 ـ رحمان، آیه 15.
3 ـ اعراف، آیه 12.
4.تفسیر نمونه، جلد 12، صفحه 506.
سه شنبه 4/12/1388 - 21:48
دعا و زیارت
فلسفه وجود شیطان
 سؤال: خداى متعال چرا شیطان را آفرید؟
جواب: بسیارى مى پرسند شیطان كه موجود اغواگرى است اصلاً چرا آفریده شد؟ و فلسفه وجود او چیست؟! در پاسخ مى گوئیم:
اوّلاً: خداوند شیطان را، شیطان نیافرید، به این دلیل كه سال ها همنشین فرشتگان و بر فطرت پاك بود، ولى بعد از آزادى خود سوء استفاده كرد و بناى طغیان و سركشى گذارد، پس او در آغاز پاك آفریده شد، و انحرافش بر اثر خواست خودش بود.
ثانیاً: از نظر سازمان آفرینش، وجود شیطان براى افراد با ایمان و آنها كه مى خواهند راه حق را بپویند زیان بخش نیست، بلكه وسیله پیشرفت و تكامل آنها است، چه این كه پیشرفت، ترقى و تكامل، همواره در میان تضادها صورت مى گیرد.
به عبارت روشن تر: انسان تا در برابر دشمن نیرومندى قرار نگیرد هرگز نیروها و نبوغ خود را بسیج نمى كند و بكار نمى اندازد، همین وجود دشمن نیرومند سبب تحرك و جنبش هر چه بیشتر انسان و در نتیجه ترقى و تكامل او مى شود.
یكى از فلاسفه بزرگ تاریخ معاصر به نام «تواین بى» مى گوید: «هیچ تمدن درخشانى در جهان پیدا نشد، مگر این كه، ملتى مورد هجوم یك نیروى خارجى قرار گرفت و بر اثر این تهاجم نبوغ و استعداد خود را به كار انداخت و آن چنان تمدن درخشانى را پى ریزى كرد».(1)
1. تفسیر نمونه، جلد 1، صفحه 237.
سه شنبه 4/12/1388 - 21:47
دعا و زیارت

معناى شیطان

 سؤال: واژه شیطان در قرآن به چه معانى اطلاق شده است؟

جواب: كلمه «شیطان» از ماده «شطن» گرفته شده، و «شاطن» به معنى خبیث و پست آمده است و شیطان به موجود سركش و متمرد اطلاق مى شود، اعم از انسان و یا جن و یا جنبندگان دیگر، و به معنى روح شریر و دور از حق، نیز آمده است، كه در حقیقت همه اینها به یك قدر مشترك بازگشت مى كنند.

باید دانست «شیطان» اسم عام (اسم جنس) است، در حالى كه «ابلیس» اسم خاص (عَلَم) مى باشد، و به عبارت دیگر «شیطان» به هر موجود موذى و منحرف كننده و طاغى و سركش، خواه انسانى یا غیر انسانى مى گویند، و ابلیس نام آن شیطان است كه آدم را فریب داد و اكنون هم با لشكر و جنود خود در كمین آدمیان است.

از موارد استعمال این كلمه در قرآن نیز بر مى آید كه «شیطان» به موجود موذى و مضرّ گفته مى شود، موجودى كه از راه راست بر كنار بوده و در صدد آزار دیگران است، موجودى كه سعى مى كند ایجاد دودستگى نماید، و اختلاف و فساد به راه اندازد، چنان كه مى خوانیم:

إِنَّما یُریدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ...: «شیطان مى خواهد بین شما دشمنى و بغض و كینه ایجاد كند...».(1)

با توجه به این كه كلمه «یُرِیْدُ» فعل مضارع است و دلالت بر استمرار دارد حاكى از این معنى است كه این اراده، اراده همیشگى شیطان است.

و از طرفى مى بینیم در قرآن نیز شیطان به موجود خاصى اطلاق نشده، بلكه حتى به انسان هاى شرور و مفسد نیز اطلاق گردیده است. آنجا كه مى خوانیم:

وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِیّ عَدُوّاً شَیاطینَ الإِنْسِ وَ الْجِنّ: «بدین گونه ما براى هر پیامبرى دشمنى از شیطان هاى انسانى و یا جن قرار دادیم».(2)

و این كه: به ابلیس هم شیطان اطلاق شده به خاطر فساد و شرارتى است كه در او وجود دارد.

علاوه بر اینها گاهى كلمه شیطان بر «میكروب ها» نیز اطلاق شده:

به عنوان نمونه امیر مؤمنان(علیه السلام) مى فرماید: لاتَشْرَبُوا الْماءَ مِنْ ثُلْمَةِ الإِناءِ وَ لا مِنْ عُرْوَتِهِ فَإِنَّ الشَّیْطانَ یَقْعُدُ عَلَى الْعُرْوَةِ وَ الثُّلْمَة:

«از قسمت شكسته و طرف دستگیره ظرف، آب نخورید، زیرا شیطان بر روى دستگیره و قسمت شكسته شده ظرف مى نشیند».

و نیز امام صادق(علیه السلام) مى فرماید: لایُشْرَبُ مِنْ أُذُنِ الْكُوزِ وَ لا مِنْ كَسْرِهِ إِنْ كانَ فِیهِ فَإِنَّهُ مَشْرَبُ الشَّیاطِینِ:

«از دستگیره و قسمت شكسته كوزه آب مخورید كه جایگاه آشامیدن شیطان ها است».

از قول پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «موهاى شارب (سبیل) خویش را بلند مگذارید; زیرا شیطان آن را محیط امن براى زندگى خویش قرار مى دهد، و در آنجا پنهان مى گردد»!

به این ترتیب، روشن شد كه یكى از معانى شیطان میكروب هاى زیان بخش و مضر است.

ولى بدیهى است: منظور این نیست كه: شیطان در همه جا به این معنى باشد، بلكه منظور این است كه: شیطان معانى مختلفى دارد، كه یكى از مصداق هاى روشن آن «ابلیس» و لشكریان و اعوان او است: و مصداق دیگر آن انسان هاى مفسد و منحرف كننده، و احیاناً در پاره اى از موارد به معنى میكروب هاى موذى آمده است (دقت كنید).(3)

1 ـ مائده، آیه 91.

2 ـ انعام، آیه 112.

3. تفسیر نمونه، جلد 1، صفحه 234

سه شنبه 4/12/1388 - 21:46
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته