بوی بهشت می دهد چادر سبز مادرم
می وزدش هر زمان زان سر کوی تا برم
تا که رساندش صبا نفخه ی روح بخش او
زنده شود به بوی او روح و دل و جان و تنم
آمدن بودن رفتن
قصّه
ی" آمدن" و" بودن " و" رفتن " همه اندیشه ی ماست .
از کجا
آمده ایم ،
و چه
باید بکنیم ،
و
سرانجام کجا مقصد ماست.
"آمدن"
کار خودش را کرده است،
و در این"
بودن" ما حرفی نیست.
اما...
سر"
رفتن" حرف است.
رفتن از
اینهمه تردید چگونه است؟
و همین"
بودن" و این" رفتن" ما هم گنگ است.
کار ما
چیست ، میان این دو؟
کار ما
چیست ، در این دشت وسیع؟
باید
آموخت که در" بودن" و" رفتن" فرق است،
همچو"
آوردن" و با "آمدن" و" رفتن" و با" بردن" ما .
شاید این
آمد و شد جای گره خوردن ماست،
کار ما
نیست شنا کردن در حوضچه ها ی کم آب،
کار ما
چیدن" سیزده گل پرپر" لب یک پنجره است.
پس از آن
یکسره بو کردن یک" غنچه" به امید" شکفتن" با عشق.
کار ما
هست" تعبد" در" تبعید"،
بوسه بر
بعد عبودیت معبود زدن،
و عبادت
در خواب.
باید
اینجا همه عابد باشیم،
با دلی
چون دل غربال به معبد برویم،
می ناب
از طرف کوثر معشوق بنوشیم،
سجده بر
پاک ترین خاک بریم،
و چنان
کشتی پوسیده تشکیک به هم در شکنیم،
تا که
شایسته" رفتن" باشیم ،
نه که ما
را ببرند.
زندگی"
رنجش" پاکی است ز" آوردن" ما،
و سپس"
غربت" در" ماندن" نا ممکن ما،
و
سرانجام...
زندگی"
حسرت" در" بردن" بی موقع ماست .