• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 5
تعداد نظرات : 1
زمان آخرین مطلب : 4894روز قبل
داستان و حکایت

وقتی بچه بودم رفییم کنار دریادر استان مارندران وهنگام پیاده شدن یکی از بچه ها هل داد و من از بالای وانت پرت شدم و چون حدودا 5 ساله بودم از داخل بدن یکی از رگهای نزدیک لگن پاره شد در آن زمان ماشین به این شکل امروزی نبود .مادرم خدا بیامرزد  آن پس از جواب کردن دکتر بیمارستان مرا برداشت وخیلی با اعتماد زیاد مرا کنار مزار یحی ابن زید ابن علی در شهرستان گنبد کاووس خوابانید من هم خوب خوابیدم غروب دستم را گرفت برد منزل دایی کوچکم در همان شهرستان .شب یادم هست خوابیدم و قبل از اذان صبح مادرم را بیدار کردم وگفتم خوب شدم مرا صبح پیش دکتر بردند دکتر باورش نمی شد.خلاصه مادرم نذری مربوط به من را که پارجه سبز بزرگی بود پیش آن امامزاده رفتیم وایشان خودشان آن پارچه را روی مزار این جوان شهید اهل بیت کشیدند.                              

                                                       سنه 1341 هجری شمسی

پنج شنبه 26/11/1391 - 4:1
داستان و حکایت

همه اسبابهای این دنیا دست به دست هم دادند تا من و همسرم به حج تمتع برویم این اولین حج واجب و عمره بود.یعنی واقعا می خواستیم حاجی شویم من در رابطه جزئیات نخواهم نوشت فقط موضوعی را می گویم .

قبل از اینکه طواف النسائ انجام دهیم یک طواف که به طواف زیارت مشهور است را باید انجام دهیم .من و همسرم برای این طواف از منائ شبانه خارج شدیم و به کنار خانه خدا رسیدیم خودم که به علت سائید گی رانها دچار زخم شده بودم به آهستگی قدم بر می داشتم همسرم هم نگرانم بود که اعمال را چطور انجام می دهم خودو را تا نزدیک خانه خدا رساندم به همسرم گفتم شما به طوری که از خود مواظبت می کنید بروید تا خودم ببینم چه کار کنم با هر بیچارهگی بود ایشان راضی شدند و زیارت را شروع کردند. من قدری نشستم با خداوند با حالت زاری گفتم خدای با این وضع آمدم خودت کمکی کن .

بعداز مدتی یواش یواش وارد صف خانه خدا رفتم واعمالم انجام شد. آمدم سر قرار همسرم را ندیدم ناراحت وخستگی باعث شد به سمت پته های خروجی به سوی صفا و مروه بروم ول اجازه نمی داد چون با همسرم قرار گذاشته بودم .

 

در حالی که غمگین شده بودم به مردی که پشت داده بود به ستون روبروی خانه خدا رفتم وبا یک پته پا ئینتر پیض ایشان نشستم ..

سلام کردم وبعد لحضه ای که ایشان به زبان عربی صحبت می کرد با زبان فارسی به ام گفت تهرانی وایرانی هستی در جواب گفتم بله گفتند نگران همسرت می با شی کفتم بله گفتند که حال ایشان خوب است  ناراحت نباش  بعد در حالی که سرم را پائین بوئد ایشان فرمودند اینها که به دور خانه خدا می گردند هیجکدام حاجی نیستند و منم گوش می دادم در همین لحظه دوتا پسر از پله ها با لا آمدند ایشان بلند شدند منم بی اختیار بلند شدم ودر حالی که خوشحال بودم و خبردار پیش این دو پسر ایستاده بودم و همین مردی که پیشش ایستاده بودم با لهجه غلیظ عربی صحبت کردند و آن آقا پسر دست دراز کردند وبا هام دست داد وخدا حافظی کرد و رفت بعد از رفتن این آقا پسر ما نشستیم و رو کردم گفتم شما کجا زندگی می کنید ایشان فرموذند :مکه    

وگفتند شیعه هستم !!گفتم شما خود مکه زندگی می کنید گفتند بیرون مکه و من ساکت شدم بعد ایشان به بنده فرمودند از این در می روی صفا وهمسرت را پیذا می کنی و به من گفتند چرا دعای سلامتی آقا را کم می خوانید و قبل از خداحافظی فرمودند که دعای سلامتی حضرت را تکرار کن همسرت را پیدا می کنی وبمن گفتند از این در وارد شو .   من شروع به حرکت کردم ودر طول مسیر صفا و مروه از خداوند سلامتی آقا را خواستار شدم و در دور دونیم بودم که همسرم را پیدا کردم و ما جرا را گفتم حالا دو نفره دعای سلامتی حضرت را می خواندیم .....والسلام 

پنج شنبه 19/11/1391 - 4:55
اهل بیت

وقتی بعد از اینهمه سال که از خدا عمر گرفتم همیشه وقی به یاد حضرت رقیه می افتم آتش وجودم را در بر میگیرد و برای این بانو نمی دانم چکار کنم .آنجا نبودم که از مظلومیت او دفاع کنم .نبودم تا نگذارم حرامی گوشواره را از گوشش در آورد.حتی خاک پای این خاتون هم نبودم که پاهای برهنه اورا نوازش کنم .همیشه که محرم میشه به یاد اوآنقدر اشک می ریزم که گوئی من آنجا ایستاده ام و نمیدانم چکار بکنم و شاهد مظلومیت این بانو هستم و جگرم آتش می گیرد.......................

بنظر شما اشک تسکینم می دهد!!!!!!!!!!هیچوقت؟؟

يکشنبه 28/8/1391 - 4:53
خاطرات و روز نوشت

بنام خدا

سلام به همه شما

شنیدهاید ک اگر 40 هفته بطور مداوم با خلوص نیت جمکران بروید شاید مولا را ببینید. وچشم شما شاید به جما ل ان حضرت روشن گردد.حالا اگر شد وشما فکر کردید که ایشان را دیدید آیا می توانید بگویید؟ 

هیچکس نمی تواند  چون بر چسب دروغگویی می خورد. ولی افراد زیادی 40 هفته میروند واگر هم سوال شود هیچی نمی گویند.این چه عشقی است که 40 هفته میرود وشاید سالها می رود اما چیزی نمی گوید .ودم مرگ میگوید السلام علیک یا مولا و چشم را می بندد واز دنیا می رود .....عشق یعنی این ؟!!

شما چه فکر می کنید.

يکشنبه 5/6/1391 - 19:13
دانستنی های علمی

سلام

مطلب از این قرار است که تبلیغات دربهای دو جداره واینکه مصرف انرژی کم میشود.مردم آنقدر سفارش دادند که شیشه برها وقت کم آوردندند نه تنها گاز نمی زنند بلکه بعد از اینکه اگر فهمیدید می گویند گاز گران است صرف نمی کند ولی چی بگم اسکناس گاز را می گیرند.گاز آن می دونید چه است گاز آلوده کننده co2  حالا باید به این شیشه برها گفت گاز از هوای تهران استفاده کنید. با این کار حرام نمی خورند وگاز co2 تهران را در شیشه های دو جداره محبوس می کنند !

نظر شما چیه؟

يکشنبه 1/8/1390 - 21:12
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته