دعا و زیارت
ایمان در کلام امیرالمؤمنین (علیه السلام )
با مطالعة قرآن کریم و احادیث در مییابیم که در میان واژههای به کار گرفته شده در آنها، واژههایی وجود دارد که در آثار علمی و فکری بشری، کمتر به چشم میخورد. واژههای وحی، تقوا، ایمان، توکل، تفویض، احسان و ... از آن جمله است.
چنین واژگانی اگر در آثار بشری هم به چشم بخورد، افراض و انتخاب آنها از ویژگیهای منابع یاد شده است؛ به طوری که هر کتابی با این واژگان سخن بگوید، غالباً کتابهای دینی یا ناظر به مباحث دینی به حساب میآیند. این درست است که واژههای یاد شده در میان مردم رایج بوده است، اما این هم مسلم است که مراد واقعی خداوند و نمایندگان معصوم او از آنها باید کشف گردد. مراد واقعی بیارتباط با معنای متداول نیست اما عیناً همان محتوا را در مجموعة متون دینی ندارد و معنای دقیقتر آن را باید با مراجعه فنی به همان مجموعه به دست آورد. در این میان واژة «ایمان» جایگاه ویژهای دارد. حقیقتی که پیامبران الهی از انسان در مقابل ارمغانهای بیبدیل خود طلب میکردند.
در درک معنای واقعی الفاظ یاد شده باید با مراجعه به متون اصلی دین، ویژگیها و خصوصیات و آثار آنها را گرد آوریم. هر یک از آن ویژگیها عهدهدار توضیح بخشی از مراد است. در انجام چنین کاری تا میتوانیم باید به طور جمعی عمل کنیم. به تعبیر سلبی، نباید فقط بخشی از متون اصلی دین را در پژوهش خود وارد کنیم و از بخشهای دیگر صرف نظر کنیم. هر تفسیر یا نظریهای دربارة یک امر دینی، از جمله فهم واژگان، باید با کل گزارههای دینی مواجه شود تا جای گاه اصلی خود را در نظام معرفتی دین باز یابد. اگر در تحقیق خود چنین جامعیتی را در نظر نگیریم نتیجه کار اگر اشتباه نباشد ناقص خواهد بود. حال با توجه به آنچه گذشت، روش سامان یافتن این تحقیق از این قرار است که نخست مختصات، ویژگیها و آثار «ایمان» را مخصوصاً از کلمات امام متقیان امیرالمؤمنین علی۷ برمیگیریم و با یافتن آیات متناظر با آن سخنان درصدد برمیآییم تا با طراحی یک مدل - که برگرفته از کلمات ایشان است - همه مختصات و آثار یاد شده و مرتبطات آنها را در آن مدل گرد آوریم.
● بخش اول: ویژگیهای ایمان
1ـ۱) ویژگی اول: محل طلوع ایمان
ایمان هر حقیقتی که داشته باشد با ساحتی از انسان در ارتباط است که «قلب» نام گرفته است. مقر ایمان، قلب است و تا قلب به روی چنین حقیقتی گشوده نشده یا آن را در خود قرار نداده باشد، ایمان حاصل نشده است. امیرالمؤمنین۷ از رسول خدا۶ نقل میکند که فرمودند:
«لا یستقیم ایمان عبد حتی یستقیم قلبه؛(۱) ایمانِ بنده، مستقیم و استوار نیست تا اینکه دل او استوار باشد.»
و خود فرمودند: «ان الایمان یبدو لمظة فی القلب، کلما ازداد الایمان ازدادت اللمظة؛(۲) ایمان در دل چون نقطة سفیدی پیدا میشود، هرچند ایمان افزوده شود آن نقطة سفید فزونی میگیرد.»
در قرآن کریم، رابطة مذکور به این صورت بیان شده است:
«قالت الاعراب امنا قل لم تومنوا ولکن قولوا اسلمنا و لما یدخل الایمان فی قلوبکم.»(۳)
از مجموع آنچه گذشت، میتوان چند نتیجه به دست آورد:
۱ـ۱ـ۱) فرق اسلام با ایمان
میان اسلام و ایمان تفاوت وجود دارد. اسلام فعلی است که در ساحت پیش - قلبی آدمی تحقق مییابد و اسلامِ در مقابل ایمان با ساحت قلبی کاری ندارد. آنچه فعل قلبی است، ایمان است نه اسلام و هرگاه چنین فعلی در قلب تحقق یابد میتوان به شایستگی بر شخص انسانی کلمة «مؤمن» را اطلاق کرد. البته لازم نیست میان تحقق اسلام و ایمان یک فاصلة زمانی باشد، به طوری که زمان تحقق اسلام پیش از تحقق ایمان باشد، بلکه معیت و همزمانی در میان این دو فعل امکان دارد. فرض اخیر در صورتی است که در برابر دعوت پیامبر، قلب، فعل خاص خود، یعنی ایمان، را به جا آورد. ممکن نیست کسی با قلب خود ایمان آورد اما در ساحت پیش - قلبی اسلام را محقق نگرداند. هرگاه ایمان قلبی حاصل شود اسلام هم قرار مییابد. در اینجا، منشأ فعل انسانی از ساحت بنیادی او ریشه و مایه گرفته است و از این رو مقتضیات آن تا ظاهرترین بخشهای وجودی وی سریان مییابد. در واقع، چنین اسلامی مسبوق به ایمان است، هر چند این سبقت یک سبقت زمانی نباشد. در این وضعیت، اعمالِ جوارحی همچون اقرار به زبان و انجام فرایض دینی - که اسلام نام میگیرد - تابع آن ایمان قلبی است. فرض دیگر این است که کسی با ساحت پیش - قلبی حقیقت اسلام را تحقق بخشد، ولی هنوز با قلب خویش ماهیت ایمان را به وجود نیاورده باشد، هرچند پس از حصول مقتضیات اسلام قلب برای به بار آوردن عملِ ایمان آمادهتر میشود. چنین ایمانی مسبوق به اسلام است و این سبقت میتواند زمانی باشد. برای مسلمان این امکان وجود دارد که هیچگاه حقیقت ایمان را در قلب خود حاصل نگرداند. بنابراین، هرچه در منطقه ظاهر میگذرد ممکن است نه فقط از اعماق وجود بشر ریشه نگیرد بلکه چیزی را هم به آن منطقه گذر ندهد؛ به طوری که آن را به فعل خاص خود تحریص کند، اما هرچه از منطقة باطن و ساحت نهایی بشر ریشه گیرد قدرت تأثیر بر ساحتهای فراتر و همگون ساختن آنها با مقتضیات خود را دارد.
۲ـ۱ـ۱) ایمان عام و ایمان خاص
آنچه گذشت، ناظر به رابطة واقعی میان اسلام و ایمان با ساحتهای وجود انسان بود؛ اما هر فرد مسلمانی به ایمان نسبت داده میشود، چه حقیقت ایمان در قلب او حاصل شده یا نشده باشد. از این رو میتوان مرتبة اسلام را «ایمان به معنای عام» و مرتبة ایمان مقرر در قلب را «ایمان به معنای خاص» نامید.
شاهد این سخن، روایاتی است که نسبت میان ایمان و اسلام را به نسبت کعبه و مسجدالحرام همانند کردهاند. واضح است که رسیدن به کعبه مستلزم عبور از مسجدالحرام است و هر کس در کعبه قرار گیرد عیناً در مسجدالحرام هم قرار دارد. اما چنین نیست که هر کس در مسجدالحرام باشد به کعبه وارد شده باشد. کعبه به منزلة قلب مسجدالحرام است. اگر ایمان به منزلة ورود به کعبه و اسلام به منزلة ورود به مسجدالحرام باشد، آشکار است که ایمان درجهای است که از درجه اسلام گذر کرده است و هر حکمی که برای اسلام محقق است در ایمان نیز مقرر میباشد. اما چنین نیست که هر حکمی که برای ایمان مقرر گشته در اسلام هم یافت شود.
بنابر آنچه گذشت، رابطه منطقی میان دو وصف «مسلمان» و «مؤمن» رابطه عموم و خصوص مطلق است. دو قضیه ذیل عهدهدار توضیح این رابطه است:
۱) چنین نیست که هر مسلمانی مؤمن باشد؛ به تعبیر دیگر، بعضی از مسلمانان مؤمن نیستند.
۲) هر مؤمنی مسلمان است (موجبه کلیه)(۴)
حال با استفاده از تقسیم ایمان به ایمان عام [=اسلام] و ایمان خاص، هر مؤمن به معنای عام، مؤمن به معنای خاص نیست، هر چند مؤمن به معنای خاص، مؤمن به معنای عام نیز میباشد. واضح است که هم میان دو عنوان «کافر» و «مسلمان» وهم میان دو عنوان «کافر» و «مؤمن» تباین مطلق برقرار است بهطوری که هیچ کافری مسلمان نیست همانطور که هیچ کافری مؤمن نیست؛ و هیچ مسلمانی کافر نیست همانطور که هیچ مؤمنی هم کافر نیست. به تعبیر دیگر، اسلام و ایمان هر دو در مقابل «کفر» قرار دارند، اما غالباً در متون دینی آنچه در مقابل «کفر» قرار میگیرد، ایمان است و همین امر تقسیم ایمان به عام و خاص را موجه میسازد.(۵)
۳ـ۱ـ۱) کیفیت تحقق ایمان، اسلام، کفر و نفاق
هر دو ایمان، چه عام و چه خاص، کاری است که باید آدمی انجام دهد. ایمان به معنای عام را دستگاههایی در انسان محقق میگرداند که نه فقط پیش از قلب قرار گرفتهاند و به ساحت ظاهری انسان باز میگردند بلکه ممکن است به کلی در انجام آن قلب انسانی رابطه نداشته باشند. اما ایمان خاص یک فعل قلبی است که میتواند پس از تحقق مراتب ظاهریتر وجود انسانی را هم متحول کند و از این رو اسلام شخص مؤمن آثار و ثمرات متفاوتی با اسلام پیش از ایمان خاص داشته باشد. به هرحال تا وقتی این دو فعل از آدمی صادر نشده باشد، آدمی در منطقة کفر قرار دارد. از آنجا که اسلام با مراحل ظاهریتر سروکار دارد ممکن است کسانی که واقعاً در منطقة کفر قرار دارند خود را وارد شده به منطقة اسلام جلوه دهند تا از احکام این جهانی آن بهرهمند گردند. اما برای چنین کسانی که به عنوان «منافق» از آنها یاد میشود هیچ راهی به سوی منطقه ایمان وجود ندارد، زیرا آن منطقه اساساً منطقهای باطنی است و جایی برای ظاهرسازی در کار نیست. روشن است که چون احکام این جهانی مسلمان و مؤمن یکی است،(۶) کافری که با وضعیت نفاق خود را در صف مسلمانان قرار میدهد البته به مقصود خویش در این جهان میرسد.
۴ـ۱ـ۱) باز بودن مناطق ایمان، اسلام و کفر
همانطور که ورود به منطقة اسلام عبور از حوزه کفر است و ورود به قلمرو ایمان گذر از قلمرو اسلام را میطلبد، راه قهقرا هم وجود دارد؛ یعنی گاه شخص مؤمن [به معنای خاص] با کار خویش به منطقة اسلام پرتاب میشود و نام «مؤمن» از او سلب میگردد و گاه حتی به منطقة کفر رانده میشود. اما این مسیر همواره دو طرفه خواهد ماند و پایان کار معلوم میشود که انسان خود را در کدام منطقه قرار داده است.(۷)
از آنچه گذشت، معلوم میشود که شناسایی ساحتی به نام «قلب» در انسان نقش اساسی در شناسایی حقیقت ایمان دارد. در توضیح این ساحت، گزارههای ذیل مفیدند:
۵ـ۱ـ۱) شناسایی ساحت «قلب»:
الف) هر فرد انسانی تنها یک قلب دارد.(۸)
ب) قلب، نهانترین و اصیلترین ساحت وجودی انسان است که هم بر ساحتهای دیگر حکم میراند و هم از آنها متأثر میشود. این ساحت اگر بترسد و بلرزد، کانون زلزلهای است که امواج آن تا پوستههای ظاهر امتداد مییابد و اگر قرار و طمأنینه نصیبش شود همة وجود انسانی آرامش و آسایش را خواهد چشید.(۹)
ج) قلب با فعالیتهایی معرفتی همچون تفکر، یقین و فهم سروکار دارد:
فاتقوا عبادا تقیة ذی لب شغل التفکر قلبه؛(۱۰) پس ای بندگان خدا از خدا بترسید مانند ترسیدن خردمندی که فکر و اندیشه دل او را مشغول ساخته است.» لا تدرکه العیون بمشاهدة العیان ولکن تدرکه القلوب بحقایق الایمان؛(۱۱) چشمها او را آشکار درک نمیکنند لکن دلها بوسیلة حقایق ایمان او را درک مینماید.»
د) قلب به دو وصف سلامتی و بیماری متصف میشود:
«و اشد من مرض البدن مرض القلب؛(۱۲) و سختتر از بیماری تن بیماری دل است.»
ممکن است بدنی سالم باشد اما مرکز وجودی انسان بیمار باشد یا بدنی مریض باشد اما صاحب آن بدن از قلبی سالم بهرهمند باشد. میان سلامتی بدن یا ظاهر و سلامتی قلب یا باطن رابطة مستقیمی وجود ندارد و هر یک بدون دیگری و همچنین در معیت یکدیگر قابل تحققاند.
هـ) قلب با دو وصف زندگی و مرگ رابطه دارد. چنین موجودی هم قابلیت مرگ را دارد و هم پذیرای یک زندگی است. قلب و مرگ و زندگیی را تجربه میکند که با مرگ و زندگی بدنی تفاوت دارد. ممکن است بدن یک شخص انسانی زنده ولی قلبش مرده باشد و از این رو آثاری که از قلب زنده صادر میشود در چنین انسانی به چشم نمیخورد میان زندگی بدنی و مرگ قلبی منافاتی وجود ندارد. در واقع، گاه مرض قلبی به مرگ قلبی منجر میشود.
«و هر که به چیزی عاشق شود چشمش را کور ساخته و دلش را بیمار گرداند، پس او به چشمی که نمیبیند مینگرد و به گوشی که نمیشنود میشنود، خواهشهای بیهوده عقل او را دریده و دنیا دلش را میرانده و شیفتة خود نموده است پس او بندة دنیا است.»(۱۳)
و) قلب مانند بدن اعضایی دارد از سنخ خودش. قلب چشمی دارد که با آن میبیند، گوشی دارد که با آن میشنود، ذائقهای دارد که با آن میچشد و ... اگر قلبی طبق بند (ه&#۰۳۹; ) مرده باشد نه گوشش میشنود و نه چشمش میبیند. چشمِ قلب مانند چشمِ بدن رؤیت میکند اما متعلق رؤیت آن با متعلق رؤیت چشم بدن فرق دارد. قلب زنده چیزی را میبیند که قلب مرده از دیدن آن محروم است، همانطور که شخص بینا چیزی را میبیند که نابینا را بدان راه نیست. دیدن و ندیدن تأثیری در وجود شیء مرئی و دیده شده ندارد، بلکه شخص بینا مال خود و شیء مرئی وجود رابطی برقرار میکند و نابینا، چه در ساحت قلبی و چه در ساحت بدنی، قدرت برقراری چنین ارتباطی را از کف داده است.
ح) ماهیتهای مورد اهتمام دین همه در ساحت قلبی رخ مینمایانند و از آنجا به دیگر ساحتها بارش میکنند. وجود هرگونه رضا، توکل، تفویض، تسلیم، حب و بغض واقعی همه در چنین قرارگاهی متولد میشوند و آثارش به دیگر نواحی وجود انسانی صادر میگردد. به تعبیر دیگر، هستی این گونه ماهیات تابع هستی ایمان است و در محل آن، یعنی قلب، متکون میشوند.
امام علی۷ میفرمایند: ایمان چهار رکن دارد: توکل بر خدا، واگذاشتن کارها به خدا، خشنودی به قضای خدا، تسلیم شدن به امر خدا عزوجل.(۱۴)
سؤال اساسی این است که قلب به چه حقیقتی زندگی خاص خود را به دست میآورد و با از دست دادن چه حقیقتی به چنگ مرگ افتاده تمام امکانات خود را یکسره وامینهد؟
۲ـ۱) ویژگی دوم: درجهپذیری ایمان
حقیقت ایمان تشکیکی و دارای مراتب است و در درجات گوناگونی تحقق مییابد. اختلاف و اشتراک این مراتب به همان ایمان است. وضع این حقیقت از این قرار نباشد که یا هست و یا نیست. بلکه اگر وجود داشته باشد میتواند هستیهای مختلف را بپذیرد، بهطوری که میتوان یک مرتبه از تحقق آن را به نیستی نسبی متصف کرد، اما نمیتوان نیستی مطلق را به آن نسبت داد، مثلاً مرتبة دوم ایمان، هستی و تحقق ایمان است پس صادق است که بگوییم ایمان وجود دارد هرچند وجود ایمانِ مرتبه سوم از آن سلب میشود. مطابق آنچه در ویژگی اول گذشت، همه مؤمنان پس از عبور از منطقة اسلام به قلمروی ایمان خاص وارد شدهاند. اما همه در این قلمرو به یک مرتبه نیستند و هر کدام به درجات مخصوصی به مرکز آن منطقه نزدیکاند.
«عبدالعزیز قراطیسی میگوید: امام صادق۷ به من فرمود: ای عبدالعزیز، به راستی ایمان ده درجه است، چون نردبان پله به پله از آن بالا روند. نباید آنکه دو پله بالا است به آنکه یک پله بالا است بگوید: تو چیزی نیستی تا برسد به آنکه در پلة دهم است. تو کسی را که از خودت پایینتر است دور نینداز تا آنکه بالاتر از تو است تو را دور نیندازد، و چون دیدی کسی از تو یک درجه پایین است او را به نرمی به سوی خود بالا بر و بر او بار مکن آنچه را تاب نیارد تا او را بشکنی، زیرا هر کس مؤمنی را بشکند بر او است که شکست او را ببندد و جبران کند.(۱۵)
با مراجعه به روایات دیگر معلوم میشود که میان خود این درجات فاصلهای بسیار زیاد وجود دارد. و رتبه و درجه بالاتر در دایره فهم و ادراک مؤمنی که در رتبه پایینتر قرار دارد نقش نمیبندد. در تفسیر «درجه» [= مرتبه و منزلت] آمده است که: «الدرجة ما بین السمأ و الارض.»(۱۶)
گویی، کسی که در درجه بالاتر قرار دارد به گونهای با وجود خود کل هستی امکانی را در نور دیده است که نوع آن با گونة درجه پایینتر تفاوت دارد. در روایاتی آمده است که مثلاً مقداد در درجه هشتم، اباذر در مرتبة نهم و سلمان در رتبة دهم قرار داشتهاند.(۱۷)
از همین قرار است آثاری که بر ایمان مترتب است. آثار ایمانی تابعی است از شدت و ضعف ایمان. هر مرتبه از مراتب ایمان البته آثار و لوازم ایمان را مینمایاند، اما آثار مراتب مختلف ایمان نیز به تبع متبوع خود اختلاف دارند و میشود این اختلاف به قدری زیاد باشد که قیاس کردن آنها چندان آسان نباشد.(۱۸)
۳ـ۱) ویژگی سوم: تقویت و کاستیپذیری ایمان
ایمان تقویت یا اشتداد و تضعیف یا کاستی میپذیرد. طبق ویژگی دوم ایمان مراتب دارد. اما ویژگی سوم هر چند متفرع بر ویژگی دوم است اما عین آن نیست. طبق این ویژگی، یک مرتبة ایمانی را میتوان به سوی مرتبهای دیگر سپری کرد. انتقال از مرتبه بالا به پایین و از مرتبه پایین به بالا رواست. بنابراین، مقومات ماهیت ایمانی باید در وجود خود اولا: مراتب داشته باشند و ثانیاً: عبور از مرتبهای ورود به مرتبه دیگر در آن، جایز باشد. ویژگی سوم، ویژگی دوم را پیش فرض میگیرد، هر چند میتوان ویژگی دوم را بدون ویژگی سوم در نظر گرفت. بنابراین، اگر کلامی مفاد ویژگی سوم را داشته باشد ناظر به ویژگی دوم هم است.
امیرالمؤمنین۷ دربارة تقویت ایمان میفرمایند: «با رسول خدا۶ بودیم، پدران و فرزندان و برادران و عموهای خود را (در جنگها) میکشتیم و این رفتار بر ایمان و اعتقاد ما افزوده اطاعت و فرمانبرداری پیش میگرفتیم.»(۱۹)
... و بر هر مصیبت و سختی نمیافزودیم مگر ایمان و اقدام به حق و تسلیم بودن به امر و فرمان رسولا۶(۲۰)
این سخنان امیرالمؤمنین۷ اشاره به آیاتی از قرآن کریم است که عهدهدار تبیین ویژگی سوم است:
«و اذا تلیت علیهم آیاته زادتهم ایمانا و علی ربهم یتوکلون؛(۲۱) و چون آیات او بر آنان (مؤمنان) خوانده شود بر ایمانشان بیفزاید و بر پروردگار خود توکل میکنند.»
۴ـ۱) ویژگی چهارم: اختیاری بودن ایمان
ایمان حقیقتی است که به طور اختیاری از انسان سر میزند و به هیچ رو اکراه و اجبار نمیپذیرد. کار پیامبران و امامان معصوم: فقط نشان دادن راه مستقیم و دعوت به عبور از آن است. اینکه کسی ایمان آورد یا نیاورد برعهدة خود اوست و از اینرو مسئولیت این کار هم متوجه اوست. آنچه در ویژگی اول گذشت، ویژگی چهارم را روشن میکند، زیرا ایمان به ساحت درونی انسان باز میگردد که از هر کس جز او مستور است و از اینرو از هیچ عامل خارجی زور و اکراه را بر نمیتابد، چراکه عامل خارجی راهی بهسوی آن قلمرو ندارد. از همین روست که اگر کسی اظهار ایمان کرد گفتة او در میان مؤمنان تلقی به قبول میشود، چون راهی برای بررسی محتوای قلبی کسی برای دیگری وجود ندارد.(۲۲) البته اسلام هم فعل اختیاری است، اما چون به ساحت پیش - قلبی و ظاهری باز میگردد گاه آدمی بازور و اکراه خود را مسلمان نشان میدهد در حالی که مسلمان نیست.(۲۳)
۵ـ۱) ویژگی پنجم: آزمونپذیری ایمان
ایمان مورد آزمایش و ابتلا قرار میگیرد. ایمان هر حقیقتی که داشته باشد و با هر ساحتی که در ارتباط باشد آزمونهایی برای آن ترتیب داده میشود تا هم مرتبة ایمانی دانسته شود و هم زمینههای حصول ویژگی سوم آماده گردد. پیش از آزمون، ایمان در حد ادعایی است که در نظام وجودی شخص به اثبات نرسیده است. دشواریها و آزمونهای دیگر یا این ادعا را به تثبیت میرسانند و راه ارتقا به مراتب بالاتر را بر او میگشاید یا بیمحتوایی آن را برملا میکند. امیرالمؤمنین۷ با اشاره به یکی از آیات قرآن(۲۴) از این ویژگی یاد میکنند:
«انه لما انزلا سبحانه قوله الم. احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا امنا و هم لایفتنون. علمت ان الفتنة لاتنزل بنا و رسولا - صلیا علیه و آله - بین اظهرنا. فقلت یا رسولا ما هذه الفتنة التی اخبرکا تعالی بها. فقال یا علی ان امتی سیفتنون من بعدی؛(۲۵) چون خداوند سبحان کلام خود را فرستاد: آیا مردم گمان کردهاند که به گفتن اینکه ما ایمان آوردیم واگذاشته میشوند و آنان آزموده نمیگردند؟ دانستم مادامی که رسول خدا۶ در بین ما باشد آن فتنه برما فرود نمیآید. پس گفتم: ای رسول خدا چیست این فتنهای که خدا تو را به آن خبر داده؟ فرمود: ای علی، به زودی بعد از من امتم در فتنه و تباهکاری افتند.»
● بخش دوم: آثار ایمان
اکنون پس از بهدست آوردن پارهای از ویژگیهای ایمان به سراغ پارهای از آثار ایمان میرویم تا از این راه نیز بتوانیم به ماهیت آن نزدیک شویم. این آثار میتواند ایمان به معنای خاص را از ایمان به معنای عام بهتر متمایز سازد:
۱ـ۲) خللناپذیری مرتبهای از ایمان
در مرتبهای از مراتب ایمان هیچگونه شک، شبهه یا توفانی از حوادث زندگی و ناملایمات و سختیها نمیتواند مؤمن را از وضعیت ایمانی خارج کند، بلکه چنین وضیعتهایی اثر معکوس دارد و ایمان را قویتر و راسختر میکند. طبق ویژگی سوم، ایمان میتوانست شدت یا ضعف بپذیرد. اما مرتبهای از ایمان تحقق مییابد که در آن راه ضعف و کاستی بسته میشود و اگر انتقالی در کار باشد فقط جهت آن بهسوی مراتب بالاست. جهت پایین ایمان به مرتبة اسلام منتهی میشود که با استمرار تضعف حاصل میگردد. و کسی که در مرتبة اسلام قرار دارد چه بسا از دست دادن مقتضیات اسلام به قلمرو کفر و بیرون رفتن از حوزه مطلق ایمان کشیده شود. پس جهت پایین ایمان انتها دارد، اما جهت بالای آن را نهایتی نیست. حال سخن این است که در مراتب ایمانی وضعی حاصل میشود که راه سراشیبی یا تضعف بسته میشود، هرچند همه عوامل تضعف با هم اجتماع کنند. چنین انسان مؤمنی را به هیچ روی نمیتوان متزلزل و پریشان ساخت.
۲ـ۲) تجربة سکینه قلبی
از خواص و آثار ایمان سکینه است. سکینه از سکون است در مقابل حرکت و تزلزل. مقر چنین ماهیت کمیابی قلب آدمی است و با ورودش هر گونه اضطراب و سرگردانی را مرتفع میسازد. اضطراب و پریشانی وضعیتی است که بشر در طول زندگی خویش همواره آن را به شکلهای مختلف تجربه میکند و هیچ امری از امور امکانی قدرت بر کندن آن را از وجود انسان ندارد، چراکه این امور امکانی است که اساساً تولیدگر اضطراب و پریشانیاند. از این رو اگر همة متاع امکانی در کنار یکدیگر گرد آیند اگر موجب تشدید سرگردانی، پریشانی و اضطراب نشوند درمانگر آن نیستند. اضطرابها و تشویشها از متن جهان امکانی برمیخیزد، اگر فقط چنین جهانی در دیدگان جلوه کند. پس سکینه دستاوردِ شخص انسانی یا فرآوردة پیرامونی او نیست بلکه منشأ آن خالق هستی است و گیرنده و پذیرای آن شخص مؤمن. به تعبیر دیگر، در تحقق سکینه، هیچ واسطه از وسایط امکانی دخالت ندارد و سکینه هدیهای است از ساحت ربوبی بر قلب مؤمن. با آمدن چنین هدیهای آرامش و قرار بر سراسر وجود آدمی حاکم میشود همانطور که اگر رعب و ترس حاصل در قلب، از منشأ الهی نشأت گیرد و همه اسباب امکانی دست به دست یکدیگر دهند تا آن قلب مرعوب را از ترس رهایی دهند چنین امری حاصل نمیشود.
به نظر میرسد که این اثر با اثر قبلی ارتباط دارد؛ به این معنا که سکینه قلب را از احتمال سقوط به مراحل پایینتر ایمان بازمیدارد و فقط او را به جهت متعالی سوق میدهد: «هو الذی انزل السکینه فی قلوب المؤمنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم؛(۲۶) اوست آن کسی که در دلهای مؤمنان آرامش را فرو فرستاد تا ایمانی بر ایمان خود بیفزایند.»
۳ـ۲) تجربة اطلاق قلبی
از آثار ایمان دینی و متعلق آن دگرگونه کردن حالتهای بشری و گسستن همه قید و بندهای اسارت و در آغوش کشیدن حریت و آزادگی است. آدمی در این زندگی در آرزوها، امیدها و آرمانهای خویش غوطه میخورد اما طعم شکست و محرومیت و به بنبست رسیدن را هم میچشد. ترس از آینده، نرسیدن به آرزوها، از دست دادن سرمایهها و ... لحظهای او را به حال خود نمیگذارد. دگرگونیهایی که در سطح این زندگی برای او رخ میدهد تنها متعلق خوف و ترس او را تغییر میدهد، اما اصل خوف و هراس را از وی ریشهکن نمیکند. وضعیتهای مطلوب بشر، او را به خود مقید میکند اما او خوب میداند که هیچ یک از حالتهای مطلوب او تضمین بقا ندارد. علم او در معرض نسیان و فراموشی است، زیبایی او در معرض زوال است، حب او در معرض تبدیل به بغض است، شادی او در تهدید دلهرهها و افسردگیهاست. به فرض اگر درست باشد که حب انسان به خویش از هر حب و دوستی بالاتر است اما همین وضعیت هم تضمینی ندارد و از این روست که گاه خود را به دست خویش در معرض هلاکت قرار میدهد.
با تحقق ایمان دینی و به میان آمدن متعلق آن در کل محاسبات آدمی، وجود او چنان دگرگونی وجودی را از سر میگذارند که همة وضعیتهای یاد شده تغییر میکنند. انسان مؤمن آن وابستگی واقعی و ناب را کشف میکند که دیگر وابستگیها را از شهود آن بازمیداشت و با دریافت آن وابستگی از همه وابستگیها نجات مییابد و به ساحل اطمینان و قرار میرسد. این وابستگی همان وابستگی مخلوق به خالق است که همه حالتها و وضعیتهای مخلوق را بهسوی هستی بخش خویش سوق میدهد و درمییابد که دیگر موجودات نیز با او در این وابستگی شریکاند. این حلقات آویخته و وابسته همه به هستیبخش مستقل خویش تعلق دارند و هیچ یک از این حلقات شایسته آن نیست تا حلقة دیگر وضعیتهای خود را بدان مشروط سازد و خود را به آن مقید کند. مؤمن احساس همبستگی با سایر موجودات دارد اما در مدار وابستگی به خدا. از این رو در پیش مؤمن، وضعیت بیماری و سلامتی، فقر و غنا، زندگی و مرگ، اقبال و ادبار مطلوبها، به یکسان قابل توجهاند. هر یک از این وضعیتها، صحنهای شورانگیز را برای او طراحی میکند و مؤمن با نقشآفرینی خود رابطه با اسمی از اسمأ الهی را در وجود خویش مییابد. او با اتکال به متعلق ایمان خود، که همیشه با اوست، از هر یک از این وضعیتها بهرهای میبرد و قلمرویی را فتح میکند که مخصوص همان وضعیت است. امیرالمؤمنین۷ در این باره میفرمایند:
«لا یکمل ایمان المؤمن حتی لایعد الرخأ فتنة و البلأ نعمة؛(۲۷) ایمان مؤمن کامل نمیشود تا اینکه وسعت عیش را فتنه و بلأ را نعمت بشمارد.»
۴ـ۲) تحول دستگاه معرفت و کشف متعالی
دستگاه ادراکی با حصول ایمان در قلب، با وسایلی مجهزتر با شنیدنیها و دیدنیها و مدرکات دیگری مواجه میشود که پیش از تقرر ایمان یا این تجهیزات متکون نبوده یا اگر متکون بوده به سبب موانع با جهان خاص خود ارتباط برقرار نکرده است. آنچه در سطح این جهان میگذرد چنان در نظر بشری تزیین میشود و سلطه مییابد که همواره دستگاه شناخت مخصوص خود را به این منطقه مشغول میسازد و قدرت ورود به بخش نهان و واقعیتر از آدمی سلب میکند. ایمان به تدریج بخش نهان آدمی را در طلیعة ورود به ساختار نهان و اصیلتر هستی قرار میدهد. این بخش از هستی، در دستگاه شناسایی ممکن است به علت موانعی که ساختار آشکارتر ایجاد میکند همیشه مستور و محجوب بماند. در طلیعة ایمان، بسیاری از امور واقعی غیب و نامشهود است ولی تحولهای حاصل از ایمان موجب میشود تا انسان با برداشتن موانع و زدودن پردههای نسیان و غفلت، دستگاه شناسایی ویژه آن بخش را با آن منطقه مرتبط سازد. با حصول چنین وضعی، دریافتهای مؤمن از عالم واقع تصحیح میشود و او همه بخشهای جهان را، آن گونه که هست، نظاره میکند.
آینه وجودی بشر با رسیدن به مراتبی از ایمان، به حق و به درستی، بزرگ را بزرگ نشان میدهد و کوچک را کوچک. «عظم الخالق فی انفسهم فصغر مادونه فی اعینهم؛(۲۸) خداوند در نظر آنان بزرگ است و غیر او در دیدة آنها کوچک.»
چون خالق بزرگ و عظیم است در جان آنان بزرگ و عظیم منعکس میشود و نتیجه آن این است که مخلوق در دیدگانشان کوچک جلوه میکند چون مخلوق به واقع چنین است. آینه وجودی مؤمن بزرگنمایی کاذب ندارد تا کوچکها را بزرگ کند و خود را دچار توهمات گرداند بلکه هرچه را در واقع هست به خوبی و درستی میگیرد. انسان مؤمن وقایع و حوادث دور را به شایستگی دور میبیند و حوادث قریب و نزدیک را در جای خود مشاهده میکند. در جان او دور، نزدیک و نزدیک، دور نشان داده نمیشود و چشمان او در تله نزدیکبینی و دوربینی نمیافتد. آنچه در ظاهر دور است و در واقع نزدیک، در جان مؤمن نزدیک دریافت میشود. اگر امر نزدیکی دور دریافت شود معلوم میشود که دستگاه شناسایی نتوانسته با آن امر ارتباط درست ادراکی برقرار کند و آن را در جای واقعیاش ببیند. این گونه ادراکات، بیشتر به جنبههای ذهنی شده و روانشناسانه ارتباط دارد. مثلاً قیامت، حادثه و واقعهای است که در نظر غیرمؤمن دور جلوه میکند و در نظر مؤمن قریب و نزدیک. هر چه درجات ایمان بالاتر میرود قیامت در نظر او نزدیک و نزدیکتر میشود. این مؤمن است که به درستی توانسته است فاصلة حقیقی قیامت را دریابد. زیرا این دریافت نیاز به تحولی وجودی دارد که در جان او رخ داده است و تا این تحول صورت نگیرد قیامت همواره بعید جلوه میکند:
«فانکم لو قد عانیتم ما قد عاین من مات منکم لجزعتم و وهلتم و سمعتم و اطعتم ولکن محجوب عنکم ما قد عاینوا و قریب ما یطرح الحجاب؛(۲۹) اگر شما به چشم ببینید آنچه را که مردگان شما به چشم دیدند هر آینه غمگین میشوید و زاری میکنید و میشنوید و پیروی مینمایید ولکن آنچه را که گذشتگان دیدهاند از شما پنهان است و نزدیک است پرده برداشته شود.»
و از این روست که مؤمن هیچگاه نمیتواند امری از امور این جهان را بدون ملاحظه آخرت به انجام رساند. در محاسبات او، نگاه به آخرت همواره حضور دارد و او کاری را که این محاسبه در او راه نیافته است، امر دنیایی میشمارد.
۵ـ۲) گذر وجودی به جهانهای اخلاقی
با قرار گرفتن ایمان در جان آدمی راه وی بهسوی جهانهای اخلاقی هموار میشود و در یکی از جهانهای یاد شده مسکن مییابد. اخلاق، یک جهان واحد نیست بلکه جهانهای متعددی را شامل میشود. انسان با تقرر ایمان در قلبش بهسوی کاملترین جهان اخلاقی پیش میرود و در هر مرتبهای از مراتب ایمان، به جهان اخلاقی متناظر با آن وارد میشود. قواعد این جهانها همه اخلاقیاند و نافی ضد اخلاق. اما هر عملی که در این جهانها به وقوع میپیوندد حکم همان جهان را دارد.
اگر در جهان اول، اخلاقی خوب باشد در جهان دوم اخلاقی بد به حساب نمیآید هرچند ممکن است درست شمرده نشود. از این رو دین، آدمیان را به بهترین جهان اخلاقی که قواعد اخلاقی آن برترین قواعد است فرامیخواند و راه رسیدن به آن را در اختیار بشر قرار میدهد. هر عمل خوبی میتواند بهسوی «خوبتر» حرکت کند و آدمی را با این حرکت بهسوی جهانهای دیگر اخلاقی عروج دهد. رسیدن به جهانهای والا و متعالی اخلاقی جز به دگرگونی و تحول این دستگاه میسر نیست و شرط لازم و کافی این تحول و دگرگونی ایمان به خداست. هر مرتبه از ایمان، اگر تحقق یابد، بشر را در جهانی از جهانهای اخلاقی قرار میدهد. اعمال انسانی که در جهان اخلاقی متعالیتر به سر میبرد شاید برای آدمیان حاضر در جهانهای پایینتر اخلاق چندان قابل توجیه نباشد. توضیح آن ساختار به مدد الفاظ و عبارتها کافی نیست و تا کسی در این سفر وجودی قرار نگرفته باشد و آن دگرگونیها و تحولات را تجربه نکرده باشد، توضیح لفظی اگر بر ابهام نیفزاید گرهی را باز نمیکند. حتی ممکن است ظاهر یک عمل در دو جهان اخلاقی یکی باشد اما تفاوت حقیقت آنها بیش از شباهتشان باشد. همین وجه مشابهت است که پنجرههای این جهانها را به روی یکدیگر باز میکند و همه تا حدی یکدیگر را به رسمیت میشناختند؛ مثلاً صبر بر خواستههای نامشروع نفس در هر جهان اخلاقی از اعمال نیک محسوب میشود اما اگر این صبر بر خاسته از صفت اخلاقی «حیأ» و حرمت نهادن به حضور خالق باشد بسیار نیکتر و پسندیدهتر از صبری است که برخاسته از توجه به عقاب و کیفر الهی نسبت به «عمل بد» است. ولی هر دو قسم از صبر «عمل نیک» محسوب میشوند، منتها وضعیت صابر اول از نظر وجودی با وضعیت حاکم بر صابر دوم بسیار متفاوت است.
با نظری به آثار یاد شده میتوان بخشی از تفاوتهای حاصل میان مؤمن و کافر را دریافت. تقسیم آدمیان به دو گروه مؤمن و کافر اساسیترین تقسیمی است که در متون دینی میان انسانها به رسمیت شناخته شده است. ایمان و کفر دو صفتی است که واقعاً آدمیان را از یکدیگر متمایر میسازد و آنها را از نظر وجودی متفاوت میگرداند. ادراکات، احساسات و عواطف، اخلاقیات و در یک کلمه، کل ساختار وجودی انسان با حصول ایمان چنان تفاوت ودگرگونی را پشت سر میگذارد. که به هیچ امر دیگری حاصل نمیشود. سایر تفاوتها در میان انسانها قابل اعتنا و توجه نیست. تفاوت در زبان، نژاد، رنگ، زادگان، هوش، استعداد، جنسیت و ... هیچکدام موجب نمیشود تا انسانی با انسان دیگر تفاوت اساسی و جوهری داشته باشند. اینگونه امور به اختیار و ارادة کسی حاصل نشده تا کسی با داشتن آن تفاخر کند و از نداشتن آن رنجور گردد.
تنها با ورود به منطقة ایمان قدرت تشخیص مزایای انسانی بهدست میآید. در این منطقه است که همه یکدیگر را زیبا میبینند، همه یکدیگر را مفید میدانند، همه یکدیگر را محتاج به هم مییابند و همه یکدیگر را شایستة احترام میدانند. در اینجاست که همگی هویت واحد خویش را به عیان نظاره میکنند و در اینجاست که همگی غم دیگران را غم خود و شادی دیگران را شادی خود به حساب میآورند. ایمان است که حجاب ساختگی میان آدمیان را میدرد و بغض و کینهها را به مودت و دوستی تبدیل میکند. همبستگی میان دو مؤمن از همبستگی میان خویشاوندان بالاتر است و هیچ امر دیگری نمیتواند دو بشر را چنین با یکدیگر مرتبط سازد. آری ایمان، آدمیان پراکنده و گسسته از یکدیگر را در کنار هم جمع میکند و هیچ قدرتی نمیتواند این همبستگی و ارتباط را از میان ببرد. امام علی۷ میفرمایند:
به من خبر رسیده که یکی از لشکریان ایشان بر یک زن مسلمان و یک زن کافر ذمیه داخل میشده و خلخال و دستبند و گردنبندها و گوشوارههای او را میکند و آن زن نمیتوانسته از او ممانعت کند مگر آنکه صدا به گریه و زاری بلند نموده از خویشان خود کمک بطلبد، پس دشمنان با غنیمت و دارایی بسیار بازگشتند در صورتی که به یک نفر از آنها زخمی نرسید و خونی از آنان ریخته نشد. اگر مرد مسلمانی از شنیدن این واقعه از حزن و اندوه بمیرد بر او ملامت نیست، بلکه به نزد من هم به مردن سزاوار است.(۳۰)
از امام صادق۷ نقل شده است که فرمودند:
مؤمن برادر مؤمن است، یک تناند، و اگر یکی را دردی رسد در دیگر پارههای تن دریافت شود، روحشان از یک روح است و به راستی روح مؤمن به روح خدا پیوستهتر است از پیوستی پرتو آفتاب بدان.(۳۱)
از آنچه گذشت، معلوم میشود که وقتی گفته میشود «الف (مثلاً سعید) شجاع است» یا «الف مهربان است» با گزارهای روبهرو هستیم که محتوا و مضمون خاصی دارد و دربارة شخص الف خبری را در اختیار ما میگذارد. اما وقتی میگوییم «الف مؤمن است» هرچند با یک گزاره روبهروییم اما اطلاعات فراوانی را از الف بهدست مخاطب میدهیم. مخاطب انتظار دارد که الف راستگو باشد، الف مهربان باشد، الف امانتدار باشد، الف خدا ترس باشد و ... بهطوری که اگر پس از این گزاره بگوییم «اما الف فرد خائن یا دروغگویی است» مخاطب میان این دو گزاره نوعی ناسازگاری میبیند.(۳۲)
حال با توجه به آنچه گذشت چگونه میتوان ماهیت ایمان را توضیح داد بهطوری که همه خاصیتها و ویژگیهای مذکور را در آن بیابیم. ما در اینجا با نظریههایی سروکار داریم که باید تک تک آنها را با اوصاف یاد شده آزمود. فقدان هر یک از آن اوصاف و ویژگیها اگر نظریه مورد بحث را ابطال نکند دست کم نقصان آن را برملا میسازد.
پینوشتها:
.۱ نهجالبلاغه، صبحی صالح، خطبه ۱۷۶ . ترجمه نهجالبلاغه از آقای فیض الاسلام است؛ و هم بنگرید به آمدی، غرر الحکم، شمارة ۳۴۷۲
.۲ همان، غریب کلامه ۵ ، مجلسی، بحارالانوار، ج ۶۹ ، ص ۱۹۶ ، حدیث ۱۲ .
.۳ سورة حجرات، آیة ۱۴ . در ترجمه آیات، از ترجمه آقای محمد مهدی فولادوند استفاده شده است.
.۴ ر.ک به شیخ صدوق، خصال، ص ۶۰۸ ، حدیث ۹؛ صدوق، توحید، ص ۲۲۸ ، حدیث ۷ .
.۵ ر.ک به کلینی، اصول کافی، ج ۴ ، صص ۸۸-۹۰ ، حدیث ۵؛ باید توجه داشت آنچه در فقه درباره مسلمان میآید ناظر به «ایمان عام» است که به اظهار شهادتین تثبیت میشود هر چند توافق قلب و زبان در کار نباشد؛ مثلاً بنگرید به تبریزی غروی، تنقیح در شرح عروةالوثقی، کتاب طهارت، ج ۳ ، صص ۲۳۱-۳ .
.۶ ر.ک به سید هاشم حسینی بحرانی، تفسیر برهان، ج ۴ ص ۲۱۳ ، حدیث ۱۰ .
.۷ در پارهای از روایات ایمان به دو قسم «مستقر» و «مستوع» تقسیم شده است؛ برای نمونه بنگرید به مجلسی، بحارالانوار، ج ۷۷ ، ص ۲۷۲ ، حدیث ۱؛ آمدی، غررالحکم، کلمة ۶۵۹۲ .
.۸ سورةاحزاب، آیة ۴ .
.۹ آیات دال بر وضعیت محکم کردن، [سورة کهف، آیة ۱۴] و ترساندنِ قلب [سورة حشر آیة ۲] بر این امر گواهی میدهند.
.۱۰ نهجالبلاغه، خطبه ۸۳ .
.۱۱ همان، خطبه ۱۷۹ .
.۱۲ همان، قصار الحکم، ۳۸۸ .
.۱۳ همان، خطبه ۱۰۹ .
.۱۴ کلینی، اصول کافی، ج ۴ ، ص ۱۵۲ ، حدیث ۲؛ حرانی، تحف العقول، ص ۲۲۳؛ حمیری، قرب النساد، ص ۳۵۴ ، حدیث ۱۲۶۸؛ مجلسی، بحارالانوار، ج ۷۲ ، ص ۳۳۳ ، حدیث ۱۷؛ و هم ر.ک به آمدی، غررالحکم، کلمات ۴۸۳۸ و ۳۰۸۷ .
.۱۵ کلینی، اصول کافی، ج ۴ ، ص ۱۴۶ ، حدیث ۲ . و همچنین ر.ک به احادیث ۳ . ۴؛ و هم ر.ک به مجلسی، بحارالانوار، ج ۶۹ ، ص ۱۶۹ ، حدیث ۱۰؛ صدوق، خصال، ص ۴۴۷ ، حدیث ۴۸ ، و ص ۳۵۲ ، حدیث ۳۱ .
.۱۶ مجلسی، بحارالانوار، ج ۶۹ ، ص ۱۷۱ ، حدیث ۱۳؛ تفسیر عیاشی، ج ۱ ، ص ۲۰۵ ، حدیث ۱۵۰ .
.۱۷ همان، ج ۲۲ ، ص ۳۵۱ ، حدیث ۷۵؛ و هم بنگرید به مفید، اختصاص، صص ۱۰-۱۱ .
.۱۸ برای مطالعة بیشتر بنگرید به قرآن کریم، انعام / ۱۳۲ ، آل عمران/ ۱۶۳ و در توصیف درجات مذکور بنگرید به مثلاً مجلسی، بحارالانوار، ج ۶۹ ، ص ۱۶۹ ، حدیث ۱۰ و صدوق، خصال، ص ۳۵۲ ، حدیث ۳۱ .
.۱۹ همان، خطبه ۵۶ . همچنین ر.ک به خطبه ۱۲۲ .
.۲۰ نهجالبلاغه، خطبه ۱۲۲ و ر.ک به کلینی، اصول کافی، ج ۴ ، ص ۱۲۴ ، حدیث ۱ .
.۲۱ سورة انفال، آیة ۲ . و ر.ک به سورة فتح، آیة ۴ و سورة آلعمران، آیة ۱۷۳ .
.۲۲ ر.ک به حیوةالقلوب، علامة مجلسی، ج ۴ ، ص ۱۱۳۹ [داستان اسامه].
.۲۳ ر.ک به نهجالبلاغه، نامة ۱۶ .
.۲۴ سورة عنکبوت، آیة ۲ .
.۲۵ نهجالبلاغه، خطبه ۱۵۶ .
.۲۶ سورة فتح، آیة ۴ .
.۲۷ آمدی، غررالحکم، کلمة ۱۰۸۱۱ ، و هم ر.ک به کلمة ۱۰۸۰۶ .
.۲۸ نهجالبلاغه، خطبه ۱۹۳ .
.۲۹ نهجالبلاغه، خطبه ۲۰ .
.۳۰ نهجالبلاغه، خطبه ۲۷؛ و برای مطالعه وضعیت عواطف مؤمنان بنگرید به آمدی، غررالحکم، کلمات ۱۷۴۲ و ۸۸۹۷ .
.۳۱ کلینی، کافی، ج ۴ ، ص ۴۹۰ .
.۳۲ دربارة اوصاف مؤمنان مثلاً بنگرید به آمدی، غررالحکم، کلمات ۱۳۵۰ ، ۱۷۳۰ ، ۱۷۴۴؛ مجلسی، بحارالانوار، ج ۲ ، ص ۱۲۲ ، حدیث ۴۳ ، ج ۷۸ ، ص ۵۰ ، حدیث ۷۹؛ جامع الاخیار، سبزواری، ص ۳۳۹ ، حدیث ۹۴۹ ، و حرانی، تحف العقول، ص ۲۱۷ و ۲۱۲ .
سه شنبه 4/3/1389 - 22:5
دعا و زیارت
آثار دید و بازدید و صله ارحام
یکی از سنتهای شایسته که در اسلام بسیار مورد سفارش است و در ایام نوروز رونقی خاص دارد، صله ارحام و دید و بازدید اقوام و آشنایان است. عزت و قدرت و پیروزی یک ملت در سایه وحدت و همدلی است. پیوند با خویشان و انس و الفت با آنها منشأ بیشتر همبستگی هاست. ایام نوروز، با تعطیل شدن اکثر مشاغل و اداره ها، فرصت خوبی برای دید و بازدیدهای فامیلی و گرم کردن این کانون وحدت فراهم می آید. مقاله زیر نیم نگاهی به اهمیت انجام این وظیفه دارد. با هم آن را که از سایت تبیان انتخاب شده از نظر می گذرانیم.
● صله ارحام در قرآن
خداوند ما را به صله ارحام، بسیار سفارش کرده است. در قرآن کریم می خوانیم: «... واتقوا الله الذی تساءلون به والارحام ان الله کان علیکم رقیبا.» (نساء۱)؛ از خدایی که به نام او از یکدیگر می پرسید (همگی به عظمت او اعتراف می کنید و هرگاه می خواهید از یکدیگر چیزی بپرسید و بگیرید، نام مقدس او را مطرح می کنید و می گویید تو را به خدا...) و در مورد خویشاوندان از خدا پروا کنید- که مبادا قطع رابطه کنید- همانا خداوند رقیب (و مراقب) شماست. «والذین یصلون ما امرالله به ان یوصل و یخشون ربهم و یخافون الحساب... اولئک لهم عقبی الدار.» (رعد/۲۱ و ۲۲)؛- عاقلان کسانی هستند- که آنچه خداوند متعال امر به پیوند آن کرده (مانند صله رحم و دوستی پدر و مادر و محبت اهل ایمان) اطاعت می کنند و از خدا می ترسند و به سختی هنگام حساب می اندیشند... اینها در عاقبت جایگاهی نیکو دارند. «فهل عسیتم ان تولیتم ان تفسدوا فی الارض و تقطعوا ارحامکم. اولئک الذین لعنهم الله فاصمهم و اعمی ابصارهم» (محمد /۲۲-۲۳)؛ آیا شما (منافقان) اگر از فرمان خدا و اطاعت قرآن روی بگردانید، یا در زمین فساد و قطع رحم کنید، باز هم امید (نجات) دارید. همین منافقان هستند که خدا آنها را لعن کرده، گوش و چشمشان را کر و کور گردانیده است.
● صله ارحام در روایات
از آیات و روایات در می یابیم که صله ارحام واجب است و قطع آن از گناهان بزرگ شمرده می شود. قرآن در موارد مختلف، قاطع رحم را ملعون و از رحمت الهی دور شمرده است. امام سجاد(ع) فرمود: «... از همنشینی با کسی که از خویشانش بریده است بپرهیز.» امام صادق (ع) فرمود: از «خالقه» (۱) بپرهیزید؛ زیرا انسان را نابود می سازد. راوی پرسید: «خالقه» چیست؟ امام فرمود: قطع رحم.(۲) امام باقر(ع) می فرماید: رسول خدا(ص) فرمود: به حاضران و غایبان امتم و کسانی که هنوز به دنیا نیامده اند تا روز قیامت، سفارش می کنم با خویشان خود بپیوندند، هر چند میان ایشان به اندازه یک سال راه رفتن فاصله باشد. همانا صله ارحام از اموری است که خدای متعال آن را بخشی از دین قرار داده است.(۳) طلحه بن زید از امام صادق(ع) چنین نقل کرده است: مردی از قبیله «خثعم» خدمت رسول خدا(ص) رسید و عرض کرد: برترین چیز در اسلام چیست؟ فرمود: ایمان به خداوند. پرسید: بعد از آن چیست؟ پاسخ داد: صله رحم. عرض کرد: بعد از آن چیست؟ فرمود: امر به معروف و نهی از منکر. پرسید: مبغوض ترین اعمال نزد خداوند کدام است؟ پاسخ داد: برای خدا شریک قرار دادن. عرض کرد: پس از آن کدام است؟ فرمود: قطع رابطه با خویشاوندان. پرسید: پس از آن چیست؟ پاسخ داد: به بدیها دستور دادن و از خوبیها نهی کردن.(۴)
● ارزش پیوند با خویشان
پیامبر اکرم(ص) فرمود: کسی که با جان و مال در راه صله رحم اقدام می کند، خداوند متعال اجر صد شهید در نامه اعمالش می نویسد. و در برابر هر قدمی که در این راه بر می دارد، چهل هزار حسنه برایش ثبت می کند و چهل هزار گناه از او محو می گرداند و او را چهل هزار درجه بالا می برد؛ و مانند این است که صد سال با صبر و استقامت خدای را بندگی کرده است.(۵) پیامبر اکرم(ص) فرمود: ثواب صدقه ده برابر است و قرض هجده برابر و ارتباط با برادران دینی بیست برابر و پیوند با خویشان بیست و چهار برابر.(۶) علی بن ابی حمزه که از اصحاب امام صادق و امام کاظم علیهماالسلام است می گوید: از امام(ع) پرسیدم: مردی از سوی پدر و مادر و اقوام، حج عمره و نماز و روزه بجای می آورد و صدقه می دهد. حکم آن چیست؟ امام (ع) فرمود: اشکالی ندارد. بلکه در قبال این اعمالی که برای آنها انجام می دهد، دو پاداش دریافت می کند.
۱) پاداش اعمالی که برای آنها انجام داده.
۲) پاداش صله رحمی که به این وسیله تحقق بخشیده است.(۷)
● شناختن ارحام
پرسش اصلی در این بحث این است: ارحام و اقوام چه کسانی هستند؛ پیوند با آنها چگونه بر قرار می شود؛ و قطع رحم با چه کاری تحقق می یابد؟ در مرحله بعد باید معلوم کرد که وظیفه ما در برابر برخی از اقوام چیست؟ در شرع مقدس اسلام معنای خاصی برای «ارحام» ذکر نشده و مراد از «ارحام» معنای «عرفی»(۸) آن است؛ یعنی مطلق نزدیکان و بستگان. بنابراین خویشاوندان پدری و مادری را هر چند با چند واسطه باشد، شامل می شود و فرزندان و خویشان آنها را نیز در برمی گیرد.(۹)
● برقراری پیوند
در اسلام برای چیزهایی که سبب پیوند با خویشان می گردد، حد خاصی تعیین نشده؛ بلکه به فهم عمومی بستگی دارد. در عادات و سنتهای مردم، نزدیک یا دور بودن بستگان تفاوت دارد. ممکن است عملی نسبت به یکی از نزدیکان پیوند به شمار آید، اما نسبت به دیگری که نزدیکتر است، قطع رابطه باشد. در موارد تردید، باید جانب احتیاط را مراعات کرد تا مبادا مرتکب گناه کبیره قطع رحم شویم. پیامبر گرامی اسلام(ص) می فرماید: «پیوند با خویشان را حفظ کنید، هر چند با سلام کردن باشد.»(۰۱) کمترین چیزی که به وسیله آن این پیوند برقرار می شود، رفت و آمد و سلام کردن است. اما در بعضی از موارد اکتفا به این مقدار کافی نیست؛ برای مثال اگر یکی از اقوام فقیر باشد و دیگری ثروتمند، صله رحم به وسیله کمک های مالی و دفع ضرر از آنها تحقق می یابد؛ و اگر هیچ توجهی به مشکلات اقوام نداشته باشد؛ قطع رحم کرده است. در نتیجه تحقق صله رحم به اوضاع و احوال و موقعیت و زمان بستگی دارد. هدیه دادن، دلجویی کردن، دید و بازدید، خودداری از آزار، تمسخر و تحقیر نکردن، عیادت هنگام بیماری، شرکت در مجالس شادی و غم، پذیرفتن دعوت در اعیاد و میهمانیها و هر کاری که سبب می شود مردم بگویند اینان ارتباط خانوادگی شایسته ای دارند، سبب تحقق صله رحم است. قهر کردن، جواب سلام ندادن، ترش رویی، شرکت نکردن در محافل، کمک نکردن در گرفتاریها، گله های نابه جا و امثال آن به قطع رحم و گسستن پیوند می انجامد. امام صادق(ع) می فرماید: پیوند با خویشان را هر چند با دادن ظرفی آب، حفظ کن. برترین چیزی که این پیوند را نگه می دارد، خودداری از آزار بستگان است. صله رحم مرگ را به تأخیر می اندازد. محبوبیت به وجود می آورد.(۱۱)
● نیکی به خویشان در مقابل بدی آنها
اگر چنانچه بعضی از اقوام قطع رابطه کنند، باز هم جدا شدن و قطع ارتباط با آنها جایز نیست. امیرمؤمنان(ع) می فرماید: «صلوا ارحامکم و ان قطعوکم.»(۲۱) با ارحام ارتباط داشته باشید، هر چند آنها از شما بریده باشند. مردی در محضر امام صادق(ع) از بستگانش شکوه کرد. حضرت فرمود: خشم خود را فرو ببر-و به آنها نیکی کن- عرض کرد: آنها با من چنین و چنان می کنند. (و رعایت حالم را نمی کنند) حضرت فرمود: آیا تو هم می خواهی مثل آنها قطع رحم کنی و به آنها احسان نکنی؟! اگر چنین کنی، خداوند متعال (در دنیا و آخرت) نظر لطفش را از شما برمی دارد.(۳۱)
داود رقی می گوید: خدمت امام صادق(ع) نشسته بودم. ناگاه فرمود: ای داود، روز پنج شنبه که اعمال شما (شیعیان) بر من عرضه شد، در میان کارهای تو عملی مرا خوشحال کرد و آن این بود که تو نسبت به پسر عمویت صله رحم انجام دادی. همانا این پیوند تو، در برابر قطع ارتباط او، سبب نزدیک شدن مرگ اوست. داود رقی می گوید: پسر عمویی داشتم که معاند و خبیث بود. متوجه شدم در گرفتاری و پریشانی است. پیش از آن که به سوی مکه حرکت کنم، مقداری پول برایش فرستادم تا زندگی اش تامین شود. چون به مدینه آمدم، امام صادق(ع) این چنین مرا با خبر ساخت.(۴۱)
● آثار صله رحم
پیامبر گرامی اسلام(ص) و امامان معصوم علیهم السلام برای صله رحم آثار و فواید بسیار ذکر کرده اند. بخشی از آن عبارت است از:
1) محبوبیت نزد خداوند.
۲) بهره مند شدن از پشتیبانی خداوند.
۳) افزایش روزی.
۴) طول عمر.
۵) ورود به بهشت.
۶) برطرف شدن فقر و بیچارگی.
۷) آباد شدن شهرها.
۸) آسان شدن حساب در قیامت و پاک شدن از گناه.
۹) نجات از مرگهای ناهنجار.
۱۰) محبوبیت در خانواده و...
بعضی از روایاتی که در آنها به این آثار اشاره شده را در اینجا می آوریم:
۱) پیامبر گرامی اسلام(ص) فرمود: هر کس برای من یک چیز را ضمانت کند من برای او چهار چیز را ضمانت خواهم کرد. صله رحم انجام دهد. خداوند او را دوست دارد؛ روزی اش را توسعه می دهد؛ عمرش را طولانی می سازد و او را در بهشتی که وعده داده وارد می کند.(۵۱)
۲) پیامبر اسلام(ص) فرمود: صله رحم شهرها را آباد می سازد و عمرها را طولانی می کند، هر چند اهلش از نیکان نباشند.(۶۱)
۳) عبدالله بن طلحه می گوید: از امام صادق(ع) شنیدم که فرمود: شخصی خدمت پیامبر اکرم(ص) آمد و عرض کرد: خویشانی دارم که من با آنها ارتباط دارم، ولی آنها مرا می آزارند؛ قصد دارم از آنها جدا شوم.حضرت فرمود: هر کس تو را محروم ساخت، تو او را محروم نکن؛ هر کس از تو برید و جدا شد، تو با او قطع رابطه نکن و هر کس به تو ستم کرد، عفوش کن. اگ چنین کردی، خداوند عزوجل پشتیبانت خواهد بود.(۷۱)
امام صادق(ع) فرمود: صله رحم، خلق را نیکو، آدم را سخاوتمند و نفس را پاکیزه می سازد.(۸۱) آن حضرت همچنین فرمود: صله رحم، مرگ را به تاخیر می اندازد؛ سبب دوستی در خانواده می گردد؛ حساب قیامت را آسان می کند و از گناهان آدمی می کاهد. پس با خویشان خود پیوند برقرار کنید و به برادرانتان نیکی کنید، هر چند با خوب سلام کردن و جواب سلام دادن باشد.(۹۱)
پی نوشتها:
۱- خالقه از ریشه «خلق» به معنای کندن یا از ریشه برکندن است.
۲- ترجمه اصول کافی، ج۴، ص۶۴.
۳- گناهان کبیره، ج۱، ص ۱۶۴/اصول کافی، ج۲، ص .۱۲۰
۴- وسایل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج۱۱، ص ۳۹۶، حدیث۱۱.
۵- وسائل الشیعه، ج۶، ص ۲۸۶، صله الرحم و قطیعتها، سیدحسن طاهری خرم آبادی، ص ۹۷.
۶- وسائل الشیعه، ج۱۱، ص ۶۴۵.
۷- صله الرحم و قطیعتها، ص ۴.۴
۸- عرفی، یعنی فهم عمومی و عرف یعنی مردم، یا عموم مردم، یا فهم عموم مردم.
۹- جمعی از علما و فقهای بزرگوار چون شیخ طوسی(ره) در کتاب خلاف و مبسوط و ابن ادریس در سرائر، علامه مجلسی در بحارالانوار و... این نظریه را اختیار کرده اند. شهید ثانی (زین الدین العاملی ۹۱۱-۵۶۹ه ق) می فرماید: اصحاب در این که مراد از قرابت و ارحام چه کسانی است؟ نظرهای مختلفی دارند. چون در شناخت آن نص و روایت خاصی وارد نشده است، ولی اکثر اصحاب معتقدند که شناخت ارحام و اقارب بستگی به نظر عرف دارد. (صله الرحم و قطیعتها، ص ۸۵)
۰۱- بحارالانوار، ج۴۷، ص ۱.۱۱
۱۱- صله الرحم و قطیعتها، ص .۴۸
۲۱- وسائل الشیعه، ج۱۱، ص .۷۵
۳۱- ترجمه اصول کافی، ج۴، ص .۴۸
۴۱- بحارالانوار، ج ۷۴، ص .۹۳
۱۵ و ۶۱- همان، ص .۹۴
۷۱- همان، ص .۱۰۰
۸۱- همان، ص .۱۱۴
۹۱- همان، ص ۴۹.
http://otad110.blogfa.com
دوشنبه 3/3/1389 - 19:39
دعا و زیارت
راههای مبارزه با نفس
اسلام مردم را در مبارزه دشوارشان با شهوات، تنها نمیگذارد، بلکه کمکهای عملی و روانی و معنوی را در اختیارشان قرارمیدهد تا در راه رسیدن به هدف، کمک و یاور آنان باشد. از نظر عملی آنان را به کار و جهاد وامیدارد. اشتغال و سرگرم شدن، یکی از راههای عملی منصرف نمودن از ندای دائمیشهوت است. این روش بدو علت در محدودیت علمی شهوت کاملاً مؤثر است. نخست اینکه کار و تلاش، قسمت بزرگی از انرژی حیوانیرا مشغول میکند و در نتیجه از فشار آن بر اعصاب میکاهد. «فروید» در اینجا نظر درستی دارد. او در کتاب The Ego and ID میگوید: «در نیروی شهوی پدیده عجیبی به نظرمی رسد، گویی منبع اصلی این نیروها، مانند شرایط بهم پیوسته با هموابستهاند و یا مثل اینکه این نیروها، همه از یک منبع صادر میشوند، هرگونه آزادی و کامیابی که به یکی از آنها داده شود، در بقیه هم اثر میگذارد و آنها را هم آزاد میکند».
این مطلب درست است و اسلام براساس همین حقیقت، بیشتر نیروهای انسان را متوجّه کار و جهاد در راه بالابردن «کلمة الله»و برقراری حق و عدالت میکند و از این راه، مقدار زیادی از انرژیهای او را از مسیر شهوات منصرف مینماید.
▪ جهت دوم: همانطوری که قبلاً اشاره کردیم، پایه زندگی بر عادت است که اگر فرد بدون احساس سرکوبی و محرومیت وواپس زدن امیال، مدت درازی خود را از انگیزش و ندای شهوات بر کنار نگاه دارد و از آن منصرف شود در اثر عادت، انگیزشو جهش امواج آن کم خواهد شد. ولی اسلام در این راه تا آنجا پیش نمیرود که انگیزههای فطری را بکشد و یا انسان را به طور نهایی و قطعی از آن منصرف کند،زیرا این کار، با نظر عمومی اسلام درباره توازن همه قوا و انگیزهها، سازش ندارد. و به دلیل همین توازن است که رهبانیت دراسلام تحریم شده است. کار دارای میدان وسیع و فراخنای گستردهای است و یک قسمت اساسی آن، توجّه به عمران زمین در همه زمینهها است واسلام به صراحت مردم را به این کار دعوت میکند و کارگران و افراد فعال را بر افراد نشسته و ساکت ترجیح میدهد، هرچندآنان اهل عبادت باشند. و به طور کلی از نظر اسلام هر عملی که انسان برای توجّه به خدا انجام دهد، عبادت است و آدمیبرای انجام آن مثاب و مأجور خواهد بود.
جهاد دارای انواع مختلفی است: جهاد با دشمنان اسلام در خارج: «وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَمِنْ رِبَاطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّکُمْ» ـ آنچه نیرو میتوانید در برابر آنان آماده کنید و بدین وسیله دشمنان خدا را بترسانید ـ... و جهاد با ستمکاران داخلی: «وَإِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَی الْأُخْرَی فَقَاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّی تَفِیءَ إِلَی أَمْرِ اللَّهِ» ـ اگر دو دسته از مؤمنین با هم به جنگ برخاستند، میانشان اصلاح کنید و اگر یکی از آن دو بردیگری ستم نمود، با ستمکار بجنگید تا فرمان خدا را گردن بگذارد.
و جهاد با منکرات که رسول خدا فرمان داد: «من رای منکم منکرا فلیعیره بیده فمن لم یستطع فبلسانه فمن لم یستطع فبقلبه وهو اضعف الایمان» ـ اگر کسی از شما منکری را دید آن را با دست خود تغییر دهد و اگر نتوانست با زبانش این کار را انجامبدهد و اگر نتوانست با قلب خود، و البته این ضعیفترین مراحل ایمان است. و همه اینها، تازه جهاد کوچک است همان طوری که رسول خدا فرمود: «ما از جهاد کوچک، به سوی جهاد بزرگتریبرگشتهایم» و این جهاد بزرگ، همان جهاد با نفس است که حدود و وسعت و زحمت و تلاش آن به مراتب بیشتر است. اسلام «شر» را بهصورت شیطان تصویر میکند و آنرا به عنوان دشمن انسانیت معرفی مینماید که هر لحظه درصدد است برای آدمی حیلهای بیاندیشد و او را در دامهای خویش گرفتار کند و از راه مستقیم برگرداند... دشمنی که آدم و حوا را ازبهشت بیرون برد و همچنان میکوشد تا زندگی آدمیان را فاسد و خراب کند! آری، اسلام شیطان را اینگونه ترسیم و تصویر میکند و بدین ترتیب میان او آدمیان، یک دشمنی کهنه و تازه بوجود میآورد که باید دائماً با او درصدد مبارزه باشند تا انتقام دیرین خویش را از او بگیرند! و برای پیروزی بر او بکوشند.
این تصویر اسلامی و قرآنی درباره شر و بدی است، شاید این تصویر جاذب و گیرنده که تا اعماق روح نفوذ میکند و انسان را از این «وسواس» و «خناس» که در دلهای مردم وسوسه میکند، میترساند و دائماً بشر را علیه آن برمی انگیزاند، برای ایناست که نیروی مبارزه و ستیزی را که در نهاد بشر است از مجرای دشمنی و ستیز با هم بازدارد و از آن مجرای غیرمنطقیمنصرف کند و متوجّه مبارزه و جنگ با این دشمن سرسخت و دیرین کند، دشمنی که به تعبیر رسول خدا(ص) مانند خون در عروق انسان جریان دارد. در اسلام قهرمانی و مردانگی در کارهای انسان در این مجری سیر میکند و آزادی انرژی مبارزه و پیکار از راه تسامی یافته وتصعید شدهای انجام میشود. قهرمان در حال تلاش و بردباری، گویی در مبارزه با دشمن موهومی است که وجود خارجیندارد، و بدینترتیب یک نیروی انباشته را بدون اینکه به کسی ضرری برساند، آزاد میکند و ضمناً بدون اینکه خود متوجّهباشد، عادت میکند که مشاعر و احساسات خود را از سرحد آزار مردم، بالاتر ببرد و آن را اوج بخشد و در عین حال بهمجموعه انرژیهای شهوی که به عقیده فروید انرژی جنسی هم همراه آنها است، آزادی میدهد و علاوه بر همه اینها، اینکار وسیله منطقی برای «اثبات ذات» و خودنمایی است. یعنی بهجای اینکه برای خودنمایی و جلب توجّه و اعجاب مردم ازراههای انحرافی مانند جنایت وارد شود از این راه مفید و عاقلانه استفاده میکند.
اینها همه هدفهای روانشناسی است که در کنار یک هدف عملی (که در قرآن آمده) یعنی «آمادگی برای مقابله و دفاع دربرابر دشمنان اسلام» قرار گرفته است. تردیدی نیست که همه انواع ورزشهای بدنی را هم باید وارد این میدان دانست، قبل از اسلام ملتهای دیگر از این وسیله درراه این مقاصد استفاده کردهاند، بنابراین کافی است که اسلام از آن غفلت نکرده اهمیت فوقالعاده آن را نادیده نگرفته باشد. در کنار این اشتغالات علمی، اسلام عبادات را قرار میدهد. از نظر اسلام ارزش عبادت، در نتایج حاصله از آن است. درستاست که خداوند میفرماید: «انسان و جن را جز برای پرستش نیافریدیم». ولی باید دانست که خداوند از عبادت و تسبیحپرستش کنندگان بینیاز است: «وَمَنْ جَاهَدَ فَإِنَّمَا یُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ» ـ هر که کوشش کند برای خود کردهاست و خداوند از جهانیان بینیاز است ـ.
بنابراین، خداوند به عبادات مردم نیازمند نیست و برای این آنرا واجب نکرده که بدان محتاج است، پروردگار از اینگونهنیازها، دور و منزه است، بلکه عبادت برای این است که این کار، آنان را برای انجام نیکیها کمک میکند و هدفهای بلندانسانیت را تحقق میبخشد، هدفهایی که فرد به تنهایی و بدون کمک و مساعدت،نمیتواند بدان دسترسی پیدا کند، ولیهنگامی که پردههای مانع نور را، از روحش به کنار زدیم، آن وقت راه هدایت را یافته و برای رسیدن بدان میکوشد. «نماز از فحشا و منکر بازمیدارد» بنابر این نماز وسیله برای هدف دیگری است که عبارت از پاکی روح و دوری از فحشاء ویا کمک کردن به روح، برای پاک شدن از راه یادآوری دائمی رابطه خالقی و مخلوق است. روزه برای مجهز کردن روح و یا تمرین برای تقویت اراده یا نیروی «بازدارنده» است که انسان بوسیله آن میتواند شهواتخویش را کنترل کند و بر آن حاکم و مسلط گردد.
زکاة، نوعی کنترل شهوت مال و تطهیر از پستی بخل و وسیله توسعه مشاعر و احساسات از دایره محدود خودخواهی و خوددوستی به فراخنای وسیع انسانیت و میدان گسترده و پهناور آن است، «خذ من اموالهم صدقة تطهرهم و تزکیهم بها» از اموالآنان صدقه بگیر که با این کار آنان را تطهیر و تزکیه خواهی نمودـ . حج، برای کسی که استطاعت و توانایی دارد، دارای اثری سحرآسا در تطهیر روح و نزدیک نمودن آن به نمونههای برجسته وبرتر است، زیرا همه نمونههای عالی در خانه خدا و در سایه رسول گرامی و نزدیک به پرتو مادی و معنوی او، وجود دارد. اینها همه در روح انسان نفوذ میکند و به اندازهای در اعماق آن اثر میگذارد که هیچ چیز توانایی رسیدن بدان را ندارد. بنابراین «عبادات» همه وسایلی هستند برای کمک به فرد در راه رسیدن به مقاصد عالی که باید بدان نائل شود.
اسلام با این روش، نخست واقعیت وجود بشر را آنچنان که هست، به رسمیت میشناسد و او را برخلاف طبیعت خود بهچیزی مجبور نمیکند، آنگاه حدودی برایش بوجود میآورد که بدان وسیله از ضررها و مفاسد فردی و اجتماعی جلوگیریمیکند و در داخل روان انسان، اراده بیداری برقرار میکند و وظیفه کنترل شهوات و تنظیم اعمالش را به عهده او میگذارد وهمراه این اراده، وجدان آگاه و زندهای ایجاد میکند که مقررات و اصول اخلاقی را اجراء و عملی مینماید و روح را از سیاهچالهای شر و فسا و انحطاط حیوانی، تا افقهای بلندپایه و وسیع و درخشان، بالا میبرد... در چنین صورتی حق هر صاحب حقی بدو داده میشود و به تمایلات انسان پاسخ گفته شده و خواستههای طبیعی تمایلاتبدان داده میشود و در نتیجه هم جسم و بدن سیراب میشود و هم عقل میدان فعالیت پیدا میکند و به روح نیز غذایروحی عقیده و امور مربوط بدان ــمانند عبادت که تنظیم کننده رابطه خالق و مخلوق استــ داده میشود. و میان همه اینها،هماهنگی و وحدت عجیبی بوجود میآید که هریک را جزیی از دیگری و متمم و مددکار آن قرار میدهد و در چنین وضعیعبادت جسمی است متحرک و روحی است متسامی!، یعنی اعمال جسمانی در حالتی که یک عمل مادیاند، ممکن استعبادتی ملکوتی نیز بشمار آیند و شهوت عملی است جسمانی که در عین حال هدفی انسانی پشت سر آن نهفته شده وبوسیله آن تحقق پیدا میکند... و میان این دو جدایی نیست و میان کار و عبادات ناسازگاری وجود ندارد، بلکه هر کاری کهانسان مؤمن برای جلب رضای خدا انجام دهد، همان عبادات حقیقی است، نه فقط رکوع و سجود و گرسنگی و تشنگی: «منلم تنهه صلوته من الفحشاء و المنکر فم یزدد منالله الا بعدا» ـ کسی که نمازش او را از فحشاء و منکر باز ندارد. جز دوری ازخدا، چیزی بر او افزوده نمیشودــ و «من لم یدع قول الزور و العمل به فلیسلله حاجة بترک طعامه و شرابه». ـ کسی که سخن باطل و عمل بدان را ترک نکند، خدا را به نخوردن و ننوشیدن او، احتیاجی نیست . با این ترتیب، اسلام همه فعالیتهای انسانی را فرامیگیرد، یعنی انگیزههای فطری، تمایل به برتری یافتن و تعالی، اقتصاد،مادیت،روحانیت و همه جنبههای دیگر زندگی و وجود انسان را شامل میشود، اسلام مقداری از تفسیر جنسی در زندگی ورفتار انسان و تفسیر حیوانی مشاعر و احساسات و تفسیر مادی تاریخ و تفسیر اقتصادی زندگی را پذیرفته و میان آنها توازن واعتدال برقرار میکند. و هیچ یک را از حد طبیعی آن تجاوز نمیدهد و آنگاه به همه اینها، تفسیر روحی و معنوی رفتار ومشاعر و تاریخ و زندگی را میافزاید. اسلام نه تنها در نظریه ایدئولوژی، بلکه در واقعیت عملی نیز همین روش را رعایت میکند و بدین ترتیب، اسلام گستردهترینو جامعترین و وسیعترین نظریه و طرز فکری است که تاریخ بشریت میشناسد. این به نظر من تفسیر روانشناختی سخن رسول گرامی است که فرمود: «اسلام، دین فطرت است» یعنی دینی است کههمراه خواستههای فطرت سالم و معتدل سیر میکند و آن را، به بهترین راهی رهبری میکند که میتواند از همه مواهببشری، بهرهبرداری کند و همه استعدادهای انسانی را متوجّه راه راست و «صراط مستقیم» نموده بر این اساس اصلاح وتربیت کند.
● نمونههای ممتاز
اکنون وقت آن رسیده که برای توضیح نظریاتی که بیان کردیم، نمونههای زنده و واقعی را به خواننده عرضه کنیم، ولی ارزیابیو بررسی نظریه اسلامی، دنبال و بقیهای دارد که جای آن اینجا است: اسلام از همه پیروانش میخواهد که به اخلاق اسلامی آراسته شده و به هدایت آن، رهبری گردند و در نتیجه مشاعر خود راتمیز و پاکیزه گردانند و تقوای الهی را در دلهایشان احساس نمایند و اعمال و کردار خویش را براساس همین تقوی انجامبدهند. ولی این آخرین سرحد ارتقاء و تعالی انسانیت نیست، با آنکه همین اندازه هم خود سطح بلند و ارزندهایست، بلکهانسانیت میتواند در افقهای بالاتر از این مرحله سیر کند، یعنی همیشه افق درخشانی در برابرش گشوده است که امواج نوردر آن پرتو افشانی میکند و مژده سروش در آن به گوش میرسد، فضای وسیعی که فرشتگان نیکی، آن را فراگرفتهاند و بابالهای نوری خود روح انسانهای پاک را تا افقهای بسیار بلند، بالا میبرند، تا به جایی که او را به ملکوت آسمانها و «ملاءاعلی» نزدیک میکنند و درنتیجه، پردهها از پیش رویشان برداشته میشود و به مرحلهای میرسند که در لحظات درخشندگیبه «روح اعظم» متصل میشوند، گویی با آن آمیخته میشوند و از نور آسمانی مقدسش اقتباس میکنند و با درخشش وشفافیت بیشتر و با تمایل شدیدتری نسبت به نیکیها، باز میگردند، این همان انسانیت، در افق والای آن است که انسان در این مرحله خود را فراموش میکند و به یاد هستی بزرگ و زندگی بزرگمیافتد. به یاد میآورد که او جزیی از این هستی بزرگ و پهناور است و باهمه اجزاء آن هماهنگ و متناسب و همگام است. دراین صورت احساس می کند که واقعیت وجود او تحقق پیدا نمیکند جز اینکه با میل و رضا خود را به اجراء دیگر هستیتسلیم کند و در آن فنا شود و به یاد میآورد که انسانیت، وحدت بزرگی است که او را با دیگر برادرانش پیوند میدهد وزندگی، رودخانه پهناوری است که همه در آن شناورند تا با هم و به کمک و دوستی یکدیگر، با آخرین هدف: به آفرینندهزندگی، برسند. این، همان نمونههای اعلا و ارزشهای والا است...
ولی رسیدن بدان نیازمند به کوشش و تلاش عظیمی است که برای هر انسانی میسر نیست. بلکه در گرو مواهب واستعدادهای ویژهای است که افرادی از مردم آن امتیاز را دارا میباشند و به علت همین واقعیت، اسلام رسیدن به این مرحلهنهایی را بر همه مردم واجب نمیداند، بلکه تصور و دورنمای آن را در پیش رویشان ترسیم میکند و آنگاه، آنان را با قدرت وتواناییهایشان واگذار میکند: «لا یکلف الله نفساً الا وسعها» ـ خداوند به کسی جز به اندازه توانایی او تکلیف نمیکند ـ او ازهر کسی آنچه را که به اندازه نیروهای خود عرضه میدارند، میپذیرد: «و لکل درجات مما عملوا» برای هر کسی از آنچهعمل کنند درجاتی است ـ بنابراین، اسلام به کسی ستم نمیکند و او را به انجام چیزی که قدرتش را ندارد، مجبور نمینماید.
اسلام، تعالی و ترقّی را برای همه لازم و واجب میداند، ولی مردم را به حال خود وامیگذارد که در این میدان با میل و ارادهخویش پیش بروند، آنگاه با اندازه عملی که با میل خود انجام دادهاند، در دنیا یا آخرت پاداش دریافت دارند. آنها طبعاً در این تعالی و ارتقاء روانی، انتظار مجازاتی را در زندگی دنیا ندارند، هرچند خواه ناخواه مورد ستایش و علاقه مردمقرار میگیرند، همان طوری که با پیروزی بر امیال و تسلط بر نفس، در وجدان خود احساس رضایت و خرسندی میکنند. به مردم اجازه خونخواهی و انتقام نسبت به کشته شدگانشان میدهد، ولی بخشش و گذشت را در نظرشان بزرگ و دوستداشتنی جلوه میدهد و آنان را به این کار، تشویق میکند: «و ان تعفوا خیر لکم»ـ عفو و بخشش برایتان بهتر است ـ و«الاتتحبون ان یغفرالله لکم؟» ـ آیا دوست ندارید که خداوند شما را بیامرزد ـ . تملک و مالکیت را برای آنان مباح میکند، ولی انفاق در راه خدا را در نظرشان بزرگ و محبوب قرار میدهد و آنها را به این کارتشویق مینماید. ابوذر گفت روزی با رسول خدا(ص) بیرون رفتیم و به «احد» رسیدیم رسول خدا فرمود: ای ابوذر! گفتم: بلهیا رسولالله! فرمود اگر برای من به اندازه این کوه احد (مال و طلا) باشد، دوست دارم که آن را طوری انفاق کنم که پس از مرگمن دو قیراط هم باقی نماند». احساس نفرت از جنگ و کشتار را در مردم برمیانگیزد، ولی شهادت در راه خدا و در راه احقاق حق و عدالت را ستایشمیکند و ترسیم میکند: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرَاةِ وَالْإِنْجِیلِ وَالْقُرْآَنِ وَمَنْ أَوْفَی بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُمْ بِهِ وَذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» ـ خداوند، از مؤمنین جانها و مالهایشان را در مقابل بهشتی که به آنها میدهد خرید، که در راه خدا جهاد کنند، پسبکشند و کشته شوند، وعده حقی است در توراة و انجیل و قرآن. کیست که بیش از خدا به عهد خود وفا کند؟ پس مژده بدهیدو خرسند باشید از معاملهای که انجام دادهاید و این همان موفقیت و سعادت بزرگ است ــ . «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ (۱۶۹) فَرِحِینَ بِمَا آَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَیَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ (۱۷۰) یَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللَّهَ لَا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِینَ»ـ کسانیرا که در راه خدا کشته شدهاند، مرده حساب نکنید، بلکه زندگانی هستند که در نزد پروردگارشان روزی داده میشوند و ازآنچه خداوند از فضل خویش به آنها داده است، خوشحالند و به کسانی که از پشت سر به آنها ملحق نشدهاند، بشارتمیدهند که ترسی بر آنها نیست و محزون نیز نمیشوند، بشارت میدهند به نعمتی از طرف خداوند و فضل او، و هماناخداوند اجر مؤمنان را ضایع نمیکندـ .
اسلام استفاده از نیکیهای زندگی را بر مردم مباح میکند، ولی آنان را تشویق میکند که قدری در آن تخفیف بدهند و خود رااز سطح مادیت محض بالاتر ببرند و متوجّه نعمتهای روحی شوند: «زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِینَ وَالْقَنَاطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ذَلِکَ مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَاللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآَبِ (۱۴) قُلْ أَؤُنَبِّئُکُمْ بِخَیْرٍ مِنْ ذَلِکُمْ لِلَّذِینَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَأَزْوَاجٌ مُطَهَّرَةٌ وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ»: برای مردم دوستی شهوات از زنان و فرزندان و ظرفها انباشته از طلا و نقره و اسبهای بسته و چهارپایان و کشت و زرعزینت داده شده، اینها کالاهای زندگی دنیایند و در نزد خدا نیکی عاقبت است. بگو آیا آگاه کنم شما را به بهتر از این؟ برایکسانی که تقوی پیشه نمودند نزد پروردگارشان باغهایی است که از زیر آنها نهرها جاری است و در آن جاویدانند، با همسرانیپاکیزه و خوشنودی از طرف خداوند ـ .
همه اینها از راه میل و اختیار است نه از طریق اجبار و الزام و این روش در تربیت روح و رسیدن به هدف، مؤثرتر است، زیراانسانی که به میل خود و بدون اجبار و الزام کاری را انجام میدهد، در این عمل خویش احساس لذّت عمیقی میکند و اینلذّت جبران مشقت و زحمتی است که در راه انجام آن متحمل میگردد و بدین وسیله به ادامه دادن و استمرار عمل نیزعلاقهمند میشود. آری فرد در عمل اختیاری لذّتی را احساس میکند که هیچوقت کسی در انجام یک واجب الزامی، آن رااحساس نخواهد کرد. بنابر این، شگفتی نیست که عدهای از اصحاب رسول خدا را در اوج اعلا و آخرین پلههای نردبان انسانیت، بصورتنمونههایی مشاهده کنیم که دیدهها بدانها دوخته شده و انسانیت تا امروز از آوردن نظیرشان عاجز است. روش آنها موجب واپسزدن و سرکوبی و تحریم فعالیت زندگی دنیا نبوده است. واپسزدن و سرکوبی امیال منجر به رهبانیتو اضطراب عصبی و روانی میگردد، ولی آنها هیچ کدام از «راهبان» نبودند، بلکه دارای مشاغل اجتماعی نیز بودهاند و بعضیاز آنان، حتی شاغل مقام خلاقت و زمامداری بودند که علاوه بر فعالیتهای معنوی مخصوص، با مشکلات سیاست و ادارهامور اجتماع و جنگ، دست به گریبان بودند. در فعالیتهای شدید در عین حال عاقلانه و منطقی آنان کوچکترین آثاری از واپسزدن و سرکوبی امیال و اضطرابهایروانی دیده نمیشد، بلکه ارتقاء آنان بر قلههای بلند معنویت، براساس اراده آگاه و «بازداری» آشکار بوده است.
● تکلیف دیگران چیست؟
البته همه مردم قدرت رسیدن به این سطح بالا را ندارند. بلکه پارهای از مردم، تحت تأثیر شرایط خاصی، محیط زندگی و توارث و کیفیت مزاجی، حتی نمیتوانند به پایهای که اسلامبر آنان واجب و لازم میداند، برسند و یا گاهی به علت ناتوانی و ضعف انسانی و غلبه شهوات، با وجود تلاش و کوشش برایتسلط بر آن، از روش اسلامی روگردان میشوند.
● آیا این گروه از رحمت خدا دور و محروماند؟
هرگز! خداوند رحیم و مهربان است، آنان را در عذاب زجر دهنده وجدان وانمیگذارد و اجازه نمیدهد که احساس گناهاعصابشان را فاسد و زندگیشان را ناقص و تیره و تار گرداند. خداوند درهای رحمتش را به رویشان میگشاید و اگر در راه توبه بکوشند و تلاش کنند، توبه آنان را میپذیرد: «فمن تاب منبعد ظلمه و اصلح فانالله یتوب علیه» ـ کسی که پس از ظلمش توبه کند و اصلاح شود خداوند توبهاش را میپذیرد ـ «المیعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده؟» آیا نمیدانند خداوند توبه را از بندگانش میپذیرد؟ ـ «من تاب و آمن و عملاً صالحاًفاولئک یبدل الله سیاتهم حسنات» ـ آن کس که توبه کرد و ایمان آورد و عمل صالح انجام داد خداوند گناهانشان را به حسناتتبدیل میکند ـ . «من تاب و آمن و عمل صالحاً فاولئک یدخلون الجنة و لایظلمون شیئاً ـ کسی که توبه کرد و ایمان آورد و عمل صالح انجامداد، این گروه داخل بهشت میشوند و هیچ مورد ستم قرار نمیگیرند ـو «قل یا عبادی الذین اسرفوا علیانفسهم لاتقنطوا منرحمةالله» ـ بگو ای بندگان من که بر خود اسراف نمودید، از رحمت خدا ناامید نشوید ـ . در این مورد کافی است که یادآور شویم که مشتقات «توبه» ۸۷ بار در قرآن ذکر شده و مشتقات مغفرت ۲۲۰ بار و رحیم ورحمت و رحمان ۲۸۰ مورد از قرآن آمده است و این ارقام نیازی به شرح و توضیح ندارد.
از اثر این نظریه وسیع و گسترده و از روش محکم در تربیت و اصلاح روح بشر، قهرمانان عجیب و نادر صدر اسلام بوجودآمدند و همچنان میوههای آن در طی روزگار، گاه و بیگاه بارور میشود و نمونههای دیگری به بشریت عرضه میدارد،نمونههایی که انسان نمیتواند از اظهار شگفتی در برابر آنها خودداری کند که آیا این همه، در قدرت و توانایی بشر است؟بشری که دارای نیرویی محدود با پیوند محکم گوشت و خون، به امور مادی پیوسته و مربوط است؟ ما در اینجا نیازی به نمایش قهرمانیهای جنگی و اداری و سیاسی نداریم (با آنکه اینگونه نمونهها در تاریخ اسلام بسیار استو هر یک نمونه نادری در تاریخ بشریت بشمار میرود). بلکه در اینجا فقط از قهرمانیهایی نام میبریم که دارای جنبههایروانی هستند و مطالعه و بررسی وضع آنها در مباحث و تحقیقات مربوط به روح بشر و مسائل روانی اسلامی، از هر چیزمناسبتر است... قهرمانیهایی را یادآور میشویم که در احساسات و مشاعر چنان نمودار میشوند و آن را تا آن درجهایتلطیف میکنند که انسان میپندارد خیالی بیش نیست! ما این نمونهها را نشان میدهیم تا نقطه ضعیف اندیشه فروید معلوم شود، فروید و طرفدارانش نمیتوانند تصور کنند کهممکن است حتی یک احساس در عالم بشریت معلول اجبار و یا منافع شخصی نباشد، ولی اینگونه نمونههای ممتاز، بخوبینشان میدهد که این اندیشه، اشتباهی بیش نیست. اینها نمونههایی است که اساس و پایه آنها بر میل و اراده خالص متکی است و هیچکس این مرتبه از گذشت و تعالی را بطوراجبار و الزام از آنان نخواسته است، نه دین، نه جامعه و نه قانون... بلکه آنان با میل و اراده خویش آن را برخود فرض و لازمدانستهاند، از این رو، هیچگونه مصلحت و منافع شخصی دور و یا نزدیک، در کارشان دیده نمیشود. من وجود اینگونه قهرمانان را انحصاری اسلام نمیدانم، بلکه بدون تردید همه بشریت نیز نمونههایی از این آثار رامیشناسد، ولی این کیفیت، در هر حال نظر ما را تأیید میکند که انسانیت در مجموع خود، آنطور قدرت بر نیکی و خیر داردکه هیچیک از «ضروریات» و عوامل الزامی «فروید» عامل و انگیزه آن بشمار نمیرود
آری این موضوع انحصاری اسلام نیست، ولی امتیاز اسلام در این است که عده بسیار و مهمی از این افراد را در مدت کوتاهیبوجود آورد که از نظر کیفیت و کمیت، در چنین مدت کوتاهی در سرتاسر تاریخ بشر، در هیچ امت دیگری، بوجود نیامدهاست. مثلاً یکی از خلفاء که در رأس دولت اسلامی قرار داشت و بر همه تشکیلات گوناگون حکومت اسلامی در خارج و داخلمسلط بود، این همه اشتغالات و سرگرمیها مانع از این نبود که احساسات وی در پیرامون عالیترین عواطف انسانی دور بزند،عواطفی که هر یک از آنها به تنهایی اگر قلب انسانی فرابگیرد، کافی است که او را از سطح یک انسان عادی بالاتر ببرد! او روزی پس از تصدی مقام خلافت از خانه بیرون رفت، کنیزکی میگفت: «امروز دیگر شتران شیرده ما، دوشیده نخواهدشد!» زیرا قبل از آن، خلفه هر روز اینکار را برای ایشان انجام میداد، ولی امروز به خلافت رسیده و کارهای مربوط بدان، او رابه خود مشغول کرده بود کنیزک کسی را نداشت که این کار را برایش انجام بدهد. ولی خلیفه سخنان او را شنید و گفت: «آری! به خدا سوگند، امروز هم آنها را برای شما خواهم دوشید» و از آن پس نیز هر روزاین کار را انجام میداد... و این یکی دیگر از خلفاء است که برای خود، بیش از دیگر افراد مسلمانان غذا و لباس را مباح نمیدانست، هنگامی که سالگرسنگی فرارسید و مسلمانان دچار قحطی شدند، سوگند یاد کرد که روغن نخورد، تا خداوند برای مسلمانان گشایش عنایتفرماید، آن سال را براساس همین سوگند بسر برد و روغن نخورد تا آن که در اثر این کار، چهرهاش افسرده و پژمرده شد ومسلمانان وضع و حال او میدیدند و از زحمتی که متحمل میشد و غذای کمی که میخورد، بر او احساس ترحم و شفقتمیکردند و از او میخواستند که با خود مدارا کند و با طیب خاطر به او اجازه میدادند که از بیتالمال مقدار بیشتری برایاصلاح وضع خویش بردارد، ولی او این تقاضا را رد میکرد و بر این روش اصرار داشت. تا هنگامی که خداوند برای مسلمانانگشایش فرمود و وسعت داد و دوران قحط سالی پایان یافت...
این همه زحمت برای چه؟... برای این کار، کسی به او فرمان الزامی نمیدهد و تازه مردم جامعه اسلامی هم میخواهد که اواز سختی معاش خویش بکاهد!! این یک حساسیت وجدانی ویژه و فداکاری بلندمرتبه و ارزندهایاست که کسی آن را بر او الزام نکرده بود و توضیح و تفسیرآن، همان گفته شخصی او است که میگوید: «اگر در مصائب مردم شریک نباشم و آنچه به آنها برخورد میکند به من برخوردنکند، چگونه میتوانم بگویم کار مردم به من مربوط است؟» طبق نوشته تواریخ معتبر، یکی از مسلمانان درصدر اسلام، مشاهده میکند درآمدهای مردم قطع شده و آنان در مضیقهاقتصادی شدیدی قرار گرفتهاند و درست در این هنگام کاروان تجارتی او با کالای زیادی از شام فرارسید. گروهی از بازرگانان مدینه به سرعت نزد او رفتند و خواستند که براساس روش تجار، از موقعیت فشار اقتصادی بهرهبرداریکنند و به زیان مصرف کننده «سودهایی» بدست آورند. آنها با پیشنهاد سخاوتمندانهای! نزد او رفتند و خواستند که در مقابلهر «درهم» دو در هم به او سود بدهند و اجناس را یکجا از او بخرند، ولی او پیشنهادشان را رد کرد و گفت دیگران بیش از اینبه من میدهند، آنان پیشنهاد را بالا بردند یعنی در برابر هر در هم، سه درهم، ولی او گفت باز هم بیشتر میدهند! بازرگانانپیشنهاد را تا چهاردرهم... و بعد تا پنج درهم بالا بردند، ولی او هر بار میگفت دیگران بیش از این میدهند.
بازرگانان گفتند: پیش از این چه کسی نزد تو آمده است، در صورتی که ما تجار مدینه هستیم و کسی دیگری نیست که با توحاضر به معامله باشد؟ او پاسخ داد: خداوند به من ده برابر میدهد و سپس سوگند یاد کرد که آن کالا را اختصاص به جامعه مسلمین بدهد وبدینوسیله بلای احتیاج آنان را رفع کند. اگر او به جای این درجه گذشت، کالای خود را به قیمت تمام شده به مسلمانان میفروخت. باز هم گذشت ارزندهای بود،ولی او دست به کاری میزند و خود را ملزم به عملی مینماید که نه دین و نه جامعه و نه هیچ نیروی قاهر دیگری، وی را بدانملزم نکرده بودند. و باز این خلیفهای از خلفاء رسول خداست ـ علیبن ابیطالب ـ که بر یکی از دشمنان اسلام در جنگی پیروز شد و هنگامی کهبر سینه دشمن نشست و شمشیر کشید، تا سرش را جدا کند، ناگهان برخاست و دشمن را به حال خود گذاشت.
یکی از مسلمانان ناظر جریان بود، از مشاهده این وضع تعجب نمود و پرسید که چرا دشمن خدا را به حال خود گذاشتهاید؟در صورتی که خداوند شما را بر او چیره کرده است؟ او گفت: هنگامی که خواستم سرش را جدا کنم آب دهان به صورتم افکند، ترسیدم که اگر در آن لحظه سرش را جدا کنم، اینکار را در اثر خشم شخصی خود انجام داده باشم، نه برای خدا.
اکنون باید دید چه نیرویی او را واداشت که چنین عمل ارزنده و بلند پایهای را که شبیه افسانهها است، انجام دهد؟ او دشمنیرا آزاد نمود که ممکن بود برگردد و دوباره به رویش شمشیر بکشد، مسلماً او چنین مطلبی را میدانست، ولی طهارت کاملوجدان، برای او در این عمل مباح که همه قوانین آسمانی و زمینی آن را مجاز میدانند، جای کوچکترین تحمل شک و تردیدباقی نگذاشت، زیرا او میخواست هر قدم و حرکتی را، فقط و فقط براساس عالی و ارزنده آن و به خاطر خداوند و بطورخالص و پاکیزهای انجام دهد. عمربن عبدالعزیز هم تصمیم گرفت اموال دوران سلطنت بنیامیه را که برای تشریفات زندگی خود گردآورده بودند،بهبیتالمال برگرداند و فرمان داد در میان مردم اعلام کند که برای نماز جماعت حاضر شوند، آنگاه به منبر رفت و خدای راشکر نمود و ستایش کرد و سپس گفت: «ای مردم به ما هدایا! و چیزهایی را دادهاند که نه ماحق داشتیم آنها را بگیریم و نه آنهاحق داشتند آن اموال را به ما بدهند و اکنون این اموال به دست من افتاده است وکسی جز خدا حساب آنها را از منبازخواست نمیکند، ولی من آنها را به بیتالمال بازگرداندهام و این کار را از خود و خانوادهام شروع کردم آنگاه به منشی خود«مزاحم» گفت: مزاحم بخوان!
مزاحم شروع به خواندن اسناد و مدارک اموال و دارایی به اصطلاح خصوصی! خلیفه نمود، او نوشتهها را یکی یکیمیخواند و به دست عمربن عبدالعزیز میداد و او پاره میکرد، تا آنکه چیزی از آنها باقی نماند. آنگاه همسرش فاطمه دختر عبدالملک را خواست، او جواهرات بینظیری داشت که پدرش به وی داده بود، به او گفت کهیکی از دو کار را باید اختیار کند: یا آن گوهر قیمتی را به بیتالمال بدهد و یا آماده جدایی از او باشد و گفت که: دوست ندارمکه من و این گوهر قیمتی در یک خانه باشیم.
همسرش گفت: نه، من تو را اختیار میکنم و نه تنها از این جواهرات قیمتی بلکه اگر چندین برابر آن را هم داشته باشم از همهمیگذرم... و بدین ترتیب فرمان داد آن گوهر قیمتی را هم به بیتالمال سپردند. هنگامی که عمربن عبدالعزیز مرد، و یزیدبن عبدالملک به جایش نشست به خواهرش فاطمه گفت: میخواهم آن گوهر ارزندهرا به تو بازگردانم. او گفت من آن را نمیخواهم، به میل خود آن را در حیات عمر پس دادهام و اکنون پس از مرگش آن را دوبارهبگیرم؟ به خدا سوگند هرگز چنین کاری نخواهم کرد.(۶)
بدین ترتیب عمر از همه دارائی خود به این آسانی گذشت، او بلندنظری را به جایی میرساند که نمیخواهد به درهمی کهحقی در آن ندارد، دست بزند، با آنکه همه مقررات ظاهری و قانونی، تملک این اموال را برایش مباح میدانست، و جامعهایکه در آن زندگی میکرد، از او مطالبهای نمیکرد، بلکه حتی فکر مطالبه چنین گذشتی را هم از او نمینمود... در این ماجرا، تنها عمربن عبدالعزیز و قهرمانی روحی او فوقالعاده و ارزنده نیست. بلکه همسر او نیز شایسته این است که اینموفقیت روحی بلندپایهاش در تاریخ ثبت شود. زیرا در اینجا مانعی وجود نداشت که پس از مرگ شوهر، گوهر قیمتی خود راپس بگیرد. بلکه برادرش با عرضه آن به وی، کار او را مشکلتر کرد، یعنی گذشت و فداکاری او سنگینتر شد، ولی او در اینفداکاری تحت تأثیر نیرویی قوی قرار داشت که وی را وادار به گذشت از اصیلترین تمایلات موجود در روح هر زنی، یعنیمیل زینتطلبی، نمود.
این نیروی بزرگ در مراحل عمیق خود یک ندای وجدانی و احساس بلندپایه و ارزنده و یک فداکاری است. «ابو محجن ثقفی» یک یاز قهرمانان اسلامی در جنگ ایران است، او مردی بود که در جاهلیت گرفتار بادهگساری و میخواریبود و از این رو، حتی بعد از اسلام هم گاه گاهی اشعاری درباره شراب میسرود و آن را ستایش میکرد، سعدابن ابی وقاصفرمانده! مسلمین او را در خانه خود زندانی کرد و پایش را به زنجیر بست تا از گفتهاش توبه کند! سعد خود به جنگ میرود و «ابومحجن» نیز همراه او بود، ولی همیشه در حال توقیف و بازداشت بود... سپس فرماندهمریض شد و نتوانست سوار اسبش شود و به میدان برود، از دور میدید که نائره جنگ گرم است و از اینکه نمیتوانست در آنشرکت کند، بسیار ناراحت بود، «ابومحجن» اظهار ناراحتی او را میشنید در حالتی که خود زندانی بود، کاسه صبرش لبریزشد. او دیگر تحمل ندارد از یاری دین خدا و پیامبرش محروم بماند از سعد تقاضا کرد که او را آزاد کند تا او هم همراه دیگرانبجنگد، ولی او موافقت نکرد، «ابومحجن» اصرار میکند و سعد نمیپذیرد، ولی او نا امید نمیشود و تقاضای خویش را باهمسر سعد درمیان میگذارد و میکوشد تا موافقت او را برای بازکردن قید و زنجیرش جلب کند و به وی قول میدهد که اگردر میدان کشته نشد، خود دوباره برگردد و قید و زنجیر را به پایش بگذارد...
همسر سعد نسبت به وی احساس ترحم نمود و او را آزاد کرد و او هم بر اسب سعد سوار شد و با آن وارد میدان جنگ شد وصادقانه بر دشمنان حمله برد، درنتیجه کفه مسلمین سنگینی کرد و پیروزی نصیب آنان گردید. هنگامی که شب فرارسید، قهرمان پیروز به خانه سعد برگشت، اسب را در جای خود بست و به همان طوری که وعده دادهبود، قید و زنجیر را هم به پاهای خویش بست. این ماجرا سه روز ادامه داشت تا پیروزی نهایی نصیب مسلمانان شد و سعد از روزنه دیوار میدان جنگ را نگاه میکرد و بهزنش میگفت سواری را بر اسب خودم دیدم که با بهترین کیفیت میجنگید و اگر «ابومحجن» در زندان نبود میگفتم خود اواست، در این هنگام همسرش، ماجرا را به وی گفت: سعد با شنیدن ماجرا، به «ابومحجن» فریاد زد و گفت: «برو! من دیگر تو را بهخاطر گفتههای تو، تا وقتی که آن را عملی نکنی،مؤاخذه نخواهم کرد!» «ابومحجن» نیز در پاسخ او گفت: «به خدا سوگند، زبانم را از این پس درباره هیچ سخن نادرست و زشتی، نمیگشایم!»
«ابومحجن» به علت زندانی بودن نسبت به جنگ وظیفهای نداشت، بعلاوه پس از جنگ و پیروزی، میتوانست از وعدهاشسرباز زند و دوباره به زندان برنگردد، ولی او دارای قدرت قهرمانی روحی است که عقیده و ایمان، آن را در روح و وجدانشبیدار نموده است. تنها شخصیتهای نخستین جامعه اسلامی نبودند که به این مرتبه عالی طهارت و پاکیزگی روح رسیدند که در اثر آن با میل واختیار به انجام اعمال نیک و فداکاری میپرداختند. ابن «یونس بن عبدالله» یکی از افراد عادی مسلمانان است، اکنون رفتار اورا ملاحظه کنید: او مرد بازرگانی است که کارش فروش «حله»ها و طاقههای پارچه است و حلههایی به قیمتهای گوناگون در دکانش وجودداشت، بر بعضی چهارصد درهم و بر پارهای دیگر دویست درهم قیمت گذاشته بود، خود به نماز رفت و پسر برادرش را دردکان به جای خود گذاشت، مردی بیابانی آمد و «حله»ای به چهارصد درهم خواست، جوان یکی از حلههای دویستدرهمی را به وی عرضه کرد، او هم پسندید و خرید و به راه افتاد. یونس از نماز برمیگشت، حلهای در دست اعرابی مشاهده کرد، پرسید آن را چند خریدهای، گفت چهارصد درهم!
یونس گفت قیمت آن بیش از دویست درهم نیست، برگرد بقیه پول را بگیر، مرد اعرابی گفت این در شهر ما پانصد درهم استو من به این معامله راضیم. یونس گفت برگرد! خیرخواهی برای مسلمانان، از دنیا و آنچه در آن است بهتر است، آنگاه او را به دکان برگرداند و دویستدرهم اضافی را به وی پس داد و سپس برادرزادهاش را سرزنش کرد و گفت: آیا شرم نکردی؟ آیا از خدا نترسیدی؟ به اندازهقیمت اصلی کالا، استفاده در نظر گرفتی و مصلحت مسلمانان را نادیده انگاشتی؟... جوان گفت من با رضایت او این قیمت رااز وی گرفتهام، یونس گفت: چرا آنچه برای خود میخواهی برای او نخواستی؟»(۷) بریده میگوید: «ماغرابن مالک» نزد رسول خدا آمد و گفت یا رسولالله! مرا پاک گردان! فرمود: وای بر تو! برگرد و از خدابخشایش بخواه و توبه کن...
او برگشت، ولی چیزی نگذشت دوباره آمد و گفت: ای پیامبر خدا، مرا پاک گردان! رسول خدا باز هم همان جواب را فرمود...ماجرا تا چهار دفعه تکرار شد، آخرین بار پیغمبر فرمود: از چه چیزی تو را پاک کنم؟ گفت: از زنا... رسول خدا پرسید آیا او دیوانهای است؟ گفتند نه پیامبر فرمود آیا شراب خورده و مست است؟ مردی گفت اجازه بدهیددهانش را بو کنم، دهانش را بوئید و بوی شراب استشمام نکرد، رسول خدا فرمود: آیا زنا کردی؟ گفت آری! آنگاه پیامبر خدافرمان قتل او را صادر نمود.
دو یا سه روز از این ماجرا گذشت، رسول خدا فرمود برای ماعزابن مالک از خداوند بخشایش بخواهید، زیرا او توبهای کرد کهاگر میان همه اهل زمین تقسیم میشد، همه آنها را فرامیگرفت.
آنگاه زنی از قبله «غامد» که تیرهای از طایفه ازد بودند، آمد و گفت ای پیامبر خدا مرا پاک کن! فرمود وای برتو، برگرد و استغفارو توبه کن!... گفت میخواهی مرا هم مانند ماعزابن مالک برگردانی؟ من از زنا باردارم... رسول خدا فرمود: تو؟ گفت: آری.پیغمبر فرمود: برو تا کودکت به دنیا بیاید. «بریده» میگوید مردی از انصار، کفالت او را به عهده گرفت تا کودکش بهدنیا آمد، آنگاه نزد رسول خدا آمد و گفت زن«غامدی» وضع حمل کرده است... فرمود: اکنون سنگسارش نمیکنیم و کودکش را بدون شیر و پرستار نمیگذاریم. مردی از انصار برخواست و گفت: من نگهداری و شیردادن کودک را به عهده میگیرم، در این وقت رسول خدا فرمان داد کهحکم قانونی در حق او اجرا شود. در روایت دیگر نقل شده که رسول خدا فرمود: برگرد تا کودکت به دنیا بیاید و پس از وضع حمل فرمود: برگرد تا او را از شیربازگیری، پس از آنکه کودک را از شیر بازگرفت. همراه کودک نزد رسول خدا رفت در حالتی که یک قطعه نان در دست بچهبود، گفت ای پیامبر خدا، اکنون کودکم را از شیر بازگرفتهام و او غذا میخورد.
آنگاه رسول خدا کودک را به مردی از انصار سپرد و فرمان سنگسار او را صادر کرد، خالدبن ولید سنگی به دست گرفت و ازشدت خشم صورتش گلگون شد و به زن ناسزا گفت... رسول خدا فرمود: خالد! دم فرو بند، به خدایی که جانم در دست اواست، این زن توبهای نمود که اگر کمفروش و باجگیر چنان توبهای کند، از آنها پذیرفته میشود.
... آنگاه بر زن نماز گذارده دفنش نمودند.
حادثه ماعز به طرفداران فروید میدان میدهد که بگویند این یک عارضه جنون دینی است و علامتی از آن هم به نظر رسولخدا رسید که پرسید آیا او دیوانه است؟! ولی اوضاع و احوال حادثه، به خوبی نشان میدهد که این مرد و زن، در یک حال سلامت و اعتدال روانی بودهاند.
باید میان آن احساس گناهی که فروید میگوید در ضمیر پنهان فرد متمرکز میشود و فرد را وامیدارد که خود را بر گناه نکرده،عذاب کند و خویش را برای جبران و کفاره گناه انجام نداده مجازات نماید و میان این احساس و شعور آگاه به یک گناهمشخص و محدود، فرق گذاشت. زیرا مشاهده میکنیم که این دو نفر خود را نکشتند و خویش را در معرض خطرهای کشنده قرار ندادند تا بدینوسیله وجدانناراحت خود را آسوده کنند، بلکه خویش را در اختیار رسول خدا گذاشتند که برای رسیدن به رضا و مغفرت خداوند، آنان راتطهییر کند، این یک مقام ارزنده و بلند پایهای است که کسی بدان نمیرسد، مگر هنگامی که به اعلی درجه پاکیزگی وجدان وضمیر، رسیده باشد.
اگر چه نمونههای اینگونه قهرمانیهای روحی در صدر اسلام زیاد بود، ولی جریان آن در طی قرون و در مدار تاریخ کاملاً قطعنشده است. این صلاحالدین ایوبی است که با اسرای صلیبی و دشمنان دینی و جنگی خود معاملهای میکند که خود مسیحیان داستانهااز آن نقل میکنند و حتی در پیرامون آن افسانههایی بوجود آوردهاند...
صلیبیها نسبت به مسلمانان بطور وحشیانهای رفتار میکردند و در مساجد و خانههای خدا، به آنها تهاجم میکردند ومساجد را به صورت استخرهای خون درمیآوردند، از این رو مسلمانان حق داشتند که به عنوان انتقام این اعمال، نسبت بهآنها شدت عمل نشان بدهند و بر آنها بیش از این خشم بگیرند، زیرا این یک فرمان الهی است که میگوید: «ولکم فی القصاصحیاة یا اولیالالباب» ـای خردمندان قصاص پایه زندگی شما است ـ و نیز میگوید: «فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثلمااعتدی علیکم» ـ کسی که بر شما ستم نمود، شما نیز مانند آن با او رفتار کنید ـ. ولی صلاحالدین گذشت و فداکاری میکند و از بیماری که اسیرش بود، پرستاری مینماید و تا صبح بیدار میماند تا او حالشبهبود پیدا کند! مسلمانان از وقتی که به اسلام ایمان آوردند و ارواح آنان از تعلیمات اسلام سیراب شد، همچنان ضربالمثل اینگونهنمونههای کمنظیر بودهاند. سید ابوالحسن ندوی (یکی از دانشمندان هند) در کتاب «چه زیانهایی دنیا از انحطاط مسلمین دید؟»(۸) مینویسد: «شیخرضیالدین بدوانی) در سال ۱۸۵۷م متهم به انقلاب و شورش علیه انگلیس شد و در برابر حاکم انگلیس که شاگرد وی بودمحاکمه شد، حاکم بوسیله یکی از دوستان، به وی اشاره کرد که اتهامات را انکار کند تا آزاد شود. ولی شیخ نپذیرفت و گفت:من در قیام علیه انگلیس شرکت داشتهام. چگونه آن را انکار کنم؟ حاکم ناگزیر شد که فرمان اعدام او را صادر کند و هنگامی کهخواستند حکم اعدام را اجرا کنند، حاکم گریست و گفت: حتی در این لحظه هم اگر بگویی این اتهام دروغی است که بر منبستهاند و من از این تهمت مبرا هستم، برای آزادی تو خواهم کوشید...
استاد خشمگین شد و گفت: آیا میخواهی من با دروغ گفتن، ارزش کارم را پایین بیاورم؟، در این صورت کاملاً زیان خواهمنمود و کار من از ارزش واقعی خود خواهد افتاد، من در انقلاب ضد استعماری شرکت داشتهام، هر کار میخواهید بکنید. او این جملات را گفت و آنان نیز فرمان شوم اعدام را اجراء نمودند.(۹) آری اینگونه نمونهها در تاریخ اسلام زیاد است و احتیاج به شرح و بسط ندارد و همه اینها گواه عظمت نظام اسلامی است کهبا روح بشر براساس صحیح رفتار میکند و حتی بر آخرین خواستههای نیروهای طبیعی وی پاسخ مثبت میگوید و او را بهمرحلهای از تعالی و ارتقاء میرساند که به معجزه شبیهتر است.
منبع:
۶. از کتاب «عمر بن عبدالعزیز» تألیف احمد زکی صفوت.
۷. از کتاب «الرسالة الخالدة» تألیف استاد عبدالرحمن عزام.
۸. ماذا خسر العالم بانحطاط المسلین صفحه ۲۱۵.
۹. آخرین نمونههای تجلی روح عالی اسلامی، خود محمّد قطب و برادرش سید قطب بود... محمّد قطب در زندان زیر شکنجههای وحشیانه جلادان مصری قرار گرفتو هیچگونه اعتراقی را که مورد نظر دستگاه بود، ننمود و سید قطب نیز چون حاضر نشد رژیم دیکتاتوری سرهنگ ناصر را به رسمیت بشناسد، به بهانه واهی «اقدام علیهامنیت داخلی مملکت!» همراه گروه دیگری از رفقایش، اعدام شد.
طبق نوشته روزنامه اسلامی Radiance چاپ دهلی نو، هند (مورخ ۲۵ جمادیالاولی ۸۶ ه) در آن هنگام که در دادگاه غیرقانونی نظامی مصر، حکم اعدام سید قطبقرائت شد، سید قطب در حالی که تبسمی بر لب داشت، چنین گفت:
«من پیش از این هم میدانستم که طبقه حاکمه نمیخواهد من زنده بمانم، ولی من بار دیگر اعلام میکنم که من نه پشیمان هستم و نه اظهار ندامت میکنم و نه از این رأیاندوهناکم، بلکه بسیار خوشحال و مسرورم که در راه هدف مقدس و ایدهآلم کشته میشوم. البته تاریخ آینده درباره ما و حکومت فعلی داوری خواهد کرد که کدام یک ازما راستگو و برحق بودهایم».
بی شک این راه پرافتخار، مردان قهرمان دیگری نیز درآینده تحویل جامعه اسلامی و تاریخ درخشان اسلام خواهد داد: «من المؤمنین رجال صدقوا ماعاهدواالله علیهفمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظرو مابدلوا تبدیلا».
http://otad110.blogfa.com
دوشنبه 3/3/1389 - 19:38
دعا و زیارت
رابطه تقوا و بصیرت
خداوند انسان را مختار آفریده و به همین جهت، انسان همیشه در مسیر زندگی، بر سر دو راهه هایی قرار می گیرد که سعادت دنیا و آخرت انسان، در گرو تصمیماتی است که او بر سر این دو راهی ها اتخاذ می کند. در چنین شرایطی شناخت حق و باطل، نیک و بد، دوست و دشمن اهمیت فراوانی دارد. برای شناختن این مسائل نیز، بصیرت و روشن بینی فوق العاده ای لازم است. قرآن این بصیرت را ثمره تقوا می داند.
● مفهوم تقوا
تقوا در لغت به محافظت نفس در برابر آن چه که بیم می رود به او زیان برساند، معنا شده است. گاهی تقوا به خوف هم معنا می شود. چون خوف مقدمه تقواست، این امر سبب شده که گاهی خوف مجازا به معنای تقوا استعمال شود. (راغب اصفهانی، مفردات الفاظ قرآن، ص۸۸۱، ۱۶۶)
ابتدایی ترین معنای این واژه، به کاربرد آن در میان اعراب پیش از اسلام برمی گردد. فعل اتقی در زبان آن ها به این معنا بوده که شخص میان خود و چیزی که از آن می ترسد، مانع مادی قرار دهد تا از گزند آن حفظ شود. (دانشنامه جهان اسلام، ج۷، ص۷۹۸، ۷۹۷)
کلمه «تقوا» یک اصطلاح دینی و اخلاقی است و در منابع اسلامی، بسیار بر روی این کلمه تکیه شده است. تقوا و مشتقات آن، حدود ۲۵۰ مرتبه در قرآن به کار رفته است. در منابع روایی شیعه و سنی نیز، احادیث بسیاری در این باره وارد شده که حاکی از جایگاه و اهمیت ویژه تقوا در فرهنگ اسلامی است.
● آثار تقوا
در قرآن آثار زیادی برای تقوا ذکر شده است. مجموعه این آثار به خوبی نشان می دهد که انسان متقی هم در دنیا و هم در آخرت سعادتمند خواهد بود. این آثار را می توان به سه دسته زیر تقسیم کرد: دسته اول، آثاری هستند که در دنیا نصیب متقین می شود، نظیر جلب روزی. در سوره طلاق، آیه۲و ۳، خداوند به این مطلب اشاره کرده و می فرماید: «من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لایحتسب؛ هر کس که از خدا پروا کند، خدا برای او راه بیرون شدن ]از مشکلات و تنگناها را[ قرار می دهد. و او را از جایی که گمان نمی برد روزی می دهد.»
دسته دوم، آثاری هستند که در آخرت متقین از آن ها بهره مند می شوند، مانند برتری متقین بر کفار. خداوند در سوره بقره، آیه۲۱۲، به این مطلب اشاره کرده و می فرماید: «زین للذین کفروا الحیوه الدنیا و یسخرون من الذین آمنوا و الذین اتقوا فوقهم یوم القیامه ؛ زندگی ]زودگذر[ دنیا برای کافران آراسته شده و ]به این سبب[ مؤمنان را مسخره می کنند، در حالی که پرواپیشگان در روز قیامت ]از هر جهت[ برتر از آنان هستند.»
دسته سوم، آثاری است که هم در دنیا و هم در آخرت نصیب متقین می شود، مثل آسان شدن امور. یکی از آیاتی که به این مطلب اشاره دارد. آیه۵، سوره طلاق است. خداوند در این آیه می فرماید: «من یتق الله یجعل له من امره یسرا؛ هر کسی که از خدا پروا کند، برای او در کارش آسانی قرار می دهد.» در تفسیر این آیه گفته شده؛ به سبب تقوا، امور دنیاو آخرت برای متقی آسان می شود. (فضل بن حسن طبرسی، تفسیر جوامع الجامع، ج۴، ص۰۱۲)
یکی از آثار مهم تقوا، بصیرت و روشن بینی است. آیات بسیاری در قرآن وجود دارد که به شکل مستقیم یا غیرمستقیم، تقوا و پاکی از گناه را در بصیرت و روشن بینی مؤثر دانسته است. در حقیقت، ارتباط میان تقوا و بصیرت، یکی از اصول مسلم قرآن است. مهم ترین آیه ای که به این مطلب به طور مستقیم اشاره کرده، آیه۹۲ سوره انفال است. خداوند در این آیه می فرماید: «یاایهاالذین آمنوا ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا؛ ای اهل ایمان! اگر ]در همه امورتان[ از خدا پروا کنید، برای شما ]بینایی و بصیرتی ویژه[ برای تشخیص حق از باطل قرار می دهد.» مفسرین، «فرقان» را در این آیه به بصیرت و روشن بینی تفسیر کرده اند. (ناصر مکارم شیرازی و همکاران، تفسیر نمونه، ج۷، ص۹۲۱؛ سید محمد حسین حسینی همدانی، انوار درخشان، ج۷، ص۷۹۲) بصیرت و روشن بینی، بینشی خدادادی است که به علم و معلومات وابسته نیست. در سایه بصیرت، انسان می تواند حق را از باطل تشخیص دهد. ● گستره وسیع حق و باطل و اهمیت بصیرت در زندگی انسان
با توجه به مفاهیم قرآن، بصیرت و روشن بینی در زندگی انسان از اهمیت ویژه ای برخوردار است. علامه طباطبایی(ره) در تفسیر آیه ۹۲، سوره انفال:«یا ایهاالذین آمنوا ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا» می فرماید: «فرقان» یعنی آن چه که دو چیز را از هم جدا می سازد. در این جا به قرینه سیاق آیه و نتیجه تقوا، آن دو چیز حق و باطل است. فرقان در اعتقاد یعنی جدا کردن ایمان و کل هدایت از کفر و ضلالت. در عمل یعنی جدا کردن اطاعت از معصیت، هم چنین جدا کردن هر عملی که مورد خشنودی خداست از هر عملی که مورد غضب اوست. فرقان در رأی و نظر نیز به معنای جدا کردن اندیشه صحیح از اندیشه باطل است. با توجه به این که در آیه، فرقان، مطلق ذکر شده، پس تمامی این موارد را شامل می شود. علاوه بر این، فرقان تمامی خیرات و شرور را دربرمی گیرد. زیرا در آیات قبل، خیرات و شرور ذکر شده که همگی به فرقان احتیاج دارند. (محمدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج۹، ص ۶۵)
بنابراین می توان گفت گستره حق و باطل بسیار وسیع است، به گونه ای که تمام ابعاد زندگی انسان را دربرمی گیرد. زیرا زندگی انسان حاصل عقاید، افکار و اعمال اوست که براساس این تفسیر، حق و باطل در تمامی آن ها راه دارد. این سخن با مفاهیم قرآن نیز سازگار است. زیرا قرآن کاربرد گسترده ای را برای حق و باطل قائل است. در قرآن گاهی حق و باطل در زمینه عقاید و افکار به کار می رود، نظیر آیه ۰۳ سوره لقمان که خداوند می فرماید: «ذلک بان الله هوالحق و ان ما یدعون من دونه الباطل؛ این ]آفریده های شگفت و این تغییرات و تحولات[ دلیل بر این است که فقط خدا حق است و آن چه به جای او می پرستند باطل است.» و گاهی نیز، حق و باطل در زمینه کردارها و رفتارهای آدمی به کار رفته است، مانند آیه ۹۳۱، سوره اعراف که حق تعالی می فرماید: «باطل ماکانوا یعملون؛ آن چه همواره انجام می دهند، باطل و بیهوده است.» نکته دیگری که با توجه به سخن مرحوم علامه(ره) می توان به آن دست یافت این که حق و باطل تحت عناوین مختلفی ظهور پیدا می کنند. گاهی ایمان و کفر مصداق حق و باطل است، گاهی هدایت و ضلالت و گاهی نیز اطاعت و معصیت. حتی نیک و بد، دوست و دشمن و امثال این ها نیز می تواند مصادیق حق و باطل باشد. براین اساس گستره حق و باطل در تمام ابعاد زندگی انسان وجود دارد. انسان نیز همواره در مسیر زندگی، بر سر این دو راهی قرار می گیرد و به ناچار باید یکی را برگزیند. و انسان اگر دانسته یا ندانسته، راه باطل را برگزیند، قطعا زیان می بیند. زیرا براساس قرآن، تنها حق است که به انسان سود می رساند. در نتیجه، وقتی انسان بر سر این دو راهی ها قرار می گیرد، ضرورت بصیرت در زندگی او آشکار می شود. خداوند مثال بسیار زیبایی برای حق و باطل، در سوره رعد، آیه ۷۱ بیان می کند. حق تعالی در این آیه می فرماید: «خداوند از آسمان، آبی فرو فرستاد. پس رودخانه هایی به اندازه گنجایش خودشان روان شدند و سیل، کفی بلند روی خود برداشت، و از آنچه برای به دست آوردن زینتی یا کالایی، در آتش می گدازند هم نظیر آن کفی برمی آید. خداوند، حق و باطل را چنین مثل می زند. اما کف، بیرون افتاده از میان می رود، ولی آنچه به مردم سود می رساند در زمین]باقی[ می ماند. این گونه خدا حق و باطل را ]به امور محسوس[ مثل می زند. » در این آیه، حق به آب و مایع فلز گداخته شده و باطل به کفی که روی این دو مایع تشکیل می شود، تشبیه شده است. در این تشبیه نکات بسیار ظریفی درباره حق و باطل نهفته است. از جمله، همان گونه که کفی که روی آب تشکیل می شود بی رنگ ولی همرنگ آب است، کفی که هم روی مایع فلز گداخته شده تشکیل می شود تیره ولی همرنگ مایع فلز است. باطل نیز همین گونه است. هر جا که ظاهر می شود، سعی می کند خود را به رنگ حق درآورد و لباس حق را بر تن کند که اگر او را در یک لباس شناختند، در لباس دیگر بتواند چهره خود را پنهان سازد. در حقیقت یکی از ویژگی های باطل این است که هر لحظه به لباس دیگری درمی آید. (ناصر مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج۰۱، ص۹۶۱) یکی از روش های مهمی که شیطان برای گمراه ساختن انسان ها از آن استفاده می کند، همین شیوه است. او برای گمراه ساختن هر گروه از انسان ها از آنچه در نظرشان ارزش محسوب می شود، استفاده می کند. برای این که انسان های دیندار را نیز گمراه سازد، از دین آن ها استفاده می کند. شیطان، لباس دین را بر تن مصادیق باطل می پوشاند تا آسان تر بتواند انسان های دیندار را فریب دهد. اگر فرد دیندار نتواند چهره منفور باطل را در پس این لباس ببیند، قطعا فریب خورده و در دام شیطان گرفتار می شود. این جاست که ضرورت بصیرت در زندگی انسان دوچندان احساس می شود. بسیاری از بلاهایی که برسر مسلمانان، چه در زندگی فردی و چه در زندگی اجتماعی، وارد می شود، به دلیل بی بصیرتی آن ها در این موقع است. ضربه ای که از این طریق به اسلام وارد می شود، گاهی صدها برابر ضرباتی است که کفار به اسلام وارد می کنند. دردناک ترین و خونین ترین حادثه تاریخ، یعنی جریان کربلا، مصداق بارز همین بی بصیرتی است. سی هزار نفری که از کوفه و اطراف آن، برای جنگ با امام حسین(ع) آمده بودند، همان هایی بودند که سالیان متمادی پای منبر حضرت امیر(ع) نشسته بودند. اینان به زعم خود، برای رضای خدا آمدند. فقط سران آنها که می دانستند چه خبر است، برای حکومت ری و امثال آن آمده بودند و گرنه این جمعیت عظیم، فقط برای رضای خدا و رفتن به بهشت، مصداق بارز حق را به شهادت رساندند. این ها واقعاً قدرت تشخیص حق از باطل را از دست داده بودند. (قسمتی از بیانات آیه الله جوادی آملی، ره توشأ راهیان نور ویژه تابستان ۱۸۳۱، ص۳۹۱)
در این واقعه سران باطل خوب توانسته بودند اهداف و نقشه های شوم و باطل خویش را در لباس دیدن به مسلمانان عرضه کنند. مسلمانان هم، با بی بصیرتی حادثه ای دردناک آفریدند که تا به حال هیچ گروه کافر یا مشرکی نظیر آن را به وجود نیاورده است. شیطان سوگند خورده که تا روز قیامت، همه انسان ها را گمراه می کند. او تا انسان را گمراه نکند و دین را از او نگیرد، دست بردار نیست. به همین دلیل، حتی به مسلمانان هم سفارش شده که همیشه مراقب دشمنان درونی و بیرونی باشید.
گسترأ وسیع حق و باطل و ظاهر شدن باطل در لباس حق، نه تنها ضرورت بصیرت را در زندگی انسان آشکار می کند، بلکه به وضوح نشان می دهد، مهم ترین اثر تقوا بصیرت است. زیرا اولا بصیرت، منشأ به وجود آمدن دیگر آثار تقواست. ثانیاً سایر آثار تقوا، تنها برای بخشی از زندگی انسان مثمرثمر هستند ولی بصیرت اثری است که فایدأ آن تمام ابعاد زندگی انسان را دربرمی گیرد.
● رابطه تقوا و بصیرت
یکی از اصول مسلم قرآن این است که تقوا موجب بصیرت می شود. حال ممکن است این سؤال پیش آید که چگونه ممکن است تقوا که یک فضیلت اخلاقی است و به عمل انسان مربوط می شود، در دستگاه عقل و قوأ قضاوت انسان تأثیر داشته باشد و این امر سبب شود که انسان به دریافت حکمت هایی نائل گردد که بدون داشتن تقوا موفق به دریافت آن حکمت ها نمی شود. در پاسخ به این سؤال ابتدا باید بگوییم که ارتباط میان تقوا و بصیرت یکی از اصول مسلم قرآن است. اصول قرآن نیز همگی عین حقیقت هستند. علاوه بر این، با سه روش دیگر نیز می توان این اصل مسلم را ثابت کرد. این سه روش عبارتند از: روایات، علم- فلسفه و تجربه.
۱) روایات
از جمله قرائن قطعی که آیات قرآن را تفسیر می کند، روایات معتبر است. احادیث معتبر بسیاری در منابع روایی وجود دارد که همگی ارتباط میان تقوا و بصیرت را تأیید می کند.
این احادیث گاهی به شکل مستقیم، تقوا و پاکی از گناه را در بصیرت و روشن بینی روح مؤثر دانسته اند. در این باره می توان به حدیثی از پیامبر(ص) اشاره کرد که می فرماید:«اگر شیاطین بر قلب های آدمیان مسلط نمی شدند، آنها می توانستند باطن جهان هستی را بنگرند.» (علامه مجلسی، بحارالانوار، ج ۶۷، ص ۵۹). گاهی نیز احادیث به طور غیرمستقیم این مطلب را بیان می کند. مثل این که هواپرستی و از کف دادن زمام تقوا را در تاریک شدن روح، تیرگی دل و خاموش شدن نور عقل موثر دانسته اند. دراین باره می توان به حدیثی از امام علی (ع) اشاره کرد که می فرماید:«هرکس از هوای نفسش پیروی کند،او را کور و کر می کند و ذلیل و گمراه می سازد.» (عبدالواحد تمیمی آمدی، تصنیف غررالحکم و دررالکلم، ص ۶۵) درحقیقت ارتباط میان تقوا و بصیرت، یک منطق مسلم در معارف اسلامی است. حتی ادیبان مسلمان هم این حقیقت آشکار را از معارف اسلامی اقتباس کرده و در آثار خود به کار برده اند. نظیر آن جا که حافظ می گوید:
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
۲) علم - فلسفه
حکما معتقدند که قوه عاقله انسان، دو نوع محصول اندیشه دارد که از اساس با هم اختلاف دارند. این دو نوع محصول شامل اندیشه نظری و اندیشه عملی می شود. اندیشه نظری مبانی علوم طبیعی، ریاضی و فلسفه الهی است. کار عقل در این علوم قضاوت درباره واقعیت هاست. مثلا دراین باره عقل قضاوت می کند که فلان شیء این طور است یا آن طور؟ فلان اثر را دارد یا نه؟ آیا فلان معنا حقیقت دارد یا نه؟ ولی اندیشه عملی مبنای علوم زندگی و اصول اخلاقی است. مفهوم خوبی و بدی، حسن و قبح، باید و نباید، امر و نهی و امثال این ها مخلوق اندیشه عملی است. این اندیشه است که حکم می کند، آیا باید این کار را انجام دهم یا آن را؟ این طور عمل کنم یا آن طور؟ این که در آثار دینی وارد شده تقوا موجب بصیرت است، همه مربوط به اندیشه عملی است. یعنی در اثر تقوا انسان بهتر درد خود و دوای خود و راهی که در زندگی باید پیش گیرد می شناسد. این که در نظر بعضی، قبول این اصل مسلم، دشوار آمده شاید بخاطر این است که آن ها بصیرت را به حدود اندیشه نظری محدود دانسته اند. حال آن تقوا در اندیشه نظری تاثیری ندارد (مرتضی مطهری، ده گفتار، صص ۳۲-۳۰) براین اساس، منطقه اندیشه عملی انسان به دلیل این که مربوط به عمل انسان است، همان منطقه احساسات، تمایلات و شهوات است. اگر این امور، از مرزهایی که دین برای آنها مشخص کرده خارج شوند،در برابر نور عقل، گرد و غبار و دود و مه ایجاد می کنند. در نتیجه عقل، دیگر نمی تواند پرتوافکنی کند و حق و باطل را به انسان نشان نشان دهد.ولی زمانی که تقوا وجود داشته باشد، احساسات، تمایلات و شهوات از مرزهایی که دین برای آنها مشخص کرده خارج نمی شوند. در نتیجه دیگر عامل مزاحمی برای نور عقل وجود ندارد. عقل، پرتوافکنی می کند و در اثر آن پرتو، انسان به راحتی حق و باطل را تشخیص می دهد. پس از نظر علمی- فلسفی نیز معلوم شد که تقوا در دستگاه تفکر و قضاوت انسان تاثیر دارد. ولی تاثیر تقوا دراین دستگاه به گونه ای غیرمستقیم است. در حقیقت تقوا با برطرف کردن مانع، به اندیشه عملی انسان یاری می کند که اثر خود را تولیدکرده و موجب بصیرت شود.
۳) تجربه
زمانی که به زندگی انسان های با تقوا می نگریم، به روشنی می بینیم که آنها در زندگی کمتر دچار سردرگمی و گرفتاری می شوند. چون آنها در سایه روشنی تقوا، راه را از چاه تمییز می دهند، در نتیجه کمتر دچار مشکل می شوند. اگر زمانی هم دچار مشکل شوند، آسان تر و سریع تر روزنه خروج از آن را پیدا می کنند. آنها نه تنها در زندگی فردی، بلکه درسطح اجتماع هم، دارای بصیرت هستند. آنان چهره منفور دشمنان حق را از پشت هزاران پرده فریبنده می بینند و ریشه بسیاری از حوادث را که در لابه لای آشوب های اجتماعی برای دیگران ناشناخته است، به خوبی می شناسند. همچنین کودکانی که در خانواده باتقوا پرورش می یابند، زمانی که بزرگ می شوند، به آسانی نیکی ها را از بدی ها تشخیص می دهند. زیرا آنها از همان طفولیت در فضایی پاک تربیت می شوند. پاکی بیرون کم کم به فضای درون آنها منتقل می شود، در نتیجه درونشان را روشن و نورانی می کند. لذا در سایه این روشنی، آنها به راحتی خوب را از بد تمییز می دهند. اغلب افراد جوامع با تقوا نیز دارای بصیرت هستند. زیرا تمام ارکان این جوامع، اعم از نیروهای انسانی و نیروهای مادی، همگی در مسیر تقوا حرکت می کنند. بدیهی است که در چنین فضای بی آلایشی، تمیز حق و باطل، دوست و دشمن و امثال آن ها کار آسانی است. ولی زمانی که به افراد، خانواده ها و جوامع بی تقوا نظر می افکنیم، به وضوح مشاهده می کنیم که آنها گرفتار نابسامانی ها و تضادهای وحشتناک روحی اند که تشخیص نیکی ها را از بدی ها برایشان دشوار کرده است. حتی دربسیاری از مواقع، این افراد درتشخیص نیکی و بدی و امثال این ها دچار اشتباه می شوند. بنابراین، تجربه هم ارتباط میان تقوا و بصیرت را در ابعاد مختلف و به اشکال گوناگون تایید می کند.
● نتیجه
با توجه به مباحث مذکور می توان نتیجه گرفت که به دلیل گستره وسیع حق و باطل و ظاهرشدن باطل در لباس حق، بصیرت در زندگی انسان از اهمیت ویژه ای برخوردار است. بصیرت، میوه ای است که از درخت تقوا حاصل می شود. ارتباط میان تقوا و بصیرت علاوه بر این که یک اصل مسلم قرآن است، مورد تایید روایات، علم- فلسفه و تجربه نیز واقع شده است.
http://otad110.blogfa.com
دوشنبه 3/3/1389 - 19:37
دعا و زیارت
صفات جمال و جلال خدا وند ازمنظر قرآن كریم
هر چه بر روی زمین است فانی است و باقی ماند ذات پروردگارت كه صاحب بزرگی و غنای مطلق است پس به كدام یك از نعمتهای پروردگارتان تكذیب میكنید. آیات 25 و 28 سوره شریفه الرحمن
یا رب از نیست به هست آمده صنع توییم
و آنچه هست از نظر علم تو پنهانی نیست
گـر بـر آنی و گرمی بنده مخلص خوانی
روی نــومیدییم از درگـه سبحانی نیست
نـــاامید از در لطف تو كجا شاید رفت ؟
تو ببخشای كه درگاه تو را ثــانی نیست
آن زیبا رخ بزم عرفان كیست؟ چگونه است؟ او كه رب مشرقین و مغربین است خداوند باریتعالی آنكه ایمان داریم شرق و غرب عالم را پر كرده و معتقدیم كه نه ماده محدود است و نه مركب و نه متغیر.
( لا تدرك الابصار و هو یدرك الابصار و هو اللطیف الخیر ) ( انعام 103)
ابتداء این سؤال كه خداوند دارای چگونه صفاتی است چون ما خواه و ناخواه همه چیز را با مقیاس وجودی خودمان میسنجیم لذا در مورد صفات كلی خداوند نیز میخواهیم خدا را با یك وجود بیپایان و كامل و نامحدود از هر جهت با وجود محدود خود بسنجیم . بنابراین در این زمینه دچار اشكال خواهیم شد. این اشكال حتی در مورد تصور ما از پدیدههای دیگر نیز پیش میآید . تشخیص اینكه فرضاً چنانكه در مریخ چگونه موجوداتی هستند ودارای چه ویژگیهائی هستند برای ما نه مشكل و نه غیر ممكن است. این موضوع دو نتیجه را بازتاب میكند:
1 ـ محدودیت انسان
2 ـ اینكه انسان به حكم بشر بودنش از درك بسیاری از واقعیات حتی اگر محدود هم باشد عاجز است ( انسان در این قبیل موضوعات در حصار مكان و زمان است ) در مورد خداوند باید بیان داشت پی بردن به صفات ثبوتیه و سلبیه خداوند دست یافتن به نوعی شناخت درباره صفات خداوند است . اینكه ان الله سمیع بصیر و یا ان الله بكل شیی علیم خود بیانگر صفاتی ثبوتیه از خداوند هستند .اینك آنچه در پی میآید تفحّصی است پیرامون یكی از صفات بارز خداوندی كه تحت صفات جلال خدا با آن آشنا هستیم.
سرآغاز
پیرامون صفت جلال خداوند باید گفت در فرهنگ عربی،فارسی، منجدالطلاب، ترجمه محمد بندرریگی آمده است : جلال بر حسب وزن فعال دارای ریشه جل میباشد . این كلمه و همچنین مشتقاتش جلال و جلاله معنای (بزرگ و با عظمت وبا شوكت شد) و همچنین جلال به معنای با عظمت میباشد و باز میتوان گفت جلیل به معنای با عظمت و یا تجلل به معنای با عظمت و بزرگوار شد میباشد در كتاب المعجم الفهرست الفاظ قرآن الكریم كه دایره المعارف مفاهیم و كلمات قرآنی است بیان میدارد : كلمه جلال در سوره الرحمن دوبار ودر آیات 27 و 78 این سوره آمده است.
همچنین مشتقات این كلمه در سوره شمس آیه 34 سوره اعراف آیه 187 و آیه 143 سوره لیل آیه 2 و سوره حشر آیه 3 آمده است كه در جای خود مورد بحث قرار گرفته خواهد شد اینكه در جهت آشنائی و تفسیر این صفت خداوند به تفسیر آیات مربوطه میپردازیم .
( كل من علیها فان و یبقی وجه ربك ذوالجلال و الاكرام ) این آیه، آیه 26 سوره الرحمن میباشد.
در توضیح این سوره شریفه آمده است كه سورهای مكی بوده دارای 1636 حرف و 351 كلمه میباشد . ابتدا تفسیر علامه سید حسین طباطبائی (ره) را در مورد این آیه از كتاب تفسیر المیزان جلد 19 از نظر می گذرانیم .
( كل من علیها فان، و یبقی وجه ربك ذوالجلال و الاكرام )
ضمیر (علیها) به زمین بر میگردد و معنای آیه این است كه هر جنبده دارای شعوری كه بر روی زمین است بزودی فانی خواهد شد، و این آیه مسئله زوال و فناء جن و انس را مسجل میكند و اگر فرمود: ( كل من علیها فان) ( و هر كس بر روی زمین است ) و نفرمود (كل ما علیها ) ( هرچیز كه بر روی زمین است )، و خلاصه اگر مسئله فنا و زوال را به صاحبان شعور اختصاص داد ، نه از این جهت بوده كه موجودات بیشعور فانی نمیشوند، بلكه از این بابت بوده كه زمینه كلام زمینه شمردن نعمتهائی است كه به صاحبان شعور ارزانی داشته، نعمتهای دنیائی و آخرتی، و معلوم است كه در چنین زمینهای مناسب همان است كه درباره فنای این طبقه سخن بگوید.
در ضمن با توجه به اینكه كلمه ( فان ـ فانی ) ظهور در آینده دارد و سیاق آیه نیز ظهور در این دارد كه از آیندهای خبر میدهد، از جمله : (كل من علیها فان ) این نكته هم بطور اشاره استفاده میشود كه مدت و اجل نشئه دنیا با فنا جن و انس سر میآید ، و عمرش پایان میپذیرد ، و نشئه آخرت طلوع میكند ، و هر دو مطلب یعنی فنا جانداران صاحب شعور زمین، و طلوع نشئه آخرت كه نشئهی جزاء است از نعمتهای والای خدای تعالی است چون زندگی حیاتی است مقدمی برای غرض آخرت و معلوم است كه انتقال از مقدمه به غرض و نتیجه نعمت است.
با این نكته گفتار بعضی از مفسرین پاسخ داده میشود، كه گفتهاند: فناء چه نعمتی هست كه آیه شریفه آنرا از اعلی و نعمتهای الهی شمرده و حاصل جواب این است كه حقیقت این فناء انتقال از دنیا به آخرت، و رجوع به خدای تعالی است، همچنانكه در بسیاری از آیات كریمه قرآن این فنا به انتقال نامبرده تفسیر شده و فهمانده كه منظور از آن فنای مطلق و هیچ و پوچ شدن نیست.
( و یبقی وجه ربك ) وجه هر چیزی عبارت است از سطح بیرونی آن ، ( و از آنجائی كه خدای تعالی منزه است از جسمانیت و داشتن حجم و سطح، لاجرم معنای این كلمه در مورد خدای تعالی بعد از حذف محدودیت و نواقص امكانی عبارت میشود از نمود خدا) و نمود خدا همان صفات كریمه او است .
كه بین او و خلقش واسطهاند، و بركات و فیض او به وسیله آن صفات برخلقش نازل میشوند، و خلائق آفرینش و تدبیر میشوند، و آن صفات عبارتند از علم و قدرت و شنوائی و بینائی و رحمت و مغفرت و رزق و امثال اینها.
(ذوالجلال و الاكرام ) در معنای كلمه (جلال ) چیزی از معنای اعتلاء و اظهار رفعت خوابیده ، البته رفعت و اعتلای معنوی در نتیجه جلالت با صفاتی كه در آن بوئی از دفع و منع هست سروكار و تناسب دارد ، مانند صفت علو، و تعالی و عظمت، و كبریا و تكبر، و احاطه، و عزت و غلبه .
خوب وقتی این همه معانی در كلمه (جلال) خوابیده ، باید دید برای كلمه ( اكرام ) چه باقی میماند؟
برای این كلمه از میانه صفات آن صفاتی باقی میماند كه بوئی از بهاء و حسن میدهد، بها و حسنی كه دیگران را واله و مجذوب میكند، مانند صفات زیر ـ علم ـ قدرت ـ حیاه ـ رحمت ـ جود ـ جمال ـ حسن ـ و از این قبیل صفات كه مجموع آنها را صفات جمال میگویند، همچنانكه دسته اول را صفات جلال مینامند، و اسماء خدائی را به این دو قسمت تقسیم نموده، هر یك از آنها كه بوئی از اعتلاء و رفعت دارد صفات جلال، و هر یك كه بوئی از حسن و جاذبیت دارد صفات جمال مینامند.
بنابراین كلمه ( ذوالجلال و الاكرام ) نامی از اسماء حسنی خداست،كه به مفهوم خود تمامی اسماء جلال و اسماء جمال خدا را در بر میگیرد.
و مسمای به این نام در حقیقت ذات مقدسه خدائی است، همچنان كه در آخر همین سوره خود خدای تعالی را به این اسم نامیده، و فرموده : ( تبارك اسم ربك ذی الجلال و الاكرام )، و لكن در آیه مورد بحث نام وجه خدا شده،حال یا به خاطر این بوده كه در خصوص این جمله از معنای وصفیت افتاده، وصفت وجه واقع نشده، بلكه مدح و ثنای رب قرار گرفته، و تقدیرش (و یبقی وجه ربك هو ذوالجلال و الاكرام ) ( و تنها وجه پروردگارت كه او دارای جلال واكرام است باقی میماند . ) میباشد ، و یا اینكه مراد به وجه همانطوری كه گفتیم صفت كریمه و اسم مقدس خدای تعالی است، و معلوم است كه برگشت اجراء اسم بر اسم، اجراء آن بر ذات است .
و معنای آیه شریفه بنابراین كه منظور از وجه اسم بوده میباشد، و با در نظر گرفتن اینكه بقاء اسم یعنی آن ظهوری كه اسم لفظی ، از آن حكایت میكند فرع بقاء مسمی است ـ چنین میشود: (پروردگارت ـ عز اسمه ـ با همه جلال و اكرامش باقی میماند ، بدون اینكه فنا موجودات اثری در خود او و یا دگرگونی در جلال و اكرام او بگذارد .)
و بنابراین كه مراد بوجه خدا هر چیز باشد كه دیگران رو به آن دارند، ـ كه قهراً مصداقش عبارت میشود از تمامی چیزهائی كه به خدا منسوبند، و مورد نظر هر خداجوئی واقع میگردد، مانند انبیاء و اولیاء خدا و دین او و ثواب و قرب او و سایر چیزهائی كه از این قبیل باشند معنای آیه چنین میشود: (همه زمینیان فانی میگردند، و بعد از فناء دنیا آنچه نزد او است و از ناحیه او است، از قبیل انواع جزء و ثواب و قرب به او باقی میماند، همچنانكه در جای دیگرفرمود: ( ما عندكم ینفد و ما عند الله باق ) ( هر چه نزد شماست فانی میگردد، و هر چه نزد خدا است باقی میماند . ) (نحل ـ 96)
تفسیر نمونه در جلد 23 پیرامون تفسیر این آیه ،آیت ا… مكارم شیرازی این چنین بیان میدارد : این آیه بدین معنی است تنها ذات ذوالجلال و گرامی پروردگار تو باقی میماند ( و یبقی وجه ربك ذوالجلال و الاكرام )
وجه از نظر لغت به معنی صورت است كه به هنگام مقابله با كسی با آن مواجه و روبرو میشویم ،ولی هنگامی كه در مورد خداوند به كار میرود منظور ذات پاك او است.
بعضی نیز وجه ربك را در اینجا بمعنی صفات پروردگار دانستهاند كه از طریق آن، بركات و نعمتها بر انسانها نازل میشود همچون علم و قدرت و رحمت و مغفرت .
این احتمال نیز داده شده است كه منظور اعمالی است كه به خاطر خدا انجام داده میشود، بنابراین همه فانی میشوند تنها چیزی كه باقی میماند اعمالی است كه از روی خلوص نیت و برای رضای او انجام گرفته میشود.
اما ذوالجلال و الاكرام كه توصیفی است برای وجه اشاره به صفات جمال و جلال خدا است، زیرا ذوالجلال از صفاتی خبر میدهد كه خداوند اجل و برتر از آن است .
( صفات سلبیه ) و ((اكرام )) به صفاتی اشاره میكند كه حسن و ارزش چیزی را ظاهر میسازد و آن صفات ثبوتیه خداوند مانند علم و قدرت و حیات او است .
بنابراین معنی آیه روی هم رفته چنین میشود: تنها ذات پاك خداوندی كه متصف به صفات ثبوتیه و منزه از صفات سلبیه است كه این عالم باقی و برقرار میماند .
بعضی از مفسران نیز صاحب اكرام بودن خداوند را اشاره به الطاف و نعمتهائی میدانند كه با آن اولیای خود را اكرام و گرامی میدارد، جمع میان معانی در آیه فوق نیز ممكن است .
در حدیثی میخوانیم كه مردی در حضور پیامبر(ص) مشغول نماز بود سپس چنین دعا كرد: اللهم انی اسئلك بان لك الحمد، لااله الا انت المنان بدیع السماوات و الارض، ذوالجلال و الاكرام یا حی یا قیوم .
پیامبر (ص) به اصحاب و یارانش فرمود: میدانید خدا را با چه نامی میخوانند؟ عرض كردند: خدا و رسولش آگاهتر است، فرمود: والذی نفسی بیده لقد دعا الله باسمه الاعظم الذی از ادعی به اجاب، و از اسئل به اعطی :
قسم به آنكس كه جانم به دست او است خدا را به اسم اعظمش خواند كه هر گاه كسی خدا را به آنم بخواند اجابت میكند، و هر گاه به وسیله آن از تقاضا كند عطا میفرماید.
دومین و آخرین آیهای كه در قرآن مستقیماً به كلمه جلال اشاره نمودهاست در آیه 78 سوره الرحمن میباشد علامه در تفسیر المیزان جلد 19 صفحه 223 پیرامون تفسیر این آیه چنین بیان میدارد: ( تبارك اسم ربك ذی الجلال و الاكرام )
این آیه ثنایی است جمیل برای خدای تعالی، كه چگونه دو نشئه آخرت مالامال از نعمتها و آلاء بركات نازله از ناحیه او شده و رحمتش سراسر دو جهان را فرا گرفته ، با همین بیان روشن میشود كه مراد باسم مبارك خدای تعالی همان رحمان است،كه سوره با آن آغاز شد ، و كلمه (تبارك) به ضمه راء مصدر باب تفاعل است و كثرت خیرات و بركات صادره را معنی میدهد.
پس اینكه فرمود: (تبارك اسم ربك) معنایش این میشود كه متبارك است الله كه برحمان نامیده شده، بدان جهت متبارك است كه این همه آلاء و نعمتها ارزانی داشته، افاضه فرموده و جمله (ذی الجلال و الاكرام ) اشاره به این است كه خدای سبحان خود را باسمای حسنی نامگذاری كرده، و به مدلول آن اسماء حسنی متصف هم هست ، و معنای وصفی و نعوت جلال و جمال را واقعاً دارا و واجد است، و معلوم است كه صفات فاعل درافعالش ظهوری و اثری دارد ، و از این دریچه خود را نشان میدهد، و همین صفات است كه فعل را به فاعلش ارتباط میدهد، پس خدای تعالی هم اگر خلق را بیافرید و نظامی در آنجا جاری ساخت بدین جهت بود كه دارای صفتی بود كه اقتضای چنین افعالی را داشت، برای این بود كه او خالق و مبدی و بدیع بود ، و اگر كارهایش هم متقن و بدون نقطه ضعف است ،باز برای این است كه او دارای صفاتی است كه فعل متقن را اقتضاء می كند،آن صفات این است كه او علیم و حكیم است، و اگر اهل اطاعت را جزای خیر میدهد، این عملش ترشحی و نمودی از صفتی در او است، كه چنین اقتضایی دارد، و آن این است كه ودود و شكور و غفور و رحیم است، و اگر اهل فسق را جزای شر میدهد باز برای این است كه در او صفتی وجود دارد كه چنین قسم جزا دادن را اقتضاء دارد و آن صفت منتقم و شدید العقاب است . پس اگر كلمه (رب) را در آیه : ( و لمن خاف مقام ربه ) سبعه رحمت ستایش شده بود در اینجا به صفت (ذی الجلال و الاكرام) ستوده، برای این بود كه بفهماند اسماء حسنای خدا و صفات علیایش در نزول بركات و خیرات از ناحیه او دخالت دارند، و اشاره كند به اینكه نعمتها و آلاء او همه به مهر اسماء حسنی و صفات علیای او مارك خورده.
آیت ا… مكارم شیرازی و جمعی از نویسندگان در تفسیر نمونه جلد بیست و سه پیرامون این آیه چنین بیان داشتهاند خداوند در آیه (تبارك اسم ربك ذی الاجلال و الاكرام ) میفرماید: پر بركت و زوال ناپذیر است نام پروردگات كه صاحب جلال و اكرام است.) تبارك از ریشه برگ ( بر وزن درك) به معنی سینه شتر است، و از آنجا كه شتران هنگامی كه در جایی میخوابند و ثابت میمانند سینه خود را به زمین میچسبانند. این واژه به معنی ثابت ماندن و پایدار و با دوام بودن بكار رفته است، و نیز از آنجا كه سرمایه بادوام و زوال ناپذیر فوائد زیاد دارد به موجود پرفایده (( مبارك )) گفته میشود و شایستهترین كسی كه این عنوان برای او سزاوار است ذات پاك خداوند است كه سرچشمه همة خیرات و بركات میباشد .
این تعبیر به خاطر آن است كه در این سوره انواع نعمتهای الهی در زمین و آسمان، در خلقت بشر ، و در دنیا و آخرت آمده است، و از آنجا كه اینها همه از وجود پربركت پروردگار افاضه میشود مناسبترین تعبیر همان است كه در این آیه آمده است .
زیرا منظور از اسم در اینجا اوصاف پروردگار است، مخصوصاً صفت رحمانیت كه منشاء همه این بركات است، و به تعبیر دیگر افعال خداوند از صفات او سرچشمه میگیرد، اگر عالم هستی را با نظام آفرید و در همه چیز میزان قرار داد ((حكمت )) او ایجاب میكرد ، و اگر قانون عدالت را در همه چیز حكمفرما فرمود(( علم و عدل )) و ایجاب میكند ، و اگر مجرمان را در انواع مجازاتهائی كه در این سوره اشاره شد گرفتار میسازد (( منتقم)) بودنش اقتضاء مینماید ، و اگر مؤمنان صالح را مشمول انواع مواهب معنوی و مادی در این جهان و جهان دیگر قرار میدهد ((فضل و رحمت ))واسعه او ایجاب میكند، بنابراین اسم او اشاره به صفات او است و صفات او هم عین ذات پاك او است .
تعبیر به ((ذی الجلال و الاكرام ))اشارهای است به تمام صفات جمال و جلال او ( ذی الجلال اشاره به صفات سلبیه و ذی الاكرام اشاره به صفات ثبوتیه است. )
جالب اینكه سوره الرحمن با نام خداوند ((رحمن )) آغاز شد و با نام پروردگار ذوالجلال و الاكرام پایان میگیرد، و هر دو هماهنگ با مجموعه محتوای سوره است .
در آیه 37 سوره الرحمن بعد از ذكر نعمتهای مختلف معنوی و مادی دنیا میفرماید: (( و یبقی وجه ربك ذوالجلال و الاكرام )) و در پایان سوره بعد از ذكر انواع نعمتهای بهشتی ((تبارك اسم ربك ذی الجلال و الاكرام )) این دو تعبیر بیانگر این واقعیت است كه همه خطوط به ذات پاك او منتهی میشود، و هر چه هست از ناحیه او است، دنیا از ناحیه او است ، و عقبی از ناحیه او است، و جلال و اكرام او همه چیز را فرا گرفته است.
در حدیثی از پیغمبر گرامی (ص ) میخوانیم : شخصی در محضرش دعا میكرد و میگفت: یا ذی الجلال و الاكرام : ای خداوندی كه صاحب جلال و اكرامی پیامبر (ص) فرمود: قد استجیب لك فَسَل : اكنون كه خدا را به این نام خواندی دعایت مستجاب شد هر چه میخواهی بخواه .
و در حدیث دیگری آمده است كه پیامبر (ص) مردی را مشاهده كرد كه ایستاده و مشغول نماز بود، بعد از ركوع و سجود و تشهد دعا كرد و در دعایش چنین گفت:
اللهم انی اسئلك بان لك الحمد لا اله انت وحدك لاشریك لك المنان بدیع السماوات و الارض ، یا ذوالجلال و الكرام، یا حی و یا قیوم، انی اسئلك ………… پیامبر (ص) : لقد دعا الله باسمه العظیم الذی اذا دعی به اجاب، و اذ اسئل به اعطی : این مرد خدا را با نام عظیمی خواند كه هر گاه به آن دعا شود اجابت میكند و اگر بوسیله آن سؤال كنند عطا میفرماید.
در حدیثی از امام محمد باقر (ع) میخوانیم كه تفسیر آیه تبارك اسم ربك ذی الجلال و الاكرام فرمود نحن جلال الله وكرامته التی اكرام الله العباد بطاعتنا : ما جلال خداوند و كرامت او هستیم كه بندگان را به اطاعت ما گرامی داشته است.
مشتقات كلمه جلال در قرآن كریم بیان و تفاسیر
در المعجم آمده است در سوره مباركه حشر كلمه جلاء در آیه 3 سوره لیل كلمه تجلا و در سوره اعراف آیه 143 و 187 به ترتیب : تجلی، یجلیها، و در آیه 34 سوره شمس كلمه جلیها از مشتقات جلال میباشد كه در قرآن آمدهاند . اینك به ذكر تفسیرهای مختلف پیرامون آیات 143 و 187 سوره اعراف میپردازیم . ابتدا تفسیر المیزان جلد 15 و 16 پیرامون آیه 143 سوره اعراف اینچنین بیان میدارد.
خداوند در سوره اعراف آیه 143 میفرماید: و لما جاء موسی لمیقاتنا كلمه ربه قال رب ارنی انظر الیك قال لن ترانی و لكن انظر الی الجبل فان استقر مكانه فسوف ترانی و لكن انظر الی الجبل فان استقر مكانه فسوف تراینی فلما تجلی ربه الخ كلمه تجلی كه در آخر این آیه آمده است به معنای قبول جلاء و ظهور است و كلمه : دك مصدر و به معنای كوبندن به محكمی است ،و در این آیه به معنای اسم مفعول ، مدكوك و كوبیده میكرد، و كلمه خر ، از خرور به معنای سقوط است و صعقأ از صعقه است كه به معنای مرگ و بیهوشی و از كار افتادن حواس و بطلال ادراك ،و افاقه برگشتن به حالت سلامت عقل و حواس را گویند، مثلاً گفته میشود فلانی از حالت غش افاقه پیدا كرد یعنی حال عادی و استقامت درك و شعور برگشت .
معنای این آیه به طوری كه از ظاهر نظم و سیاق آن بر میآید این است كه لما جاء موسی لمیقاتنا وقتی به میقات ما كه برای او تعیین كرده بودیم آمد و كلمه رب و پروردگارش با او گفتگو كرد قال موسی گفت: رب ارنی انظر الیك پروردگارا خودت را بنمایان تا نگاهت كنم، یعنی وسایل دیدارت را برایم فراهم ساز تا به تو نظر اندازم و تو را ببینم، آری دیدن فرع نظر انداختن است و نظر انداختن فرع تمكین و تمكن از دیدن است ـ قال ـ خدای تعالی به موسی فرمود: لن ترانی تو ابدأ مرا نخواهی دید و لكن انظر الی الجبل معلوم میشود كوهی در مقابل موسی (ع) مشود بود كه خدای تعالی با لام عهد ـ اجبل ـ اشاره به آن نموده فان استقر مكانه فسوف ترانی به این كوه نگاه كن كه من اینك خود را برای آن ظاهر میسازم . اگر دیدی تاب دیدار مرا آورده و بر جای خود استوار بماند ،بدان كه تو هم تاب نظر انداختن به من و دیدن مرا داری فلما تجلی ربه الجبل و وقتی تجلی كرد و برای كوه ظاهر گردید جمله دكا با تجلی خود آن را در هم كوبیده و در فضا متلاشیش ساخت و پرتابش كرد.
پس در آیة فوق استدلال بر محال بودن تجلی نیست، به شهادت اینكه برای كوه تجلی كرد بلكه غرض از آن نشان دادن و فهماندن این معنا است كه موسی قدرت و استطاعت تجلی را ندارد و اگر تجلی خدا واقع شود او در جای خود قرار نمیگیرد ، و خواسته است به وی بفهماند اگر تجلی كنم وجودت به كلی از بین برود، همانطوری كه دیدی كوه از بین رفت .
جمله فما تجلی الجبل جمله دكا و خر موسی صعفا این معنا را به خوبی افاده میكند . چون خدای تعالی وقتی كه برای كوه تجلی نمود كوه را مدكوك و متحول به صورت ذراتی از خاك گردانید، و هویت كوهیش را نیز به كلی از بین برد.
و بطوری كه از ظاهر سیاق بر میآید هلاكت و یا بیهوشی موسی از هول و هیبت آن منظرهای بود كه مشاهده كرد، و لكن این ظاهر باور كردنی نیست ، برای اینكه موسی از مظاهر قدرت پروردگارش چیزهایی دیده بود كه مسئله از هم پاشیدن كوه در مقابل آن خیلی مهم نبود،موسی همان كسی است كه عصای خود را میانداخت و آن اژدهایی دمان میشد، و هزاران هزار مارها و طنابها را میبلعید، این همان كسی است كه دریا را شكافت و در یك لحظه هزاران هزار از آل فرعون را در آن غرق كرد،و كوه را از ریشه كند و بر بالای سر بنی اسرائیل مانند سایه نگه داشت، موسی صاحب چنین معجزاتی بود كه به مراتب هول انگیزتر از متلاشی شدن كوه بو، پس چگونه تصور میشد در این قضیه از ترس مرده و یا بیهوش شده باشد؟ با اینكه بر حسب ظاهر میدانسته كه در این تجلی آسیبی به خود او نمیرسد و خدا میخواهد او سالم باشد، و تجلی به كوه را ببیند،پس معلوم میشود غیر از مسئله متلاشی شدن كوه چیز دیگری او را به این حالت درآورده، گویا در آن صحنه ، قهر الهی برای او و در مقابل در خواستش مجسم گردیده و او خود را به مشاهده آن مشرف دیده، كه چنان اندكاك عجیبی به او دست داده و نتوانسته حتی یك چشك بر هم زدن در جای خود و به روی پاهایش قرار بگیرد، استغفاری هم كه بعد از به حال آمدن كرده شاهد این معناست .
تفسیر نمونه جلد ششم نیز در تفسیر این آیه چنین بیان داشته است : خداوند در آیه 143 سوره اعراف میفرماید: و لما جاء موسی لمیقاتنا و كلمه ربه قال رب ارنی انظر الیك قال لن ترانی و لكن انظر الی الجبل فان استقر مكانه فسوف ترانی و لكن انظر الی الجبل فان استقر مكانه فسوف تراینی فلما تجلی ربه … الخ : هنگامی كه موسی (ع) به میعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت : عرض كرد : پروردگارا خود را به من نشان بده تا به تو بنگرم ولی به زودی این پاسخ را از پیشگاه پروردگار شنید كه هرگز مرا نخواهی دید ولی به كوه بنگر ازاگر به جای خود ایستاد مرا خواهی دید هنگامی كه خداوند بر كوه جلوه كرد آن را محو نابود و همسان با زمین نمود موسی (ع) از مشاهده این صحنه هول انگیز چنان وحشت زده شد و مدهوش به روی زمین افتاد و هنگامی كه به هوش آمد،عرضه داشت پروردگارا منزهی تو، من به سوی تو باز میگردم و توبه میكنم و من نخستین مؤمنانم .
منظور از جلوه خدا چیست ؟
مفسران در اینجا گفتگوی بسیار كردهاند، ولی آنچه از مجموع آیات بنظر میرسد این است كه خداوند، پرتوی از یكی از مخلوقات خود را بر كوه ظاهر ساخت.
آیا این مخلوق یكی از آیات عظیم الهی بوده كه برای ما ناشناخته مانده ؟
و یا نمونه ای از نیروی عظیم اتم و یا موج مرموز و تكان دهنده با صاعقهای عظیم و وحشتناك كه بر كوه زد و برقی خیره كننده و صدائی مهیب و وحشتناك و نیروئی عظیم از آن برخاست،آنچنان كه كوه به كلی از هم پاشید گویا خداوند با این كار میخواست 2 چیز را به موسی (ع) و بنی اسرائیل نشان دهد.
نخست اینكه آنها قادر نیستند، پدیده كوچكی از پدیدههای عظیم خلقت را مشاهده كنند، با این حال چگونه تقاضای مشاهده پروردگار و خالق را میكنند.
دیگر اینكه همانطور كه این آیت عظیم الهی با اینكه مخلوقی بیش نبود خودش قابل مشاهده نبود، بلكه آثارش یعنی لرزه عظیم ، و صدای مهیب او شنیده میشد، اما اصل آن یعنی آن امواج مرموز یا نیروی عظیم، نه با چشم دیده میشد و نه با حواس دیگر قابل درك بود، با این حال آیا هیچكس در وجود چنین آیتی میتوانست تردید كند و بگوید چون خودش را نمیبینم و تنها آثارش را میبینم نمیتوانم به آن ایمان بیاورم؟ جائی كه درباره یك مخلوق چنین قضاوت كنیم درباره خداوند بزرگ چگونه میتوانیم بگوئیم چون قابل مشاهده نیست به او ایمان نمیآوریم با اینكه آثارش همه جا را پر كرده است.
احتمال دیگری در زمینه تفسیر آیه داده شده است و آن اینكه موسی (ع) براستی برای خودش تقاضای مشاهده كرد ولی منظور او مشاهده با چشم نبود كه لازمه آن جسمیت بوده باشد و با مقام موسی (ع) سازگار نباشد، بلكه منظور یك نوع ادراك و مشاهده باطنی بوده است، یك شهود كامل روحی و فكری، زیرا بسیار میشود كه كلمه رؤیت در این معنی به كار میرود ، مثلا میگوئیم : من در خودمان این قدرت را میبینم كه این كار را انجام دهیم در حالی كه قدرت، چیز قابل مشاهدهای نیست بلكه منظور این است ما به وضوح این حالت را در خودمان مییابیم .
موسی (ع) میخواست به چنین مقامی از شهود و معرفت برسد. در حالی كه رسیدن به چنین مقامی در دنیا ممكن نیست، اگر چه در آخرت كه عالم شهود و عالم بروز است امكان دارد.
ولی خداوند در پاسخ موسی (ع ) گفت : چنین رؤیتی هرگز برای تو ممكن نیست و برای اثبات مطلب، جلوهای بر كوه كرد و از هم متلاشی شد و بالاخره موسی (ع) از این درخواست توبه نمود.
منابع و مأخذ:
1 ـ قرآن كریم
2ـ المعجم الفهرس
3ـ فرهنگ عربی ـ فارسی ترجمه منجد الطلاب ، ترجمه به فارسی محمد بندر ریگی
4 ـ تفسیر المیزان مجلدهای 15 ـ 16 ـ 19 نوشته : علامه سید محمد طباطبائی (ره)
5 ـ تفسیر نمونه مجلدهای 6 ـ 23 نوشته : آیت ا… مكارم شیرازی با همكاری جمعی از نویسندگان
6 ـ سخنی چند درباره كتاب خداشناسی نوشته : سید رضا برقعی ـ محمد جواد باهنر ـ علی غفوری
http://otad110.blogfa.com
دوشنبه 3/3/1389 - 19:35
دعا و زیارت
امام باقر علیه السلام و تربیت فرزند
تربیت، اساسی ترین مسأله انسان است كه بدون آن به سعادت دنیا و آخرت نایل نمی گردد. معصومین علیهم السلام همچنان كه در سایر ابعاد زندگی، چراغ هدایت پیروان خود بوده اند در زمینه تربیت نیز بهترین و مطمئن ترین الگویند.
الف- آداب تربیتی پس از تولد
از امتیازات تربیت اسلامی این است كه در آن علاوه بر زمینه سازی مناسب در قبل از تولد فرزند و بلكه پیش از ازدواج والدین، تربیت از آغازین لحظه تولد به طور عملی شروع می شود و آداب و سنن ویژه ای نسبت به نوزدان سفارش شده است كه در اینجا به برخی از آنها در كلمات گوهربار امام باقر(ع) آمده.
1و 2- گفتن اقامه در گوش و بازكردن كام نوزاد با آب فرات: امام باقر(ع) فرمودند: «شایسته است كام نوزاد با آب فرات بازگردد و در گوشش اقامه گفته شود.»
3 و 4- عقیقه و نامگذاری: آن حضرت فرمودند: «هرگاه برای شما فرزندی به دنیا آمد در روز هفتم اگر پسر است گوسفند نر و اگر دختر است گوسفند ماده برایش عقیقه كنید و از گوشت آن به قابله بدهید و در روز هفتم او را نامگذاری كنید. نكته مهم در نامگذاری، انتخاب نام نیكو و پرهیز از نامهای ناخوشایند است. زیرا نام نیكو مایه سرور فرزند و نام ناخوشایند باعث نگرانی و دغدغه خاطر او می گردد، امام باقر(ع) در سخنان خود برخی از نامهای نیكو و غیرنیكو را بیان كرده اند. آن حضرت در این زمینه فرمودند: «اصدق الاسماء ما سمی بالعبودیه و افضلها اسماء الانبیاء.» صادقترین نامها، نامهایی است كه بندگی خداوند را تداعی نماید و بهترین آنها نامهای پیامبران است.
ب- تأثیر شیر مادر در تربیت
در تربیت فرزندان، والدین نخستین نقش را دارا هستند، این نقش و تأثیر در مقاطع گوناگون سنی یكسان و هم اندازه نمی باشد بلكه در مقاطع و مراحلی از تربیت نقش پدر برجسته تر و در مراحل دیگری نقش مادر تعیین كننده تر است و در یك دیدگاه كلی می توان گفت كه تا بیش از سن نوجوانی به ویژه در دوران جنینی و شیرخوارگی نقش مستقیم مادر در تربیت فرزند بیشتر از پدر خواهد بود و از دوره نوجوانی به بعد به خصوص در مورد پسران نقش پدران مهمتر است، البته این بدان معنا نیست كه نقش پدر در دوران كودكی و نقش مادر در دوران نوجوانی و جوانی ناچیز و كم رنگ باشد بلكه مقصود بیان برجستگی نقش و تأثیر بیشتر هر یك در یك مرحله خاص است.
بنابراین یكی از مقاطع مهم، مقطع شیرخوارگی است كه در آن، مادر نقش مستقیم و اساسی دارد. در این مقطع شیردادن مهمترین عامل ارتباط نوزاد با مادر است، شیر مادر علاوه بر نقش مهمی كه در تغذیه و بهداشت جسمانی نوزاد دارد عامل ایجاد و انتقال بعضی ویژگیها به فرزند نیز می باشد كه ما به دو نمونه از آنها كه در سخنان امام باقر(ع) بیان شده، اشاره می كنیم: 1- حماقت و كودنی: امام باقر(ع) فرمود: «لاتسترضعوا الحمقاء فان اللبن یعدی و ان الغلام ینزع الی اللبن یعنی الی الظئر فی الرعونه و الحمق.» زنان كودن را دایه فرزندانتان قرار ندهید زیرا از طریق شیر، حماقت و كودنی به آنها منتقل می شود.
2- زیبایی و زشتی: آن حضرت فرمودند: «دایه های زیبا برای فرزندانتان انتخاب كنید و از دایه های زشت رو بپرهیزید زیرا چه بسا شیر انتقال دهنده (زشتی و زیبایی) باشد.» (5) نیز در حدیث دیگری فرمود: «بر شما باد به انتخاب دایه های نظیف و زیبا، زیرا شیر انتقال دهنده (زیبایی) است.»
ج) كودك و نیاز به محبت
محبت از ضروری ترین نیازهای عاطفی فرزند در دوران كودكی است و بدون توجه به آن كودك به رشد عاطفی مناسب نایل نمی شود، این نیاز، برای كودك به شكلهای گوناگون قابل پاسخگویی است كه می توان به بوسیدن كودك، در آغوش گرفتن، گفتن جملات زیبا و محبت آمیز، خریدن هدیه و اسباب بازی و... اشاره كرد. امام باقر(ع) در فرصتهای مناسب از طریق در آغوش گرفتن و بیان جملات محبت آمیز، محبت خود را به كودك خردسالش امام صادق(ع) نشان می دادند و از این طریق به نیاز عاطفی او پاسخ می گفتند.
محمدبن مسلم از اصحاب بزرگ آن حضرت نقل می كند كه من در خدمت امام باقر(ع) بودم؛ در این هنگام فرزند (خردسال)ش جعفر(ع) وارد شد و بر سر او ذؤابه (زلف) و در دستش عصایی بود كه با آن بازی می كرد.
امام باقر(ع) او را به گرمی در آغوش گرفت و به سینه خود فشرد و خطاب به او فرمود: «پدر و مادرم به فدایت باد (با این چوب) كار لهو انجام مده و بازی مكن، سپس فرمود: «ای محمد، پس از من او امام توست. از او پیروی كن و از دانش او استفاده نما، به خدا سوگند او همان صادقی است كه رسول خدا(ص) او را توصیف نمود كه شیعیانش در دنیا و آخرت پیروزند و دشمنانش در زمان هر پیامبری ملعون هستند. در (این هنگام) جعفر(ع) خندید و صورتش قرمز گردید، آنگاه امام باقر(ع) به من فرمود: از او سؤال كن، من از او پرسیدم ای پسر رسول خدا، خنده از كدام عضو بدن منشأ می گیرد. جعفر(ع) فرمود: ای محمد، عقل از قلب، اندوه از كبد و نفس از ریه و خنده از طحال منشأ می گیرد. (وقتی این پاسخ را از او شنیدم) از جایم برخاستم و او را بوسیدم.
د- ستایش از فرزند صالح:
ستایش بجا از فرزند و كارهای نیك او باعث احساس موفقیت و توانایی و نیز موجب انگیزه قوی برای تكرار كارهای خوب و رشد بیشتر او می گردد. به خصوص اگر این تمجید به موقع و در حضور كسانی باشد كه آگاهی آنها از رفتار شایسته فرزند برای او مهم باشد.
علی بن حكم به نقل از طاهر یكی از اصحاب امام باقر(ع) نقل می كند. من در خدمت امام باقر(ع) نشسته بودم كه فرزندش جعفر(ع) وارد شد. امام باقر(ع) درباره اش فرمود: «او بهترین مخلوقات خداوند است.» در این حدیث ملاحظه می شود كه امام باقر(ع) در نزد صحابی خود فرزندش را كه صلاحیت و شایستگی لازم را داشته به بهترین وجه ممكن ستوده است.
هـ- والدین و نصیحت فرزند:
نصیحت فرزندان و صحبت كردن با آنها علاوه بر آن كه والدین از طریق آن می توانند رهنمودهای مهم و اساسی را ره توشه زندگی فرزندانشان قرار دهند می تواند یك نوع زمینه ایجاد ارتباط صمیمی بین والدین و فرزندان را فراهم نماید و از این طریق والدین به خصوص پدر، می توانند به فرزند نزدیك شوند و در یك فضای صمیمی و عاطفی، ضمن آگاهی از مشكلات و خواسته های فرزندان، رهنمودهای لازم را به آنها ارائه دهند. امام باقر(ع) نیز در فرصتهای مناسب با فرزندان خود صحبت می كرد و گاهی به شكل گروهی و عمدتا به شكل فردی به نصیحت آنها می پرداختند كه به نمونه هایی از آنها اشاره می كنیم:
1- اسماعیل بن خالد نقل می كند كه از امام باقر(ع) شنیدم كه فرمود: پدرم ابوجعفر(ع) ما (فرزندان) را جمع كرد و به ما می فرمود: ای فرزندان از تعرض نسبت به حقوق دیگران بپرهیزید، بر مشكلات و سختیها صبر پیشه كنید و اگر خویشان شما را به كاری كه ضررش برای شما بیش از نفعش باشد دعوت كردند اجابت نكنید.»
2- از جمله سفارشهای آن حضرت به فرزندش امام صادق(ع) این جملات است: «خداوند سه چیز را در سه چیز دیگر پنهان كرده است، رضایش را در اطاعت، مخفی كرد، پس هیچ طاعتی را كوچك نشمار، شاید كه رضایتش در همان طاعت باشد. خشم و غضبش را در معصیت پنهان نمود پس هیچ نوع معصیتی را كوچك نپندار، شاید كه غضبش در همان باشد. و اولیاء خود را در میان بندگانش پنهان كرد، پس احدی از بندگان او را حقیر مدان كه شاید همان بنده ولی او باشد.»
3- آن حضرت به فرزندش فرمود: «فرزندم از كسالت و اندوه بپرهیز كه این دو، كلید هر شری می باشند، زیرا اگر سست و تنبل باشی به ادای حق نخواهی پرداخت و اگر محزون و اندوهناك باشی بر حق، صبر پیشه نخواهی كرد.»
4- سفیان ثوری نقل می كند كه امام صادق(ع) را ملاقات كردم و از او خواستم مرا نصیحت كند... آن حضرت فرمود: ای سفیان! پدرم مرا به سه چیز سفارش و از سه چیز برحذر داشت، از جمله آن سفارشات این بود كه فرزندم، هر كه با رفیق بد همراه شود سالم نمی ماند و هر كه در محلهای اتهام برود مورد اتهام قرار می گیرد و هر كه بر زبان خود كنترل نداشته باشد پشیمان می شود.»
و- اهمیت آرامش خانواده در تربیت
تردیدی نیست كه خانواده نقش اساسی در تربیت فرزند دارد و پرورش صحیح فرزندان بدون توجه جدی والدین به این امر مهم و ایجاد فضای مناسب و آرام برای آن میسر نیست. نابسامانی خانواده، اختلاف و نزاعهای والدین، عدم رابطه صمیمی میان اعضای خانواده به ویژه والدین و فقدان امنیت و آرامش لازم در جامعه كوچك خانواده، تربیت صحیح فرزند را به مخاطره می اندازد. از این رو در مبحث حسن خلق در روایات، بیش از هر مورد دیگری درباره خوش رفتاری پدر خانواده با اهلش تاكید شده است و این حاكی از آن است كه خوش رفتاری در كانون خانواده اهمیت ویژه دارد و آثار مثبت آن فراتر از خوش رفتاری با افراد دیگر است، زیرا در جامعه كوچك خانواده افراد كاملا با هم در ارتباط هستند و بر یكدیگر تاثیر می گذارند و چتر آثار مثبت خوش رفتاری و پیامدهای سوء بدرفتاری بر سر همه اعضای خانواده پهن می گردد و در یك كلام خوش رفتاری در كانون خانواده آثار تربیتی فراوان و بدرفتاری پیامدهای سوء بی شمار به همراه دارد. امام باقر(ع) در زمینه اهمیت خوش رفتاری در كانون خانواده فرموده است: «... من حسن بره باهله زید فی عمره.» هر كس احساس و ملاطفتش را نسبت به خانواده اش نیكو گرداند عمرش طولانی می گردد . در این حدیث شریف تعبیر لطیف و ظریف «من حسن بره» دلالت بر آن دارد كه نه تنها احسان و ملاطفت نسبت به خانواده پسندیده و لازم است بلكه می بایست برای تاثیر بیشتر، این احسان و ملاطفت به نیكویی و بهترین وجه انجام گیرد.
ز- نقش تربیتی عمل والدین و مربیان
مربیان موفق در جهاد مقدس تربیت، بیش از آن كه به گفتار دعوت به نیكی كنند با عمل صالح دعوت كرده اند، پیش از آن كه سخن بگویند عمل نمودند، پیش از آن كه به تربیت دیگران اقدام كنند به اصلاح خویش پرداختند، بنابراین والدین كه خود اولین مربیان فرزندان هستند می بایست با زبان عمل با فرزندانشان سخن بگویند.
فرزندان باید در عمل ببینند كه والدین به آنچه می گویند پای بند هستند و خود عمل می كنند و گفتارشان با عملشان مطابقت دارد.
به نظر می رسد كه اساسی ترین عامل تربیتی معصومان علیهم السلام و در واقع مهمترین راز موفقیتشان در تربیت فرزندان همان تربیت با عمل و پای بندیشان به آنچه می گفتند بوده است و این شیوه در سیره تربیتی امام باقر(ع) نیز كاملا آشكار است، فرزندان آن حضرت با دیدن اعمال پدر برای انجام اعمال صالح و رفتار درست الگو می گرفته و به راز بندگی خداوند دست می یافتند. در ذیل به ذكر دو نمونه از رفتارهای آن حضرت اكتفا می كنیم:
1- امام باقر(ع) و صدقه به فقراء: از فرزند بزرگوار آن حضرت نقل شده است كه روزی بر پدرم وارد شدم و مشاهده كردم كه در آن روز پدرم هشت هزار دینار به تهی دستان مدینه صدقه داده اند و اهل خانه ای را كه تعداد آنها به یازده نفر می رسید آزاد كرده است.»
2- اسحاق بن عمار از امام صادق(ع) نقل كرده است: من پیوسته رختخواب پدرم را پهن می كردم و منتظر می ماندم تا ایشان به رختخواب بروند و بخوابند، سپس برمی خاستم و به رختخواب خود می رفتم، شبی آن حضرت تاخیر كردند و من در طلب او به مسجد رفتم، در حالی كه مردم خواب بودند، او را در حال سجده دیدم و غیر او كسی در مسجد نبود. من صدای او را می شنیدم كه می گفت: «سبحانك اللهم انت ربی حقا حقا، سجدت لك یا رب تعبدا و رقا، اللهم ان عملی ضعیف فضاعفه لی، اللهم قنی عذابك یوم تبعث عبادك و تب علی انك انت التواب الرحیم.»
ح- تربیت معنوی فرزندان
تربیت، ابعاد مختلفی چون جسمانی، عقلانی، عاطفی، اجتماعی و اخلاقی دارد. از مهمترین ابعاد تربیت، تربیت معنوی است كه به عقیده ما در تربیت اسلامی، پرورش این بعد، غایت همه ابعاد دیگراست. این نوع تربیت كه شامل پرورش بعد معنوی انسان و فراهم نمودن زمینه ارتباط انسان با خداوند و درنهایت پرورش انسان برای رسیدن به قرب الهی است. بسیار مورد تاكید ائمه علیهم السلام بوده است و آن بزرگواران درتمام صحنه های زندگی بیشترین اهمیت را به پرورش این بعد فرزندان می دادند و برای تحقق آن از شیوه های خاص بهره می گرفتند كه به نظر می رسد از مهمترین شیوه ها، دو شیوه (ذكر و دعا) است وهرچند دعا نیز برای یك نوع ذكر تلقی می شود اما از آنجا كه در تربیت معنوی، عنصری كلیدی و مهم است از آن به عنوان یك شیوه جداگانه یاد می كنیم، امام باقر(ع) در سیره تربیتی خود از این دو شیوه به شكل خاصی بهره جستند. 1- ذكر و یاد خدا: ذكر كه عبارت از توجه قلبی انسان نسبت به خداوند است وگاهی درقالب الفاظ مخصوصی بر زبان جاری می شود، نقش بسیار مهمی در تربیت بعد معنوی انسان دارد. ابن قداح از امام صادق (ع) نقل كرده كه «پدرم (امام باقر- ع) بسیار یاد خدا می نمود، همراه او راه می رفتم او را در حال ذكر می دیدم با او غذا می خوردم او را درحال یاد خداوند می دیدم، با مردم سخن می گفت و این كار، او را ازیاد خدا غافل نمی كرد. من مشاهده می كردم كه زبان او مدام درحال گفتن ذكر لااله الا الله بود. پدرم ما را جمع می نمود و ما را به ذكر و یاد خدا امر می فرمود و این كار تا طلوع خورشید ادامه داشت، هر كدام از ما را كه قرائت قرآن آموخته بود به خواندن قرآن و هركدام كه قرآن نیاموخته بود به گفتن ذكر امر می نمودند.»
این حدیث در بردارنده دو نكته مهم است. نخست آن كه بر مطابقت گفتار با عمل حضرت دلالت دارد ونشان می دهد كه امام ابتدا خود عمل می نمودند و از ذكر گفتن غافل نمی شدند و بعد فرزندانشان را به ذكر و یاد خدا امر می نمودند. نكته دوم آن كه نباید فرزندان را به حال خودشان رها كرد بلكه می بایست ضمن حفظ آزادی حساب شده و منطقی و توجه به استقلال طلبی و آزادی خواهی آنها در فرصت های مناسب با ایجاد انگیزه و شوق به طور عملی آنها را به انجام كار نیك مشغول نمود.
2- دعا: دعا و مناجات از موثرترین روشها در تربیت بعد معنوی انسان است. از طریق دعا و مناجات انسان با خداوند ارتباط پیدا می كند و در پرتو آن جان خود را از چشمه معرفت و محبت سیراب می گرداند. امام صادق(ع) فرمود:«هرگاه مساله ای پدرم را محزون می كرد ایشان زنان و فرزندان را جمع می نمود. آنگاه خود دعا می كردند و آنها آمین می گفتند.» همچنین برید بن معاویه عجلی نقل می كند:«هرگاه امام باقر(ع) قصد مسافرت داشتند خانواده خود را درمنزلی جمع می نمودند و این چنین دعا می كردند «اللهم انی استودعك نفسی واهلی و مالی و ولدی، الشاهد منا و الغائب، اللهم احفظنا و احفظ علینا، اللهم اجعلنا فی جوارك، اللهم لاتسلبنا نعمتك و لاتغیر ما بنا من عافیتك و فضلك». پروردگارا خود و اهلم و مالم و فرزندانم، حاضر و غایب آنها را به تو سپرده ام، پروردگارا ما را حفظ كن و سلامتی ما را مستدام دار، پروردگارا ما را در جوار خودت جای ده و نعمتت را از ما مگیر و عافیت و فضیلت را نسبت به ما تغییر مده.»
از دو حدیث بیان شده معلوم می شود كه آن حضرت فرزندان خود را از طریق دعا به یاد خداوند متوجه می گردانید و غیر مستقیم به آنها تعلیم می داد كه باید در تنهایی و هنگام مشكلات برخداوند توكل نمود و تنها از او در خواست كمك كرد.
http://otad110.blogfa.com
يکشنبه 2/3/1389 - 19:39
دعا و زیارت
جایگاه غم و شادی در اسلام
از دیدگاه اسلام خنده و گریه، شادى و غم و سرور و ماتم، هیچكدام مطلوبیت ذاتى، استحباب نفسى و ارزش ماهوى ندارند تاچه رسد به آنكه یكى بر دیگرى رجحان و برترى داشته باشد.
اسلام كسى را به گریه كردن- به عنوان گریه- ترغیب نكرده است، همانگونه كه به شاد بودن- به عنوان شادى- امتیاز نداده است
مگر به واسطه مقدمات و پیامدهاى آن. خنده و گریه بر اساس آن پیامد و یا مقدمه، مىتوانند در مورد قضاوت و ارزش گذارى واقع شوند.
غم و شادى از جمله حالات نفسانى و صفات روحى و هیجانات حاكم بر ابعاد وجود آدمى هستند كه در قالب خنده، گریه و نمودار مىشوند و هر انسانى به عنوان انسان، از این گروه هیجانهاى اوّلیه برخوردار است. مهم آن است كه این حالات، بر تعامل اجتماعى مطلوب و بندگى خداوند تأثیر منفى نداشته باشد بلكه تأثیر مثبت بر آنها بگذارد. غم و گریهاى كه به آدمى آسیب رساند و یا مانع خدمت به بندگان خداوند و بندگى شود و انسان را از رسیدن به هدفش باز دارد، مذموم است همانگونه كه شادى آسیب زا و مانع عبادت و انجام وظایف دینى و انسانى نیز سخت مذمت شده است. آنچه مجال قضاوت درباره گریه و خنده و شادى و غم را فراهم مىآورد، حداقل دو عنصر و انگاره است: یكى انگیزه و عامل بروز این هیجانها و دیگرى مشكل بروز این هیجانها. بر اساس همین دو انگاره، هیجانهاى یادشده مورد ارزیابى و قضاوت قرار مىگیرد:
خنده جاهلانه- كه در روایات از آن به «خنده من غیر عجب» تعبیر شده- مذموم است. در برابر این خنده، خنده متفكّرانه و معنادار پسندیده و ممدوح تلقى مىگردد. امام حسن عسكرى (ع) در حدیثى مىفرماید: «از علایم جهل خنده بدون تعجب است».(1) و امام كاظم (ع) در حدیث دیگرى مىفرماید: «خداوند از كسى كه بدون تعجب بخندد نفرت دارد».(2) پس هر نوع خندهاى مذموم نیست، همانگونه كه هر نوع خندهاى پسندیده نیست. هر گریهاى نیز مذموم و یا پسندیده نیست بلكه گریه از خوف خداوند سبحان در اسلام گریه ارزشى تلقى مىگردد.
امام باقر (ع) مىفرماید: «هیچ قطرهاى نزد خداوند عزّو جّل محبوبتر از قطره اشكى نیست كه در ظلمت شب از خوف خداوند ریخته شود و غیر از آن منظورى نباشد».(3)
امام على (ع) مىفرماید: «گریه از خشیت خداوند كلید رحمت الهى است»(4) و در حدیث دیگرى «این گریه را موجب نورانیّت قلب و مصون ماندن از بازگشت به گناه معرفى مىكند».(5) آن «خنده» چون محصول درك و نكته سنجى تعجّببرانگیز ملایم طبع است، ارزشمند مىباشد واین «گریه» چون محصول تعالى شناخت و رشد معنوى و روحانى آدمى است، محبوب مىباشد و نتیجه این دو هیجان، همانا رسیدن به حق و جلب رضایت حضرت دوست، در پرتو تأمین سلامت و بیمه شدن صاحب گریه و خنده است.
دیدگاه اسلام
1. گریه ماتم افزا و افسردگىآفرین، هرگز پسندیده نیست بلكه مذموم و مورد نكوهش است. در سیره رسول خدا (ص) اینگونه نقل مىكنند كه هر گاه یكى از اصحاب آن حضرت اندوهگین بود، رسول خدا با شوخى كردن او را شادمان مىنمود.(6) ائمه هدى (ع) راه شادمان زیستن را به اصحاب خود نمایانده و مىفرمودند: «به رضاى خدا خشنود باش تا شاد و راحت زندگى كنى».
2. گریه ارزشى در اسلام، گریه از خوف حضرت حق است كه خود یكى از راههاى خودسازى و رشد است نه سبب خمودى و خموشى.
گریه برخاسته از محبت به بندگان خدا و یا نفرت از دشمنان خدا نیز در همین مقوله قرار مىگیرد.
3. «خنده» هرگز زشت و منفى نیست بلكه هیجانى مانند شاد بودن بسیار مورد اهتمام شارع مقدس است. یكى از جلوههاى شادى، «خنده» است و جلوههاى دیگر مانند شوخى، مزاح و بذلهگویى كردن نیز با رعایت شرایط خاص خود، مطلوب است. تنها برخى از انواع و اشكال خنده، مورد مذمّت قرار گرفته است.
4. اسلام خنده را در برابر گریه (هر چند گریه ارزشى مانند گریه از خوف خداوند) و یا گریه را در برابر خنده (هر چند خنده حكیمانه و متفكّرانه) قرار نمىدهد. و هر یك را با دیگرى مقایسه نمىكند تا یكى را بر دیگرى ترجیح و برترى دهد بلكه هر یك را به عنوان واقعیت زندگى انسانى مىپذیرد و براى آنها، شرایط و ویژگىهایى را برمىشمارد.
5. در حالت عادى روحیه حاكم بر زندگى انسان- بدون در نظر گرفتن موقعیت خاص- باید شادى و نشاط باشد، نه غم و اندوهو گریه. لذا باید آن را از راههاى متداول و مشروع تحصیل كرد كه یكى از آنها تبسم و خنده است و راههاى دیگر آن شوخى، ورزش، كار، پرهیز از گناه، مسافرت، استفاده از عطر و بوى خوش و پوشیدن لباسهاى شادىآفرین است. در مكتب اسلام شخص «مؤمن» شوخ طبع و خوش مشرب است و «منافق» گرفته و اخمو است.(7)
رسول گرامى اسلام- كه اسوه حسنه تمام مردمان معرفى شده است- مىفرماید: «من هم مانند شما بشرى هستم كه قهراً شوخى و مزاح مىكنم».(8) و یا مىفرماید: «من شوخى مىكنم، ولى در گفتارم جز حق و راست نمىگویم».(9)
6. خنده ارزشى در اسلام، خنده متفكرانه و حكمى است یعنى، خندهاى كه در پرتو آن حكمتى اخلاقى، اجتماعى، اعتقادى، فقهى و مبادله مىشود. نمونههاى متعددى از این نوع شوخى و خنده در زندگى حضرت رسول نقل شده است كه در یكى از آنها، آن حضرت با پیران شوخى كرد، و فرمود: «اهل بهشت به صورت جوان زیبا وارد بهشت مىشوند».(10) پس از نگرانى پیران به آنها فرمود: «شما اول جوان مىشوید، سپس به بهشت مىروید».
بنابراین خنده غیرمتفكرانه و یا خندههایى كه با صداى قهقهه باشد و یا خندههایى كه به گناه (غیبت، تهمت، تمسخر و استهزا، بدگویى و) آلوده باشد مورد مذمت و نهى است آنگونه كه خنده زیاد نیز پسندیده نیست. ائمه هدى (ع) به این نوع آفات هیجانى هشدار داده و انواع خندههاى مذموم را گوشزد فرمودهاند. در گفتار آنان خنده به قهقهه، زیاد خنده كردن، مجلس خنده و فكاهى برگزارنمودن و همین طور خنده آمیخته به دروغ، زشت شمرده شده است. امام صادق (ع) مىفرماید: «القهقهة من الشیطان».(11)
حضرت رسول (ص) مىفرماید: «كثرة الضحك یمحو الایمان».(12)
حضرت رسول (ص) مىفرماید: «ویل للذى یحدّث فیكذب لیضحك به القوم، ویل له، ویل له».(13)
7. وقتى گریه ارزشى در اسلام، تنها گریه از خوف الهى و یا برخاسته از محبت به بندگان خدا و نفرت از دشمنان آنان باشد آنگاه دیگر گریهها- به هر انگیزهاى كه انجام گیرد- مذموم هستند. گریه فقط دریك صورت ارزشمند است وآن هنگامى است كه بر اساس شناخت و ترقى معنوى از خوف الهى باشد لذا گریه همراه با شیون(14)، ناله و زارى، داد و فریاد(15)، صداى اعتراض، شكوه و جملگى زشت و مذموم است.
با این بیان روشن شد كه ابهام فكرى و انحراف رفتارى، از توجّه به برخى روایات و چشم فرو بستن از برخى دیگر ناشى شده است. كسانى كه تمام عناصر شادى بخش را از زندگى خود حذف مىكنند و شاد بودن را معصیت مىپندارند و وظیفه خود مىدانند كه بگریند و بگریانند فقط روایات مرتبط با شادى و خندههاى مذموم و گریه ممدوح را مشاهده كردهاند و گروهى كه بىخود شاد و خوشاند و مسرّت بىهدف و جاهلانه را پیش گرفتهاند، از مسیر درست منحرف گشته و به راه غلط قدم نهادهاند.
حال كه روحیه حاكم بر حیات فردى و اجتماعى انسان شادى و نشاط است و هیجان اصلى و همیشه جارى در كالبد فرد و اجتماع انسانى- كه در پرتو آن فعالیت و انجام وظایف ممكن مىگردد- شور و نشاط است پس شاد بودن سبب نمىخواهد. باید امكانات آن را فراهم ساخت ولى براى غم و اندوه و گریه كردن، باید منتظر بود موسم آن فرا برسد و سبب آن ظهور نماید. لذا در توصیف اهل ایمان مىفرمایند: «شوخ طبع و خوش مشرب است»(16) و یا «شادى مؤمن در چهره او است و اندوهش در قلبش خانه دارد».(17)
و از جانب دیگر اگر توصیه به گریه از خشیت الهى شده است، ظرف این توصیه خلوت و پنهانى است نه جلوت و در هنگام همنشینى با برادران دینى و اجتماع انسانى لذا آمده است: «گریه در سجده نزدیكترین حالت بنده به خدا است(18) و «قطره اشكى در ظلمت شب از خوف خداوند جارى شود، محبوبترین قطرهها است».(19)
گفتنى است اگر چه از دیدگاه اسلام هیجان حاكم بر روح و روان فرد و جامعه، شادى و نشاط است ولى این سخن بدان معنا نیست كه اسلام برپایى مجالس خنده به عنوان خنده و خنداندن را مجاز مىشمارد بلكه این گونه محافل را مجلس اهل باطل و خسارت دیدگان معرفى مىكند.(20) و باز این سخن بدان معنا نیست كه اسلام حتى گریه برخاسته از خوف خدا و یا گریه در غم فقدان اولیا خدا را توصیه نكند زیرا این نوع گریه به دل پاكى و صفا مىبخشد و انس و الفت با دیگران ایجاد مىكند و باعث آرامش درون و سرور معنوى مىشود.
شادى از دیدگاه روانشناسى
به منظور تكمیل پاسخ و نتیجهگیرى مطلوب، لازم است از زاویه روانشناسى به چند نكته اساسى و ضرورى دراین باب اشاره شود: 1. تعریف شادى، 2. راه رسیدن به شادى.
1. تعریف شادى
اگر چه موضوع شادى از غریبترین موضوعات روانشناسى است و كمتر به آن پرداخته شده است ولى با وجود این، تعاریف متفاوتى از شادى ارائه شده است:
- «شادى عبارت است از احساس مثبتى كه از حس ارضاء پیروزى به دست مىآید».
- «شادى عبارت است از مجموع لذتهاى منهاى درد».
- به عقیده ارسطو از دیدگاه علمى، نمىتوان براى تمام افراد در همه سطوح، یك تعریف جامع از شادى ارائه كرد لذا وى قائل است حداقل سه سطح از شادى وجود دارد:
یك. سطح نازل شادى، «لذت بردن» است.
دو. سطح متوسط شادى، با «عملكرد خوب» داشتن تعریف مىشود.
سه. سطح عالى شادى «زندگى متفكرانه» داشتن است.
براى افراد بسیار عادى، شادى به تعداد لذّات در زندگى معنا مىشود. حال تفاوتى ندارد كه این لذّات از فعالیتهاى پست و نكوهیده، ناشى شده باشد و یا ناشى از قربانى كردن بزرگوارانه خود باشد.
این مفهوم شادى با زندگى انسانى، هرگز هماهنگى ندارد چرا كه برخى بر اثر استفاده از مواد شادى آفرین (نه لذت نامشروع) ممكن است مدتى شاد باشند ولى از سطح رضایت در زندگى كاسته شود اینجا است كه سقراط حكیم مىگوید: بهتر است غمگین باشم تا یك خوك خوشحال چه اینكه خوك از سطح لذّت بالایى برخوردار است ولى نمىتواند از لحاظ ذهنى موقعیت تلاشهاى خود را بسنجد فلذا قادر نیست رضایت خود را نشان دهد.
بر این اساس باید به تعریفى قابل اجرا براى همگان از لذت بپردازیم كه در آن «شادى» مساوى با رضایت به اضافه سطح لذت (شادى رضایت سطح لذت) است بنابراین اگر به سطح عالى شادى (زندگى متفكرانه) نمىتوان رسید حداقل نباید به صرف لذّت فارغ از سطح رضایت اكتفا كرد و به شادى حیوانى قانع شد.
2. راه رسیدن به شادى
زندگى دنیا در حالى كه هیچگاه فارغ از خستگى و رنج نیست ولى نمىتوان آن را بر تمام زندگى تعمیم داد واجازه داد مشكلات بر تمام زندگى سایه بیفكند و لذت را از انسان سلب كند.
از این رو باید مسیرى را جهت تأمین شادى پیش گرفت كه به اختصار مىگویند: رضایت و شادى طولانى صرفاً از طریق داشتن یك زندگى اخلاقى و مذهبى، مىتواند كسب شود. پس هرگز نه شادى به معناى لذت بردن است، و نه راه آن به ولنگارى و رهایى از تمام قید و بندهاى اخلاقى، اجتماعى، قانونى و دینى محدود مىشود. از دیدگاه علمى چندین راه براى شاد بودن وجود دارد كه به اختصار آنها را نام مىبریم:
الف. مبارزه با نگرانىها.
ب. افزایش سطح تحمل و پذیرش.
ج. مسافرت
د. ورزش
ه. تبسم و خنده
و. مزاح
ز. پوشیدن لباسهاى روشن
ح. خود آرایى
ط. حضور در مجالس شاد
ى. كاستن از توقعات و انتظارات.
شكل صحیح و مطلوب غم و شادى
بر اساس آنچه گذشت نتیجه مىگیریم كه:
1. یكى از راههاى شادى، خنده و تبسّم است ولى باید توجه كرد كه آنچه مطلوب است، همیشه شاد بودن است نه همیشه خندان بودن. شادى مداوم، پسندیده و هدف زندگى اسلامى است. این شادى بر اساس یافتههاى علمى از مسیر زندگى اخلاقى و دینى به دست مىآید.
2. خنده اگر شیوه درمان باشد- كه هست- براى تمام سطوح غمگینى درمان نیست. براى زدودن غم ناشى از آسیب جسم و تهدیدهاى زندگى حیوانى و یا حد متوسط زندگى انسانى، درمان است. از این رو سقراط، افلاطون و ارسطو، شادى عالى انسانى را شادى متفكرانه معرفى كردهاند. پس اگر در صدد شادى هستیم، باید بكوشیم تا به مراتب عالى شادى برسیم و به شادىهاى نازل اكتفا نكنیم.
از این سطح عالى از شادى در روایات به «شادى زاهدانه» تعبیر شده است. آنسان كه امام على (ع) در وصفشان مىفرماید: «زاهدان در دنیا اگر چه مىخندند، قلبشان مىگرید و اگر چه شاد باشند، اندوهشان شدید است».(21)
با دلى خونین لب خندان بیاور همچو جام
نى گرت زخمى رسد چون چنگ آیى در خروش(22)
پس همیشه نباید به شادىهاى نازل اكتفا كرد بلكه باید شادى زاهدانه را جست و در مسیر درك شادى عالى، به اولین مزههاى و شیرینىهاى بچهگانه آن دل خوش نبود.
3. نه تنها هیجان حاكم بر زندگى اجتماعى بلكه هیجان مطلوب و حاكم بر زندگى فردى، شادى و نشاط است. اگر شما احساسى غیر از این، از مراسم دینى و مذهبى دارید، معلول عملكرد افراط گونه افرادى است كه نام بردیم نه آنكه شیوه دینى و اسلامى چنین باشد. یك مورد براى گریه در اسلام سراغ داریم كه آن فقط گریه از خشیت خداوند است كه در سجده، سجاده را رنگین مىكند و یا در ظلمت
شب نردبان عروج صاحبان معرفت و ترقى روحى را تا هفت آسمان مىسازد نه آنكه در كوى و برزن دل افراد ناآشنا و بیگانه را برباید.
4. محتواى مراسم مذهبى بر سه پایه استوار است:
الف. روشنگرى نسبت به احكام، معارف دینى و حقایق علمى و وظایف اجتماعى و فردى و نیازهاى زندگى،
ب. ایجاد الفت و صمیمیت انسانى،
ج. عبادت و بندگى خداوند.
لذا هر عنصر غیر از این (همانند گریه و خنده و غم و شادى) از دایره عمومى مراسم مذهبى خارج است و صرفاً در موقعیتهاى خاص، به محتواى مراسم دینى اضافه مىشود. با توجه به این نكته به بررسى «مصیبت خوانى، مرثیه سرایى، دعا و زیارت» مىپردازیم:
1. بیشتر جلسات دینى و بنیان این گونه مراسم بر مرثیه خوانى و مصیبت خوانى استوار نیست بلكه این مراسم محدود به ایام مصیبت اهل بیت (ع) (مانند: ایام محرم و روز شهادت ائمه (ع «است.
بر اساس معارف دینى، مراسمى كه با محتواى مصیبت خوانى و مرثیه سرایى برگزار مىشود، باید محدود به ایام حزن و اندوه اهل بیت (ع) (سالروز شهادت) باشد. چون ائمه هدى (ع) خود مىفرمایند: «شیعیان ما به حزن ما اندوهگین و در شادمانى ما شادمان هستند».(23) یعنى، در ایام حزن اهل بیت (ع) باید محزون بود و گریست و مصیبت آنها را بیان كرد (نه همیشه). همانگونه كه شادى ما نیز با شادى اهل بیت (ع) تراز مىشود (نه همیشه).
از این رو اگر در غیر از آن ایام، به بر پایى مراسم مصیبت و عزادارى و یاجشن اقدام كنیم، به افراط و یا تفریط مبتلا شدهایم.
2. ماهیت این نوع جلسات اگر چه گریه است ولى غم افزا و ماتم آفرین نیست. درست است كه در این نوع مراسم گریه مىكنیم، مصیبت مىخوانیم و مرثیه سرایى مىكنیم منتها محصول آن، نشاط و هیجان مثبت و حركت در مسیر اهل بیت (ع) است. همانگونه كه هر خندهاى، خنده شادى نیست گریه بر اهلبیت (ع) نیز گریه غم وافسردگى نیست.
بنابراین اگر مىگوییم گریه از خوف و خشیت خداوند ارزشى است، از این رواست كه این نوع گریه غمانگیز نیست.
3. انگیزه بر پایى جلسات مصیبت و عزاى اهل بیت، احساس تعلق و دلبستگى است از این رو با شیعیان با ذكر مصایب اهل بیت (ع) علاقه خود را اظهار مىكنند و در پى آن آرامش مىیابند نه آنكه ذكر مصایب اهل بیت (ع) سبب غم و اندوه آنان شود. ایشان با اقامه عزا براى اهل بیت (ع) و نسبت به افرادى كه خود را مدیون آنان مىدانستند، اداى دین مىكنند. آیا اداى دین موجب راحتى جان است، یا غمافزا و حزن آفرین و گریبان گیر جان؟ این اداى دین تنها در مصیبت اهل بیت نیست بلكه در شادمانى اهل بیت (ع) نیزبا بر پایى محفل جشن شادى، انجام مىگیرد و روح افزا است.
4. پرداختن به مصیبت و مرثیه اهل بیت (ع) به صورت اندك در پایان مراسم، خود نوعى اداى دین و نوعى زندگى دینى و اخلاقى است و چنانچه گذشت داشتن زندگى دینى و اخلاقى خود شادى آفرین است. از جانب دیگر بر پایى مراسم جشن شادى، در شادمانى اهل بیت (ع) نیز خود بخشى دیگر از مراسم دینى بوده و شادى آفرین است.
5. انجام مرثیه و مصیبت در ضمن دعا و زیارت و تكرار بى مورد یك فراز از آن، كه موجب مىشود دعا و زیارت دیگر به شكلى كه امام معصوم خواندهاند، خوانده نشود این نوعى افراط است. از این رو اگر اعتراض شما به برخى مراسم دعا و زیارت باشد، بجا است و همان گونه كه گذشت محصول عدم اطلاع برگزار كنندگان این مراسم مىباشد.
پس روح حاكم بر مراسم دینى چیزى جز چند مطلب زیر نیست:
1. عبادت و بندگى آنگونه كه خداوند و اهل بیت بیان داشتهاند،
2. روشنگرى نسبت به امور دینى و حقایق علمى و نیازها و وظایف،
3. ایجاد الفت و صمیمیت،
4. اداى دین نسبت به اهل بیت و كسب نشاط براى ادامه مسیر زندگى معنوى آنان.
پی نوشتها:
(1) بحار الانوار، ج 72، ص 59:» من الجهل الضحك من غیر عجب «.
(2) همان، ج 78، ص 309:» ان اللّه عزّ و جّل یبغض الضحّاك من غیر عجب «.
(3) اصول كافى، ج 2، كتاب الدعاء باب البكاء.
(4) میزان الحكمه، ج 1، ص 453، حدیث 1836:» البكاء من خشیة الّله مفتاح رحمةاللّه «.
(5) همان:» البكاء من خشیة اللّه ینیر القلب و یعصم من معاودة الذنب «، ص 354.
(6) سنن البنى، ص 60.
(7) بحار الانوار، ج 77، ص 155.
(8) كنزالعمال، ج 3، ص 648.
(9) بحارانوار، ج 16، ص 295.
(10) میزان الحكمة، ج 1، ص 484.
(11) همان، ص 481.
(12) همان، ص 482.
(13) همان، ص 484.
(14) قال رسول اللّه) ص (:» النیاحة عمل الجاهلیه «.) میزان الحكمة، ج 5، ص 449).
(15) قال رسول اللّه) ص (:» صوتان ملعونان یبغضهما الله: اعوال عند المصیبة «،) همان، ص 450).
(16) بحارالانوار، ج 77، ص 155.
(17) همان، ج 69، ص 411.
(18) اصول كافى، ج 2،) كتاب الدعاء باب البكاء (.
(19) همان.
(20) میزان الحكمة، ج 5، ص 484.
(21) همان ص 485.
(22) دیوان حافظ.
(23) بحار الانوار، ج 51، ص 151.
منبع : http://otad110.blogfa.com
يکشنبه 2/3/1389 - 19:38
دعا و زیارت
اوصاف تقوا پیشگان در سخن امیرمؤمنان (علیه السلام)
"همام" كه از صحابیان امیرمؤمنان(ع) و مردی عبادت پیشه و زاهد بود، به حضرت گفت: "ای امیرمؤمنان! تقواپیشگان و پارسایان را چنان برایم توصیف فرما كه گویا هم اكنون آنان را می بینم."
امام(ع) در پاسخ او درنگ نمود و سپس فرمود:
ای همام! تقوای الهی پیشه كن و نیكوكردار باش، كه خداوند با متقیان و احسان پیشگان است.
اما همام به این مقدار، قانع نشد و برخواسته پیشین خویش، اصرار ورزید... تا آن كه حضرت، بر برآوردن خواسته آن یار خویش، عزم كرد. آنگاه خداوند را ستود و بر پیامبر اكرم(ص) درود فرستاد و سپس فرمود:
آغاز آفرینش آفریدگان
خداوند سبحان، آفریدگان را آفرید، در حالی كه از طاعتشان بی نیاز بود و از نافرمانی و عصیانشان، در امان؛ زیرا نافرمانی گناهكاران به او زیانی نمی رساند و فرمانبری طاعت پیشگان نیز برایش سودی نداشت. سپس، روزی و معیشت آفریدگان را میانشان تقسیم فرمود و هر كدامشان را در مكانت خود نشاند.
مكانت تقوامندان
اما تقوامندان و پارسایان، در این جهان، اهل فضیلتند و دارای منزلتی ارجمندند. آن پاك نهادان و فرخنده جانان، چنین اند:
1- بینش و گفتارشان بر صواب است و صلاح.
2- و روش و منش آنان، بر تواضع است و وقار.
3- چشمانشان را بر آنچه خداوند برایشان حرام فرموده، پوشانیده اند.
4- و گوشهاشان را بر دانشهای سودمند، گشوده اند.
5- در بلا و دشواری و نیز در آسایش و راحتی، منش و روشی یكسان دارند ( و در هیچ یك از آن دو حالت، گوهر گرانسنگ وجود خویش را نمی بازند).
6- اگر خداوند، اجل و زمانی را برای ماندن آنان در این جهان، معین نكرده بود، جان سبكبار و سبكبالشان به اندازه یك چشم بر هم زدن، در بدنشان نمی ماند؛ از شوق پاداش و اكرام خداوند كه برایشان مهیا ساخته است و نیز از خوف كیفر ( كه مبادا با ماندن در این جهان، به گناه افتند و سزاوار عذاب شوند).
7- خداوند سبحان، در جان این رشیدان، عظیم است و (از این روست كه) غیرخدا، در دیدگانشان، كوچك است!
8- بهشت برایشان چنان است كه گویا آن را دیده اند و از نعمتهایش بهره مندند. و جهنم نیز برای آنان چنان است كه گویی آن را دیده و عذابش را چشیده اند!
9- دلهایشان محزون است (اما به حزن سبز، و نه غم سیاه!).
10- دیگران از آزارشان در امانند.
11- بدنهاشان نحیف است.
12- نیازهاشان اندك است.
13- جانهاشان عفیف است.
14- چند روزی را (برحق و برناگوارها) صبوری ورزیدند، كه آسایش گورا و جاویدان را برایشان در پی دارد؛ این تجارتی است سودآور كه خداوند برای ایشان( به پاس شكیبایی و پارسایی شان) فراهم فرموده است.
15- دنیا آنان را طلبید؛ اما آنان آن رانطلبیدند.
16- و دنیا در پی به چنگ آوردن واسیر ساختنشان برآمد؛ اما پارسایان، با بركف نهادن جان، خویشتن را از چنگال آن رهانیدند.
شبها و روزهای آنان
17- و اما شب هنگام، به عبادت برمی خیزند.
18- و به تلاوت فكورانه و درنگ گونه قرآن می پردازند. جانهاشان را با قرآن، محزون می كنند ( حزن سبز!) و مرهم دردشان را از قرآن می طلبند. هر گاه به آیه ای شوقناك رسند، به آن دل می بندند و روانشان به سوی آن جذب می شود و آن را (و وعده های دلربایش را) پیش چشم و دل خویش می نهند. و آنگاه كه به آیه ای خوفناك رسند، گوش دلهاشان را (هراسناك) به آن می سپارند، به گونه ای كه گویی خروش هولناك جهنم، بیخ گوششان است!
19- از این روست كه (در پیشگاه پروردگار) قامت خم می كنند و به ركوع می روند و نیز خویشتن رابه سجده به زمین می افكنند و چهره ودستان و پاهاشان را به خاك می سایند و از خداوند، آزادگی خویش از عذاب الهی را می طلبند.
20- و اما روزهنگام: بردبارانی هستند، دانشمند و نیكوكردار و پارسا( كه به صحنه جامعه، گام می نهند و به هدایت مردمان می پردازند).
دیگر اوصاف آنان
21- خوف و خشیت الهی، اندامشان را چونان تیر تراشیده، لاغر كرده است.
22- بیننده ای ظاهربین كه به آنان می نگرد، می پندارد بیمارند؛ اما بیمار نیستند! آن ظاهرنگر(كه دیده ژرف نگر ندارد) می گوید: "اینان به اختلال حواس مبتلایند و نامتعادلند." اما نه! بلكه امر عظیمی آنان را چنین حیران و اندیشناك كرده است!
23- (این پارسایان صالح) از كردار نیك خویش، اگر اندك باشد، خشنود نیستند و كردار پرشمارشان را- نیزـ زیاد نمی پندارند. از این روست كه خویشتن را تقصیركار می شمارند و از اعمال خود ( و از اینكه مبادا در ایفای وظایف خویش كوتاهی كرده باشند) بیمناكند.
24- هنگامی كه از یكی از آن تقواپیشگان، تعریف و تمجید شود، از آنچه درباره اش می گویند، هراسناك می شود و می گوید: "من خود را بهتر از دیگران می شناسم و خدایم مرا بهتر از من می شناسد. خداوندا! مرا به آنچه درباره ام می گویند، محاسبه و مؤاخذه مفرما و از آنچه می پندارندم، برترم فرما و آنچه را از اوصاف و كردار نازیبایم نمی دانند، بر من ببخشای."
و از دیگر اوصاف هر كدام از این پارسایان، اینهاست:
25- صلابت در دین
26- ژرف اندیشی همراه با نرمش شكوهمند.
27- ایمان پایدار همراه با یقین
28- اشتیاق شورانگیز در طلب علم
29- علمی همراه با متانت و حلم
30- میانه روی و اعتدال هنگام ثروتمندی و بی نیازی
31- خشوع و دلشكستگی در پرستش و نیایش
32- آراستگی و عزت نفس هنگام فقر و تهیدستی
33- صبوری و شكیبایی هنگام دشواری
34- تلاش و كوشش در تحصیل رزق حلال
35- شادابی و نشاط در مسیر هدایت و صلاح
36- دوری از طمع
37- (این انسان متعالی و كمال یافته ) كردار شایسته، به جای می آورد و اما از اینكه مبادا كوتاهی كرده باشد بیمناك است!
38- روز را با اندیشه شكرگزاری از خداوند به شب می برد.
39- و شب را با یاد خدا به صبح می آورد.
40- شبانگاهان، خوفناك است و صبحگاهان، فرحناك! خوفناك از خطر فروافتادن در ورطه غفلت، و فرحناك از امید به احسان و رحمت خداوند
41- اگر نفسش برای ناخشنودیهای خود بر او سخت گیرد( و بخواهد وی را به چراگاه شهوات كشاند، وی بر او سخت می گیرد و) خواهشهایش را برنمی آورد.
42- روشنای چشمش (و خنكای دلش) در جاودانه ها و فناناپذیرهاست، و بی رغبتی و زهدش در ناپایدارها و زوال پذیرهاست.
43- متانت و بردباری را با دانش در می آمیزد.
44- و گفتار را با كردار همراه می سازد.
45- آرزوهایش كوتاه و اندك است.
46- لغزش و فروافتادنش در ناشایستها كم و ناچیز است.
47- قلبش خاشع است.
48- و جانش قانع است.
49- خوراكش اندك است.
50- و زندگی و امور دنیایی اش ساده و بی تكلف است.
51- دینش محفوظ است.
52- شهوتش مرده است.
53- خشمش فروخورده است.
54- مردمان به خیر او امیدوارند و از شرش در امان
55- اگر در میان غافلان باشد، از ذاكران و هشیاران محسوب می شود و اگر در جمع ذاكران باشد، جزو غافلان به شمار نمی آید.
56- كسی را كه (از روی غفلت و نادانی، و نه از سر استكبار و ستمگری) به او ستمی كرده باشد، می بخشد.
57- و به كسی كه وی را محروم ساخته باشد، عطا و بخشش می كند.
58- و با آن كس كه از او بریده باشد، می پیوندد.
59- دشنام و ناسزاگویی از او به دور است.
60- گفتارش نرم و آرام است.
61- زشتكاری از وی دیده نمی شود.
62- نیكوكرداری و خوشرفتاری اش همواره پدیدار است.
63- خیرش روآورنده است و شرش روی گرداننده
64- در لغزشگاهها (و هنگامه حوادث پراضطراب،) با وقار و پرصلابت است.
65- و در ناگواریها و مصائب، شكیبا و پابرجاست.
66- بر آن كس كه خشم گیرد، ستم نمی ورزد.
67- و نیز برای آن كس كه دوستش می دارد، به گناه نمی افتد.
(برای خوشایند كسی و نفع رساندن به دیگری، خویشتن را به عصیان و تباهی نمی افكند.)
68- پیش از آنكه بر او شاهد آورند (و یا به اعترافش وادارند)، خود، به "حق" اعتراف می كند.
69- آنچه را كه عهده دار نگهداری اش شده (و مسؤولیت حفاظت و سلامت آن را پذیرفته است) تباه نمی سازد.
70- آنچه را به یادش آورند ( و نیز پندها و عبرتهایی را كه به دل و ذهنش سپارند) به فراموشی نمی سپارد.
71- به كسی لقب زشت نمی دهد( و نام و نشان نازیبا بر كسی نمی نهد.)
72- به همسایه، زیان نمی رساند.
73- دیگران را هنگامه ابتلاشان به بلاها و ناگواریها، ملامت نمی كند ( و بر مصائبشان، نیشخند نمی زند).
74- در قلمرو باطل و بیهودگی وارد نمی شود و از مدار حق، خارج نمی گردد.
75- سكوتش ( متفكرانه است و) او را اندوهناك نمی نمایاند.
76- و خنده اش (تبسم گونه است و) به قهقهه، بلند نمی شود.
77- اگر بر او ستم رود، شكیبایی می ورزد تا خداوند انتقامش را بستاند.
78- جانش از او در سختی است و اما مردمان از وی در آسایشند.
79- خویشتن را برای آخرتش به زحمت می افكند و اما مردم را از خود راحت می دارد.
80- از هر كس كه دوری گزیند و از وی روی برتابد، از سر پارسایی و برای پاك ماندن از آلودگیهاست.
81- و به هر كس نزدیك شود و به او روی آورد، از سر نرمخویی و رحمت و شفقت است.
82- دوری گزیدنش متكبرانه و خودپسندانه نیست.
83- و نزدیكی و دوستی ورزیدنش نیز مكارانه و حیله گرانه نیست.
فرجام حیات این جهانی همام
سخن امام(ع) در بیان اوصاف تقواپیشگان و پارسایان، همچنان ادامه داشت كه "همام" چنان به هیجان آمده بود كه ناگاه نعره ای كشید و بر زمین افتاد و جان پارسایش پركشید و به خدای پارسایان پیوست!
آنگاه امیر پارسایان(ع) فرمود:
وا... من از چنین فرجامی برای او بیمناك بودم (و از این رو، از خواهش وی سر برمی تافتم).
سپس فرمود:شگفتا كه موعظه های بلیغ، با جان شایستگان آن، چه ها می كند! (وه! كه این جانهای مستعد، چه شایسته پندگیری و موعظه پذیری اند!)
آنگاه كسی از حاضران، از سر عناد و بدسیرتی، به حضرت گفت: یا امیرالمؤمنین! چرا آگاهی به این حقایق و اسرار، كه همام را چنین از پای درآورد، در خودتان چنین تأثیری ندارد و با خود شما چنین نمی كند؟
امام(ع) فرمود:
وای بر تو! اجل هر كس، زمانی معین دارد كه از آن تجاوز نمی كند و سببی برای پایان حیات این جهانی اوست كه از آن نمی گذرد. آرام باش و دیگر چنین (معاندانه) سخن مگوی؛ زیرا این شیطان بود كه بر زبانت چنین دمید!
منبع : http://otad110.blogfa.com
شنبه 1/3/1389 - 20:0
دعا و زیارت
اخلاق پسندیده پیامبر(صلی الله علیه وآله)منشأ پیدایش روحیات انسانی
وجود ناهنجاریهای اجتماعی، اخلاقی، سیاسی و... در جامعه عرب بدوی و به عبارتی جامعه عرب عصر جاهلیت، از جمله موارد و نكاتی است كه در مطالعه سیره پیامبر(ص) و آگاهی درباره آن، ما را در شناخت بهتر و درك عمیق تر اقدامهای فرهنگی و ارزشی پیامبر(ص) یاری می نماید و این نكته را ثابت می كند كه آغاز رسالت و نبوت حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی(ص)، زمینه ساز انقلاب فرهنگی و عاطفی در جامعه عرب و پس از آن جامعه جهانی شد.
پیامبر(ص)، ساختار فكری و فرهنگی جامعه آن زمان را اصلاح و جامعه ای متعالی و مترقی را پی ریزی نمودند...
عصر جاهلیت یعنی عصر بی تمدنی، بی فرهنگی، ظلم، زور، فحشا، منكرات و بی قانونی. امیرالمؤمنین(ع) در نهج البلاغه می فرماید: "ای ملت عرب، شما در عصر جاهلیت به گونه ای زندگی می كردید كه هم عقاید خرافی و غیر عقلانی داشتید و هم زندگی و معاشرت شما نسبت به خانواده زشت بود."
در روایات آمده است كه قبل از بعثت رسول گرامی اسلام(ص)، یك شب میهمانی بین دو قبیله بزرگ عرب در حجاز برگزار شد. پس از اینكه شام را خوردند و عیاشی های خاص خود را داشتند، رئیس یكی از این دو قبیله، پای خود را دراز كرد و گفت: چه كسی جرأت دارد پایم را جمع كند؟ رئیس قبیله دوم كه در آن جا میهمان بود، شمشیرش را از غلاف بیرون كشید و هر دو پای طرف را از ناحیه ران، قطع كرد. این دو رئیس پیروان و حامیانی داشتند كه در آن جلسه به ظاهر میهمانی، به جان هم افتادند. در فاصله چند ساعت و در یك شب، بیش از صد نفر آن هم برای دراز كردن پا، كشته شدند و این از نوع درك آنها و حتی از مجالس میهمانی و به ظاهر شب نشینی آنان حكایت می كرد كه این گونه وحشیانه با یكدیگر در تعامل بودند. از نظر عقاید و افكار هم به یك سلسله خرافاتی معتقد بودند كه به هیچ كدام از پیامبران دین حنیف انتساب نداشت. تمام قوانین آنها، قوانین خود ساخته ذهن بشر بود و لذا هر كسی قدرت و ثروت بیشتری داشت و جزو اعیان و اشراف آن عصر به شمار می آمد، می توانست به محرومان جامعه حكمرانی كند.
جو حاكم بر عصر جاهلیت، آن قدر زشت است كه ما در روایات خودمان وقتی مسأله امامت را مطرح می كنیم، می گوییم: اگر كسی بمیرد و امام زمان خود را نشناسد، به مرگ دوران جاهلیت مرده است.
این، حكایت از آن دارد كه جو دوران قبل از بعثت، تا چه اندازه دور از تمدن بوده است. رسول گرامی اسلام(ص)، با مأموریتی كه از جانب پروردگار متعال به ایشان محول شده بود، این قیدها را برداشت و فضای جدیدی از معرفت و همزیستی را برای مردم به ارمغان آورد.
خدای تبارك و تعالی وقتی كه می خواهد حركت و بعثت پیامبرش را در قرآن ترسیم نماید، می گوید: این پیامبر آمد و تمام آن زنجیرهای گرانی را كه به دست و پای این ملت جاهل بسته شده بود، پاره كرد و یك فكر باز و روشن در اختیارشان گذاشت، به آنها درس زندگی و چگونه زیستن آموخت و آنها را در مسیر صراط مستقیم الهی دعوت كرد و تمدن را به معنای واقعی، برایشان ایجاد كرد.
خداوند در چنین فضایی، گوهر رسالت خویش را در وجود مردی قرار می دهد كه سرآمد فضایل و خوبیهای آن عصر بود. اگر بخشی از این توفیق پیامبر(ص) را موهبت الهی به ایشان بدانیم، بدون تردید، بخش مهمی از آن را باید در رفتار، ظرفیت و خصوصیات فردی حضرت رسول(ص) جستجو كرد. مایلیم شخصیت پیامبر اسلام(ص) را در آن عصر، بیشتر بشناسیم.
معمولاً اگر فردی در یك محیطی فرهنگی، رشد علمی یا تعالی فكری داشته باشد، تأثیرپذیری از آن محیط را در رفتار خود نشان می دهد. اما در قرآن مجید آمده: "هوالذی بعث فی الامیین رسولاً منهم یتلوا علیهم آیاته و..." ؛ یعنی خداوند تبارك و تعالی، این سؤال را چنین پاسخ می دهد كه از میان یك امت امی، یعنی ملت بی سواد، ناآگاه و درس نخوانده، یعنی از خود آنها و نه از مكان و كشور دیگری، فردی را به رسالت برگزیده ام؛ یعنی این طور نبوده كه پیامبر(ص) در یك كشور دیگر كه محیطی آماده داشته، خود را اصلاح كرده و بعد از خودساختگی، به این رسالت منصوب شده است.
پیغمبر(ص)، از كودكی در میان همین مردم جاهل و به تعبیر قرآن "امی"، بزرگ شده و نكته مهم این است كه از همان روزهای نخست زندگی، آن قدر پاكی، بزرگواری، اخلاق و حتی دانش در وجود آن بزرگوار متبلور بوده كه در سنین نوجوانی، ایشان را با عنوان "محمد امین" می خواندند. او هنوز پیغمبر نیست و مبعوث به رسالت هم نشده است، ولی مورد اعتماد ملتی است كه در چنین وضع جاهلیتی به سر می بردند.
ایشان در میان این ملت، همواره انگشت نمای خوبی ها و فضایل بود. برای تشریح بهتر این بخش از فضایل ایشان، یعنی برای آشنایی با خصوصیاتی كه منجر به رسالت ایشان شد، باید بحثی را از عصمت، مورد توجه قرار دهیم. عصمت، چهار بخش و پایه دارد. اول؛ عصمت در گرفتن و اخذ وحی الهی، دوم؛ عصمت در تحفظ وحی و سوم؛ عصمت در انتقال صحیح و كامل وحی. تا اینجا، به رابطه بین خدا و پیامبر(ص) و به تفویض یك رسالت بر می گردد. اما پایه چهارم كه خیلی مهم است، لیاقت خود طرف است. این خود رسول خداست كه نشان می دهد در چه شرایطی از رشد و تعالی قرار دارد و این، عصمت از هر نوع لغزش و خطاست. یعنی باید گفت كه ظرفیت و شایستگی خاصی در وجود پیامبر(ص) بود كه خداوند این گوهر را در وجود ایشان قرار می دهد و این مقام را به آن بزرگوار عنایت می كند.
یكی از نكات مهمی كه می توان از موضوع مبعث پیامبر(ص) استنتاج كرد، نقش عبادت در خودسازی آدمی و حتی انتخاب او برای مقامی بس بزرگ است؛ به گونه ای كه نوشته اند پیامبر(ص) قبل از بعثت، راز و نیازهای فراوانی در خلوت شبانه با خدای خویش داشته است. به نظر شما، عبادت و خلوت بین انسان با خدا، چه تأثیرهایی می تواند در شخصیت و زندگی انسان داشته باشد؟
باید عرض كنم كه پیامبر اكرم(ص) برای اینكه كاملاً به آن صفای باطن برسد و قلب خود را مستعد و آماده نزول وحی كند، خود را از مردم شهر جدا می كرد و در غار حرا مشغول مناجات با پروردگار می شد. آنها كه به مكه مشرف شده اند، به خوبی می دانند كه رفتن بالای این كوه، آن هم در شرایطی كه هم اینك می توان با وسیله نقلیه تا سینه كوه رفت، چه كار سخت و طاقت فرسایی است. پیغمبر اكرم(ص) تمام این مشقتها را به جان می خرید تا در جایی مشغول عبادت پروردگار باشد كه جز او و خدایش، كسی نباشد تا به دور از چشم خلق بتواند آن انقطاع واقعی را از تمام دنیا داشته باشد. این سیره، در میان همه انبیای الهی هم بوده است. اگر زندگینامه پیامبران را مطالعه كنید، می بینید كه به همین طریق عمل كرده اند.
مثلاً در مورد عیسی(ع) می بینیم كه اگر ایشان قرار است به مقامی چون نبوت برسد، حتی از مادر او شروع می كنند؛ یعنی او باید مادری داشته باشد چون مریم(س) كه عمری خدای خویش را عبادت كند تا شایسته مادری برای فرزندی شود كه قرار است دین و شریعتی را رهبری كند. مصداق اكمل این قضیه، پیامبر اسلام(ص) است.
ایشان از همان دوران كودكی مشغول عبادت پروردگار بودند. از آن بزرگوار سؤال می كنند كه شما قبل از رسالت تابع كدام دین بوده اید كه حضرت در پاسخ می فرمایند: "كنت نبیاً آدم بین الماء و الطین"؛ یعنی قبل از اینكه حضرت آدم(ع) بین آب و گل باشد، من پیغمبر بودم. یعنی آن لیاقت ذاتی را خداوند تبارك و تعالی از بدو خلقت در وجود من قرار داده بود. عبادت پیامبر(ص) قبل از بعثت، می تواند یك الگو و اسوه باشد برای ما كه پیروان آن حضرت هستیم.
من اعتقاد دارم كه سیره نبوی، بهترین روش برای رسیدن به این مرحله است، چون در بندگی خدا و بخصوص در تقید به عبادت ، می توان به مراتب بسیاری دست یافت. یكی از افتخارات شیعه و پیروان مكتب اهل بیت(ع) این است كه مجموعه ای از مناجاتها، نیایشها و دعاهای پرمحتوا دارد.
درس آموزیهای عجیبی در این دعاها و نیایشها وجود دارد كه باید به آن ها پایبند بود و اگر چه انسان با اهتمام به آنها به مقام نبوت نمی رسند، ولی به لذتی كه انبیا و اولیا در مناجات و ارتباط با پروردگار به آن رسیده اند، نایل می شود. نكته مهمتر در این قضیه، ادامه این روند است.
اجازه می خواهم دوباره به قضیه مبعث و اتفاقهای پس از بعثت پیامبر(ص) اشاره ای داشته باشم. در آغاز گفتگو به ویژگیهای عصر جاهلیت اشاره كردید و حال پیامبری آمده و قرار است قوانین پویا و متعالی، اسلام را در میان مردم بدوی و در عصر جاهلی، اشاعه و گسترش دهد. لطفاً این بعد از مشقتهای پیامبر(ص) را تشریح كنید.
شاید بتوان گفت که اگر پیامبر(ص) فرمودند: "ما اوذنی نبیاً مثل ما اوذیت" یعنی هیچ پیغمبری را مثل من اذیت نكردند، دقیقاً از این جهت است كه ایشان از آغاز نزول آیه شریفه "اقرا..." مورد آزار و اذیت مردم قرار داشته اند. قبل از اینكه پیامبر(ص) دعوت خود را علنی كنند، مشكلی برای ایشان نبود. از آن به بعد بود كه آزارها و شكنجه های روحی شروع شد. همه می دانیم كه سوره علق و اولین عبارتی را كه به صورت علنی و ظاهر به پیامبر گرامی اسلام(ص) خطاب شده، كلمه "اقرا" بوده است. "اقرا" اولین كلمه ای است كه توسط آن، پیامبر(ص) مورد خطاب قرار گرفته اند. در این كلمه، نكات فراوانی نهفته است. "اقراء" را می توان به معنای "بدان" هم دانست. در این دانستن، معارف كلیه كائنات نهفته شده است. از این كلمه می توان فهمید كه مأموریت پیامبر(ص) چیست. مأموریت ایشان آگاهی دادن به مردمی است كه سرشار از جهل و نادانی اند و حال قرار است پیامبر(ص) در میان چنین قومی، به ترویج فضایل و معرفت بپردازد و این دقیقاً نقطه اصلی مشقتهای پیامبر(ص) بود. مأموریت ایشان از اینجا شروع می شود. اغلب مورخان نوشته اند اولین كسی كه از میان زنان به پیامبر(ص) ایمان آورد، حضرت خدیجه(س) و در میان مردان علی بن ابیطالب(ع) بوده است. خدیجه(س) نقل می كند كه پیامبر(ص) به ایشان فرمودند: كه "ای خدیجه! برای من جامه ای بیاور كه به خود بپیچم و استراحتی كنم." وحی برای اولین بار بر قلب پیامبر(ص) نازل شده و این كلام ا... یك سنگینی خاص دارد. تا پیامبر(ص) برای لحظه ای مشغول استراحت شد، آیه دیگر نازل گردید، "یا ایهاالمدثر، قم فانذر و..." ای جامه بر خود پیچیده، برخیز و مردم را انذار كن.
رسول خدا(ص) بلافاصله از جای خود بلند شدند و در روایت دارد كه انگشتها را در گوش خود نهاده و فریاد برآوردند: "ا...اكبر ... ا...اكبر". اولین تكبیری كه گفته شد، از حنجره نازنین رسول گرامی اسلام(ص) صادر شد. اولین "ا...اكبر" را خود پیغمبر گفتند و این كلمه تكبیر، تأثیرپذیری خاصی دارد. اما در مورد تغییر در اخلاق و افكار آن مردم، وقتی انسان به تاریخ مراجعه می كند، می بیند این عربی كه كوچكترین كلام عاطفی در او وجود نداشت و برخوردهای خشن توأم با قتل و جنایت و خونریزی جزو كارهای رایج در میان آنها بود، پیغمبر اكرم(ص) با اخلاق خوش خود، چه تغییرات اساسی در زمینه های فكری و اخلاقی در جامعه عرب به وجود آورد.
روشهای پسندیده رسول عظیم الشأن اسلام(ص)، فرهنگی را در جامعه ایجاد كرد كه واقعاً می توان آن را یك انقلاب فرهنگی و عاطفی در میان مردم دانست كه در اینجا لازم می دانم به یك نمونه اشاره كنم. نمونه ای كه با مطالعه آن، متوجه می شویم رسول ا...(ص) چه تحول بزرگی در خلقیات و روحیه مردم به وجود آوردند. پیغمبر(ص) در فاصله ای كوتاه به گونه ای افراد را تربیت كرد كه همین عرب خشن و سخت، به كانون عاطفه و محبت تبدیل می شود. در روایت داریم كه یكی از ثروتمندان مسلمان، شبی غذایی را طبخ كرد و ظرف غذا را به دست غلامش داد و گفت: من مطلع هستم كه فلان منزل امشب شام ندارند. این غذا را برای آنها ببر. غلام، ظرف غذای آماده را گرفت و نزد آن خانواده رفت. وقتی در زد، گفتند: كیستی؟ وقتی از موضوع غذا اطلاع حاصل كردند، صاحب آن خانه به غلام گفت: با اینكه ما امشب گرسنه ایم و غذا نداریم، اما من اطمینان دارم كه چند خانه آن طرف تر، امشب بی غذا هستند. این غذا را برای آن خانه ببرید. غلام به در خانه دومی مراجعه كرد و همین پاسخ را شنید. دومی به سومی حواله داد و سومی به چهارمی و مورخان نوشته اند كه این مسأله تا ده منزل اتفاق افتاد و این چنین روحیه ایثار و از خود گذشتگی در بین مردم حاكم شده بود. این جامعه را چه كسی تربیت كرد و به وجود آورد؟ این نفس قدسی، حسن اخلاق و برخوردهای عاطفی پیغمبر بود كه منشأ پیدایش این روحیات شده بود.
در ایام مبعث پیامبر(ص)، یعنی در آستانه روزی قرار داریم كه خداوند، شریعت پویای اسلام را به ما ارزانی داشت. برای اینكه با تمام وجود از دستاوردها و اهداف رسالت پیامبر(ص) پاسداری كنیم، جناب عالی چه راهكارها و توصیه هایی را ارائه می كنید؟
بر حسب نظر اكثر مورخان، دقیقاً در سالروز و شامگاه مبعث، امام حسین(ع) كنار قبر جدشان رسول خدا(ص) آمده و در همان جا لحظه ای خوابشان برد و پیامبر(ص) را در خواب دیدند و به امام حسین(ع) فرمودند: "اخرج الی العراق، ان ا... شاء ان یراك قتیلا" این مسأله تداعی بسیار زیبایی است كه ما این موضوع مهم را بررسی كنیم كه چگونه است آغاز قیام و حركت امام حسین(ع)، دقیقاً از سالروز بعثت پیامبر خدا(ص)، شروع می شود.
در اینجاست كه به این روایت می رسیم كه: "الاسلام، محمدیه الحدوث و حسینیه البقاء"؛ یعنی اسلام به دست گرامی پیامبر(ص) حادث می شود، ولی توسط امام حسین(ع) بقا می یابد.
باید به این نكته برسیم كه این دین عظیم، دینی است كه جانفشانی حسین(ع) را به همراه دارد. و همه اینها یك پیام دارد و آن پیام این است: ما كه مدعی پیروی این مكتب هستیم، اگر هر آینه بخواهیم پیرو خوبی نباشیم، در واقع به همه ائمه معصومین(ع) ظلم كرده ایم. زحمات آن بزرگواران را نادیده گرفته و در مسیری رفته ایم كه امام زمان(عج) را از خود ناراضی كرده ایم. اگر بخواهیم قدردان زحمات آن بزرگواران باشیم، باید بین خودمان و آن عزیزان، ایجاد سنخیت كنیم.
منبع : http://otad110.blogfa.com
شنبه 1/3/1389 - 19:57
دعا و زیارت
| بازتاب مهدویت در کلام امام رضا (ع) اعتقاد به ظهور منجی و هدایت گر واقعی بشریت، ایده ای بوده است که تاریخ آن به تمامی ادیان الهی باز می گردد و انبیاء بزرگ ما، از محقق شدن وعده های الهی و گسترش عدل الهی در جهان خبر داده اند و در طول عمر بشریت، تمامی فرستادگان الهی، مردم را با آیندۀ روشن آشنا می ساختند و آنان را آماده درک چنین ایامی می نمودند. چنانچه قرآن کریم بر این مطلب صحّه می گذارد و عقیده به فرهنگ عدل جهانی را به قرن ها پیش منوط می دارد و می فرماید: «و لقد کتبنا فی الزبور من بعد الذکر انّ الارض یرثها عبادی الصالحون» ؛ یعنی ما در کتاب تورات و زبور درج نمودیم که عاقبت زمین را بندگان شایسته به ارث خواهند برد؛ که امام باقر (ع) در مورد این آیه می فرمایند: «هم اصحاب المهدی (ع) فی آخرالزمان» ، یعنی این وارثان زمین، یاوران حضرت مهدی (عج) در آخرالزمان می باشند. هشتمین امام شیعیان جهان نیز، در مورد مسائل و رخدادهای عصر غیبت و ظهور امام عصر (عج)، بیاناتی شیوا و راهگشایی دارند که بیش از پیش، این آینه زلال الهی و آرامش بخش هستی را به ما می نمایاند که به ابعاد مختلف این فرمایشات وحیانی می پردازیم:
غیبت و فلسفه آن
بی شک، وجود اقدس حضرت مهدی (عج) بنابر مصالح الهی و تقادیری که به خیر و صلاح بندگان می باشد، از چشم بشریت پوشیده شده اند و تا زمانی که زمینه کافی و لازم و بنابر مشیّت الهی برای ظهور آن حضرت فراهم نشود، آن حضرت طلوع نمی کنند. در اخبار و روایات فراوانی، معصومین بزرگوار ما، علّت و فلسفۀ عدم حضور حضرت مهدی (عج) را مشخص نموده اند. از آن جمله، برای غیبت امام، به بیعت نکردن او با افراد ـ ظالمان ـ اشاره شده است. پر واضح است که اگر چنین انسان کاملی بخواهد با آن علم و قدرت الهی خویش، جهان را از پلیدی ها و مظالم پاک نماید، باید نسبت به هیچ حزب و گروهی، اغماض و سستی نشان ندهد و مقابل تمامی تباهی ها و فسادهای افراد تجاوزگر را بگیرد و این مستلزم آن است که هیچ گونه توافق نامه یا معاهدۀ مبنی بر عدم تنش و یا رویارویی نداشته باشد تا بتواند با تدبیرات خاص الهی آن حکومت ایده آل را سرپا کند و مشکلات بجا ماندۀ بشریت را مرتفع سازد و این مطلبی است که وجود مقدس امام رضا (ع) به آن اشاره کرده و می فرماید: «گویا شیعیانم را می بینم که هنگام به شهادت رسیدن امام حسن عسکری (عج) در جستجوی امام خود در همه جای دنیا، بر می آیند ولی او را نمی یابند، راوی می گوید: عرض کردم برای چه یابن رسول الله؟ فرمودند: برای اینکه امام ایشان از نظرها غایب خواهد گشت. عرض کردم، چرا امام ایشان غایب می شود؟ حضرت فرمودند: «برای اینکه وقتی با شمشیر قیام کند، بیعت هیچکس بر گردن او نباشد.»
ناگهانی بودن ظهور
یکی از سنّت های الهی، هماره در بین ادیان مختلف این بوده است که برای انجام کارهای خوب و نیکو به آنها مهلت داده می شود و این خود از لطف و مرحمت الهی می باشد، چنانچه به قوم موسی (ع) و اقوام دیگر در دوری
آن حجج الهی از مردم مهلت داده می شد تا آنان سیره آن حجت الهی و دستورات او را اجرا کنند و اگر در این مدّت، به وظایف و دستورات الهی عمل نمی کردند، با ظهور وعده های الهی که از قبل به آنان تفهیم شده بود، مهلت توبه و انابه از آنان گرفته می شود و دیگر راهی برای نجات نداشتند. چنانچه قرآن کریم می فرماید: «یوم یأتی بعض ایات ربک لاینفع نفسا ایمانها لم تکن آمنت من قبل ارکسبت فی ایمانها خیراً» ؛ یعنی روزی که وعده های الهی محقق شود و ناگهانی فرا رسد، هیچ ایمانی دیگر کارگر نمی شود مگر آنکه قبل از آن ایمان آورده باشند یا کارهای خوب انجام داده باشند. ظهور حضرت مهدی (عج) نیز بطور فجاه و ناگهانی صورت می گیرد تا همین سنّت لایتغیر الهی، تحقق پذیرد و به خاطر همین است که وقت ظهور را کسی جز خداوند متعال نمی داند تا بندگان بیشتر به سوی اعمال نیک، بشتابند، چنانچه امام هشتم شیعیان می فرمایند: «بعد از امام حسن عسکری (ع)، حجت قائم امام است که اصل ایمان در زمان غیبت انتظار وی را می کشند و بعد از ظهور از وی فرمان برداری می کنند. اگر عمر دنیا جز یک روز باقی باشد، خداوند آن روز را چنان طولانی می کند تا او بیاید و جهان را بعد از اینکه پر از ظلم و جور شده است، از عدل پر می کند. نمی توان وقت آن را تعیین کرد، پدرم از پدرش و آن حضرت از پدرانش از علی (ع) روایت کرده اند که از رسول خدا (ص) سؤال شد، قائم (عج) که از نسل شماست کی ظهور می کند؟ فرمودند: «آمدن وی مانند آمدن روز رستاخیز است که جز خدا وقت آن را نمی داند. این مطلب در آسمان ها و زمین گران آمده و بطور ناگهانی و و بغته به سوی شما خواهد آمد.»
آزمون دشوار الهی در عصر غیبت
با جرأت می توان گفت که تمامی زندگی مردم از ابتدای تولد تا جدایی آنان از این دنیا، یک آزمایش نسبت به اعمال و رفتار آنان می باشد و خداوند مدّتی را که، به بندگان وقت داده است تا در این دنیا زندگی کنند، در آن امواجی از سختی ها و بلاها را خواهند دید و با صحنه های گوناگون زندگی مواجه می شوند تا سره از ناسره تشخیص داده شود و بندگان خوب و شایسته الهی محک بخورند و لایق نعمت های خاص الهی گردند، قرآن کریم در این باره می فرماید: «الذی خلق الموت والحیوه لیبلوکم ایّکم احسن عملاً» ؛ یعنی خداوند مرگ و زندگی را برای این خلق کرده است که بندگان خوب شناخته شوند و مورد آزمایش قرار گیرند. عدم حضور حجت الهی نیز خود یک آزمایش عظیم الهی می باشد که بنابر نص صریح روایات ما، عده ای در دین پا برجا می مانند و عده ای نیز در غفلت کامل دین خود را از دست داده یا در اصول و ارزش های خویش، ضعیف می شوند، چنانکه عده ای خبر از عدم وجود آن حضرت می دهند و آن حضرت را زیر سؤال می برند و عده ای کاملاً غرق در شهوات و مستی های دنیوی می شوند و با تمام وجود با ارزش های دینی مقابله می کنند و از هیچ کوششی دریغ نمی کنند. از آن طرف شیعیان خالص حضرت مهدی (عج) مانند کوهی آهنین در پی تقویت ایمان خود بر می آیند و روز به روز اشتیاق آنان به آن حضرت بیشتر می گردد تا آن حضرت طلوع کند و بتوانند در خدمت آن حضرت به اصلاحات جهانی و اصلاح بشری بپردازند. محمد بن ابی یعقوب بلخی می گوید: از حضرت امام رضا (ع) شنیدم که می فرمودند: «به زودی مردم مبتلا به آزمایش و امتحان سختی خواهند شد، به این معنا که به وسیله طفلکی که در شکم مادر و یا شیرخوار می باشد امتحان می شوند و کار به جایی می رسد که در ایام غیبت، می گویند حضرت مهدی (عج) ناپدید شده است و یا مرده است و دیگر امامی نیست، در حالی که پیغمبر خدا بارها (مانند مدتی که حضرت در غار حرا بودند و یا سه سال که در شعب ابی طالب بودند و یا سه روزی که در غار ثور بودند) از نظر مردم ناپدید می شوند، آگاه باشید که من هم به زودی وفات می کنم» امید است که خداوند متعال همه ما را از شیعیان و دوستان واقعی امام رضا (ع) و یاوران واقعی امام عصر (عج) قرار دهد. |
|
منبع: وبلاگ otad110
|
شنبه 8/12/1388 - 15:57