• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 10
تعداد نظرات : 3
زمان آخرین مطلب : 5376روز قبل
داستان و حکایت

سربازانمانع ورودش می شوند! 

خان زند در حال كشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود ومی پرسد ماجرا چیست؟

 

پساز گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد كه مرد را به حضورش ببرند...

 

مردبه حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد:
چه شده است چنین ناله و فریاد می كنی؟

مردبا درشتی می گوید:
دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!

خانمی پرسد:
وقتی اموالت به سرقت میرفت تو كجا بودی؟

مردمی گوید:
من خوابیده بودم!!!
 

خان می گوید:
خب چرا خوابیدی كه مالت را ببرند؟
 

مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد كه استدلالش در تاریخماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود...

مردمی گوید:

منخوابیده بودم ، چون فكر می كردم تو بیداری...!

خانبزرگ زند لحظه ای سكوت می كند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و درآخر می گوید:  

این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم

پنج شنبه 21/7/1390 - 17:8
داستان و حکایت

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمتهای جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی ؟ 
کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت . 
سپس کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امریبه مقداری پول و طلا نیاز دارد . سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را بهگوششان رسانید. 
مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند . وقتیکه مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتربود . 
کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست . اگرآنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم .زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تونگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد

پنج شنبه 21/7/1390 - 17:6
داستان و حکایت

مکر زنان
آورده اند مردی بود که پیوسته تحقیق ِ مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت،هیچ زنی رامحل اعتماد خود نساخت و کتاب " حیلالنساء " (مکرهایزنان) راپیوسته مطالعه می کرد.

روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ای مهمان شد.

مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت . زنچون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفت آغاز نمود. مردمهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد، به مطالعه کتاب مشغول شد.

زن میزبان گفت: خواجه ! اینچه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت:حکایات مکرهای زنان است.

زن بخندید وگفت : آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگبیابان به تخته خاک ، برون نتوان آورد و مکرهای زنان در حد حصر نیاید .

پس تیر ِغمزه در کمان ِابرو نهاد و بر هدف ِ دل او راست کرد واز در مغازلتو معاشقت در آمد چنان که دلبسته ی ِ او شد.

در اثنای آن حال، شوهر او در رسید..

زن گفت : شویم آمد وهمین آن که هر دو کشته خواهیم شد .

مهمان گفت:تدبیر چیست؟ گفت :برخیزو در آن صندوق رو .

مرد در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد .

چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریبشوهر را ساکن کرد. چون زمانی گذشت گفت: تورا از واقعه امروز ِ خود خبر هست؟ گفت نه بگوی. گفت: مراامروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن رامطالعه میکرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بدو اشارت کردم، مرد غافل بود که چینه دید و دام ندید. بهحسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد .وبساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دستدر گردن هم)رسید. ساعتیدر هم آمیختیم! هنوزبه مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی!

زن این میگفت و شوهر او می جوشید ومی خروشید وآن بی چاره در صندوق از خوفمی گداخت و روح را وداع می کرد.

پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت:اینکاو را در صندوق کردم و در قفل کردم.. کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی. مردکلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند(جناقشکسته بودند) ومدت مدیدی بود هیچ یک نمی باخت. مرد چون در خشم بود بیاد نیاورد که بگوید *یادم* وزن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش.*

مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت :
"
لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتشنشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی."

پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوش دل کرد .چندانکه شوهرش برون رفت ، درِ صندوق بگشاد و گفت: ایخواجه چون دیدی، هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟

گفت:توبهکردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیلت ِ شما زیادت از آن باشد که در حد تحریر درآید.

پنج شنبه 21/7/1390 - 17:5
شعر و قطعات ادبی

به یاد داشته باش
من می ‌توانم خوب،بد،خائن،وفادار،فرشته ‌خو یاشیطان صفت باشم
من می توانم تو را دوست داشته یااز تو متنفرباشم،

من می توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است
یاد داشته باش
من نباید چیزى باشم که تو می خواهى ، من را خودم از خودم 
ساخته ام، تو را دیگرى باید برایت بسازد

به یاد داشته باش
منى که من از خود ساخته ام، آمال من است ،
تویى که تو ازمن می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می خواهى
و تو هم می توانى انتخاب کنى که من را می خواهى یا نه
ولى نمی توانى انتخاب کنى که از من چه می خواهى.
می توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم ، و من هم.
می توانى از من متنفر باشى بى هیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملواز انسانهاست ،
پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمی توانى برایم به قضاوت بنشینى وحکمی صادر کنی ومن هم،
قضاوت و صدورحکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا میکنند ومیستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،
دشمنانم کمربه نابودیم بسته اند و همچنان می ستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتى رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز می بینى و مراوده می کنى
همه انسان هستند وداراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
متفاوتشان شناختى، و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است
نامت را انسانى باهوش بگذار اگرانسانها را از پشت نقابهاى
متفاوتشان شناختى، و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است
مهاتما گاندی

پنج شنبه 21/7/1390 - 17:3
تست های هوش و روان شناسی و سرگرمی
بهشما این امکان رو میدن که یه رئیس واسه دنیا انتخاب کنین .... 
که قادر باشه به بهترین نحوممکن دنیا رو رهبری و صلح و ترقی و خوشبختیرو برای بشریت به ارمغان بیاره 



. 
سه نفر برای این کارنامزدشدن..شما بگین بین این 
سه داوطلب کدوم رو انتخاب می کنین؟؟؟ 
: 
: 
: 
: 
ولی اولش به یه سوال جواب بدین ..بعدش میریم سراغ انتخابمون 

... 
فکر کنین شما یه مشاور و مددکاراجتماعی بسیار کار آمدی هستین ..یه روز تو دفتر کارتون نشستین یه خانوم حاملهبهشما مراجعه میکنه .. 
که هشت تا فرزند داره ..از این فرزندان سه تاشون ناشنوا ..دو تاشونکور و یکی از اون ها عقب افتاده هست..ضمنا خوداین خانوم هم به بیماری مهلکی دچارهست .. 
از شما مشورت میخواد که سقطجنین بکنه یا نه؟ 
شما با تجاربی که دارین و صرفنظراز اعتقادات مذهبی .برای این خانوم حامله چه پیشنهادی دارین.. 
کورتاژ بکنه یاخیر؟؟ 
 
الان شد دو تا سوال 
1- یه رهبرواسه دنیا 
2- و مشکل این خانوم حامله 

*********** 
گفتیم که سه تا نامزد برایریاست دنیا داریم. 
آقای شماره یک: 
با سیاستمدارهای بدنام و 
رشوه خوار کار میکنه..مشورتش بافالگیرو رمال وغیب گو و منجم هست.به زنش خیانت میکنه و روزی ده لیوان هم مشروبات الکلی صرف میکنه.. 

آقای شماره دو: 
از محلهای کار قبلیش اخراج شده 
تا 12 ظهر میخوابه..در مدرسهچندبار رفوزه شده.تریاک میکشیده و تحصیلات آنچنانی هم نداره. 
روزی یه بطری مشروب میخوره وچاق وبی تحرک هست... 

و اما آقای شماره سه: 
دولت کشورش بهش مدال شجاعت داده.گیاه خوار و دارای سلامت کاملهست.اهل سیگار و مشروب هم نیست..و هیچگونه سابقه بدی هم تا بحال نداشته.. 


بــــــــــــــــــــهچــــــــــــــــــــــــ ــه کســــــــــــــــی رایمیدهـــــــــــــــــــــ ــید؟؟؟؟ 


 آقای شماره یک:فرانکلین روزولت 

****** 

آقای شماره دو:وینستون چرچیل 
****** 


آقای شماره سه:آدولف هیتلر 
****** 



***** 
راستی داشت یادمون می‌رفت.....چی؟؟ 
اون خانوم حامله.. 

اگه به اون خانوم پیشنهاد سقطجنین دادین 
میدونین اون جنین کی بود؟؟کهشماپیشنهاد کشتنش رو دادین؟؟ 



لودویک فان بتهوون 
************ ********* * 


+++++++++++ 


هیچ چیز اون‌طوری که به نظر میاد نیست!
پنج شنبه 21/7/1390 - 15:28
داستان و حکایت

دوپیرمرد

دو پیرمرد ٩٠ ساله، بهنامهاى بهمن و خسرو دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند.
هنگامى که بهمن در بستر مرگبود، خسرو هر روز به دیدار او میرفت.
یک روز خسرو گفت: «بهمن جان،ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى میکردیم. لطفاً وقتىبه بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم میشود فوتبال بازى کرد یا نه
بهمن گفت: «خسروجان، توبهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر میدهم»
چند روز بعد بهمن از دنیارفت.
یک شب، نیمههاى شب، خسرو باصدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمکزن را دید که نام او را صدا میزد: خسرو،خسرو ...
خسرو گفت: کیه؟
منم، بهمن.
تو بهمن نیستى، بهمن مرده!
باور کن من خود بهمنم..
تو الان کجایی؟
بهمن گفت: در بهشت! و چندخبر خوب و یک خبر بد برات دارم.
خسرو گفت: اول خبرهاى خوب رابگو.
بهمن گفت: اول این که دربهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمیهایمان کهمردهاند نیز اینجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر اینکه همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست.و از همه بهتر این که میتوانیم هر چقدر دلمان میخواهد فوتبال بازى کنیم و هرگزخسته نمیشویم. در حین بازى هم هیچکس آسیب نمیبیند.
خسرو گفت: عالیه! حتى خوابشرا هم نمیدیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟
بهمن گفت: مربیمون براى بازىجمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته

پنج شنبه 21/7/1390 - 15:25
شخصیت ها و بزرگان

نبوغ ملک الشعراء بهار

 


پدرمحمد تقی بهار نیز مانند خود او لقب ملک الشعرایی داشته است. وقتی بهار جوان بعداز مرگ پدر مطرح شد و مدعی عنوان ملک الشعرایی، برخی در قوت طبع شعر او تردیدکردند و او را به امتحانی بسیار دشوار مکلف نمودند.

امتحان از این قرار بود که بهار می‌بایست در مجلسی حضورپیدا کند و با واژه‌هایی که به او گفته می‌شد، از خود رباعی بسراید که دربرگیرندههمۀ آن واژه ها باشد.

اولین سری واژه‌ها از این قرار بود:

خروس ، انگور ، درفش ، سنگ

و بهار اینچنین سرود:

برخاست 
خروس صبح برخیز ای دوست
خون دل 
انگور فکن در رگ و پوست
عشق من و تو قصۀ مشت است و 
درفش
جور تو و دل ، صحبت 
سنگ است و سبوست

سپس واژه های:

تسبیح ، چراغ ، نمک ، چنار

بهار سرود:

با خرقه و 
تسبیح مرا دید چو یار
گفتا ز 
چراغ زهد ناید انوار
کس شهد ندیده است در کام 
نمک
کس میوه نچیده است از شاخ 
چنار

 

و درآخر:

گل رازقی ، سیگار ، لاله ، کشک

و بهار چنین سرود:

ای برده 
گل رازقی از روی تو رشک
در دیدۀ مه ز دود 
سیگار تو اشک
گفتم که چو 
لاله داغدار است دلم
گفتی که دهم کام دلت یعنی 
کشک

بهار خود می گوید : در آن مجلس جوانی بود طناز و خودساز کهاز رعنایی به رعونت ساخته و از شوخی به شوخگنی پرداخته با این امتحانات دشوار ورباعیات بدیهه باز هل من مزید گفته و چهارچیز دیگر به کاغذ نوشت و گفت تواند بودکه در آن اسامی تبانی شده باشد و برای اذعان کردن و ایمان آوردن من ، بایستی بهاراین چهار چیز را بسراید:

آینه ، اره ، کفش ، غوره

من برای تنبیه آن شوخ چشم دست اطاعت بر دیده نهاده ، وی راهجایی کردم که منظور آن شوخ هم در آن هجو به حصول پیوست و آن این است:

چون! 
آینه نورخیز گشتی احسنت
چون! 
اره به خلق تیز گشتی احسنت
در 
کفش ادیبان جهان کردی پای
غوره نشده مویز گشتی احسنت

 

پنج شنبه 21/7/1390 - 15:24
شعر و قطعات ادبی

این قصه ای كه عشق، تمامی نمی كند

عالم نظر به عمق پیامش نمی كند

ماهی كه معتكف شده هفت آ سمان دراو

اما نظر به حد قیامش نمی كند

این عشق، بی دلیل، كسی را نكرده «شاه»

یا بی سبب بهشت به نامش نمی كند

این جا زمین به پله ی هشتم رسیده كه

كاری بجز نظر به امامش نمی كند

آیا كه گفته است كه مولا كلاغ را

مهمان آب و دانه ی دامش نمی كند؟

یك خار هم عزیز شود پیش او، مگو

باران توجهی به سلامش نمی كند

در زائران خوب و بدش سیر كن ببین

این لطف را نثار كدامش نمی كند؟

آهوی او مقابل صیاد و شیر هم

فرقی چنان به حال خرامش نمی كند

دور طواف روز رسیده ست و خواب شب

اما چرا ستاره تمامش نمی كند؟

شعری از مرتضی حیدری ال كثیر از كتاب خورشید در عبای تو پیچیدهاست

میلاد امام رضا (ع) امام رئوف بر همگان مبارك.

يکشنبه 10/7/1390 - 16:43
رمضان

 دعا امید و حركت

 این روزها را با روزه‌داری و شب‌ها را با دعا و ذكر به سر ببرید، فصل دعا هم همین ماه مبارك است؛ اگر چه همیشه انسان باید با رشته دعا به خدا متصل باشد...

رایطه دعا، رابطه قلبی شما با خداست.دعا یعنی خواستن و خدا را خواندن، خواستن یعنی امیدواری، تا امید نداشته باشید،‌ از خدا چیزی را درخواست نمی‌كنید، انسان نالمید كه چیزی طلب نمی‌كند. پس دعا یعنی امید كه ملازم با اجابت است. این امید به اجابت دل‌ها را مشتعل می‌كند و منور می‌كند. به بركت دعا، جامعه  با نشاط و اهل حركت می‌شود.

 بیانات مقام معظم رهبری در نماز جمعه 10/1/69

دوشنبه 24/5/1390 - 18:53
اخبار
در اینكه آمار طلاق دارد فرت و فرت می‌رود بالا و از هر 7 تایی، 10 تایی یكی به طلاق منجر می‌شود باید خیلی‌ها را مقصر دانست و یكی‌ش همین فیلم سینمایی‌هایی است كه در آن‌ها زن و مرد را به جان هم می‌اندازیم و صحنه فیلم را تبدیل می‌كنیم به صحنه جدال زن و مرد و ناخودآگاه القا می‌كنیم كه این جنگ‌ها برنده‌ای دارد و طرف دیگر را علیه آن یكی می‌شورانیم... دلم می‌خواهد به تمام زوج‌های جوانی كه پایشان را از دفتر ازدواج بیرون می‌گذارند فیلم "لیلا" ی مهرجویی را هدیه بدهم، نه اینكه اگر بچه دار نشدند یاد بگیرند چه‌ كار كنند، اینكه بفهمند كه چه طور با هم ارتباط درست و خوبی داشته باشند و اگر اشتباهی هم كردند راه را برای بازگشت باز گذاشته باشند... اینكه یاد بگیرند چه طور پای هم بایستند و بسازند (یاد جمله معروف امام می‌افتم وقت خواندن خطبه عقد «بروید با هم بسازید») و دلم نمی‌خواهد فیلمی را ببینم كه موقع بیرون آمدن از سالن سینما یا از مردها متنفر باشم و یا از زن بودن خودم... و فیلم "ورود آقایان ممنوع"، با تمام ساختار خوبی كه دیگران شرحش را زیاد گفته‌اند، برای من چنین فیلمی بود، اینكه به دو طرف دختر و پسر به عنوان دو رقیبی نگاه كنیم كه مدام در پی این اند كه ثابت كنند یكی از دیگری بهتر است، اینكه بنشینی روی صندلی سینما و چیزهایی بشنوی مثل جدال لفظی دخترها و پسرها در دو طرف سالن، و هیچ‌‌كاری نتوانی بكنی و فكر كنی كه همین‌ها چند سال بعد آمار بالای طلاق را می‌سازند و در حد مرگ به انفجار نزدیك شوی... اگر تا دیروز فیلم‌های تهمینه میلانی را با آرامش نمی‌دیدم امروز دیگر به هیچ فیلمی اعتماد، نمی‌توانم بكنم. نمی‌دانم من خیلی "دوربین‌" و آینده نگر م یا شما هم همین‌طور فكر می‌كنید؟
دوشنبه 3/5/1390 - 15:27
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته