دانستنی های علمی
دوست عزیز داستانی را که می خوانی ممکن است عجیب باشد ولی واقعی است وهیچ دروغی در آن وجود ندارد
جناب مولوى نقل فرمود كه سن من هشت ساله بود، باران شدیدى آمد در میان آن خودم دیدم یك دانه ماهى از آسمان افتاد، نیم دقیقه طول نكشید كه گربه اى آمد و آن را خورد.
نظیر این ، در سفرى كه زمان جنگ دوم بود و من نتوانستم از راه ایران ، بیایم ، با طیاره حركت كردم و بحرین فرود آمدم ، مردمان بحرین به تواتر گفتند یك هفته به واسطه نرسیدن آذوقه به سبب وقوع جنگ ، ما گرسنه بودیم ، همه حبوبات ما از نخود و برنج و عدس نیز خلاص شد، همه ما به مسجد، حسینیه رجوع كردیم و متوسل شدیم و مشاهده كردیم بخارى از میان دریا بلند شد و به ابر مبدل گردید و باران عجیبى از ماهى بر ما بارید تمام ماهیهاى اعلا كه به مدت یك هفته ارزاق ما را تاءمین كرد تا براى ما آذوقه رسید.
چهارشنبه 4/9/1388 - 21:16
دانستنی های علمی
اول: نزدیک شدن تعداد اعضای تبیان رو به یک میلیون نفر به تبیانیها تبریک میگم در حال حاضر یعنی تا زمان نوشتن این مطلب تعداد اعضا 981162 نفر هستش.
دوم: بازهم یاد گذشته ها بکنیم سالای 82 و 83 که تعداد اعضا کم بود جوایز زیاد بود وتبیان به درد دل کاربران میرسید- تبیان زود به سوالا جواب میداد سانسور بیداد نمیکرد ولی الان با حدود یک میلیون عضو دیگه هرکی هر کی شده مثل یک مادر شده که 100 تا بچه داشته باشه و ندونه با این همه بچه چه کنه ؟ یکی داد میزنه غذا میخواد یکی بزرگ شده میخواد ازدواج کنه یکی کوچیکه از درودیوار خونه (سایت) بالا میره چندتا بچه لوس بازی در میارن چند تا با هم دعوا میکنن یکی از رو دست اون یکی تقلب میکنه و بالاخره هر کی یه سازی میزنه و مامان بچه ها مونده کدومشونو ساکت کنه!
سوم هم هیچی اصلا دیگه حوصله مطلب نوشتن تو اینجا رو هم ندارم
پنج شنبه 28/8/1388 - 21:17
دانستنی های علمی
صاحب فضیلت تقوا و ایمان ، مرحوم دكتر احمد احسان كه سالها مقیم كربلا بود و چند سال آخر عمرش مجاور قم بود و در همانجا مرحوم و مدفون گردید تقریبا در 25 سال قبل در كربلا نقل فرمود كه روزى جنازه اى را دیدم كه جمعى اورا به حرم مطهر حضرت سیدالشهداء علیه السّلام به قصد تبرك و زیارت مى برند، من هم همراه مشیعین رفتم ، ناگاه دیدم روى تابوت ، سگى سیاه وحشت انگیز نشسته است ، حیران شدم براى اینكه بدانم آیا دیگرى هم مى بیند یا تنها من این امر غریب را مشاهده مى كنم ، از شخصى كه سمت راست من حركت مى كرد پرسیدم پارچه اى كه روى جنازه است چیست ؟ گفت شال كشمیرى است .گفتم به روى پارچه چیز دیگرى مى بینى ؟ گفت نه .
همین سؤ ال را از آنكه سمت چپ من بود كردم و همین پاسخ را شنیدم ، دانستم كه جز من كسى نمى بیند، تا درب صحن رسیدیم ناگاه آن سگ از جنازه جدا شد تا وقتى كه جنازه را از حرم مطهر و صحن شریف برگرداندند، باز در خارج صحن آن سگ را با جنازه دیدم همراهش به قبرستان رفتم ببینم چه مى شود، در غسالخانه وتمام حالات ، سگ را دیدم كه به جنازه متصل است تا وقتى كه میت را دفن كردند آن سگ هم در همان قبر از نظرم محو گردید.
نظیر این واقعه را قاضى سعید قمى در كتاب اربعینات خود از استاد كل شیخ بهائى اعلى اللّه مقامه نقل كرده و خلاصه اش آن است كه یك نفر از اهل معرفت و بصیرت مجاور مقبره اى از مقابر اصفهان بوده روزى جناب شیخ بهائى به ملاقاتش مى رود، شیخ مى گوید روز گذشته در این قبرستان امر غریبى مشاهده كردم دیدم جماعتى جنازه اى را آوردند در فلان موضع دفن كردند و رفتند چون ساعتى گذشت بوى خوشى به مشامم رسید كه از بوهاى دنیوى نبود متحیر شدم به اطراف نظر كردم تابدانم این بوى خوش از كجاست ناگاه صورت بسیار زیبایى در زى ملوك دیدم كه نزد آن قبر رفت واز دیده ام پنهان شد، طولى نكشید ناگاه بوى گندى كه از هر بوى گندى پلیدتر بود به مشامم رسید، چون نظر كردم سگى را دیدم كه رو به آن قبر مى رود و نزد آن قبر از نظرم محو شد و در حال حیرت و تعجب بودم كه ناگاه دیدم آن جوان را بدحال ، بدهیئت ، مجروح و از همان راهى كه آمده بود برمى گشت ، دنبال او رفتم و از او خواهش كردم كه حقیقت حال را براى من بگو.
گفت من عمل صالح این میت بودم و ماءمور بودم با او باشم ناگاه آن سگى را كه دیدى آمد و او عمل ناشایسته او بود و چون كردارهاى ناروایش بیشتر بود بر من چیره شد ونگذاشت با او باشم و مرا بیرون كرد و فعلاً انیس آن میت همان سگ است .
شیخ فرمود: این مكاشفه صحیح است ؛ زیرا عقیده ما آن است كه كردارهاى آدمى در برزخ به صورتهاى مناسب با آن اعمالش با شخص خواهد بود و مسئله تجسم اعمال و مصور شدنشان به صورتهاى مناسب با احوال ،مسلم است .
مردم آزارى به صورت درنده
خواننده عزیز باید بدانى آنچه در این دو مكاشفه نقل شد و همچنین فرمایش شیخ بهائى علیه الرحمه مطلبى راست و درست و عین واقع است و نزد اهل بصیرت مسلم است كه هر آدمى كه در دنیا راه و روش درندگان و سگان را داشته باشد؛ یعنى به وسیله زبان و اجزاى بدنش اذیت كن و آزاررسان باشد،بیرحم ، بى انصاف ، متكبر، یعنى زیر بار حق نرفته كبریایى كند و خلاصه بى بندوبارى و جنایت و خیانتكارى پیشه اش باشد، پس از مرگ ، حشرش با صورت سگى است یا گرگى یا پلنگى یا خنزیرى ، البته نه مانند سگها و گرگهاى دنیوى بلكه صدها درجه زشت تر، موذى تر، وحشتناكتر، حتى صورت ملكوتى خودش نیز چنین خواهد بود.
در برابر هر انسانى كه در مدت عمرش خیرخواه خود و خلق و خیررسان و مهربان و متواضع وبنده وار زندگى كند و از هر شرى پرهیز داشته باشد و سرتاسر هستى او را نور ایمان و تقوا و اعمال صالحه گرفته باشد پس از مرگش با زیباترین صورتهاست كه فرشتگانند بلكه خودش فرشته اى خواهد بود بالاتر از فرشتگان .
اما آنهایى كه هم طاعات و اعمال صالحه دارند و هم گناهان و كردارهاى ناشایسته و بدون توبه وتدارك بمیرند، در برزخ گاهى از صورتهاى لذتبخش نیكیهاى خود بهره مندند و گاهى از صورتهاى رنجاننده گناهان خود در شكنجه اند.
بلى گاه مى شود در اثر كمى گناهان در همان برزخ یك طرفى مى شود و حسابش تصفیه مى گردد یعنى مدت رنج و عذابش از آثار گناهانش تمام مى شود به طورى كه وارد محشر كه مى شود هیچ آثار آن گناهان با او نیست و شواهد این مطلب در ضمن بعضى از داستانهاى گذشته نقل گردید و در اینجا براى تاءیید و تاءكید به نقل یك روایت قناعت مى شود:
در بحارالانوار از كافى از حضرت صادق علیه السّلام روایت كرده كه امام علیه السّلام فرمود در زمان رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله یك نفر در حال جان دادن بود به رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله گزارش دادند آن حضرت با جمعى از اصحاب بالین او حاضر شدند، آن محتضر بیهوش بود، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود اى ملك الموت ! او را بازدار تا از او پرسشى كنم . محتضر بهوش آمد، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله به او فرمود چه مى بینى ؟ عرض كرد سفیدیهاى بسیارى و سیاهیهاى فراوانى مى بینم (یعنى صورتهاى نورى لذتبخش و صورتهاى تاریك وحشت انگیز) فرمود كدام یك به تو نزدیكتر است ؟
عرض كرد: سیاهیها. فرمود بگو:((اَللّهُمَّ اغْفِرْلِىَ الْكَثیر مِنْ مَعاصیكَ وَاْقبَلْ مِنّىِ الْیَسیَر من طاعتك )) گفت و سپس بیهوش شد. باز رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: اى ملك الموت ! ساعتى او را بازدار تا از او پرسشى نمایم ، باز بهوش آمد، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: حال چه دیدى ؟ عرض كرد باز همان سفیدیها و سیاهیها است ، فرمود: كدامیك به تو نزدیكتر است ؟ گفت سفیدیها.
رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: خداوند او را آمرزید، سپس حضرت صادق علیه السّلام فرمود هرگاه بالین محتضرى بودید این دعا را به او تلقین كنید تا بخواند.
پنج شنبه 28/8/1388 - 20:54
دعا و زیارت
و نیز آقاى برقعى مزبور مى نویسند: شخصى است به نام ((مشهدى محمد جهانگیر)) به شغل فرش فروشى و گلیم فروشى به عنوان دوره گرد اشتغال دارد و اكثرا به كاشان مى رود و سالهاست او را مى شناسم ، ولى اتفاق نیفتاده بود كه با هم همسفر شویم و در جلسه اى بنشینیم ولى كاملاً او را مى شناسم ، مرد راستگویى است و به صحت عمل معروف است با اینكه خیلى كم سرمایه است و چند روز قبل هم به منزل او رفتم زندگیش خیلى متوسط است ، ولى بیش از صدهزار تومان جنس اگر بخواهد اكثر تجار به او خواهند داد ولى خودش به اندازه قدرت مالى جنس مى برد.
در هر حال چندى قبل در سفرى كه به كاشان مى رفتم پهلوى ایشان نشستم در ضمن مطالب و بحث در معجزات ائمه اطهار سلام اللّه علیهم اجمعین گفت آقاى برقعى ! باید دل بشكند تا انسان حاجت بگیرد، پس شرح حال خود را به طور اجمال بیان كرد و گفت وقت دیگرى مفصل تمام شرح زندگى خود را بیان مى كنم كه كتابى خواهد شد، ولى به طور اجمال ، وضع من خیلى خوب بود و شاید روزى صد تومان یا بیشتر از فرش فروشى و دوره گردى استفاده داشتم ، ولى انسان وقتى ثروتمند شد گناه مى كند، گاهى آلوده به گناه مى شدم تا اینكه ستاره اقبال شروع به افول كرد، سرمایه ام را از دست دادم و مقدار زیادى متجاوز از صد هزار تومان بدهكار شدم و در مقابل ، حتى یك تومان نداشتم .
چند ماه از منزل بیرون نمى آمدم شبها گاهى كه خسته مى شدم با لباس مبدل بیرون مى آمدم و خیلى با احتیاط در كوچه مى رفتم . یك شب یكى از طلبكارها كه از بیرون آمدن من از منزل خبر داشت پاسبانى را آورده بود در تاریكى نگهداشته بود وقتى كه آمدم بروم مرا دستگیر كردند. در شهربانى گفتم مرا زندان ببرید با یكشبه پول شما وصول نمى شود، من ده شاهى ندارم ولى قول مى دهم كه اگر خداى عزوجل تمكنى داد دین خود را ادا كنم ، مرا رها كردند.
یكى دیگر از طلبكارها (اسم او را برد) آمده بود درب منزل ، خانواده ام با بچه كوچك دوساله رفته بود پشت در، چنان با لگد به در زده بود كه به شكم خانواده و بچه رسیده بود، بچه پس از چند ساعت مرد و خانواده ام مریض شد و حتى الا ن هم مریض است با اینكه متجاوز از بیست سال از این ماجرا مى گذرد.
هرچه در منزل داشتیم خانواده ام برد و فروخت حتى گاهى براى تهیه نان ، استكان و نعلبكى را مى فروختیم ونانى مى خریدم ومى خوردیم تا اینكه تصمیم گرفتم از ایران خارج شوم و به عتبات بروم شاید كارى تهیه كنم و از شرّ طلبكارها محفوظ باشم و ضمنا توسلى به ائمه اطهار پیدا كنم . از راه خرمشهر از مرز خارج شدم ، فقط یك خرجین كوچك كه اثاثیه مختصرى در آن بود و حتى خوراكى نداشتم همراهم بود وقتى به خاك عراق رسیدم تنها راه را بلد نبودم ، در میان نخلستان ندانسته به راه افتادم نمى دانستم كجا مى روم ، این راه به كجا منتهى مى شود نه كسى بود راه را از او بپرسم و نه غذا داشتم بخورم ، از گرسنگى و خستگى راه ، بى طاقت شدم حتى خرماهایى كه از درخت روى زمین ریخته بود نمى خوردم خیال مى كردم حرام است .
خلاصه شب شد هوا تاریك شد، در میان نخلستان تنها و تاریك ، نشستم خرجین خود را روى زمین گذاشتم بى اختیار گریه ام گرفت بلند بلند گریه مى كردم ناگهان دیدم آقایى كه خیلى نورانى بودند رسیدند یك چفیه بدون عقال (مراد همان دستمالى است كه عربها روى سر مى بندند ولى عقال نداشت ) روى سرشان بود با زبان فارسى فرمودند چرا ناراحتى ؟ غصه نخور الا ن تو را مى رسانم . گفتم آقا راه را بلد نیستم ، فرمود من تو را راهنمایى مى كنم ، خرجین خود را بردار همراه من بیا.
چند قدمى رفتم شاید ده قدم نبود، دیدم جاده شوسه اتومبیل رو است ، فرمودند همینجا بایست الا ن یك ماشین مى آید و تو را مى برد تا چراغ ماشین از دور پیدا شد آن آقا رفتند وقتى ماشین به من رسید، خودش توقف كرده مرا سوار كردند به یك جایى رسیدیم ، مرا سوار ماشین دیگر كرد و كرایه هم از من مطالبه ننمود و تا كربلا پست به پست مرا تحویل مى دادند ونمى گفتند كرایه بده ، گویا سابقه داشتند از كار.
ولى در كربلا هم كارى پیدا نكردم ، وضعم بد بود، آمدم در حرم مطهر سیدالشهداء علیه السّلام گفتم آقا آمده ام كار مرا درست كنید خیلى گریه كردم از حرم مطهر بیرون آمدم (روز اربعین بود) همان آقایى كه در میان نخلستان دیده بودم دیدم ، سلام كردم جواب دادند و ده دینار به من مرحمت كردند، فرمودند این ده دینار را بگیر. گفتم آقا كم است ، فرمود كم نیست اگر كم بود باز به شما مى دهم ، گفتم آقا آدرس شما كجاست ؟ فرمود ما همین جاها هستیم . مشهدى محمد مى گفت پول عجیب بود، بوى عطرى مى داد، عجیب هرچه مى خریدم چند برابر استفاده مى كرد، مقدار زیادى استفاده كردم و هروقت چند هزار تومان پیدا مى كردم مى آمدم ایران بین طلبكارها تقسیم مى كردم و برمى گشتم وتمام این درآمدها از همان ده دینار بود.
یك سال دیگر در روز بیست و هشتم صفر همان آقا را در حرم مطهر امیرالمؤ منین صلوات اللّه علیه دیدم گفتم آقا یك مقدار دیگر هم به من كمك كنید، پنج دینار دیگر هم مرحمت كردند ولى دیگر آن آقا را ندیدم . یك روز در نجف مى رفتم یكى از كسبه بازار مرا صدا زد جلو رفتم گفت آیا مى آیى در حجره من ؟ گفتم آرى . گفت ضامن دارى ، گفتم دو نفر، گفت كیست ؟ گفتم یكى خداى عزوّجل و دیگرى امیرالمؤ منین صلوات اللّه علیه قبول كرد. مى گفت گاهى هزار دینار در اختیار من مى گذاشت و مى رفتم بغداد جنس مى خریدم وبرمى گشتم و در سود تجارت شریك بودم ، تمام قرضهاى خود را دادم ولى چون خانواده ام در قم بودند ناچار شدم به قم بیایم ، در حرم مطهر سیدالشهداء فقط دعا كردم قرضهایم ادا شود و به قدر كفاف داشته باشم و زیادتر از آن نخواستم چون آثار بد ثروت را دیدم .
مشهدى محمد مذكور در منزلش روضه اى دارد مى توان اخلاص را از مجلس او فهمید و اینجانب شخصا در مجلس مزبور شركت كردم ، مى گفت من حضرت زهرا علیهاالسّلام را حاضر مى بینم .
پنج شنبه 28/8/1388 - 20:2
دعا و زیارت
و نیز از همان مرحوم آقامیرزا محمود شنیدم كه فرمود در نجف اشرف مرحوم آقا شیخ محمد حسین قمشه اى كه از فضلا و تلامیذ مرحوم سید مرتضى كشمیرى بود مشهور شده بود كه ((از گور گریخته )) و سبب این شهرت چنانچه از خود آن مرحوم شنیدم این بود كه ایشان در سن هیجده سالگى در قمشه به مرض حصبه مبتلا مى شود، روز به روز مرضش سخت تر شده اتفاقا فصل انگور بود و انگور زیادى در همان اطاقى كه مریض بود مى گذارند، ایشان بدون اطلاع كسى ، از آن انگورها مى خورد و مرضش شدیدتر شده تا مى میرد.
در آن حال حاضرین گریان شدند و چون مادرش آمد و فرزندش را مرده دید مى گوید كسى دست به جنازه فرزندم نزند تا برگردم ، فورا قرآن مجید را برداشته و بالاى بام مى رود و سرگرم تضرع به حضرت آفریدگار مى شود و قرآن مجید و حضرت ابا عبدالله الحسین را شفیع قرار مى دهد و مى گوید دست برنمى دارم تا فرزندم را به من برگردانید.
چند دقیقه بیش نمى گذرد كه جان به كالبد آقا محمد حسین برمى گردد و به اطراف خود مى نگرد مادرش را نمى بیند، مى گوید به والده بگویید بیاید كه خداوند مرا به حضرت اباعبداللّه علیه السلام بخشید.
مادر را خبر مى كنند بیا كه فرزندت زنده شده ، سپس گزارش خود را نقل نمود كه چون مرگ من رسید دو نفر نورانى سفیدپوش نزدم حاضر شدند و گفتند چه باكى دارى ، گفتم تمام اعضایم درد مى كند، یكى از آنها دست برپایم كشید، پایم راحت شد، هرچه دست را رو به بالا مى آورد درد بدن راحت مى شد، یك دفعه دیدم تمام اهل خانه گریانند هرچه خواستم به آنها بفهمانم كه من راحت شدم ، نتوانستم تا بالاخره آن دو نفر مرا به بالا حركت دادند، بسیار خوش و خرم بودم ، در بین راه بزرگى نورانى حاضر شد و به آن دو نفر فرمود:((ما سى سال عمر به این شخص عطا كردیم در اثر توسل مادرش به ما، او را برگردانید)).
به سرعت مرا برگردانیدند ناگهان چشم باز نمودم اطرافیان را گریان دیدم به مادر خود گفتم كه توسل تو پذیرفته شد و مرا سى سال عمر دادند و غالب آقایان نجف كه این داستان را از خودش شنیده بودند، در راءس مدت سى سال ، منتظر مرگش بودند و در همان راءس سى سال هم در نجف اشرف مرحوم گردید.
نظیر این داستان است آنچه در آخر كتاب دارالسلام عراقى نقل كرده از صالح متقى ملا عبدالحسین ، مجاور كربلا و داستانى است طولانى و خلاصه اش آنكه پسر ملا عبدالحسین از بام خانه اش مى افتد و مى میرد، پدرش پریشان و نالان بى اختیار به حرم حضرت سیدالشهداء علیه السلام پناهنده مى شود و زنده شدن پسرش را مى طلبد و مى گوید تا پسرم را ندهید از حرم خارج نمى شوم ، بالاخره همسایگان از آمدن پدر ماءیوس شده و مى گویند بیش از این نمى شود جنازه را معطل گذاشت به ناچار جنازه پسر را به غسّالخانه مى برند، در اثناء غسل ، به شفاعت حضرت اباعبداللّه علیه السلام روح پسر به بدنش برمى گردد لباسهایش را مى پوشد و با پاى خود به حرم حضرت مى آید و به اتفاق پدرش به منزل برمى گردد.
نجات از دشمن
موارد زنده شدن مردگان به اعجاز ائمه طاهرین : بسیار است و پاره اى از آنها در كتاب مدینة المعاجز ضمن معجزات آن بزرگواران مذكور است .
پنج شنبه 28/8/1388 - 20:0
دعا و زیارت
و نیز نقل فرمودند از جناب شیخ محمد حسین مزبور كه فرموده بود شبى دوساعت از شب گذشته به قصد خرید ترشى از خانه بیرون آمدم و دكان ترشى فروشى نزدیك سور شهر بود (سابقا شهر نجف اشرف حصار و دروازه داشته و دروازه آن متصل به بازار بزرگ و بازار بزرگ متصل به درب صحن مقدس و درب صحن محاذى ایوان طلا و درب رواق بوده است به طورى كه اگر تمام درها باز بود، شخص از دروازه ، ضریح مطهر را مى دید) و شیخ مزبور هنگام عبور مى شنود عده اى پشت دروازه در را مى كوبند و مى گویند:((یا عَلى ! اَنْتَ فُكَّ اْلبابَ؛ یعنى یاعلى ! خودت در را باز كن )). و معجزه رضویه - شفاى بیمار
ماءمورین به آنها اعتنایى نمى كنند، چون اول شب كه در را مى بستند تا صبح باز كردنش ممنوع بود.
آقاى شیخ مى رود ترشى مى خرد و برمى گردد چون به دروازه مى رسد این دفعه عده زوارى كه پشت در بودند شدیدتر ناله كرده و عرض مى كنند یا على ! در را باز كن و پاها را سخت به زمین مى كوبند. آقاى شیخ پشت خود را به دیوار مى زند كه از طرف راست چشمش به سمت مرقد مبارك و از طرف چپ دروازه را مى بیند، ناگاه مى بیند از طرف قبر مبارك ، نورى به اندازه نارنج آبى رنگ خارج شد و داراى دو حركت بود، یكى به دور خود و دیگرى رو به صحن و بازار بزرگ و با كمال آرامى مى آید. آقاى شیخ نیز كاملا چشم به آن دوخته است با نهایت آرامش از جلو روى شیخ مى گذرد و به دروازه مى خورد ناگاه در و چهارچوب آن از دیوار كنده مى شود و بر زمین مى افتد.
عربها با نهایت مسرت و بهجت ، به شهر وارد مى شوند. داستان ششم و هفتم و هشتم را غالب نجفى ها خصوصا اهل علم باخبرند و هنوز بعضى از رجال علم كه مرحوم محمد حسین را دیده و این مطالب را بلاواسطه از او شنیده اند، در قید حیاتند و اگر اسامى نقل كنندگان را ثبت كنیم طولانى مى شود و لزومى هم ندارد.
خاک پای همه عاشقان ودوستداران اهل بیت
پنج شنبه 28/8/1388 - 19:56
دانستنی های علمی
داستانى عجیب تر
تقریبا پانزده سال قبل ، از جمعى از علماى اعلام قم و نجف اشرف شنیدم كه پیرمرد هفتاد ساله اى به نام كربلائى محمد كاظم كریمى ساروقى داستان عجیب
(ساروق از توابع فراهان اراك است ) كه هیچ سوادى نداشته ، تمام قرآن مجید به او افاضه شده به طورى كه تمام قرآن را حافظ شده به طرز عجیبى كه ذكر مى شود.
عصر پنجشنبه ، ((كربلائى محمد كاظم )) به زیارت امامزاده اى كه در آن محل مدفون است مى رود، هنگام ورود، دو نفر سید بزرگوار را مى بیند و به او مى فرمایند كتیبه اى كه در اطراف حرم نوشته شده بخوان .
مى گوید آقایان ! من سواد ندارم و قرآن را نمى توانم بخوانم . مى فرمایند بلى مى توانى . پس از التفات و فرمایش آقایان حالت بى خودى عارضش مى گردد و همانجا مى افتد تا فردا عصر كه اهالى ده براى زیارت امامزاده مى آیند او را افتاده مى بینند، پس او را بلند كرده به خود مى آورند. به كتیبه مى نگرد مى بیند سوره جمعه است ، تمام آن را مى خواند و بعد خودش را حافظ تمام قرآن مى بیند و هر سوره از قرآن مجید را كه از او مى خواستند، از حفظ به طور صحیح مى خوانده و از جناب آقاى میرزا حسن نواده مرحوم میرزاى حجة الاسلام شیرازى شنیدم فرمود مكرر او را امتحان كردم هر آیه اى را كه از او مى پرسیدم فورا مى گفت از فلان سوره است و عجیبتر آنكه هر سوره اى را مى توانست به قهقرا بخواند؛ یعنى از آخر سوره تا اول آن را مى خواند.
و نیز فرمود: كتاب تفسیر صافى در دست داشتم برایش باز كرده گفتم این قرآن است و از روى خط آن بخوان ، كتاب را گرفت چون در آن نظر كرد گفت آقا! تمام این صفحه قرآن نیست و روى آیه شریفه دست مى گذاشت و مى گفت تنها این سطر قرآن است یا این نیم سطر قرآن است و هكذا و مابقى قرآن نیست .
گفتم از كجا مى گویى تو كه سواد عربى و فارسى ندارى ؟ گفت : آقا! كلام خدا نور است ، این قسمت نورانى است و قسمت دیگرش تاریك است (نسبت به نورانیت قرآن ) و چند نفر دیگر از علماى اعلام را ملاقات كردم كه مى فرمودند همه ما او را امتحان كردیم و یقین كردیم امر او خارق عادت است و از مبداء فیاض جل وعلا به او چنین افاضه شده .
در سالنامه نور دانش ، سال 1335 صفحه 223 عكس كربلائى محمد كاظم مزبور را چاپ كرده و مقاله اى تحت عنوان (نمونه اى از اشراقات ربانى ) نوشته و در آن شهادت عده اى از بزرگان علما را بر خارق العاده بودن امر او نقل نموده است تا اینكه مى نویسد:((از مجموع دستخطهاى فوق ، موهبتى بودن حفظ قرآن كربلائى ساروقى به دو دلیل ثابت مى شود.
1 - بى سوادى او كه عموم اهالى ده او شهادت مى دهند و احدى خلاف آن را اظهار ننموده است . نگارنده شخصا از ساروقیهاى ساكن تهران تحقیق نمودم و با اینكه موضوع بى سوادى او در جراید كثیرالانتشار چاپ و منتشر شده ، معذلك هیچكس تكذیب نكرده است
2 - بعضى از خصوصیات حفظ قرآن او كه از عهده تحصیل و درس خواندن خارج است ، به شرح زیر:
1 - هرگاه یك كلمه عربى یا غیر عربى بر او خوانده شود، فورا مى گوید كه در قرآن هست یا نیست .
2 - اگر یك كلمه قرآنى از او پرسیده شود، فورا مى گوید در چه سوره و كدام جزو است .
3 - هرگاه كلمه اى در چند جاى قرآن مجید آمده باشد تمام آن موارد را بدون وقفه مى شمارد و دنباله هركدام را مى خواند.
4 - هرگاه در یك آیه یك كلمه یا یك حركت غلط خوانده شود یا زیاد و كم كنند بدون اندیشه متوجه مى شود و خبر مى دهد.
5 - هرگاه چند كلمه از چند سوره به دنبال هم خوانده شود محل هر كلمه را بدون اشتباه بیان مى كند.
6 - هر آیه یا كلمه قرآنى را از هر قرآنى كه به او بدهند آنا نشان مى دهد.
7 - هرگاه در یك صفحه عربى یا غیر عربى یك آیه مطابق سایر كلمات نوشته شود، آیه را تمیز مى دهد كه تشخیص آن براى اهل فضل نیز دشوار است .
این خصوصیات را خوش حافظه ترین مردم نسبت به یك جزوه بیست صفحه فارسى نمى توان دارا شود تا چه رسد به 6666 آیه قرآنى )).
و پس از نقل شهادت چند نفر از علما، مى نویسد: موهبت قرآن ((كربلائى كاظم )) براى مردمى كه فكر محدود خود را در چهاردیوارى مادیات محدود و منكر ماوراى طبیعت هستند اعجاب آور بوده و سبب هدایت عده اى از گمراهان گردیده است ، ولى این امر با همه اهمیتش در نظر اهل توحید یك شعاع كوچك از اشعه بیكران افاضات خداوندى و از كوچكترین مظاهر قدرت حق است ، نه تنها امور خارق العاده به وسیله انبیا و سفراى حق به كرات به ظهور رسیده و در تواریخ ثبت و ضبط است ، در عصر حاضر نیز كسانى كه به علت ارتباط و پیوند با مبداء تعالى صاحب كراماتى هستند وجود دارند كه اهمیت آن به مراتب از حافظ قرآن ما بیشتر مى باشد.
نكته اى كه در پاپان این مقاله لازمست تذكر دهم اینكه در نتیجه انتشار شرح حال حافظ قرآن و معرفى او به مردم تهران از عده اى از متدینین بازار شنیدم كه در چند سال قبل ؛ یعنى در زمان ((مرحوم حاج آقا یحیى )) یك مرد كورى به نام حاجى عبود به مسجد ((سید عزیزاللّه )) رفت وآمد داشت كه در عین كورى حافظ قرآن باخصوصیات كربلائى ساروقى بود، او نیز محل آیه را در عین كورى نشان مى داده و براى مردم با قرآن استخاره مى كرده ...
مى گویند روزى كتاب لغت فرانسه به قطر قرآن مجید به او دادند استخاره كند، فورا آن را پرت كرد و عصبانى شد و گفت این قرآن نیست .
در مجلسى كه حافظ قرآن حضور داشت ، جناب آقاى ابن الدین استاد محترم دانشگاه ، خصوصیات حاجى عبود را تاءیید و اظهار كردند كه نامبرده را در منزل آقاى مصباح در قم در حضور مرحوم آیت اللّه حاج شیخ عبدالكریم حائرى ملاقات و آزمایش كرده اند.
اینها از آثار قدرت حق است كه گاهى براى ارشاد مردم و اتمام حجت ظاهرى است :(ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتیهِ مَنْ یَشاءُ وَاللَّهُ ذُواْلفَضْلِ الْعَظیمِ).(17)
32 - معجزه حسینى (ع )
تقى صالح مرحوم محمد رحیم اسماعیل بیگ كه در توسل به اهلبیت : و علاقه قلبى به حضرت سیدالشهداء علیه السلام كم نظیر و از این باب رحمت بركات صورى و معنوى نصیبش شده و در رمضان 87 به رحمت حق واصل شده نقل نمود كه در شش سالگى مبتلا به درد چشم و تا سه سال گرفتار بوده و عاقبت از هر دو چشم كور گردید در ماه محرم ایام عاشورا در منزل دائى بزرگوارش مرحوم حاج محمد تقى اسماعیل بیگ روضه خوانى بود و چون هوا گرم بود شربت خنك به مردم مى دادند گفت از دائى خود خواهش كردم كه من به مردم شربت دهم ، فرمود تو چشم ندارى و نمى توانى ، گفتم یك نفر چشم دار همراه من كنید تا مرا یارى دهد قبول فرموده و من با كمك خودش مقدارى به مردم شربت دادم .
در این اثناء، مرحوم معین الشریعه اصطهباناتى منبر رفته و روضه حضرت زینب 3 را مى خواند و من سخت متاءثر و گریان شدم تا اینكه از خود بى خود شدم ، در آن حال ، مجللّه اى كه دانستم حضرت زینب 3 است دست مبارك بر دو چشم من كشید و فرمود خوب شدى و دیگر چشم درد نمى گیرى .
پس چشم گشودم اهل مجلس را دیدم ، شاد و فرحناك خدمت دائى خود دویدم تمام اهل مجلس منقلب و اطراف مرا گرفتند، به امر دائى ام مرا در اطاقى برده ومردم را متفرق نمودند و نیز نقل نمود كه در چند سال قبل مشغول آزمایش بودم و غافل بودم از اینكه نزدیكم ظرف پر از الكل است كبریت را روشن نموده ناگاه الكل مشتعل شد وتمام بدن از سر تا پا را آتش زد مگر چشمانم را.
چند ماه در مریضخانه مشغول معالجه بودم از من مى پرسیدند چه شده كه چشمت سالم مانده ، گفتم عطاى حسین علیه السلام است و وعده فرمودند كه تا آخر عمر چشمم درد نگیرد
سه شنبه 26/8/1388 - 20:37
دانستنی های علمی
اخبار از ساعت مرگ
و نیز حاج مؤ من مزبور - علیه الرحمه - از سید زاهد عابد، جناب سید على خراسانى كه چند سال در حجره مسجد سردزك معتكف و مشغول عبادت بود، عجایبى نقل مى كرد از آن جمله گفت یك هفته پیش از مردن سید مزبور به من فرمود، سحر شب جمعه كه بیاید نزد من بیا كه شب آخر عمر من است .
شب جمعه نزدش حاضر شدم مقدارى شیر روى آتش بود و یك استكان آن را میل فرمود و بقیه را به من داد و گفت بخور، پس فرمود امشب من از دنیا مى روم ، امر تجهیز من با جناب آقا سید هاشم (امام جماعت مسجد سردزك ) است و فردا عدالت (كه در همسایگى مسجد منزل داشته ) مى آید و مى خواهد كفن مرا متقبل شود تو مگذار ولى از حاج جلال قناد قبول كن كه مرا از مال خودش كفن كند.
پس رو به قبله نشست و قرآن مجید را تلاوت مى كرد، ناگاه چشمانش خیره متوجه قبله شد و قریب یكصد مرتبه كلمه مباركه (لااِلهَ اِلا اللَّهُ) را مى گفت پس تمام قامت ایستاد و گفت :((السَّلامُ عَلَیْكَ یا جَدّاهُ)) پس رو به قبله خوابید و گفت یاعلى !یا مولاى !و به من فرمود اى جوان !مترس و نگاه جبه ج من نكن ، من راحت مى شوم و به جوار جدم مى روم پس چشمهاى خود را روى هم گذاشت و خاموش شد و به رحمت حق واصل گردید
سه شنبه 26/8/1388 - 20:33
دانستنی های علمی
شفاى هفت مریض در یك لحظه
و نیز مرحوم سلاحى مزبور - علیه الرحمه - در ماه محرم تقریبا بیست سال قبل كه مرض حصبه در شیراز شایع و كمتر خانه اى بود كه در آن مریض حصبه اى نباشد و تلفات هم زیاد بود یك روز فرمود در منزل آقاى حاج عبدالرحیم سرافراز، هفت نفر مبتلا به حصبه را خداوند به بركت حضرت سیدالشهداء علیه السلام شفا مرحمت فرمود و تفصیل آن را بیان كرد.
بعدا آقاى سرافراز را ملاقات كردم و قضیه واقعه را پرسش نمودم ، ایشان مطابق آنچه مرحوم سلاحى فرموده بود بیان كرد. سپس از ایشان خواستم كه آن واقعه را به خط خود نوشته تا در اینجا ثبت شود، اینك نوشته آقاى سرافراز:
تقریبا بیست سال قبل كه اغلب مردم مبتلا به مرض حصبه مى شدند در خانه حقیر هفت نفر مبتلا به مرض حصبه در یك اطاق بودند، شب هشتم ماه محرم الحرام براى شركت در مجلس عزادارى ، مریضها را در خانه به حال خود گذاشتم و ساعت پنج از شب گذشته با خاطرى پریشان به مجلس تعزیه دارى خودمان كه مؤ سس آن مرحوم حاج ملا على سیف -علیه الرحمه - بود رفتم
موقع تعزیه دارى ، سینه زنى ، نوحه و مرثیه حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام قرائت شد، پس از فراغت از تعزیه دارى و اداى نماز صبح ، با عجله به منزل مى رفتم و در قلب خود شفاى هفت مریض را بوسیله عزیز زهرا (ع ) از خدا مى خواستم .
وقتى به منزل رسیدم دیدم بچه ها اطراف منقل آتشى نشسته و مختصر نانى كه از روز قبل و شب باقیمانده است ، روى آتش گرم مى كنند و با اشتهاى كامل مشغول خوردن آن نانها هستند. از دیدن این منظره عصبانى شدم ؛ زیرا خوردن نان آن هم نانى كه از روز و شب گذشته باقیمانده براى مبتلا به مرض حصبه مضر است .
دختر بزرگم كه حالت عصبانیت مرا دید گفت ماها خوب شده ایم و از خواب برخاستیم و گرسنه ایم نان و چاى مى خوریم . گفتم خوردن نان براى مرض حصبه خوب نیست ، گفت پدر! بنشین تا من خواب خودم را تعریف كنم و ما همه خوب شده ایم . گفتم خوابت را بگو گفت :
در خواب دیدم اطاق ، روشنى زیادى دارد ومردى آمد در اطاق ما و فرش سیاهى در این قسمت از اطاق پهن كرد و پهلوى درب اطاق با ادب ایستاد، آن وقت پنج نفر با نهایت جلالت و بزرگوارى وارد شدند كه یك نفر آنها زن مجلله اى بود، اول به طاقچه هاى اطاق و به كتیبه ها كه به دیوار زده بود و اسم چهارده معصوم : را روى آنها نوشته بود خوب با دقت نگاه كردند پس ازآن اطراف آن فرش سیاه نشسته و قرآنهاى كوچكى از بغل بیرون آورده و قدرى خواندند پس از آن یك نفر از آنها شروع كرد به روضه حضرت قاسم علیه السلام به عربى خواندن و من از اسم حضرت قاسم كه مكرر مى گفتند فهمیدم روضه حضرت قاسم مى خوانند و همه شدیدا گریه اجابت فورى مى كردند و مخصوصا آن زن خیلى سوزناك گریه مى كرد، پس از آن در ظرفهاى كوچكى چیزى مثل قهوه همان مردى كه قبل ازهمه آمده بود آورد و جلو آنها گذارد. من تعجب كردم كه اشخاص با این جلالت چرا پاهاشان برهنه است ، جلو رفتم و گفتم شما را به خدا كدامیك از شما حضرت على علیه السلام هستید
یكى از آنها جواب داد و فرمود منم . خیلى با مهابت بود. گفتم شما را به خدا چرا پاهاى شما برهنه است ، پس با حالت گریه فرمود ما این ایام عزاداریم و پاى ما برهنه است ،فقط پاى آن زن در همان لباس پوشیده بود.
گفتم ما بچه ها همه مریضیم مادر ما هم مریض است ، خاله ما مریض است ، آن وقت حضرت على علیه السلام از جاى خود برخاست و دست مبارك بر سر و صورت یك یك ما كشیدند و نشستند و فرمودند خوب شدید مگر مادرم ، گفتم مادرم هم مریض است ، فرمودند مادرت باید برود. از شنیدن این حرف گریه كردم و التماس نمودم پس در اثر عجز و لابه من ، برخاستند دستى هم روى لحاف مادرم كشیدند آن وقت خواستند از اطاق بیرون روند رو به من كرده فرمودند بر شماباد نماز كه تا شخص مژه چشمش به هم مى خورد باید نماز بخواند.
تا درب كوچه ، عقب آنها رفتم دیدم مركبهاى سوارى كه براى آنان آورده اند روپوشهاى سیاه دارد، آنها رفتند و من برگشتم در این وقت از خواب بیدار شدم صداى اذان صبح را شنیدم دست به دست خودم و برادرانم و خاله ام و مادرم گذاشتم ، دیدم هیچكدام تب نداریم ، همه برخاستیم و نماز صبح را خواندیم ، چون احساس گرسنگى زیاد در خود مى كردیم لذا چاى درست كرده با نانى كه بود مشغول خوردن شدیم تا شما بیایید و تهیه صبحانه كنید و بالجمله تمام هفت نفر سالم و احتیاجى به دكتر و دوا پیدا نكردند.
سه شنبه 26/8/1388 - 20:31
دانستنی های علمی
ابى عبدالله (ع ) فرمود: انا انزلناه فى لیلة القدر لیلة ، فاطمه است و قدر، الله است ، پس آن كس كه فاطمه را آنگونه كه سزاست بشناسد، لیلة القدر را ادراك كرده است . علت نامگذارى وى به فاطمه آن است كه خلایق از معرفت فاطمه محروم و بریده شدند. رسول خدا (ص ) فرمود: او را فاطمه نامیدم ، زیرا خداى ، او را و آن كس را كه دوستش داشته باشد از آتش دور كرده است .
سه شنبه 26/8/1388 - 20:26