• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 5
تعداد نظرات : 21
زمان آخرین مطلب : 6087روز قبل
خانواده

در دنیا ما مامور به تکلیفیم نه مسئول نتیجه، پس انجام بده آن چیزی را که می توانی انجام دهی. من با گابریل گارسیا مارکز موافقم که گفته: «آخر همه چی خوب است. اگر ته یک کاری خوب نشد بدان هنوز تمام نشده» و امیدوارم که آفتاب به کشتزارهای شما گرم بتابدو خداوند شما را در دستان خود حفظ کند.

(نویسنده ی مطلب: زینوشکا)

دوشنبه 18/8/1388 - 11:9
دانستنی های علمی
اگر تمام شب را در اندوه از دست دادن خورشید گریه کنی لذت دیدن ستارگان را هم از دست خواهی داد.
دوشنبه 18/8/1388 - 11:5
خاطرات و روز نوشت

امروز اولین روز از باقی عمرتان است.

( هیچ وقت برای شروع دوباره دیر نیست رفیق!

 پس سلامی به رنگ آغاز،

سلامی به رنگ صبح روشن امیدواری... 

رنگ صداقت! )

 

دوشنبه 18/8/1388 - 11:0
شعر و قطعات ادبی
بنگر به جهان!چه طرح بر بستم؟هیچ!وز حاصل عمرچیست در دستم؟هیچ!شمع طربم،ولی چو بنشستم هیچ!من جام جمم

ولی چو بشکستم هیچ!

دوشنبه 18/8/1388 - 10:53
فلسفه و عرفان
بارش سنگین بود و سربالایی زیادی سخت. دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس می زد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید.دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه ی گندم را فوت کرد.مورچه می دانست که نسیم، نفس خداست.مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشتو به خدا گفت: «گاهی یادم میرود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی.» خداگفت: « همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای! » مورچه گفت: « این منم که گم می شوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس کهخرد. نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.» خدا گفت: «اما نقطه سرآغاز هر خطی است.» مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت: «من اما سر آغاز هیچم و ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.» خدا گفت: «چشمی که سزاوار دیدن است می بیند. چشم های من همیشه بیناست.» مورچه این را می دانست. اما شوق گفت و گو داشت. پس دوباره گفت: « زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.» خداگفت: «اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد وراه رقصیدن نسیم را در سینه ی خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست، در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.» مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.

هیچ کس اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفت و گوست.

دوشنبه 18/8/1388 - 10:48
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته