ازدواج و همسرداری
ازدواج موقت نه تنها دشمن خانمانسوز زندگیهای مشترک نیست، بلکه مرهمی برای زخمهای زندگی است. ازدواج موقت کمبودهای زندگی زناشویی را پر میکند، خلأ را بر طرف میکند و اجازه نمیدهد تا مجمومعهی این کمبودها چون عقدهای بروز کند و زندگی را به کام اهل خانه تلخ کند. تقریبا هیچ مردی در دنیا نیست که تنها همسرش دائمش برای او کفایت کند و در وی نیاز و کشش به سوی همسری دیگر نباشد. مرحوم علامه طباطبایی در پاسخ به سوالی در این باره میفرماید:
جامعه بشری را به نکاح و ازدواج دائمی نمیتوان محدود ساخت و هر گونه رفتار دیگری را غیرقانونی شمرد و هرگز دائر بودن ازدواج دائمی نمیتواند این غریزه را ارضاء نموده، پاسخ کافی بدهد.
دولتهای رسمی در هیچ یک از کشورهای جهان متمدن و نیمه متمدن، با هیچ وسیلهای نتوانستهاند از شیوع روابط موقتی جلوگیری نمایند و در همهی شهرهای بزرگ، مراکزی آشکارا یا پنهانی برای این عمل وجود دارد.
در این صورت، مذهبی که میخواهد روابط را محدود به ازدواج نماید و مطلقا از زنا جلوگیری نماید، ناگزیر است ازدواج موقتی را با شرایط خاصی که مفاسد زنا را رفع میکند، در قانون خود بگنجاند تا پاسخ کافی به اقتضای این غریزهی عمومی بدهد (1).
برای آن که قدر و منزلت زن نزد شوهر معلوم باشد، زن میبایست با میل و زغبت این مجال را برای شوهرش فراهم کند تا همسر دیگری را نیز تجربه کند و در این صورت هرگز برای شوهرش تکراری نخواهد بود.
زن دائم باید یقین کند که اگر همسرش موقتا نزد دیگری باشد، همواره از آن خود اوست و هرگز از آنِ دیگری نیست و باید بپذیرد که چنان چه طبع شوهر، ناگزیر است که هرگز سوگند و تعهد خود را برای زندگی فراموش نمیکند و هیچ گاه دیگری را به جای او دوست نمیداد. زنِ دائم بداند چنان چه شوهرش کمبودهای خود را -که خارج از اختیار او و فراتر از توانِ همسر دائم اوست- در جایی مناسب تخلیه نکند، در وی عقدهی انباشتهای میشود که چه بسا، بسیاری از اختلافات و مشاجرات در زندگی بعضی از زوجها نیز ناخواسته از رهگذر همین عقده باشد.
برخی چون سخن ازدواج موقت میشود، در مقام کارشناسی با ژستی محافظه کارانه و علیرغم میل باطنی خویش میگویند: البته توصیه میکنیم که مردان متأهل حتی الامکان خود را وارد این مقوله نکنند.
ما هرگز چنین توصیهای نمیکنیم که این توصیه نقطهی مقابل سفارش ائمهی معصومین به شیعیان است، بلکه ما به مرد متأهل یادآور میشویم که بدانی وظیفه نگهداری، تامین معاش، محبت کردن و همسرداری مناسب، وظیفهای است که آگاهانه با ناآگاهانه در شروع یک عقد دائم پذیرفتهای و لذا پرداختن به توصیهی ازدواج موقت که نیاز فطری توست، نباید تو را از وظیفهی خطیری که نسبت به همسر و فرزندان خویش داری غافل کند
(1) پرسش و پاسخ علامه طباطبایی
پنج شنبه 23/7/1388 - 12:36
شعر و قطعات ادبی
بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد،
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد،
بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم،
یا سیل میبارند یا باران ندارد،
بابا انار و سیب و نان را مینویسد،
حتی برای خواندنش دندان ندارد،
انگار بابا همکلاس اولیهاست،
هی می نویسد این ندارد آن ندارد،
بنویس کی آن مرد در باران می آید،
این انتظار خیسمان پایان ندارد،
آری برادر گوش کن نقطه سر خط،
بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد.
سه شنبه 21/7/1388 - 16:34
شعر و قطعات ادبی
اگر چه عاشقی نالایقم من
مرید محض قال الصادقم من
دل ما لایق هر برتری شد
چو دینش دین حق جعفری شد
چو گویم ذکر اهل بیت مولا
شود دلشاد از من قلب زهرا
نمایم شادی قلبش مکرر
چو گویم از رئیس شیعه جعفر
ز شهری می گذشت آن بی قرینه
میان مکه و شهر مدینه
میان کوچه ها آن ماه می رفت
عجب مانند حیدر راه می رفت
زمین زیر قدومش مفتخر بود
زمان غرق گل خیر البشر بود
به دور شمس رویش همچو اختر
همه اصحاب و شاگردان جعفر
ملائک جملگی در بین راهش
همه در التماس یک نگاهش
رسد آن معدن نور و تجلی
میان راه در کوئی به طفلی
به کوچه کودک خرد سیه روی
به بازی بود با بازیچه گوی
به سوی طفل عاشق گشت راهی
به رخسارش نمود از دل نگاهی
گرفت از دست طفل آن گوی کوچک
تعجب کرد از این کار کودک
نگاهی کرد بر رخسار صادق
چو بلبل خیره شد او بر شقایق
گل زهرا سوالی کرد از او
الا ای نونهال پاک بر گو
عزیزم بیشتر از والدینت
ز که داری به قلب خود محبت
جواب آمد سوالت قلب برد
به زخمم باز هم اینک نمک خورد
منم دلداده یار غریبی
که از او نیست چشمم را نصیبی
دلم را برده و دلتنگ هستم
ز بوی بادهاش از دور مستم
همیشه گفته ام هرشب به مادر
بگو قصه مرا از وصف جعفر
اگر چه گفته ام هر شب به بابا
ببر طفلت به وی پور زهرا
ولی داغش نهان دارم به سینه
نبرده او مرا سوی مدینه
چو بشنید این سخن از طفل عاشق
ز دیده ژاله جاری کرد صادق
درون جام کودک پر عسل کرد
ز رافت طفل کوچک را را بغل کرد
بفرمود او به یارانش پیامی
بدین مضمون فرموده کلامی
که آیا غیر حب ،دین پایه دارد
به غیر عشق بر سر سایه دارد
بله در مکتب و دین ولایت
محبت هست مصداق شهادت
سه شنبه 21/7/1388 - 9:55
شعر و قطعات ادبی
دلم هواى بقیع دارد و غم صادق
عزا گرفته دل من ز ماتم صادق
دوباره بیرق مشكى به دست دل گیرم
زنم به سینه كه آمد محرم صادق
سلام من به بقیع و به تربت صادق
سلام من به مدینه به غربت صادق
سلام من به مدینه به آستان بقیع
سلام من به بقیع و كبوتران بقیع
سلام من به مزار معطّر صادق
كه مثل ماه درخشد به آسمان بقیع
سلام من به ششم ماه فاطمىّ بقیع
سلام من به گل یاس هاشمىّ بقیع
ز غربتش چه بگویم كه سینهها خون است
براى صادق زهرا مدینه محزون است
دلم دوباره به یاد رئیس مذهب سوخت
كه ذكر غربت لیلى حدیث مجنون است
همانكه غربتش از قبر خاكىاش پیداست
امام صادق شیعه سلاله زهراست
ز بسكه كینه و غربت به هم موافق شد
هدف به تیر جسارت امام صادق شد
همانكه فاطمه را بین كوچه زد گویا
ز كینه قاتل این پیرمرد عاشق شد
امام پیر و كهنسال شیعه را كشتند
امان كه روح سبكبال شیعه را كشتند
براى فاطمه از بى كسى سخن مىگفت
براى مادرش از غربت وطن مىگفت
بخاك حجرهاش از سوز سینه مىغلطید
پسر به مادر خود از كتك زدن مىگفت
از آن شبى كه زد او را ز كینه اِبْنربیع
دوانده در پىاش اندر مدینه ابنربیع
فضاى شهر مدینه بیاد او تار است
هنوز سینه آن پیر عشق خونبار است
هنور مىكشد او را عدو به دنبالش
هنوز هم ز عدویش دلش به آزار است
هنوز تلخى كامش به حسرت شهدى است
هنوز چشم دلش به رسیدن مهدى است
سه شنبه 21/7/1388 - 9:51
شعر و قطعات ادبی
شیعیان رهبر ما را كشتند
صادق آل عبا را كشتند
نور چشم علی و فاطمه را
وارث كربوبلا را كشتند
***
دل او را دل شب آزردند
از درو بام هجومش بردند
ریسمان چونكه به دستش بستند
غنچه هایش به حرم پژمردند
***
هرزمان رنگ جفا را می دید
كوچه و كرب و بلا را می دید
خانه اش چونكه در آتش می سوخت
خیمه ی آل عبا را می دید
سه شنبه 21/7/1388 - 9:44
شعر و قطعات ادبی
زین ماتمی كه چشم ملایك ز خون، ترستگویا عزای صادق آل پیمبرست
یا رب چه روی داده، كزین سوگ جانگداز
خلقی پریش خاطر و، دلها پر آذرست
مُلك و مَلك به ناله و افغان و اشك و آه
چون داغدار، حضرت موسی بن جعفرست
خون می رود ز فرط غم از چشم شیعیان
زیرا كه قلب عالم امكان مكدرست
منصور، شاد گشت ز قتل خدیو دین
اما به خُلد، غمزده زهرای اطهرست
او گرچه كشت خسرو دین را ولی به دهر
نامش به ننگ تا به ابد ثبت دفترست
تن در نداد بر ستم و، این كلام نغز
بر پیروان حق و عدالت مقررست:
آزاد مرد، تن به زبونی نمی دهد
مرگ از حیات در نظر مرد خوشترست
تنها نه اشكبار چشم صفا زین عزا بود
دلهای شیعیان همه از غم مکدرست
سه شنبه 21/7/1388 - 9:39
شهدا و دفاع مقدس
فرزند شهید عزیز خانی، نامه ای سرگشاده به فرزندان شهیدان همت و باكری منتشر كرده است. به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران» این نامه كه با لحنی بسیار خواندنی و زیبا نوشته شده است به شرح زیر است:
سلام بر همه الا به انقلاب فروش ...
«دل مویه ای ساده با دو فرزند شهیدان بزرگوار شهید همت و شهید باكری در حاشیه مصاحبه این دو عزیز با روزنامه اعتماد در تاریخ 6/7/88»
دوستان عزیز نادیده سلام شما احتیاجی به دیدن ندارید هم اینكه فرزندان دو شهید نامدار 8 سال دفاع مقدس هستید یعنی همه شما را دیده اند و می بینند و می شناسند من هم مثل شما فرزند شهیدم اما با اینكه شهدا همه بزرگند ، پدر من به بزرگی پدر شما نیست.
این مسئله می تواند مهم باشد باری كه بر دوش شماست بر دوش من هم هست اما بار شما سنگین تر است.
تاریخ جنگ نام حمید باكری و ابراهیم همت را فراموش نمی كند من به عنوان فرزند شهیدی گمنام با آبروی گمنامی پدرم نخواستم و نمی خواهم بازی كنم شما با نام مشهور پدرتان در هوای مصاحبه های روزمره و روزمرگه پرواز می كنید و چقدر هم بلند؟!
من خجالت می كشم شما را نقد یا نصیحت كنم و به این خجالت افتخار می كنم. راه شهید همت و شهید باكری را حتی اگر فرزندان آن دو شهید ادامه ندهند فرزندان شهدای گمنامی چون من ادامه خواهند داد واین راه بی رهرو نمی ماند.
شما اگر از زیر بار مسئولیت حفظ آبروی حماسه پدرانتان شانه خالی كنید شانه های زخمی من و برادران و خواهران من به زیر آن بار خواهد رفت تا آن بار بر زمین نماند اما یادتان باشد این بار اضافی را شما بر شانه ما گذاشته اید غمی نیست و نبوده است جور كشی در عالم دوستی آئین ما ایرانیان مسلمان است. ما این جور را می كشیم تا هیچ بهانه ای به دست بیگانگان با انقلاب اسلامی ایران ندهیم.
اما دل شكستن هنر نمی باشد. وظیفه ما فرزندان شهدا دفاع از اصول و آرمان های انقلاب اسلامی ایران است نه دفاع از اشخاص.
اصول انقلاب هم آنقدر تاریك نیست اگرچه در آتش پر دود ناجوانمرادان سی سال است كه می سوزد و می سازد.
از حماسه پدر من تا حماسه شهید همت با وجود یگانگی فرسنگ ها فاصله است. شهید همت كجا و شهید عباداله عزیزخانی كجا. اما از مزار پدر من تا مزار شهید همت چند شهید بیشتر فاصله نیست . پدر من در قطعه 24 بهشت زهرای تهران آرمیده است و شهید همت هم درست در همین قطعه با چند قبر فاصله در كنار پدرم آرمیده است و همین مسئله به من جرأت داد تا برای شما نامه ای بنویسم وگرنه من كجا و شما عزیزان بزرگ كجا من خاك پای شما نخواهم شد چه با من دوست باشید چه دشمن.
هرچه باشد پدر من همسایه شهید همت است و من موظفم تا حق همسایگی را رعایت كنم و ...
در همین قطعه 24 شهید چمران خوابیده است و شهید بروجردی و شهید حسین فهمیده وشهید بهشتی و شهید رجایی و شهید باهنر و مرحوم آیت اله طالقانی و ... این قطعه همان قطعه ای كه امام پس از بازگشت به ایران در 12 بهمن 57 در آن سخنرانی كرد یك كلام قطعه 24 تاریخ انقلاب اسلامی است. تماشای این قطعه یعنی مرور خاطرات سی ساله انقلاب از 12 بهمن و ورود امام و آن سخنرانی ماندگار تا 8 سال دفاع مقدس و شهید همت و شهدای 72 تن. قطعه 24 قطعه عجیبی است من هر وقت دلم می گیرد و انقلاب و حماسه ها و خاطرات آن در ذهنم كمرنگ می شود به این قطعه پناه می آورم.
این قطعه مرا دوباره به دامن انقلاب بر می گرداند. به خانه پدری.
آیا دعوت مرا به این قطعه بر سر مزار پدرانمان می پذیرید. می توانیم در این قطعه فارغ از قطار خالی سیاست با هم درد دلی بكنیم حتماً صحبت های ما در این قطعه صمیمی تر و دردمندانه تر خواهد بود. هرچه باشد ما بر سر مزار پدرانمان نشسته ایم.
با شما خیلی حرف داشتم و دارم بماند برای روزی كه ناگهان همدیگر را در قطعه 24 ب بینیم.
من هر وقت به سر مزار پدرم می روم به سر مزار شهید همت هم می روم و هر دو مزار را با گلاب اشك شستشو می دهم. این هفته هم به بهشت زهرا خواهم رفت با همسرم و فرزندم طاها و در قطعه 24 با تمام وجود این شعر را خواهم خواند كه:
در عشق نمی توان زبان بازی کرد
می باید ایستاد جان بازی كرد
از خون شهید شرممان باد مگر
باحرمت لاله می توان بازی کرد
به حرمت لاله ها دوستتان دارم فرزندان شهید باكری و شهید همت.
ناصر عزیز خانی - دبیر انجمن نویسندگان و شاعران شاهد سراسر كشور
سه شنبه 21/7/1388 - 9:23
شعر و قطعات ادبی
جا برای من گنجشک زیاد است ولی،
به درختان خیابان تو عادت دارم
دوشنبه 20/7/1388 - 16:25
طنز و سرگرمی
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد. روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر ازاو استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»
سناتور گفت «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»
سن پیتر گفت «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز درجهنمو سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»
سناتور گفت «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم راگرفته ام. میخواهم به بهشت بروم»
سن پیتر گفت «می فهمم. به هر حال ما دستورداریم. ماموریم و معذور»
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند.
در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استفبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند.شیطان هم در جمع آنها حاضر شد . به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبی روز اول نبود. بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟ سناتور گفت «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم» بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، اینبار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»
شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو رای دادهای».
دوشنبه 20/7/1388 - 16:8
شعر و قطعات ادبی
امروز که آیینه جوابش سنگ است،
در ذهن زمانه عاشقی هم ننگ است،
هرکس که نداند تو خودت میدانی،
"آقا به خدا دلم برایت تنگ است"
دوشنبه 20/7/1388 - 12:40