خداوندا من برای رضای تو به جبهه آمده ام!
خدایا به من توفیق ده که فقط برای رضای توبجنگم.
خدایا از تو می خواهم که مرا فردی قراردهی که بتوانم خاری از سر راه اسلام بردارم!
اگر رضای تو در شهادت من است مرا به سوی خودت ببر.
منبع:ماهنامه ی تبیان نویسنده:سجاد اسحاقیان
با سلام به همه ی کاربران گرامی سایت تبیان!
مطلب من درمورد خاطره ای از شهید حاج حسین خرازی(فرمانده ی لشکر14امام حسین اصفهان)است.
ایشان در عملیات کربلای5 که در منطقه ی شلمچه برگزار می شد شخصی به نام جاسم که کویتی الاصل بود را مامور کرده بود که کد بی سیم های عراقی ها را دریافت کند وبا آنان تماس برقرار کند تا این که جاسم متوجه شد که ژنرال ماهر عبد الرشید(از فرماندهان بزرگ ارتش عراق)را پشت بی سیم دارد.
وقتی شهید خرازی از موضوع مطلع شد به جاسم گفت بگوید:قال الحسین خرازی!وقتی بی سیم چی ژنرال این را شنید شروع کرد به بد و بیراه گفتن.خرازی دوباره گفت:بگید خود ماهر بیاد.وقتی ژنرال پشت بی سیم آمد حاج حسین گفت:می خواهم به بصره حمله کنم.ژنرال عراقی جواب داد:برای چه به بصره می خواهی حمله کنی؟خرازی جواب داد:می خواهم بیایم آن یک پایت را هم قطع کنم.
ژنرال هم جواب داد:خوب!بیا من هم یک دستت را قطع کردم وآن دستت راهم قطع می کنم.
دراین لحظه ارتباط قطع شد وحاج حسین به ما گفت بایید در سنگر بخوابید من هم خوابم گرفت.
با لحن اعتراض به او گفتم:حاجی چرا تاکتیک را لو دادی؟گفت:آخه لشکر توی این محور مهمات ونیروهایش کم شده بودو می خواستم عراقی ها مهمات خود را در بصره هدر دهند.
به نقل از همرزمان شهید خرازی