• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 4
تعداد نظرات : 26
زمان آخرین مطلب : 5552روز قبل
داستان و حکایت
ماجرای زورگو

همین چند روز پیش، «
سارا » پرستار بچه هایم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسویه حساب كنم .
به او گفتم: بنشینید! میدانم كه دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق كردیم كه ماهی سی روبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل .
-نه من یادداشت كرده ا م، من همیشه به پرستار بچه هایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه كنید. شما دو ماه برای من كار كردید .
- دو ماه و پنج روز

-دقیقاً دو ماه، من یادداشت كرده ا م. كه میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه میدانید یكشنبه ها مواظب «كولیا»نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید. و سه تعطیلی… «سارا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میكرد ولی صدایش درنمیآمد .
- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را میگذاریم كنار. «كولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نكردید و فقط مواظب «وانیا»بودید فقط «وانیا »
و دیگر این كه سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه ها باشید .
دوازده و هفت میشود نوزده.

تفریق كنید… آن مرخصیها… آهان… چهل ویكروبل، درسته؟
چشم چپ«سارا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه ا ش میلرزید. شروع كرد به سرفه كردنهای عصبی. دماغش را پاك كرد و چیزی نگفت .
- و بعد، نزدیك سال نو شما یك فنجان و نعلبكی شكستید. دو روبل كسر كنید .
فنجان قدیمی تر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا كاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی كنیم. موارد دیگر: بخاطر بی مبالاتی شما «كولیا » از یك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنید. همچنین بی توجهی تان باعث شد كه كلفت خانه با كفشهای «وانیا » فرار كند شما می بایست چشم هایتان را خوب باز میكردید. برای این كار مواجب خوبی میگیرید .
پس پنج تا دیگر كم میكنیم . …
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید.
« سارا» نجواكنان گفت: من نگرفتم
-امّا من یادداشت كرده ا م .
- خیلی خوب شما، شاید …

- از چهل ویك بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی میماند .
چشم هایش پر از اشك شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید. طفلك بیچاره !
-من فقط مقدار كمی گرفتم .
در حالی كه صدایش می لرزید ادامه داد:
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بیشتر .
- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، میكنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه تا، سه تا، سه تا … یكی و یكی .
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
به آهستگی گفت: متشكّرم
جا خوردم، در حالی كه سخت عصبانی شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق .
پرسیدم: چرا گفتی متشكرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت كلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی میتوانی بگویی این است كه متشكّرم؟
-در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند .

- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم، یك حقه ی كثیف حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همشان این جا توی پاكت برای شما مرتب چیده شده .
ممكن است كسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكردید؟ چرا صدایتان درنیامد؟
ممكن است كسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد كه یعنی بله، ممكن است
بخاطر بازی بیرحمانه ا ی كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را كه برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم .
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشكرم
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگو بود .

"آنتوان چخوف ."
شنبه 10/2/1390 - 14:0
خانواده
چرا اینجوری شد؟ گاهی تو زندگیت به جاهایی میرسی که از زمین خوردن و شکست نمیترسی و کلاً اینو محال میدونی که ممکنه یه روز اتفاقی بیفته و قامتتو خم کنه. گاهی از اینکه خیلی مستحکم سرجات موندی اینقدر به خودت مغرور میشی که با یه باد کوچیک از جات کنده میشی. گاهی هم اینقدر وابسته میشی که فکر جدایی از یکی یا خانوادت مثله زلزله 10 ریشتری همه زندگیتو بهم میریزه. باید بگم من همه رو تجربه کردم اما... اما هیچ چیزی وحشتناک تر و مهیب تر از این نیست که به جایی برسی و متوجه بشی که تا حالا هرچی اندوختی و زندگی کردی مثقالی هم ارزش نداشته! وقتی میبینی سالهای عمرت رو بی هدف گذروندی و یا اگه هم هدف داشتی هیچ وقت برنامه¬ای واسه رسیدن بهش نداشتی یا اگه هم داشتی اینقدر اونو سفت و سخت در نظر گرفتی که خودت بعد از دو روز کنارش گذاشتی. میدونی؟... اینقدر به جمله "ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازس" فکر کردم که دیدم ای دل غافل همه¬ی ماهی هارو گرفتن و دیگه توی آب ماهی نمونده که من گیر تازه یا کهنه بودنش باشم. ناامیدی خیلی جاها تو زندگیت میاد. تنها من نیستم که گرفتارش میشم اما یه حسی بهم میگه: "هیچ کس مثله تو گرفتار نیست... خدا تورو فراموش کرده... تو باید تا آخر عمرت جون بکنی و... ". آه خدا جون کمک...کمک...کمک . وضو گرفتم و شروع کردم به نماز خوندن. اما بازم نشد، بازم اوضاع بد به نظر میرسید. اینجاس که میفهمی نماز خوندنتم انگار نمیتونه کمکت کنه. اینجاس که میفهمی هرچی ساختی از پرکاه هم سبک تر بود و با نسیمی همه رو باد برده. خلاصه اینجاس به جایی میرسی که احساس میکنی هیچ چیز یا کسی رو نداری که بهش دل خوش کنی. همیشه یه چیزی توی زندگی آدم کمه اما گاهی حس میکنی که اصلاً چیزی نیست که کم یا زیاد بودنشو بسنجی. دیگه نایی واسه ادامه دادن ندارم. مرگ تنها چیزیه که ممکنه کمکم کنه. دیگه زندگی واسم بی معنیه. دیگه دیگه ای وجود نداره و ... اما اینجاس که به خودم اومدم تا ببینم چرا اینجوری شد، چرا تا اینجا اومدم و چرا اینقدر مشکلاتم زیاد شد. توی ذهنم میگردم تا نقطه شروع رو پیدا کنم. تا جواب این چرا هارو پیدا کنم. میگردم... میگردم و بازم تو ذهنم به عقب برمیگردم. نه!... ممکن نیست!... وای!!! وای همه چیز از یه بحث خونوادگی کوچیک شروع شد. و توی ذهنم به گذشته و فرصتهایی که از دست دادم کشیده شد و تا تنهایی و بی پولی ادامه پیدا کرد و... . باید همون اول از ادامه دادن به افکار منفی خودم پایان میدادم تا بیخودی به بقیه مسائل زندگیم که هیچ ربطی به این مشکلم نداشت کشیده نشه. واقعاً شکست ها و ناتوانی هی من توی مراحل زندگیم اصلاً به این مشکلم مربوط نمیشد و فقط این خودم بودم که با پروبال دادن به اون از کاه کوه میساختم. میفهمم مقصر کی بود. اون کسی نیست جز ذهن و افکار خودم که با کوچکترین چالشی اونو به کوهی مشکلات حل ناشدنی تبدیل کردم. هی روی اون بنزین ریختم و هی آتیششو زیادتر کردم. شعله کوچیکی بود که با یه لیوان آب خاموش. میبینم خودم بیخودی به شعله¬ ور شدنش دامن زدم و میبینم اینقدر مسائل بی ربط دیدم که دیگه نتونستم چیزی ببینم! به خودم اومدم... لبخند زدم و سعی کردم دیگه به افکار منفی و مضر خودم پایان بدم. یادمه خواهرمو با لجاجت خودم رنجوندم. درسته اشتباه کرد و درسته مقصر خودش بود اما اینها هم مثله بنزین فقط آتیشو زیاد میکنه. اینکه مقصر کی بود و کی اشباه کرد مهم نیست. دیگه باید راه بیفتم برم خونه خواهرم و به این مسئله که داره یه مشکل خیلی جدی پیش میاره خاتمه بدم. ... الان از اونجا برگشتم. بنده خدا داشت گریه میکرد، وقتی دیدم لجاجت و عصبانیت بیخودم چیکار کرده بود دلم گرفت. ازش عذرخواهی کردم و با هم روبوسی کردیم و همدیگرو بخشیدیم. باور کنید دنیام از این رو به اون رو شد. انگار از جهنم وارد بهشت شدم. همه چیز عالی و بی نهایت خوب به نظرم میومد. فهمیدم دنیای خودمونو با افکارمون میسازیم و اینکه ذهن بیچاره¬ی من گناهی نداشت و این من بودم که عنان اون رو به راه هایی میکشیدم که بیراهه¬ی محض بود. فهمیدم نماز خوندنم چرا توی اون موقع بهم آرامش نمیداد چون خواهرم داشت گریه میکرد و من دلشو شکونده بودم. امیدوارم از این موضوع درس بگیرم و سعی کنم ذهن و خیال خودم رو کنترل کنم تا با لجاجت و عصبانیت تبدیل به بمب زندگیم نشه... نویسنده:DrForoutan
شنبه 10/2/1390 - 13:49
خاطرات و روز نوشت

کی منو دوست داره؟

دم دمای غروب، هوا مثلِ دلم بدجور گرفته بود. احساس میکردم که واقعاً تنهام، احساس میکردم کسی نیست که کمکم کنه، کسی نیست توی این وضعیت بهم امید بده، من خیلی­هارو دوست دارم اما انگار کسی نبود منو دوست داشته باشه. اوضاعم بدجور بهم ریخته بود پشتِ سرهم داشتم بد میاوردم. هروقت که بد می­آوردم به خودم امید می­دادم و با این بادا نمیلرزیدم اما اونروز انگار دوست نداشتم به خودم امید بدم. اون روز با اتفاقاتی که واسم افتاد واسه یه لحظه حس کردم که کمرم داره میشکنه، حس کردم همه­ی دنیا دست به دست هم دادن که منو زمین بزنن. از این کلمه هیچوقت استفاده نکردم اما انگار  "ناامید" شده بودم، تو خوابگاه تنها نبودم واسه همین زدم بیرون تا با خودم خلوت کنم. بارون میومد، منم مثلِ آسمون بغضم ترکیدو شروع کردم به گریه کردن. ، این تنها چیزی بود که از ته دلم داشتم انجامش میدادم. چون بارون میومد دیگه لازم نبود اشکامو پاک کنم یا چهرمو از اونایی که از کنارم رد میشن قایم کنم. اینجا بود که فهمیدم گریه کردن زیر بارون چقدر لذت بخشه. دلم بدجور شکسته بود شروع کردم با خدا صحبت کردن، با هر اشکی که میریختم دلم بدتر میگرفت انگاری گریه هم جوابگو نبود. زیر لب همش "امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف سو" میخوندم این تنها چیزی بود که اون لحظه از خدا میخاستم. وای خدای من کمکم کن...در و دیوار کوچه و خیابون سیاهپوش بود، آخه روز هفتم محرم بود. نیم ساعتی به همین حال گذشت هیچ چیزی نمیتونست جلوی گریه کردنمو بگیره، وقتی میدیدم دارم از ته دلم خدارو میخونمو جوابی نمیگیرم حالم بدتر میشد اینجا بود که حسِ تنهاترینِ تنها بودن میومد سراغم. یه ساعتی­رو به همین حال گذروندم، یهو یه صدایی به گوشم خورد... صدایی که تنها چیزی بود که اون لحظه میتونست نظرمو جلب کنه... صدای اذان موذن زاده بود... اون لحظه شدیداً حس کردم که به نماز خوندن نیاز دارم... دیگه به نزدیکی­های خوابگاه رسیده بودم اومدم وضو گرفتم، سجاده رو پهن کردم و شروع کردم به  نماز خوندن. تا حالا هیچ نمازی اینجوری بهم حال نداده بود. نمازم که تموم شد قرآنو باز کردم و شروع کردم به خوندن یه صفحه که اتفاقی اومده بود، یادم نمیاد چه صفحه و چه سوره ای بود اما معنی اون آیه ها بیشتر امیدوارم کرد، خدا توی اون صفحه گفته بود صبر داشته باش، خدا صابرینو دوست داره و... جونِ دوباره گرفتم، حالم بهتر شد، آروم شدم، بغضم وا شد، اومدم رو تختم که یه ذره استراحت کنم. چشمم به گوشیم افتاد که هندز فری بهش وصل بود تازه یادم اومد که گوشیمو با خودم نبرده بودم، هندز فریو گذاشتم تو گوشم و بدون انتخابِ آهنگ خاص گوشیمو پلی کردم. یه آهنگ از یاس اومد که اولش میگفت: دلت گرفته؟ میفهمم. منم مثلِ توام. بدجوری غرقم، باور کن منم مثله توام.خیلی این آهنگو گوش داده بودم اما هیچوقت مثلِ اون روز به کلماتیکه میگفت توجه نکردم. تمومِ کلماتش بِهم امید میداد مخصوصاً اونجایی که میگفت: اینکه چیزی نیست من دیدم از این بدتراش...پله های ترقیه واسم هر خراش. وای خدای من اصلاً فکر نمیکردم خدا بهم اینجوری حال بده. انگار غم و غصه هامو با یکی شریک شدم. از خوشحالی تو پوستم نمیگنجیدم. شاید فکر کنید که مگه چی شده؟ اما راستش اون اذان، اون نماز، اون صفحه از قرآن و اون آهنگ تویِ اون وضعیت روحی برام از تموم دنیا شیرین تر بود. راستش من این چیزارو اتفاقی نمیدونم و اصلاً هیچ چیزی توی دنیا اتفاقی نیست... تازه فهمیدم که هنوز یکی رو دارم که دوستم داشته باشه اونم کسی نبود جز خدا...مدتی از این جریان میگذره و  همه­ی اتفاق­هایی که اون روز منو کلافه کرده و اشکمو درآورده بود همه به کمک خدا حل شدن. منی که خودمو آدمِ خیلی صبوری میدونستم اینجا بود که فهمیدم خیلی هم صبور بودن رو بلد نیستم. گاهی فقط لازمِ که صبر داشته باشی، به قول یه دوست: یه روزی، یه جایی،  یه جوری، یه کسی، یه چیزی، صبر داشته باش، صبر داشته باش.نویسنده: Dr.M.F
چهارشنبه 10/1/1390 - 16:56
آموزش و تحقيقات

سلامی گرم خدمت دوستای تبیانی

راستش من عضو جدیده خونواده ی تبیانم. تو تبیان خیلی درمورد رشته ی خودم یعنی کشاورزی گشتم ولی هر چی بیشتر گشتم کمتر پیدا کردم! برای همینم تصمیم گرفتم یه مقدار از اطلاعات خودمو که فک کنم به دردتون بخوره در اختیارتون بزارم واقعیتش میخواستم اینارو در قالب کتاب چاپ کنم ولی تصمیم گرفتم چندتاشونو در اختیار شما بزارم بعد اگه خدا خواست همه رو با هم میچاپم! میخوام از این به بعد کاشت سبزی توی آپارتمون و توی گلدون رو بهتون یاد بدم البته سوء تفاهم نشه ،ما خودمون هنوز شاگردیم. اول از سبزی پر مصرف و پرطرفدار تربچه شروع میکنم

 تربچه: نام انگلیسی: radishتربچه معمولا به هر نوع آب و هوایی سازگاره. کاهش شدت تابش ، افزایش تراکم بوته در واحد سطح و افزایش دما باعث کاهش قسمت خوراکی میشه. گرمای زیاد هم کاهش محصول و پوک شدن ریشه را به دنبال داره. دمای پایینم باعث نازک شدن برگ‌ها میشه.

آبیاری: آبیاری از اون مراحلیه که قابل پیش‌بینی نیست چون به موارده زیادی از جمله نوع خاک ، محل نگهداری گلدان ، دمای محیط و . . . بستگی داره. من توصیه میکنم که هر وقت سطح خاک گلدونتون خشک شد آبیاری رو انجام بدین

طول مدت رویش: توی 30 تا 60 روز بهتون محصول میده. از برگای این گیاه هم استفاده میشه مراقب باشین که برگاشو زیاد نچینید چون تربچه‌ی خوبی بهتون نمیده.عمق گلدون: گلدون با عمق حد اقل 15 سانتیمتر  برای تربچه کافیه .خاک گلدان: اگه میخاین محصول خوبی برداشت کنید پس باید خاک گلدانو مرغوب ، نرم و هوموسی انتخاب کنید. خاک برگای توی بازار مناسبن ولی بهتره یه مقدار کود دامی کاملا پوسیده به خاکتون اضافه کنید تا از لحاظ مواد غذایی غنی بشه. کاشت: برای کاشت تربچه بذرهارو توی ردیف هایی به فاصله‌ی 5 سانتیمتر بکارید و آبیاری رو آروم انجام بدید تا بذر‌ها جابجا نشن. به گیاها اجازه بدین به اندازه‌ای که قابل مصرف هستند رشد کنن بعد بوته‌های اضافی رو طوری تنک کنید که فاصله بوته ها به 3 تا 4 سانتیمتر برسه. بوته‌های تنک شده رو مصرف کنید.

کود لازم: چون دوره‌ی رشد این سبزی کوتاهه کود کمتری نسبت به بقیه احتیاج داره. بهتره برای تغذیه‌ی این سبزی هم از کود شیمیایی استفاده کنید. کود لازم رو میتونید تو گلفروشی ها که بصورت مایع یا محلول در آبه پیدا کنید توی استفاده از کود شیمیایی زیاده‌روی نکنید و مطابق با دستور مصرف روی کود گلدونتون رو تغذیه کنید.

برداشت: بعد از 20 روز یکی دوتا از تربچه ها رو از خاک در بیارید و چک کنید که برای برداشت رشد کافی کردن یا نه. اگه هنوز به اندازه‌ی کافی رشد نکرده بودند یک هفته بعد دوباره غده‌ها رو بررسی کنید. معمولا یک ماه بعد از کاشت ، تربچه رو میشه برداشت کرد ولی این بستگی به رسیدگی شما به گیاه و جای گلدون داره.

خاصیت غذایی: منبع مناسبی از ویتامین B6 و دارای منیزیم ، فسفر ، مس و پتاسیمه.طریقه‌ی نگهداری: تربچه رو می‌تونید در دمای 5 درجه‌ی سانتیگراد برای مدت زیادی نگهداری کنید.(البته بدون برگ)

در پایان لازمه بگم که اینا خلاصه ای از مطالب کتابمه اگه کم و کاستی داره ببخشید. در ضمن اگه سوالی درباره ی کشاورزی(گلکاری ، سبزیکاری ، درختکاری ، فضای سبز ، و گلدونای گیاه زینتی خونتون) داشتین در خدمتم و تا جایی که بتونم کمکتون میکنم.

محمد فروتن

دانشجوی کارشناسی رشته مهندسی تولیدات گیاهی

سه شنبه 31/6/1388 - 14:36
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته