من چشم خورده ام ,
تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگا نیم,
نه بویِ خاک نجاتم داد ,
نه شمارش ستاره ها تسکینم.
راستی...
کبوترم،
لانه ی من بام توست،
کجا روم؟
مرغ دلم رام توست،
پادشه کشور عشقم ولی،
نگین انگشتری ام نام توست...
با دمیدن عشق/
بر زمین آب آوردیم/
و برای دیدن دوست منتظر ماندیم/
پیش پای بهار چند بار برای تولد خویش هم خواندیم/
اما .... /
آدمی از زمانه خویش بودیم/
آدمی از واژه های طراوت/
که از خلوت محض به برگ های سپید کشیده شدند/
ما برای شکستن سنگ زگرد و غبار/
دل خویش را هم دادیم/
حتی برای سختی آب و اشک های زمین خون دل خوردیم /
اما سنگی و زخمی از محبت خویش هنوز به پیشانی است /
آری از جسارت خویش هم خندیدیم/
حال کجاست ببیند دوست/
که بر زمین خدا /
برای خوردن سیب/
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگر هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست