نشستی و این همه خوندی که چی؟
توی مخت کتاب چپوندی که چی ؟
آخر خوندن اوّل سختیه
علم و هنر مایه ی بد بختیه
اونا که اهل دانش و کتابن
باید برن کشکشونو بسابن
ما اگه پول گُنده در میاریم
شکر خدا سوات موات نداریم
حاجیت توی توپخونه آش میرفوشه
تو این زمونه این کارا نون توشه
هر چی بخوای از توی آش در میاد
واسه شکم مشتری با سر میاد
تازه گیا که خرجو بالا دیدم
زد به سرم یه دکّه ام خریدم
اگه خدا بخواد باسود دکّه
با حاج خانوم میریم دوباره مکّه
ماه محرم که بیاد دست کم
خر ج سه روز هیئتو من میدم
حالا تو هی بشین رساله بنویس
هی توی روزنامه مقاله بنویس
دارن به روزنامه چیا گیر میدن
دارن دکورهاشونو تغییر میدن
به خاطر خودت میگم پسر جون
دوس ندارم بیفتی کُنج زندون
می ترسم آخر چُپُقت چاق بشه
یهو دهن دماغت اوراق بشه
بچه، تو که معدن عقل و هوشی
فردا برو واستا کوپون فروشی
دو سال که بگذره تریلیاردری
به شرط اینکه هر روز هر روزبری
خیر سرت میگی نویسنده ای
صحبت پول که میشه شرمنده ای
خلاصه اینکه اگه آدم بشی
ماشین میدم بری مسافر کشی
آخه به چیز نوشتن ام میگن کار ؟
برو پی یه کار نون و آب دار
اونایی که کار اداری دارن
بعضیاشون خوب پولی در میارن
همساده یِ مارو که می شناسی
همین حاج اسکندر اسکناسی
یه عالمه سکّه رو سکّه چیده
الان دیگه توپ تکونش نمیده
همش باگُنده گُنده ها می پره
صد تای مارو با یه چک می خره
تو هر اداره ای هواشو دارن
کلّی ام احترام بهش می ذارن
هر کی کارش گیره میاد سراغش
بعضیاجمعه ها میرن تو باغش
شعر چیه ؟ کتاب کیلویی چنده؟
این چیزارو کسی نمی پسنده
الان کتاب یه چیزی مثل هیچه
دوره ی ما دوره ی ساندویچه
شاید بگی روده درازی کردم
با اعصابت بیخودی بازی کردم
آخه تو ام چیزی بگو برادر
همش به من نیگا نکن تا آخر