پنج شنبه 11 تير 1405 - 14 محرم 1448 - 2 ژولاي 2026
تبیان، دستیار زندگی
در حال بار گزاری ....
مشکی
سفید
سبز
آبی
قرمز
نارنجی
بنفش
طلایی
همه
متن
فیلم
صدا
تصویر
دانلود
Persian
Persian
کوردی
العربیة
اردو
Türkçe
Русский
English
Français
مرور بخشها
دین
زندگی
جامعه
فرهنگ
صفحه اصلی تبیان
شبکه اجتماعی
مشاوره
آموزش
فیلم
صوت
تصاویر
حوزه
کتابخانه
دانلود
وبلاگ
فروشگاه اینترنتی
strongholdhbr
آخرین مطلب
تعداد مطالب : 14
تعداد نظرات : 1
زمان آخرین مطلب : 6154روز قبل
شعر و قطعات ادبی
Golestan Sadi 13
13.
اندازه نگهدار كه اندازه نكوست
یكى از شاهان ، شبى را تا بامداد با خوشى و عیشى به سر آورد و در آخر آن شب گفت :
ما را به جهان خوشتر از این یكدم
نست
كز نیك و بد اندیشه و از كس غم
نیست
فقیرى (صبور) كه در بیرون كاخ شاه ، در هواى سرد خوابیده بود، صداى شاه را شنید، به شاه خطاب كرد:
اى آنكه به اقبال تو در عالم
نیست
گیرم كه غمت نیست ، غم ما هم
نیست
شاه از سخن (و صبر) فقیر شاد گردید و كیسه اى با هزار دینار از دریچه كاخ به سوى فقیر نزدیك كرد و گفت :
((
اى فقیر! دامنت را بگشا.
))
فقیر گفت : دامن ندارم زیرا لباس ندارم !
دل شاه به حال او بیشتر سوخت و یك دست لباس خوب به آن دینارها افزود و به آن فقیر داد.
آن فقیر در حفظ آن پول و كالا نكوشید، بلكه در اندك زمانى همه آن را خرج كرد و پراكنده نمود. (و در مورد اموال ، اسراف و زیاده روى كرد.)
ماجرا را در آن وقت كه شاه از آن فقیر بى خبر بود به شاه گزارش دادند. شاه ناراحت شد و چهره در هم كشید. در همین مورد است كه هوشمندان آگاه گفته اند:
((
از تندى و خشم شاهان بر حذر باش ، زیرا تلاش آنها در امور مهم كشور مى گذرد و تحمل ازدحام عوام نكنند.
))
حرامش بود نعمت
پادشاه
كه هنگام فرصت ندارد
نگاه
مجال سخن تا نیابى ز
پیش
به بیهوده گفتن مبر قدر
خویش
شاه گفت : این گداى گستاخ و اسرافكار را كه آن همه نعمت را در چند روز اندك تلف كرد از اینجا دور كنید، زیرا خزانه بیت المال غذاى تهیدستان است نه طعمه برادران شیطانها.
(62)
ابلهى كو روز روشن شمع كافورى
نهد
زود بینى كش به شب روغن نباشد در
چراغ
یكى از وزیران خیرخواه به شاه گفت :
((
چنین مصلحت دانم كه به چنین فقیران به اندازه كفاف (و اندك اندك ) داده شود، تا آنها خرج كردن ، راه اسراف را نداشته باشند، ولى براى صاحبان همت نیز مناسب نیست كه با خشونت شدید و زننده با فقیر برخورد كنند، به طورى كه یكبار با لطف سرشار او را امیدوار سازند و سپس دل او را با تندى و خشونت رنجور و خسته نمایند.
))
به روى خود در طماع باز نتوان
كرد
چو باز شد، به درشتى فراز نتوان كرد
(63)
كس نبیند كه تشنگان
حجاز
به سر آب شور گرد
آیند
هر كجا چشمه اى بود
شیرین
مردم و مرغ و مور گرد
آیند
( به این ترتیب باید گفت :
((
اندازه نگه دار كه اندازه نكوست
))
ولى در ماجراى فوق ، نه شاه در نفاق و در خشونت ، اندازه را رعایت كرد و نه فقیر در نگهدارى اموال ، رعایت و انظباط را نمود و هر به خاطر دورى از اندازه ، مورد سرزنش هستند.)
سه شنبه 3/6/1388 - 11:57
[
نظر به این مطلب
] - [
نظرات این مطلب : 1
]
شعر و قطعات ادبی
Golestan Sadi 12
12.
برتر بودن خواب ظالم از بیداریش
شاه بى انصافى از پارسایى پرسید: كدام عبادت ،بهترین عبادتها است ؟
پارسا گفت : خوابیدن هنگام ظهر براى تو بهترین عبادتهاست تا در آن هنگام به كسى آزار نرسانى .
ظالمى را خفته دیدم نیم
روز
گفتم : این فتنه است خوابش برده
به
و آنكه خوابش بهتر از بیدارى
است
آن چنان بد زندگانى ، مرده ، به
(61)
سه شنبه 3/6/1388 - 11:56
[
نظر به این مطلب
] - [
نظرات این مطلب : 0
]
شعر و قطعات ادبی
Golestan Sadi 11
11.
برتر بودن مرگ ظالم بر زندگى او
(عصر حكومت عبدالملك بن مروان (75 - 95 ه ق )بود. او حجاج بن یوسف ثقفى را كه خونخوارترین و بى رحمترین عنصر پلید بود، استاندار عراق (كوفه و بصره ) كرد. حجاج بیست سال حكومت نمود و تا توانست ظلم كرد.) در این عصر، روزى زاهد فقیرى كه دعایش به اجابت مى رسید، وارد بغداد گردید. (بغداد در آن عصر، روستایى بیش نبود). حجاج او را طلبید و به او گفت :
((
براى من دعاى خیر كن .
))
زاهد فقیر گفت :
((
خدایا! جان حجاج را بگیر.
))
حجاج : تو را به خدا چه دعایى است كه براى من نمودى ؟
))
زاهد فقیر:
((
این دعا هم براى تو و هم براى تو و هم براى همه مسلمانان ، دعاى خیر است .
))
اى زبردست زیر دست
آزار
گرم تا كى بماند این
بازار؟
به چه كار آیدت
جهاندارى
مردنت به كه مردم
آزارى
سه شنبه 3/6/1388 - 11:56
[
نظر به این مطلب
] - [
نظرات این مطلب : 0
]
شعر و قطعات ادبی
Golestan Sadi 10
10.
نتیجه مهر و نامهرى رهبر به ملت
در مسجد جمعه شهر دمشق ، در كنار مرقد مطهر حضرت یحیى پیغمبر علیه السلام به عبادت و راز و نیاز مشغول بودم ، ناگاه دیدم یكى از شاهان عرب كه به ظلم و ستم شهرت داشت براى زیارت قبر یحیى علیه السلام به آنجا آمد و دست به دعا برداشت و حاجت خود را از خدا خواست .
درویش و غنى بنده این خاك و
درند
آنان كه غنى ترن
محتاجترند
پس از دعا به من رو كرد و گفت :
((
از آنجا كه فیض همت درویشان (مستمندان ) عمومى است آنها رفتار درست و نیك دارند (تقاضا دارم ) عنایت و دعایى براى من كنند، زیرا گزند دشمنى سرسخت ، ترسان هستم .
))
به شاه گفتم :
((
بر ملت ناتوان مهربانى كن ، تا از ناحیه دشمن توانا نامهربانى و گزند نبینى .
))
به بازوان توانا و فتوت سر
دست
خطا است پنجه مسكین ناتوان بشكست
(57)
نترسد آنكه
(58)
بر افتادگان
نبخشاید؟
كه گر ز پاى در آید، كسش نگیرد
دست
هر آنكه تخم بدى كشت و چشم نیكى
داشت
دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
(59)
زگوش پنبه برون آر و داد و خلق
بده
و گر تو مى ندهى داد، روز دادى هست
(60)
بنى آدم اعضاى
یكدیگرند
كه در آفرینش ز یك
گوهرند
چو عضوى به درد آورد
روزگار
دگر عضوها را نماند
قرار
تو كز محنت دیگران بى
غمى
نشاید كه نامت نهند
آدمى
سه شنبه 3/6/1388 - 11:55
[
نظر به این مطلب
] - [
نظرات این مطلب : 0
]
شعر و قطعات ادبی
Golestan Sadi 9
9.
افسوس شاه از عمر بر باد رفته
یكى از شاهان عجم ، پیر فرتوت و رنجور شده بود، به طورى كه دیگر امید به ادامه زندگى نداشت . در این هنگام سوارى نزد او آمد و گفت :
((
مژده باد به تو اى فلان قلعه را فتح كردیم و دشمنان را اسیر نمودیم و همه سپاه و جمعیت دشمن در زیر پرچم تو آمدند و فرمانبر فرمان تو شدند.
))
شاه رنجور، آهى سر كشید و گفت :
((
این مژده براى من نیست ، بلكه براى دشمنان من یعنى وارثان مملكت است .
))
بدین امید به سر شد، دریغ عمر
عزیز
كه آنچه در دلم است از درم فراز
آید
امید بسته ، برآمد ولى چه فایده
زانك
امید نیست كه عمر گذشته باز
آید
كوس رحلت بكوفت دست
اجل
اى دو چشم ! وداع سر بكنید
(55)
اى كف دست و ساعد و
بازو
همه تودیع یكدیگر
بكنید
بر من اوفتاده دشمن
كام
آخر اى دوستان حذر
بكنید
روزگارم بشد به
نادانى
من نكردم شما حذر بكنید
(56)
سه شنبه 3/6/1388 - 11:54
[
نظر به این مطلب
] - [
نظرات این مطلب : 0
]
شعر و قطعات ادبی
Golestan Sadi 8
8.
مراقبت از گزند آن كس كه از انسان مى ترسد
((
هرمز
))
فرزند انوشیروان (وقتى به سلطنت رسید) وزیران پدرش را دستگر و زندانى كرد. از او پرسیدند:
((
تو از وزیران چه خطایى دیدى كه آنها را دستگیر و زندانى نموده اى ؟
))
هرمز در پاسخ گفت : خطایى ندیده ام ، ولى دیدم ترس از من ، قلب آنها را فرا گرفته و آنها بى اندازه از من مى ترسند و اعتماد كامل به عهد و پیمانم ندارند، از این رو ترسیدم كه در مورد هلاكت من تصمیم بگیرند. به همین خاطر سخن حكیمان را به كار بستم كه گفته اند:
از آن كز تو ترسد بترس اى
حكیم
وگر با چو صد بر آیى بجنگ
(53)
از آن مار بر پاى راعى
زند
كه برسد سرش را بكوبد به سنگ
(54)
نبینى كه چون گربه عاجز
شود
برآرد به چنگال چشم پلنگ
سه شنبه 3/6/1388 - 11:54
[
نظر به این مطلب
] - [
نظرات این مطلب : 0
]
شعر و قطعات ادبی
Golestan Sadi 7
7.
آنكس كه مصیبت دید، قدر عافیت را مى داند
پادشاهى با نوكرش در كشتى نشست تا سفر كند، از آنجا كه آن نوكر نخستین بار بود كه دریا را مى دید و تا آن وقت رنجهاى دریانوردى را ندیده بود، از ترس به گریه و زارى و لرزه افتاد و بى تابى كرد، هرچه او را دلدارى دادند آرام نگرفت ، ناآرامى او باعث شد كه آسایش شاه را بر هم زد، اطرافیان شاه در فكر چاره جویى بودند، تا اینكه حكیمى به شاه گفت :
((
اگر فرمان دهى من او را به طریقى آرام و خاموش مى كنم .
))
شاه گفت : اگر چنین كنى نهایت لطف را به من نموده اى . حكیم گفت : فرمان بده نوكر را به دریا بیندازند. شاه چنین فرمانى را صادر كرد. او را به دریا افكندند. او پس از چندبار غوطه خوردن در دریا فریاد مى زد مرا كمك كنید! مرا نجات دهید! سرانجام مو سرش را گرفتند و به داخل كشتى كشیدند. او در گوشه اى از كشتى خاموش نشست و دیگر چیزى نگفت .
شاه از این دستور حكیم تعجب كرد و از او پرسید:
((
حكمت این كار چه بود كه موجب آرامش غلام گردید؟
))
حكیم جواب داد:
((
او اول رنج غرق شدن را نچشیده بود و قدر سلامت كشتى را نمى دانست ، همچنین قدر عافیت را آن كس داند كه قبلا گرفتار مصیبت گردد.
))
اى پسر سیر ترا نان جوین خوش
ننماند
معشوق منست آنكه به نزدیك تو زشت
است
حوران بهشتى را دوزخ بود
اعراف
از دوزخیان پرس كه اعراف بهشت است
(52)
فرق است میان آنكه یارش در
بر
با آنكه دو چشم انتظارش بر
در
سه شنبه 3/6/1388 - 11:52
[
نظر به این مطلب
] - [
نظرات این مطلب : 0
]
شعر و قطعات ادبی
Golestan Sadi 6
6.
راز واژگونى تخت و تاج شاه ظالم
پادشاهى نسبت به ملت خود ظلم مى كرد، دست چپاول بر مال و ثروت آنها دراز كرده ، و آنچنان به آنان ستم نموده كه آنها به ستوه آمدند و گروه گروه از كشورشان به جاى دیگر هجرت مى كردند، و و غربت را بر حضور در كشور خود ترجیح دادند. همین موضوع موجب شد كه از جمعیت بسیار كاسته شد و محصولات كشاورزى كم شد و به دنبال آن مالیات دولتى اندك ، و اقتصاد كشور فلج ، و خزانه مملكت خالى گردید.
ضعف دولت او موجب جراءت دشمن شد، دشمن از فرصت بهره گرفت و تصمیم گرفت به كشور حمله كند و با زور وارد مملكت شود:
هر كه فریادرس روز مصیبت
خواهد
گو در ایام سلامت به جوانمردى
كوش
بنده حلقه به گوش از ننوازى
برود
لطف كن كه بیگانه شود حلقه به
گوش
در مجلس شاه ، (چند نفر از خیرخواهان ) صفحه اى از شاهنامه فردوسى را براى شاه خواندند، كه در آن آمده بود:
((
تاج و تخت ضحاك پادشاه بیدادگر (با قیام كاوه آهنگر) به دست فریدون واژگون شد.
))
(تو نیز اگر همانند ضحاك باشى ، نابود مى شوى .)
وزیر شاه از شاه پرسید: آیا مى دانى كه فریدون با اینكه مال و حشم
(50)
نداشت ، چگونه اختیاردار كشور گردید؟
شاه گفت : چنانكه (از شاهنامه ) شنیدى ، جمعیتى متعصب دور او را گرفتند، و او زا تقویت كرده و در نتیجه او به پادشاهى رسید.
وزیر گفت : اى شاه ! اكنون كه گرد آمدن جمعیت ، موجب پادشاهى است ، چرا مردم را پریشان مى كنى ؟ مگر قصد ادامه پادشاهى را در سر ندارى ؟
همان به كه لشكر به جان
پرورى
كه سلطان به لشكر كند
سرورى
شاه گفت : چه چیز باعث گرد آمدن مردم است ؟
وزیر گفت : دو چیز؛ 1- كرم و بخشش ، تا به گرد او آیند. 2- رحمت و محبت ، تا مردم در پناه او ایمن كردند، ولى تو هیچ یك از این دو خصلت را ندارى :
نكند جور پیشه
(51)
سلطانى
كه نیاید ز گرگ
چوپانى
پادشاهى كه طرح ظلم
افكند
پاى دیوار ملك خویش
بكند
شاه از نصیحت وزیر خشمگین و ناراحت شد، و او را زندانى كرد. طولى نكشید پسر عموهاى شاه از فرصت استفاده كرده و خود را صاحب سلطنت خواندند و با شه جنگیدند، مردم كه دل پرى از شاه داشتند، به كمك پسر عموهاى او شتافتند و آنها تقویت شدند و براحتى تخت و تاج شاه را واژگون كرده و خود به جاى او نشستند، آرى :
پادشاهى كو روا دارد ستم بر زیر
دست
دوستدارش روز سختى دشمن زورآور
است
با رعیت صلح كن وز جنگ ایمن
نشین
زانكه شاهنشاه عادل را رعیت لشكر است
سه شنبه 3/6/1388 - 11:40
[
نظر به این مطلب
] - [
نظرات این مطلب : 0
]
شعر و قطعات ادبی
Golestan Sadi 5
5.
رنج شدید بیمارى حسادت براى حسود
سرهنگى پسرى داشت ، كه در كاخ برادر سلطان ،
مشغول خدمت بود. با او ملاقات كردم ، دیدن هوش و عقل نیرومند و سرشارى دارد، و در
همان زمان خردسالى ، آثار بزرگى در چهره اش دیده مى شود
:
بالاى سرش ز هوشمندى
مى تافت ستاره
بلندى
این پسر هوشمند مورد توجه سلطان قرار
گرفت ، زیرا داراى جمال و كمال بود كه خردمندان گفته اند
:
((
توانگرى به هنر است نه به مال ، بزرگى
به عقل است نه به سال
.
))
مقام او در نزد شاه
، موجب شد، آشنایان و اطرافیان ، نسبت به او حسادت ورزیدند، و او را به خیانتكارى
تهمت زدند، و در كشتن او تلاش بى فایده نمودند، ولى آنجا كه یار، مهربان است ، سخن
چینى دشمن چه اثرى دارد؟
شاه از آن سرهنگ زاده پرسید
:
((
چرا با تو آن همه دشمنى مى كنند؟
))
سرهنگ زاده گفت : زیرا من در سایه دولت تو همه
را خشنود كردن مگر حسودان را كه راضى نمى شوند مگر اینكه نعمتى كه در من است نابود
گردد
:
توانم آن كه نیازارم اندرون
كسى
حسود را چه كنم كو ز خود به رنج در است
(47)
بمیر تا برهى اى حسود كین رنجى
است
كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان
رست
شوربختان به آرزو
خواهند
مقبلان را زوال نعمت و جاه
(48)
گر نبیند به روز شب پره
چشم
چشمه آفتاب را چه گناه
؟
راست خواهى هزار چشم
چنان
كور، بهتر كه آفتاب سیاه
(49)
(
بنابراین
نباید از گزند حسودان هراس داشت ، زیرا اگر شب پره لیاقت دیدار خورشید ندارد، از
رونق بازار خورشید كاسته نخواهد شد
.)
سه شنبه 3/6/1388 - 11:36
[
نظر به این مطلب
] - [
نظرات این مطلب : 0
]
شعر و قطعات ادبی
Golestan Sadi 4
4.
عاقبت ، گرگ زاده گرگ شود
گروهى دزد غارتگر بر سر كوهى ، در كمینگاهى به سر مى بردند و سر راه غافله ها را گرفته و به قتل و غارت مى پرداختند و موجب ناامنى شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و نیروهاى ارتش شاه نیز نمى توانستند بر آنها دست یابند، زیرا در پناهگاهى استوار در قله كوهى بلند كمین كرده بودند، و كسى را جراءت رفتن به آنجا نبود.
فرماندهان اندیشمند كشور، براى مشورت به گرد هم نشستند و درباره دستیابى بر آن دزدان گردنه به مشورت پرداختند و گفتند: هر چه زودتر باید از گروه دزدان جلوگیرى گردد و گر نه آنها پایدارتر شده و دیگر نمى توان در مقابلشان مقاومت كرد.
درختى كه اكنون گرفته است
پاى
به نیروى مردى برآید ز
جاى
و گر همچنان روزگارى هلى
(40)
به گردونش از بیخ بر
نگسلى
سر چشمه شاید گرفتن به
بیل
چو پر شد نشاید گذشتن به
پیل
سرانجام چنین تصمیم گرفتند كه یك نفر از نگهبانان با جاسوسى به جستجوى دزدان بپردازد و اخبار آنها را گزارش كند و هر گاه آنان از كمینگاه خود بیرون آمدند، همان گروهى از دلاورمردان جنگ دیده و جنگ آزموده را به سراغ آنها بفرستند... همین طرح اجرا شد، گروه دزدان شبانگاه از كمینگاه خود خارج شدند، جستجوگر، بیرون رفتن آنها را گزارش داد، دلاورمردان ورزیده بیدرنگ خود را تا نزدیك كمینگاه دزدان كه شكافى در كنار قله كوه بود رساندند و در آنجا خود را مخفى نمودند و به انتظار دزدان آماده شدند، طولى نكشید كه گروهى از دزدان به كمینگاه خود باز گشتند و آنچه را غارت كرده بودند بر زمین نهادند، لباس رو و اسلحه هاى خود را در آوردند و در كنارى گذاشتند، به قدرى خسته و كوفته شده بودند كه خواب آنها را فرا گرفت ، همین كه مقدارى از شب گذشت و هوا كاملا تاریك گردید:
قرص خورشید در سیاهى
شد
یونس اندر دهان ماهى
شد
دلاورمردان از كمین بر جهیدند و خود را به آن دزدان از همه جا بى خبر رسانده و دست یكایك آنها را بر شانه خود بستند و صبح همه آنها را دست بسته نزد شاه آوردند. شاه اشاره كرد كه همه را اعدام كنید.
اتفاقا در میان آن دزدان ، جوانى نورسیده و تازه به دوان رسیده وجود داشت ، یكى از وزیران شاه ، تخت شاه را بوسید و به وساطت پرداخت و گفت :
((
این پسر هنوز از باغ زندگى گلى نچیده و از بهار جوانى بهره اى نبرده ، كرم و بزرگوارى فرما و بر من منت بگذار و این جوان را آزاد كن .
))
شاه از این پیشنهاد خشمگین شد و سخن آن وزیر را نپذیرفت و گفت :
پرتو نیكان نگیرد هر كه بنیادش بد
است
تربیت نااهل را چون گردكان
(41)
برگنبد
است
بهتر این است كه نسل این دزدان قطع و ریشه كن شود و همه آنها را نابود كردند، چرا كه شعله آتش را فرو نشاندن ولى پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعى را كشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنین نمى كنند:
ابر اگر آب زندگى
بارد
هرگز از شاخ بید بر
(42)
نخورى
با فرومایه روزگار
مبر
كز نى بوریا شكر
نخورى
وزیر، سخن شاه را خواه ناخواه پسندید و آفرین گفت و عرض كرد: راى شاه عین حقیقت است ، چرا كه همنشینى با آن دزدان ، روح و روان این جوان را دگرگون كرده و همانند آنها نموده است . ولى ، ولى امید آن را دارم كه اگر او مدتى با نیكان همنشین گردد، تحت تاءثیر تربیت ایشان قرار مى گیرد و داراى خوى خردمندان شود، زیرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ریشه ندوانده است و در حدیث هم آمده :
كل مولود یولد على الفطرة فابواه یهودانه او ینصرانه او یمجسانه .
هر فرزندى بر اساس فطرت پاك زاده مى شود، ولى پدر و مادر او، او را یهودى یا نصرانى یا مجوسى مى سازند.
پسر نوح با بدان
بنشست
خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب كهف روزى
چند
پى نیكان گرفت و مردم
شد
گروهى از درباریان نیز سخن وزیر را تاءكید كردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد كرد و گفت :
((
بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم
))
.
دانى كه چه گفت زال با رستم گرد
(43)
دشمن نتوان حقیر و بیچاره
شمرد
دیدیم بسى ، كه آب سرچشمه
خرد
چون بیشتر آمد شتر و بار
ببرد
كوتاه سخن آنكه : آن نوجوان را با ناز و نعمت بزرگ كردند و استادان تربیت را براى او گماشتند و آداب زندگى و شیوه گفتگو و خدمت شاهان را به او آموختند، به طورى كه به نظر همه ، مورد پسند گردید. وزیر نزد شاه از وصف آن جوان مى گفت و اظهار مى كرد كه دست تربیت عاقلان در او اثر كرده و خوى زشت او را عوض نموده است ، ولى شاه سخن وزیر را نپذیرفت و در حالى كه لبخند بر چهره داشت گفت :
عاقبت گرگ زاده گرگ
شود
گرچه با آدمى بزرگ
شود
حدود دو سال از این ماجرا گذشت . گروهى از اوباش و افراد فرومایه با آن جوان رابطه برقرار كردند و با او محرمانه عهد و پیمان بستند كه در فرصت مناسب ، وزیر و دو پسرش را بكشد. او نیز در فرصت مناسب (با كمال ناجوانمردى ) وزیر و دو پسرش را كشت و مال فراوانى برداشت و خود را به كمینگاه دزدان در شكاف بالاى كوه رسانید و به جاى پدر نشست .
شاه با شنیدن این خبر، انگشت حیرت به دندان گزید و گفت :
شمشیر نیك از آهن بد چون كند كسى
؟
ناكس به تربیت نشود اى حكیم
كس
باران كه در لطافت طبعش خلاف
نیست
در باغ لاله روید و در شوره زار خس
(44)
زمین شوره سنبل بر
نیاورد
در او تخم و عمل
(45)
ضایع
مگردان
نكویى با بدان كردن چنان
است
كه بد كردن بجاى
(46)
نیكمردان
سه شنبه 3/6/1388 - 11:33
[
نظر به این مطلب
] - [
نظرات این مطلب : 0
]
1
2
گزارش محتوا
محتوای مخالف با موازین شرعی
محتوای مخالف با مصالح نظام جمهوری اسلامی
محتوای نقض کننده حریم شخصی من
محتوای مخالف با موازین اخلاقی
مورد توجه ترین های هفته اخیر
لینک ها
جستجو در مطالب روزانه
ثبت مطلب جدید
مطالب روزانه اعضا
فعالان مطالب روزانه
مطالب من
نظرات مطالب من
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته