• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 2
تعداد نظرات : 1
زمان آخرین مطلب : 6151روز قبل
دعا و زیارت
در چنین روزی علی(ع) در محراب باشکوه مسجد کوفه متولد شد وبرای همیشه «علــــــی» باقی ماند.این جمله ای است که در این روزها بارها از صدا و سیما زیر نویس شد و همه ما آن را خواندیم .برای من جالب آمد یک لحظه! خوب که فکر کردم دیدم حقیقت گفت این جمله علی متولد شد و تا ابد محبوب عالم وجود شد!ولی دوباره ضربت خورد در ضیافتی دیگر ! اینبار نه در ضیافت خدا بلکه در ضیافت ما !اینبار ما علی را ضربت زدیم نه ابن ملجم مرادی! و این ضربت چقدر کاری تر از شمشیر زهرآگین ان لعین بود!چرا که آن ضربت جسم علی را به درد آورد ولی روح علی رستگار شد .اما این ضربت روح علی را شکافت!بعد از آن نگفت«فزت ورب الکعبه»! میدانی چه کرد روی برگرداند ؛ زیر لب چیزی گفت و اشک از چشمانش جاری شد!نمی دانم دعا کرد یا نفرین نمیدانم چه کرد این ضربت که دریای صبر و شکیبایی علی مرتضی را به گریه درآورد« و چه فاجعه ای است آنگاه که یک مرد می گرید»!نمی دانم کدامین قطام دهر به درد آوردن روح پر عظمت علی را مهریه خود قرار داده بود!و ما ابن ملجمان نادان ناز نازدانه ای چون علی را فراموش کردیم و به ناز چشم و ابروی  قطامه دهرمان دست و بالمان لرزید و شمشیر گناه را به دست گرفتیم و...با توام ای برادر ای خواهر با توام کسی که این را می نویسی ،با توام کسی که این را می خوانی . من و تو علی را کشتیم! آری من و تو .وقتی دستمان را به دستان نامحرمی آشنا کردیم علی ضربت خورد! وقتی چشممان را به بدن خواهری دوختیم علی ضربت خورد! وقتی با هم به خانه ای رفتیم و... علی دید و آشکارا ضربت خورد! چه شمشیری زهرآلود تر از این شمشیر! چه زهری کاری تر از گناه!حواسمان جمع باشد که علی هنوز ضربت خورده است ! چندی تامل کنیم حداقل مولایمان را به دستان خودمان نکشیم! بیایید امشب کاسه هایی از معرفت و محبت به در خانه اش بریم شاید خدا رحم کرد و سایه سرمان نرفت!!!به امید آن روز
چهارشنبه 18/6/1388 - 17:37
ادبی هنری

گفتم :چه باید دیده را؟گفتا که:دیدن

گفتم:چه شاید بهر دل؟ گفتا :تپیدن

گفتم: چگونه عاشقان را می شناسی؟

گفت:از نگاه مات و رنگ از رخ پریدن!

گفتم که :من گلچینم ای سر تا به پا گل!

گفتا: بمان در پای گل تا وقت چیدن!

گفتم:چه باشد بوسه گاه زندگی بخش!

گفتا که : چال گونه وقت لب گزیدن!

گفتم:بدو «زیباتر از زیبا» کدام است؟

گفتا: مرا در خانه آیینه دیدن

گفتم: بگو شیرین ترین آسودگی چیست؟

گفتا : به دنبال پریرویان دویدن

گفتم:شعاعی دیده ام در سینه ات؛گفت:

نور دو خورشید است در حال دمیدن

چهارشنبه 4/6/1388 - 23:13
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته