• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 29
تعداد نظرات : 12
زمان آخرین مطلب : 6142روز قبل
ادبی هنری
آسمان دلم ابری بود و کوزه دل خالی...

دعا کردم باران ببارد

تا کوزه پر آب شود و لبان تشنه من سیراب ...

اما از آسمان دلم تگرگ بارید و کوزه شکست...

شنبه 14/6/1388 - 13:50
شعر و قطعات ادبی

از خاک یا افلاک ...

چه بی واسطه از خاک آمده باشی، چه طی میلیاردها سال با هزاران واسطه از خاکچه از آب باشی، چه از خاکچه از گل سرشته شده باشی، و چه از خاک خشکدر هر روی با خاک عجینی ... شکی نیست که از خاکی و به خاک باز خواهی گشت، اما میدانی که تمام وجودت خاک نیست!  خاکی هستی اما فقط در نیمه جسمانی بودنت!انیس خاکی، فقط در نیمه مادی بودنت!تو افلاکی هستی، عرشی، آسمانی و الهی در نیمه روحانی بودنت!انیس آسمان و فلکی در نیمه الهی بودنت!گِل وجودت را آنگاه که سرشتند و به پیمانه زدند، با روح خدایی مسجود ملائک شد!تو آن روح بلندی هستی که در این جسم خاکی دمیده شده ای!پس مگذار هرگز این جسم خاکی تو را به خاک متصل کند ...

 

فَإذَا سَوّیتُه وَ نَفَختُ فیه مِن رُّوحی فَقَعُوا لَهُ سَاجدین

 ص : ۷۲. 

 

شنبه 14/6/1388 - 13:40
شعر و قطعات ادبی

من از آن نهفته ترین احتمال میترسم ... در آخرین قدم از ابتذال میترسم 

از آنکه لحظه آخر به حکم تقدیرم ... خدا نکرده نباشد مجال میترسم 

اگرچه بارش باران وضوی پنجره هاست ... ز جنس خاکم و از انحلال میترسم

خدا کند که یقینی دوباره شک نشود ... حقیقتا من از ایمان کال میترسم 

دوباره تکیه به پرواز میکنم و از این ... دو بال خسته و گاهی وبال میترسم 

و باز حس جدیدی رجوع کرده به من ... زمینی ام چه کنم از زوال میترسم 

مسافری که قرار است بگذرد ای کاش ... گذر کند که من از روز و سال میترسم 

 

 « معصومه زریینی » 

 

شنبه 14/6/1388 - 13:36
ادبی هنری

زندانی بودم 

ارام همچون پیله ای تنیده بر دور خودو خود زندانبان این زندانی.هجوم وحشیانه انعکاس صدایم این بود..............کسی نیست؟.............در را باز کنید............سیل اشک بر صورتم خیمه زد...........چرا؟..............چرا این در بسته است و بی قرار این منم خونسرد پر ز اتش.............به در کوبیدم  جیغ زدم و باز گریستم............. اشک .....اشک...............باز کنید اخر..............من اینجایم  این گوشه کنج اتاق ...........تنها ماندم اه ببخشید مرا...........کوتاهی بوده؟ گناهی؟ جرمم چیست؟که زندانی ام پشت این در............این در.....این در را باز کنیدو من ماندم پشت ان در.........لحظه ها.....روزها..........ماهها .............و شاید سالها...........ماندم به انتظارت تا بیایی می دانستم می ایی .............بیایی و این خیمه اشک را جمع کنی ومرا رهسپار تردیدهای پشت در...............می دانستم می ایی اما نه این همه دیر....... و من چرا ندیدم ان در باز پشت سرم را..........اه چرا ندیدم............؟  

 

پ.ن_اگر دری بسته است و حاجتی ناروا...............دری دیگر باز است و حاجتی روااااااااااااا 

 

شنبه 14/6/1388 - 13:35
شعر و قطعات ادبی
امشب که شعله می زندم ماجرای تو / بر این سرم که سر بگذارم به پای تو

بی تاب و بی قرارم و بی واهمه ولی /جز حرف عاشقانه ندارم برای تو

امشب هزار مرتبه بی تو دلم شکست /یعنی هزار مرتبه مردم برای تو

من راضی ام به این همه دوری ولی عزیز /راضی ترم به اینکه ببینم رضای تو

حالا درخت و جاده به راهت نشسته اند / حالا سکوت و سایه پر است از صدای تو

شنبه 14/6/1388 - 13:32
ادبی هنری

روز ها از پی هم می گذرند  ، شب ها می ایند  میروند . خورشید می درخشد  خاموش می شد . افتاب گردان می گردد و می خوابد . ماه می بوید و می بوسد دستان اسمان را . پروانه ها به دور شمع ها می چرخند و می سوزند . شمع ها می گریند و می میرند . درختان قد می کشد و خشک می شوند . برگ ها سبز می شوند و می خشکند .

 

امااما فقط این دل ها هستند که می گریند و می گریند . این دل ها اند که دوست می دارند ، عشق می ورزند اما نمی میرند اما می مانند برای همیشه . دل ها سنگ می شوند شیشه ها را می شکنند اما بازم هم می مانند . دل ها شیشه می شوند ، شکسته می شوند اما باز هم می مانند . دل ها به اسارت برده می شوند ، شکنجه می شوند اما باز هم می مانند خراش بر می دارند خنجر می خورند تکه تکه می شوند اما باز هم می مانند . اری فلسفه دل ماندگاری ست اگر دل نبود جاودانگی معنا نداشت ...

 

 بر سر در دل نوشته اند ... اینجاست جای ماندگاری .. جای کیت جاودان .  جای کسی که اگد در دلت شعله ی عشقش را بر افروختی ، دلت را گرم می کند ، روشن و جاودانه می سازد .

 

 پس ماندگاری که روز و شب به دنبال ان هستیم و در تکاپو برای رسیدن به ان درون خود ماست . فقط کافیست غبار را از سر درش پاک کنیم ...

 

شنبه 14/6/1388 - 13:31
ادبی هنری

 

می دانم که می دانی یک آسمان دلتنگ دیدار تو هستم ...اما باز نوای دلتنگیم را برایت زمزمه می کنم ...امشب که برایت می نگارم حال غریبی دارم . 

می خواهم دستهای خیالم را به گیسوان باد بیاویزم ... تا تو بوزم .

می خواهم که بگویم کوچه های دلم خالی از محبت توست ...  

می خواهم بگویم دوستت  دارم ...

شنبه 14/6/1388 - 13:31
ادبی هنری

زمستان است

 

حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد ...

  درحالی كه به افق نگاه می كردم پرسیدم یعنی واقعا كسی پیدا میشه كه این رو برایش بخونی و منظورت و بفهمه و بدونه تو دلت چی میگذره

مثل اینكه منظورم رو دقیقا گرفته باشه زل زد به چشمام و گفت : ""اون بنده خدا اخوان ثالث هم اولش مثل تو فكر می كرد ولی عاقبت كار رفت سراغ "مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین" . ""

دوباره هردو رفتیم سراغ كارمون من چشامو دوختم تو مانیتور تا ببینم كجای كد برنامه اشتباه كردم و اونم سرشو خم كرد رو مدار تا خطایی كه از صبح وقتشو گرفته بود پیدا كنه ولی استاد همچنان داشت می خوند :

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهاننفسها ابر ، دلها خسته و غمگیندرختان اسكلتهای بلور آجین. زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاهغبار آلوده مهر و ماه زمستان است ... 

 

شنبه 14/6/1388 - 13:27
شعر و قطعات ادبی

 عشقبازی به همین آسانی ست... 

 شاعری با کلماتی شیرین ... دست آرام و نوازش بخش بر روی سری... پرسشی از اشکی... و چراغ شب یلدای کسی با شمعی...  و دل آرام و نسلا... و مسیحای کسی با جمعی...

عشقبازی به همین آسانی ست..
شنبه 14/6/1388 - 13:26
شعر و قطعات ادبی

عشقبازی به همین آسانی ست...

که گلی با چشمی ... بلبلی با گوشی ... رنگ زیبای خزان با روحی ... نیش زنبور عسل با نوشی ... کار همواره باران با دشت ...  برف با قله کوه ... رود با ریشه سد ... باد با شاخه و برگ ... ابر عابر با ماه ... چشمه ای با آهو ،  برکه ای با مهتاب  و نسیمی با زلف دو کبوتر با هم ...و شب و روز و طبیعت با ما ... 

عشقبازی به همین آسانی ست...

 

شنبه 14/6/1388 - 13:23
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته