ازدواج و همسرداری
حتی در قدیمیترین گزارشهای موجود، یعنی در قانون حمورابی، به جهاز اشاره شده است و از روی آن میتوان فهمید جهاز برای عروس از قبل یک رسم بوده است. قوانین مربوط به جهاز در اقوام باستان...
... و اما بعد از ایران
مراسم مربوط به جهاز یا جهیزیه در کشورهای دیگر هم وجود داشته و دارد. در اصل، هدف از دادن جهاز، کمک به شوهر در تامین خانواده بوده است و اینکه اگر شوهر از دنیا رفت، زن بتواند از کودکاناش حمایت کافی داشته باشد. حتی در قدیمیترین گزارشهای موجود، یعنی در قانون حمورابی، به جهاز اشاره شده است و از روی آن میتوان فهمید جهاز برای عروس از قبل یک رسم بوده است. قوانین مربوط به جهاز در اقوام باستان به این صورت بوده است که بعد از مرگ شوهر، همسرش مالک جهاز است. جهاز او فقط توسط فرزندان خودش به ارث میرسد و اگر پدر، جهاز را برای دخترش فراهم کرده باشد خود دختر مالک او محسوب نمیشود...
قدمت طولانی شیربها و جهاز در اروپا
جهاز به طور گسترده در اروپا وجود داشته است. در دوران هومریک یونانیها به خانواده داماد شیربها میدادند. بعدها در دوران کلاسیک (قرن 5 قبل از میلاد) جهاز جای شیربها را گرفت.
رومیهای باستان هم جهاز داشتند و در بعضی قبایل آلمانی هم به جای آن، مهریه متداول بوده است. ویلیام شکسپیر در داستان شاه لیر هم به ماجرای جهاز پرداخته است.
در اواخر قرن 20، اگر کسی دختربچهای را میدزدید و یا به دختری جوان تجاوز میکرد جریمه او این بود که جهاز او را بدهد. تهیه جهاز برای زنان فقیر هم نوعی اقدام خیرخواهانه محسوب میشده است و رسم گذاشتن هدیه در جوراب بچهها در کریسمس از این افسانه منشأ گرفته است که سنت نیکلاس در جوراب سه خواهر فقیر طلا گذاشته تا جهاز خود را با آن تهیه کنند.
سنت الیزابت پرتغال و سنت مارتین دو پورس هم از این طریق برای تهیه جهاز به فقرا کمک میکردند. در روم باستان، مراکز خیریهای که به تهیه جهاز کمک میکردند تشویق میشدند، حتی یکی از آنها ایالت پوپ7 را به دست آورد.
در بعضی قسمتهای اروپا، دادن ملک به عنوان جهاز مرسوم بوده است و اگر فردی دختری هم نداشت به عروساش ملک میبخشید.
پادشاهی پرتغال، دو شهر را به ملکه انگلیسی خود در سال 1661 به عنوان جهاز بخشید و این وقتی بود که پادشاه چارلز دوم، پادشاه انگلستان، اسکاتلند و ایرلند با کاترین براگانزا، پرنسس پرتغال ازدواج کرد. این دو شهر عبارت بودند از: بمبئی در هند و تانگیر در مراکش.
در انگلستان زمان ویکتوریا، جهاز در طبقات بالای اشراف حکم ارثیه زودهنگام دختر را داشت و تنها دخترانی بعد از مرگ والدین ارث میبردند که جهاز نگرفته بودند. اگر زن و شوهری فوت میکردند و فرزند نداشتند، جهاز زن به خانواده خودش برمیگشت.
از میان همه اقوام اروپایی، رومیها به این موضوع معروف بودند که قوانین ویژهای برای جهاز داشتند چون در کل، قوانین ازدواج آنها بسیار پیچیده بوده است.
چینیها و ماجرای جهاز
در چین، سنت بر این است که خانواده داماد برای عروس هدایایی که به آن «هدایای چای» میگویند تدارک میبینند. معمولا یک سبد میوه، غذاهای دریایی خشک شده، چای و گوشت خوک سرخ شده، تنباکو و آبانگور هدیه داماد است. خانواده عروس هم جهاز میفرستند. لباس، جواهرات، دکورهای خانگی و وسایل آشپزخانه که مدت کوتاهی قبل از ازدواج یا درست در مراسم عروسی به خانه عروس و داماد جدید منتقل میشود.
اقلام ارسالی بسته به وضع مالی عروس فرق دارد اما معمولا این اقلام است: جواهرات و طلا، دو بطری که با نوار قرمز بسته میشود و به آن جامهای داماد و خانواده او میگویند، وسایل سرویس بهداشتی، ملحفه و بالش که با طرحهای اژدهای سنتی، سوزندوزی شده است، قیچی، خطکش و کمربند، آبنبات، سرویس چایخوری شامل قوری، کتری و سینی چای، پارچههایی که با برگ درختان به هم بسته میشوند، گیاهان سنتی، پول شانس و خوشبختی (لیشی) و میوههای خشک شده.
رقص جهاز در آفریقا
در میان آفریقاییها و به ویژه در سودان، قبایلی مثل دنیکا رقصی به نام جهاز دارند. در این رقص، مردان سعی میکنند هرچه بالاتر بپرند و خانواده خانم را تحت تاثیر قرار دهند.
به طور سنتی در آفریقا خانواده داماد حدود 100 عدد چهارپا به خانواده عروس میدهند. معمولا پسران برای به دست آوردن دختر مورد علاقه خود به این صورت رقابت میکنند که تعداد چهارپای بیشتری را برای دختر پیشنهاد میکنند.
هندوها، نیاکان خود را پیشکش میکنند
طبق رسوم هندوها، یک پسر جوان بدهی خود را به نیاکاناش از طریق ازدواج پرداخت میکند. بنابراین تمام موضوعات مربوط به عروسی مثل جهاز، معنی خاصی پیدا میکند. عروس معمولا با خانواده شوهر زندگی میکند و خانوادههای فقیر از عروس به عنوان یک کمک استفاده میکنند. علاوه بر این خانواده داماد به دلیل آنکه خانواده عروس، دختر و در اصل کمکشان را از دست میدهند این موضوع را جبران و تلافی میکنند. خانواده عروس هم مجبورند به خانواه داماد جهاز بدهند.
کولیها با یک گردنبند شروع میکنند
در جوامع کولی، خانواده داماد برای به دست آوردن عروس باید به خانواده او چیزی بدهد و در اصل داماد جهاز میدهد و بحث جهاز بر سر آن است که پدر عروس چانه میزند که چهقدر باید برای دخترش پرداخت شود و او از تولد تاکنون چهقدر خرج برداشته است! وقتی توافق حاصل شد مراسمی تحت عنوان «پلیاشکا» برگزار میشود. پدر داماد یک بطری آبانگور را در دستمال ابریشمی رنگی میپیچد و آن را به گردنبندی از سکه متصل میکند، سپس آن را به گردن عروس میاندازد.
جهاز رنگی در اروپای شرقی
در قرون وسطی و پس از آن، ساکنان اروپای شرقی به دخترانشان در سن 12 سالگی تختخواب و مبل میدهند. این اثاثیه با طراحی و تزیینهای خاصی رنگ میشوند که نمایانگر تاریخچه خانواده و منطقهای است که دختر در آن زندگی میکند. عروسهای این ناحیه اروپا با انواع اشیا و وسایل منزل، ازدواج را آغاز میکنند. به داماد هم ابزار و وسایل کار داده میشود تا بتواند کشاورزی را آغاز کند.
چهارشنبه 30/10/1388 - 13:14
ازدواج و همسرداری
تلویزیون و فیلمها علاقه دارند به مردم بگویند که ازدواجها به دلیل اتفاقات بزرگی مانند خیانت تمام میشوند، اما حقیقت این است که ارتباطی که با مشکل مواجه شده است مانند گلوله برف است.
تلویزیون و فیلمها علاقه دارند به مردم بگویند که ازدواجها به دلیل اتفاقات بزرگی مانند خیانت تمام میشوند، اما حقیقت این است که ارتباطی که با مشکل مواجه شده است مانند گلوله برف است. اگر اجازه دهید که سمت پایین تپه برای مدت طولانی غلت بخورد، کم کم به بهمن تبدیل میشود و هر چیزی را که سر راه اش باشد نابود میکند. اگر شما بتوانید سریع با مشکلات مقابله کنید شانس بهتری برای متوقف کردن گلوله برف دارید و میتوانید به جای انجام دادن کاری مخرب، کاری مثبت انجام دهید.
اگر به یک شخصیت مورد علاقه در تلویزیون نگاه کنید پیدا کردن ازدواجی که با مشکل روبرو شده آسان اما وقتی در زندگی خود ما اتفاق میافتد علائم هشدار را نمیبینیم یا نادیده میگیریم. بهترین شیوه برای آگاهی از این مسئله این است که از خود بپرسیم که آیا ما واقعا خوشحال هستیم؟ و اینکه احساس خود را وقتی از همسر خود دور هستید و وقتی در کنار او هستید با هم مقایسه کنید و از دوستان خود بپرسید آنها چه چیزی را میبینند که شما نمیبینید. شما در این دوره سوالات بسیاری را از خود میپرسید اما پاسخهای صادقانه میتواند به شما کمک کند که بدانید آیا ازدواج شما نجات پیدا میکند یا اینکه زمانی است برای پایان دادن به آن.
چهارشنبه 30/10/1388 - 13:6
ادبی هنری
روزی پادشاهی اعلام کرد به کسی که بهترین نقاشی صلح را بکشد، جایزه بزرگی خواهد داد.
هنرمندان زیادی نقاشی هایشان را برای پادشاه فرستادند. پادشاه به تمام نقاشی ها نگاه کرد ولی فقط به دوتا از نقاشی ها علاقه مند شد.
در نقاشی اول، دریاچه ای آرام با کوه های صاف و بلند بود. بالای کوه ها هم آسمان آبی با ابرهای سفید کشیده شده بود.
همه گفتند: این بهترین نقاشی صلح است. در نقاشی دوم هم کوه بود ولی کوهی ناهموار و خشن، در بالای کوه آسمانی خشمگین رعد و برق می زد و باران تندی می بارید و در پایین کوه آبشاری با آبی خروشان کشیده شده بود.
وقتی پادشاه از نزدیک به نقاشی نگاه کرد، دید که پشت آبشار روی سنگ ترک برداشته، بوته ای روییده و روی بوته هم پرنده ای لانه ساخته و روی تخم هایش آرام نشسته است. پادشاه نقاشی دوم را انتخاب کرد.
همه اعتراض کردند ولی پادشاه گفت: صلح در جایی که مشکل و سختی ای نیست، معنی ندارد. صلح واقعی وقتی است که قلب شما با وجود همه مشکلات آرام و مطمئن است. این معنی واقعی صلح است.
چهارشنبه 30/10/1388 - 12:57
ادبی هنری
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد…
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی…
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم
بی خبرسرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!” گم شو از اینجا! همین حالا.
اون به آرامی جواب داد : ” اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
همسایه ها گفتن که اون مرده. ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا.
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم.
آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی.
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم.
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو... چهارشنبه 30/10/1388 - 12:53
ادبی هنری
قطاری كه به مقصد خدا می رفت، لختی در ایستگاه دنیا توقف كرد و پیامبر رو به جهانیان كرد و گفت: مقصد ماخداست . كیست كه با ما سفر كند؟
كیست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كیست كه باور كند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمارآدمیان جز اندكی بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.
در هرایستگاه كه قطار می ایستاد ، كسی كم می شد قطار می گذشت و سبك می شد ، زیرا سبكی قانون راه خداست .
قطاری كه به مقصد خدا می رفت، به ایستگاه بهشت رسید . پیامبرگفت اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند،اما اینجا ایستگاه آخر نیست .
مسافرانی كه پیاده شدند ، بهشتی شدند .اما اندكی ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما،راز من همین بود .آن كه مرا میخواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ایستگاه آخر رسیددیگر نه قطاری بود و نه مسافری.
چهارشنبه 31/4/1388 - 15:16
ادبی هنری
یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد هر كس به آنجا برسد می تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:
این كار شما تروریسم خالص است!
پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و كار و زندگی ما را به هم زده.
از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می كند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند...هم را در آغوش می كشند و می بوسند.دوزخ جای این كارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!!
وقتی رامش قصه اش را تمام كرد با مهربانی به من نگریست و گفت:
"با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند".
چهارشنبه 31/4/1388 - 15:8