شعر و قطعات ادبی
آه پدر ای گرمابخش وجود من
اگر از اولین قدم هایم دست های مرا نمیگرفتی
به اینجا نمی رسیدم
تو چه عاشقانه در اولین قدم ها بر روی گونه هایم بوسه زدی
چه ارام و دلسوزانه تا به امروز دست هایم را درون دست هایت قرار دادی
و برای من خواندی ....خواندی قصه های دنیا را
گذاشتی با تو یاد بگیرم و بر شانه هایت تکیه زنم
هنوز هم مثل کودکی ها تکیه گاهم هستی
و میدانم که با من خواهی ماند ...............
(از دلنوشته های من)
پنج شنبه 3/10/1388 - 20:9
ادبی هنری
ان روزها را خوب به یاد دارم که تو مرا روی پای خود نشاندی
و با ارامش به من هر چه در توانت بود اموختی
من شاید همه ی ان در سها را امروز به یاد نداشته باشم ولی...
سه درس را خوب به یاد دارم و ان سه را تو با رفتارت به من اموختی
درس عشق را با مهربانی به من یاد دادی
درس مهر را که با در اغوش کشیدن هایت به من یاد دادی
و از همه مهم تر درس بزرگواری را که با عشق و مهر و شب بیداری هایت به من یاد دادی
(از نوشته های من)
پنج شنبه 3/10/1388 - 20:3
خانواده
وخدایا سلام .....
منم این بنده ی ضعیفی که تا ابد محتاج توست
دلم برای دوستی و نزدیکی حرمت تنگ است دلم میخواهد وسعت بودن در استان حرمت را احساس کنم
دلم میخواهد اللهم لبیک را از نزدیک بخوانم مرا بخوان ای والای یکتا
بخوان مرا به حرمت حسین (ع)به حرمت شب های محرم
قسمت میدهم به یاد گریه های گوش بی گوشواره
قسمت میدهم به یاد پهلوی شکسته
قسمت میدهم به دست ها بریده ی اباالفضل
قسمت میدهم به کلام : آب، آب، بابا آب کودکان حسین
بخوان مرا که هیچ در دل ندارم این روز ها جز شوق دیدار حرمت خانه مهرت کعبه ات
بخوان مرا ...............................
(از حرف های من با خدا)
دوشنبه 30/9/1388 - 0:29
ادبی هنری
باز این شب ها بوی خون می اید بوی حسین می اید
بوی تشنگی و خستگی می اید
این شب ها صدای گریه های طفل ۶ ماهه علی اصغر می اید
صدای گریه هایی با درد یتیمی می اید
اری صدای اب گذران از مشک پاره می اید
صدای عمه بابای من کجاست می اید
صدای:( هل من ناصر ینصرنی )می اید
و این روز ها نسیم بوی خون دست های بریده با خود دارد
با خودش بوی خاکستر خیمه ها را دارد
بوی نامردی یزید را دارد
این شب ها حس توبه ی حر را با خود دارد
دیدی ..بوی خون و صدای ناله و یتیمی و دست بریده و غم اهل بیت یعنی محرم می اید
(از دل نوشته های خیس من)
يکشنبه 29/9/1388 - 23:10
دعا و زیارت
ان شب سکوت را بهترین راه برای فرار از تنهایی می دیدم
دلم دوباره گرفته بود
حس میکردم قلبم شکسته وخرد شده
دلم میخواست پرده ای را کنار بزنم
که در پس ان پله ای به سوی ارزوهایم باشد
قرآن کریم را باز کردم
در ان از درد های پیامبران یاد شده بود
دلم لرزیید به خودم گفتم
غم من چیزی نیست که با ان خرد شوم
انگار دوباره کسی تکه های دلم را به هم چسبانده بود
ودر گوشم زمزمه ای از امیدواری خوانده بود
بلند شدم سجاده را باز کردم وخواندم تا بشنود
نوای دلم را کسی که محرم اسرار واقعی من و تمامی انسان هاست
يکشنبه 15/9/1388 - 15:36
دانستنی های علمی
دوست معمولی هیچگاه نمیتواند گریه تو را ببیند.
دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود.
دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمیداند.
دوست واقعی شاید تلفن آنها را جایی نوشته باشد.
دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو میآورد.
دوست واقعی زودتر به کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن میماند.
دوست معمولی متنفره که وقتی خواب بهش تلفن بزنی.
دوست واقی میگه چرا مدتی زنگ نمی زنی.
دوست معمولی دوست داره به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعی سعی در حل آنها میکند.
دوست معمولی مانند یک مهمان عمل میکند و منتظر میماند تا از او پذیرایی کنی.
دوست واقعی به سوی یخچال رفته و از خود پذیرایی میکند.
دوست معمولی می پندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه تمام می شود.
دوست واقعی میداند که بعد از یک مرافعه دوستی محکمتر میشود.
دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند
يکشنبه 15/9/1388 - 15:34
شعر و قطعات ادبی
قدم هایمان برگ ها را یک به یک خرد می کردند
دل من با هر قدمی که به قطار نزدیک میشدیم
بیشتر و بیشتر به لرزه در می امد
دلم نمیخواست از دوستی که همانند چشمانم دوستش میدارم
جدا بشوم
او سوار قطار شد و رفت ......
ولی انعکاس تصویرش روی برکه ی
جنگل خیالم تا ابد ماند
جنگلی که بارها از ان عبور کرده بود ولی هیچ وقت انعکاسی
از او نمانده بود ، چون درون دلم هیچ برکه ای وجود نداشت
اما دیشب قبل از موسم رفتنش ان قدر قلبم گریه کرد که از اشک هایش
برکه ای ساخته شد ونقش انعکاس این دوست تا ابد در ان ماند
(از دلنوشته های من)
يکشنبه 15/9/1388 - 15:28
محبت و عاطفه
داستان دخترک کبریت فروش را شنیده ای
همانی که با خاموش شدن اخرین کبریت
از سرما مرد و رفت پیش کسانی که دوستشان داشت
دیشب وقتی دوباره سعی میکردم کبریت توی دستانم را
روشن نگاه دارم ناخوداگاه به یاد داستان افتادم
اشک هایم روی گونه هایم غلتیدند
کبریت را با فوت ارامی خاموش کردم
ولی جنازه ی سوخته اش را پشت پنجره رو به مهتاب
گذاشتم تا یادم نرود کبریت عمر من هم با یک نسیم ملایم وشاید
هم با یک طوفان ولی بالاخره خاموش خواهد شد
يکشنبه 15/9/1388 - 15:27
شعر و قطعات ادبی
دیروز فریاد زدم: منتظرم.....
وصدایی گفت : ارام باش ،فریاد نزن.
صدایم را بلند تر کردم : بیا طاقت ندارم.
گفت : فریادت را خاموش کن.
هر بار صدایم را بلند تر میکردم چون نمی فهمیدم چرا صدا اصرار دارد ساکت باشم .
لحظه ای سکوت کردم .....
صدا دیگر سعی نداشت ساکتم کند
گفتم: چه شد دیگر نمی خواهی سکوت کنم؟؟؟؟؟؟
صدا گفت : میدانستم سکوت نمیکنی؟؟
اما حالا که سکوت کردی ، لحظه ای گوش کن ....
گوش کردم صدایی می امد ......
می گفت : با فریاد به جایی نمی رسی برای ظهورش دعا کن.
(از دلنوشته های من)
سه شنبه 3/9/1388 - 20:28
محبت و عاطفه
به برگ ها نگاه کردم
برگ هایی که تا دیروز تعدادشان بیشمار بود و از رنگ سبزشان طراوت تراوش میشد
و به خودم نگاه کردم ایا من همانی نیستم که دیروز جوان تر و سرزنده تر بودم
همانی که شادی هایش به وسعت دریا بود
برگ ها میریزند و میمیرند
درخت ها خشک میشوند و از بین میروند
وانسان نیز خواهد رفت
عمر ما کمی بلند تر از عمر یک برگ است
عمر نوح را هم که داشته باشیم بالاخره خواهیم رفت
دیگر به گذشته ات نگاه نکن به فکر اینده باش به فکر اینکه میخواهی بهتر باشی
نیکو کار تر باشی.
( از یادداشت های من )
دوشنبه 2/9/1388 - 18:38