• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 1
تعداد نظرات : 1
زمان آخرین مطلب : 6210روز قبل
خانواده

دلم هوای خزان کرده است ...

دلم هوای کوچ پرنده های غریب،

و پا به پای تمام نقوش بیزاری

دلم هوای پژمردن کرده است...

چه لحظه نابی، دلم هوای مردن کرده است...

میخواهم با تو سخن بگویم. میخواهم برایت از روزهای خزان بگویم. از روزهایی که خورشید از آسمان روز و ماه و ستارگان از آسمان شب هجرت کرده اند. از غربت از کوچ پرندگان.

دلم میخواهد صدایم را به کائنات تقدیر برسانم. دلم میخواهد از بی رحمی تقدیر بنالم و از بی پناهیم بنویسم ، از روزهایی که بر دلم سنگینی میکند.

کاش میدانستی چقدر دلم گرفته. دلم پژمرده شده. دلم تنگ شده برای چشمهایی که پر فروغترین چشمان دنیاست و در آنها میتوان غوطه خورد و از بار غم ها کاست و دستهایی که چون شاخه های یاس رازقی است.

در تمام لحظات تنهایی ام بارها و بارها مرده ام. همیشه سکوت و سکوت و سکوت تنها همدم من بوده.

چقدر سخت است هزاران حرف در دل داشتن. گوش شنوا اما نیافتن. کاش میدانستی حسرت یک لحظه زندگی در قلبم مانده است و تمام روزهای خوش به فراموشی سپرده شده است. من میمیرم بی صدا و آرام مثل ابر آسمان. میدانی از چه بیشتر دلگیرم. هیچ کس غم پنهان مرا حس نکرد.هیچ کس از پشت نقاب ، خنده های تلخ من و دیده های بارانی مرا ندید. هیچ کس نخواست بفهمد یا ندانست که در قلبم غمی به بزرگی کوه البرز نهفته است. گاه هنگامی که قطره های اشک از چشمانم سرازیر می شود احساس می کنم با پرنده ها همسفر شده ام حتی طنین صدای بالهای پرندگان مهاجر را میشنوم. چه لحظه های نابی است لحظه جان دادن. اگر  تمام جهان را یک جا به من بدهند انگار هیچ ندارم. باور کن که باور کردن زندگی برایم غیر قابل باور است. هر غروب با کوله باری از خستگی ، غریبانه چشم به راه مرگ مینشینم شاید غم بی همزبانیم که بر شانه هایم سنگینی میکند را با او تقسیم کنم.

آری من جسم و روحی خسته دارم. پاهایم دیگر رفیق راهم نیستند. چشمهایم بی سو شده اند. از بس به عبث انتظار را تجربه کرده ام خسته شده ام. اتظار شنیدن طنین گامهای استوار انتظار فرا رسیدن سحرگاه طلوع زندگی. اکنون که زندگی را نمی یابم به ارزش و بهای مرگ پی برده ام. در کتابها خوانده ام که زندگی زیباست. اما افسوس که معنای آن را ندانستم و نام زندگی از فرهنگ لغت من پاک شده.

من یک دوزخی دور افتاده ام ، که آتشها هم از هم نشینی با من می گریزند. یک حسرت قدیمی ، یک نفرت تکراری ، یک تنهایی بی حاصل ، من یک تاریکی مبهم که هیچ ستاره ای دوست ندارد که با من دوست شود. یک تصویر رنگ و رو رفته در قابی فرسوده ، یک کاسه خالی از شبنم.

من یک خیال خامم. یک وسواس بیهوده. یک آرزوی موهوم ، یک شور بختی محتوم که میترسم خود را در آینه تماشا کنم. من یک سرگذشت دردناکم. یک سرنوشت شوم. یک باغچه زشت که در برزخ معلق مانده ام. یک کابوس ترسناک. یک رویای آشفته. پس شتابان به استقبال مرگ می روم.

دوشنبه 22/4/1388 - 18:3
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته