• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 12
تعداد نظرات : 18
زمان آخرین مطلب : 6152روز قبل
شعر و قطعات ادبی

هق هق

هق هق تلخم بشنو توی کوچه های خلوت!

این خوده عشقه عزیزم!نه بهانس،نه یه عادت!

 

قصه هامو به تو گفتم،اما چی ازت شنفتم؟

یه نفس هم نفسم باش!نذار از نفس بیفتم!

 

گریه هامو تو ندیدی،هر چی گفتم نشنیدی

من کدوم عهدو شکستم،که از عشقه من بریدی؟

 

وقتی نیستی لحظه هامو با خیالت می گذرونم

حتی تا آخر دنیا من برای تو می خونم

 

وقتی نیستی حتی خورشید میشه مثل لحظه هام سرد

با توام!آهای مسافر!با همین ترانه برگرد!

*

*

*

*

*

بیا ... بیا...

*

*

*

*

یه کم دیگه...یه سورپرایز دارم

*

*

*

*

*

*

*

اینیهاش اینجاست رسیدیم

دروغ گفتم:ماله خودم نبود...سرقت ادبی وکردم...!!

خواستم یه کم بخندیم...

شعر از یغما گلرویی،شاعره تازه ی تنهاییام بود.

پنج شنبه 5/6/1388 - 14:22
خاطرات و روز نوشت

سلام به برو بچه ها.

خوبین که ایشاالله...؟

می خواستم بگم بالاخره شعررو گفتم.ولی از آنجایی که هنوز ذوق ادبی یه ادبیم کامل نشده،طنز گفتم واسش!!!

ولی تقریبا خوب شد.می خواستم ازتون تشکر کنم به خاطر نظراتتون.

ممنون...

ممنون...

بازم ممنون...

باااااااااااااااااای

دوشنبه 2/6/1388 - 14:29
شعر و قطعات ادبی

جامعه ی بی طبقه

یه نفر بالای برجش لم داده توی جکوزی

یه نفر آرزو داره که حموم بره یه روزی!

یه نفر برای گربش می خره ژانبون اعلا،

یکی واسه لقمه یی نون می ره از دیوارا بالا!

یه نفر جیرینگی می ده خون بها رو تو تصادف،

یکی دیگه واسه صنار توی حبس می پوسه مف مف...

یکی آخرای هفته می ره ساحل قناری،

یکی جون می کنه اما باز می مونه تو نداری!

یه جای شهر برای شام صدتا کبک پر کنده می شن،

یه جای دیگه سر شام سفره ها شرمنده می شن!

فاصله خیلی زیاده از سر برج تا زیر پل،

آخه تا کی باید این درد،این عذاب بشه تحمل؟

***

(جامعه ی بی طبقه،برج هزار طبقه ندارد)

دوشنبه 2/6/1388 - 14:15
خاطرات و روز نوشت

سلام برو بچه های تبیانی.

ازتون کمک می خوام.

قضیه از این قراره که چند وقته ذوق ادبیم کور شده.شعرم نمیاد!!!

دارم واقعا عذاب می کشم.مخصوصا وقتی که عزیزترین کسی که دوسش دارم ازم خواسته واسش شعر بگم.حالا واقعا گیر افتادم.

می خواستم ببینم شما راه حلی پیشنهادی ندارین به من بدین.

کمکم کنید...

کمکم کنید...

سه شنبه 20/5/1388 - 13:42
شعر و قطعات ادبی

عشق

عشق،هر جا رو کند آنجا خوش است.

گر به دریا افکند دریا خوش است.

گر بسوزاند در آتش،دلکش است.

ای خوشا آن دل،که در این آتش است.

تا ببینی عشق را آیینه وار

آتشی از جان خاموشت برآر!

هر چه می خواهی،به دنیا در نگر

دشمنی از خود نداری سخت تر!

عشق پیروزتکند بر خویشتن

عشق آتش می زند در ما و من.

عشق را دریاب و خود را وا گذار

تا بیابی جان نو،خورشید وار.

عشق هستی زا و روح افزا بود

هر چه فرمان می دهد زیبا بود.

چهارشنبه 7/5/1388 - 11:12
شعر و قطعات ادبی

زبان بی زبانان

غنچه-با لبخند-

می گوید:تماشایم کنید!

گل،بتابد چهره،همچون چلچراغ:

-یک نظر در روی زیبایم کنید!

سروناز

-سرخوش و طناز-می بالد به خویش:

-گوشه ی چشمی به بالایم کنید!

باد نجوا می کند در گوش برگ:

-سر در آغوش گلی دارم،کنار چتر بید،

راه دوری نیست،پیدایم کنید!

آب گوید:

زاری ام را بشنوید!

گوش بر آوای غمهایم کنید!

پشت پرده،باغ،اما،

در هراس:

باز،پاییز است و درراهند آن دژخیم و داس.

سنگ ها هم حرف هایی می زنند

گوش کن!

خاموش ها گویا ترند!

از در و دیوارمی بارد سخن.

تا کجا دریابد آن را جان من.

در خموشی های من فریاد هاست.

آن که دریابد چه می گویم کجاست؟

آشنایی با زبان بی زبانانی چو ما

دشوار نیست.

چشم و گوشی هست مردم را،دریغ،

گوش ها،هشیار نه

چشم ها بیدار نیست!! 

چهارشنبه 7/5/1388 - 11:0
شعر و قطعات ادبی

*در گلستانه*

دشتهایی چه فراخ!

کوههایی چه بلند!

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در این آبادی،پی چیزی می گشتم:

پی خوابی شاید،

پی نوری،ریگی،لبخندی.

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود،که صدایم می زد.

پای نی زاری ماندم،باد می آمد،گوش دادم:

چه کسی با من حرف می زد؟

سوسماری لغزید.

راه افتادم.

یونجه زاری سر راه،

بعد جالیز خیار،بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک.

لب آبی

گیوه ها را کندم و نشستم،پا ها در آب:

((من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است!

نکند اندوهی،سر رسد از پس کوه.))

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ،می چرد گاوی در کرد.

ظهره تابستان است.

سایه ها می دانند،که چه تابستانیست.

سایه هایی بی لک،

گوشه ای روشن و پاک،

کودکان احساس!

جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست:

مهربانب هست،سیب هست،ایمان هست.

آری

تا شقایق هست،زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است،

مثل یک بیشه ی نور،مثل خواب دم صبح.

و چنان بی تابم،که دلم می خواهد

بروم تا ته دشت،

بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است که مرا می خواند.

دوشنبه 5/5/1388 - 12:54
شعر و قطعات ادبی

گمنام

نامم گمنام است

آشنا هستند کوه و دریا با من

رود ها و سبزه ها با من

هر روز صبح

سخن با من می گوید گل آفتاب گردان

من می شناسم مردم

مردم نمی دانند من

اما

با این حال

دوست می دارم آن ها را

به وسعت دریای کبود

دوست می دارم آنها را

به اندازه ی آن کوه بلند

دوست می دارم آن ها را من خیلی زیاد

آری

دوست می دارم من

دوست می دارم من

پنج شنبه 1/5/1388 - 15:56
ادبی هنری

به خدا گفتم:به من همه چیز یده تا از زندگیم لذت ببرم

خدا گفت:بهت زندگی دادم تا از همه چیز لذت ببری...!!

يکشنبه 28/4/1388 - 23:12
شعر و قطعات ادبی

 ناظر

بوی خاک می آید

بوی پاییز

بوی زرد برگان و هوا

بوی مهرو بچه ها

مادر بزرگم آب داد

به گلان رنگ رنگین حیاط

او با آب گلان

با تمام خالصی های خودش

تازه کرد پای و سرش

بال پرواز خودش

چادرش را که از جنس پر است

بر سر کرد و نشست

رو به آن سرو بلند

رو به آن لایق حرفای قشنگ

گفت با او از حمدو ثنا

گفت با او از صدای بچه ها

گفت از درد دلش

گفت از سستی پا و کمرش

***

به گوش می آید صدای نجوای خروس

گویی او هم می گوید

با خدا خود سخنی

سخنی از سر بی ابی و دان

از سر بی رحمیه صاحب آن

***

می گو یند گنجشکان

از فصل سرماو هوا

و می گویند درختان

از فراق برگان

همه کس می گوید

همه کس رازو نیازی دارد

اما

هیچ کس تنها نیست

هیچ کس پیدا نیست

بوی خاک می آید

بوی خاک می آیدو بوی خدا

شنبه 20/4/1388 - 13:23
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته