• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 3
تعداد نظرات : 8
زمان آخرین مطلب : 6232روز قبل
کامپیوتر و اینترنت

1- از منوی Start روی Run کلیک کنید تا منوی Run ظاهر بشه خوب حالا توش تایپ کنید cmd و اینتر بزنید تا ms-dos promt ویندوز ظاهر بشه

2-خب حالابه درایوی که پوشه توشه برید

3-خب حالا فرمان ren رو اجرا کنید و یه فاصله بدید و اسم پوشه رو وارد کنید و بازم یه فاصله و ودوباره اسم پوشه رو وارد کنید واین فرق که بعد از اسم پوشه بدون هیچ فاصله ای یه نقطه بذارید و کد زیرو بدید

({2559a1f2-21d7-11d4-bdaf-00c04f60b9f0})

یعنی مثل این خط فرمان:

x:\ren folder folder.{2559a1f2-21d7-11d4-bdaf-00c04f60b9f0}

تذکر: به جای(x) اسم درایو و به جای folder اسم پوشه خودتونو بدید.

4-خب حالا اینتر کنید و تمام . توی محیط ویندوز به جایی که پوشه بوده برید اگه خوب کارتون رو انجام داده باشید فلدر به شکل یه قفل در اومده

5- برای برگردوندن این پوشه به حالت اولیه باید تمام مراحل رو انجام بدید فقط توی تغییر نام از اون کد استفاده نکنید یعنی اینطور :

x:\ren folder.{2559a1f2-21d7-11d4-bdaf-00c04f60b9f0} folder

جمعه 29/3/1388 - 17:55
شعر و قطعات ادبی
عشق دلم را هیچکس باور نداشت                     /              هیچکس کاری به کار من نداشتبنویسید بعد مرگم روی سنگ                  /              با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ  او که خوابیده است در این گور سرد         /              بودنش را هیچکس باور نکرد   كاش انقدر تنها نبودم. كاش انقدر غمگین و غصه دار نبودم. كاش به دنیا نمی آمدم . كاش نبودم. كاش نبودم....چی میشه كه بعضی روزها آدما انقدر تلخ و اندوهگین هستن؟ هرچیزی ....هر كسی جز ناامیدی و نفرت چیزی توی دل روشن نمیكنه. به خودش میگه :دلتو خوش میكنی به چی؟ اگه سالم باشه  میگه معنی زندگی چیه؟ اگه مریض باشه میگه چرا من؟ اگه چیزی كه آرزو داره (و آرزوهای آدم چقدر بی پایانن) خیلی دور باشه میگه: لعنتی ازت متنفرم ( از كی؟ حتی از خدا؟!) این دل ...این دل و این همه فكرو یه سر سوزن زمان! توی این كره خاكی كه تو بزرگی جهان مثل یه ذره اتم است وهیچكی از اونچه كه توش میگذره نمیفهمه، من چه كاره ام؟ من توی این جهان بزرگ چی هستم؟ لعنت به روشنی! عجب روز قشنگی بود روز آشناییمانکاش حالا که از ان انتخاب خود  پشیمانیاگر چه رفته ایی و بار دیگر بر نمی گردی ولی
دیوانه ات هستم خودت هم خوب می دانی...چشم در راهی که اخرین بار برای همیشه بدون خداحافظی در ان پای گذاشتی و رفتی دوخته بودم . جاده ای که اغازش من بودم و پایانش خورشید ارغوانی رنگ .جاده ای که خط وسط آن جای پای طلایی تو بود امروز که به ان جاده می نگرم و به آن خورشید می نگرم دیروز به یادم می آید دیروزی که زمزمه کوچ سردادی و رفتی . من این رفتنت را هرگز فراموش نخواهم کرد چرا که مرا تنها در میان غم ها و تاریکی ها رها کردی و رفتی راستی یادت است که چگونه رفتی و چرا رفتی ؟ مگر من چه کرده بودم؟ ان روز من در طلب یک لقمه نان از سفره عشقت  به خانه ات روی آورده بودم. چرا که تو را در سخاوت عشق بیتا می دانستم ولی افسوس  در برویم نگشودی .خدایا مگر من چه کرده بودم این گونه از دست او دنیای دردم. من که همیشه طلوع را در کوی خیر تو مقدم میگفتم و غروب را هم در کوی تو بدرقه میکردم من که شهره شهر شدم ولی حتی تو روی مرا ندیدی که با هر ناز تو خودم را نیازمند تر میدیدم من که زندگی را با تو میخواستم  پس چرا رفتی؟ چرا آن گونه بی رحمانه رفتی؟ تو رفتی و ناراحتی بیش از این باشد که چرا رفتی؟ ای کاش بیایی نه برای پرندگان رها شده بلکه برای دل تنها و عریان من؟؟؟
می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم.از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟از چه بنویسم؟از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.از چه بنویسم؟از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،  دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم.نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی... امّا هیهات....که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...از من بریدی و از این آشیان پریدی...((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود... ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت، بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم... ))امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود. چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...باور کن...که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...!            عشق یعنی ساعت ها توی سرما منتظر معشوقت باشی و اون نیاد ولی
نا امید نشی
چون دوستش داری
عشق یعنی تولد برفی
یعنی تو سرما عاشق بشی مثل گل یخ
تو سرما منتظرش باشی
تو سرما از دور نگاهش کنی
تو سرما...
تو سرما برای سلامتیش دعا کنی
حتی اگه بدونی قلبت یه روزی می شکنهخیلی سخته که همه چیزت و به خاطر اون یه نفر از دست بدی...... بعد بهت بگه: دیگه نمیخوامت.......اگه با بودن من غم تو دلت جون میگیره
میمیرم که تا ابد قلب تو آروم بگیره
اگه با بودن من باغ تو ویرونه میشه
میرم اما میدونم دل بی تو دیوونه میشه...
برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت ما رو بر نگرداند   که من بی او هیچم نیمه شب ها برایش دعا کردم   اه کشیدم ولی او رفت و خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعا هایم را نشنید و  مورد اجابت قرار ندادو او را برد و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بریدم  و های های گریستم و او رفت و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و امروز من او را برای همیشه از دست داده ام نه می توانم او را حس کنم و نه در آغوش بگیرم او رفت گر چه برایم همیشه ماندگار است کوتاه ترین لحظه بودن، زندگی است هنگامی که: تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت پنجره اتاقم تجربه می کنم چرا ناراحت باشم؟ وقتی که: بهترین موسیقی ها را در سکوت اتاق کوچکم می شنوم چرا غرق شادی نباشم؟ گاه یک لبخند، آن قدر عمیق می شود که گریه می کنم گاه: یک نغمه، آن قدر دست نیافتنی است که با آن زندگی می کنم گاه: یک نگاه آن چنان سنگین است، که چشمانم، رهایش نمی کنند گاه: یک عشق آن قدر ماندگار است،که فراموشش نمی کنم.در غروب رفتن تو لحظه هایم را شکستم...زیر بارون جدایی با خیال تو نشستم...

بی تو تنها گریه کردم تو شبهای بی ستاره....انتظارت رو کشیدم تا که برگردی دوباره...

پشت شیشه روز و شبها دل به بارون میسپارم...من برای گریه هایم چشمه ها رو کم میارم...

انتظار با تو بودن منو از پا در میاره...ترس از این دارم که بی تو تا ابد چشمام بباره...من برای تو مینویسم

برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست

برای تویی كه قلبم منزلگه عشق توست

برای تویی كه احساسم از آن وجود نازنین توست

برای تویی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد

برای تویی كه چشمانم همیشه به راه تو دوخته است

برای تویی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی

برای تویی كه وجودم را محو وجود نازنین خود كردی

برای تویی كه یك لحظه دوری ات برایم مثل یك قرن است

برای تویی كه سكوتت سخت ترین شكنجه ی من است 
دوشنبه 18/3/1388 - 13:9
شعر و قطعات ادبی
می دونمزندگی پر از سواله میدونمرسیدن به تو خیاله میدونمتو میگی یه روزی مال من میشیچشمه ی چشات زلاله میدونمتوی اسمون سرنوشت ماماه کاملم هلاله میدونمتو میگی پرنده شیم بریم هواغصه ی ما دو تا باله میدونمچشم من پر از غم نبودنتدل تو پر از ملاله میدونمطاقتم دیگه داره تموم میشهصبر تو رو به زواله میدونماون درخت سیب ارزوهامونپر میوه های کاله میدونماره میری نمی پرسی که ایندل عاشق در چه حاله میدونم    محبت نام تو را اورده ام دارم عبادت میکنمگرد نگاهت گشته ام دارم زیارت میکنمدستت به دست دیگری از این گذشته کار مناما نمی دانم چرا دارم حسادت میکنمگفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهمشاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت میکنمرفتم کنار پنجره دیدم تو را بگذریمچیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنممن عاشق چشم توام تو مبتلای دیگریدارم به تقدیر خودم چندیست عادت میکنمتو التماسم میکنی جوری فراموشت کنمبا التماس اما تو را به خانه دعوت میکنمگفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولیرفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم علت دیدی اخرش نموندیمنو تا جنون کشوندیدلی که دادم به دستتاخرش زدی شکوندیاخراش خوب شده بودیتیتر نامه هامو خوندیاما چون خوندی و رفتیدلمو بیشتر سوزوندی تا قیامت من میگم بهم نگاه کنتو میگی که جون فدا کنمن میگم چشات قشنگهتو میگی دنیا دو رنگهمن میگم دلم اسیرهتو میگی که خیلی دیرهمن میگم چشاتو واکنتو میگی منو رها کنمن میگم قلبمو نشکنتو میگی من میشکنم من؟من میگم دلم رو بردیتو میگی به من سپردی؟من میگم دلم شکسته استتو میگی خوب میشه خسته استمن میگم بمون همیشهتو میگی ببین نمیشهمن میگم تنهام میذاریتو میگی طاقت نداریمن میگم تنهایی سختهتو میگی این دست بختهمن میگم خدا به همراتتو میگی تلخ چه حرفاتمن میگم که تا قیامتتو برو زیبا به سلامت   حدس و حدس میزنم شبی مرا جواب میکنیو قصر کوچک دل مرا خراب میکنیسر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ایولی برای رفتنت عجب شتاب میکنیمن از کنار پنجره تو را نگاه میکنمو تو به نام دیگری مرا خطاب میکنیچه ساده در ازای یک نگاه پاک و دیدنیهزار مرتبه مرا ز خجلت اب میکنیبه خاطر تو من همیشه با همه غریبه امتو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنیو کاش گفته بودی از همان نگاه اولتکه بعد من دوباره دوست انتخاب میکنی بهونهسلام بهونه قشنگ من برای زندگیاره بازم منم همون دیوونه همیشگیفدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشتدلم واست تنگ شده بود این نامه رو واست نوشتدیشب دلم گرفته بود رفتم کنار اسمونفریاد زدم یاتو بیا یا منو پیشت برسونفدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدمحقیقت واست بگم به اخر خط رسیدمنمی دونی چقدر دلم تنگ برای دیدنتبرای مهربونیات نوازشات بوسیدنتمن میدونم همین روزا عشق من از یادت میرهبعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره                                                      
دوشنبه 18/3/1388 - 12:55
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته