• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 6
تعداد نظرات : 2
زمان آخرین مطلب : 5366روز قبل
داستان و حکایت

شخصی نقل می کند:سفری به مشهد مقدس داشتم یک شب به وقت اذان با مردی برخورد کردم که گویی سالهاست مرا می شناسد پس از چند دقیقه صحبت از من خواست به محلی که مستقر است بروم بااینکه اولین بار بوداورا می دیدم دعوتش را پذیرفتم معلوم شد گاهی از مستمعین  سخنرانیهای محرم وصفربوده اومرا می شناخت ولی من ازهویت وی بی خبر بودم.چند دقیقه ای که از مجلس غایب شد از کسی که همراه اوبودپرسیدم کیست؟وقتی نامش را گفت اورا شناختم سالهای جوانی ومیانسالی مردی بود قوی پرقدرت زورگو درحدی که زورگویان تهران وقلدران وپهلوانان از او حساب می بردند.در کار مشروب و قاچاق وباج گیری از قمارخانه ها و مشروب فروشی ها بود کسی در تهران یارای مقابله با اورانداشت ثروتی کلان ازطریق حرام کسب کرده بوداما بالاخره نور الهی  به قلبش تابید توفیق حق رفیق راهش شد حملات وجدان  و فطرت و عقل اورااز صولت انداخت تمام املاک واجناس خود را تبدیل به پول نقد کرد وهمه را در چمدانی جای داد ویک سر به شهر قم ومحضر آیت الله العظمی بروجردی (رحمه الله)رفت مرجع بزرگ شیعه باچهره باز ولبی خندان پس از اطلاع از وضع وی به وسیله خادمش اوراپذیرفت. به آن مرد خدا گفت:آنچه در این چمدان است حرام قطعی است من طاقت حساب وکتاب قیامت را ندارم این بارسنگین رااز دوشم بردار.آقا به او فرمود:اگر قصد توبه واقعی داری لباس از تن بیرون کن وتنها با یک پیراهن وزیرجامه به تهران برگرد لباس از تن بیرون آورد مرجع شیعه به شدت متاثر شدتوبه اورا جدی یافت لباسش را برگردانداز مال خالص خود درآن زمان پنج هزار تومان به او مرحمت فرمود ووی رابه آینده ای روشن پاک وبابرکت نوید داد. از حرام با تمام وجود دست کشید با همان پول پاک به تهران برگشت تمام بساط گذشته را پایان داد. باآن پول با برکت مشغول کسب حلال شد وضعش به سامان آمد سخت منقلب شده بود زن وفرزند را در راه حق قرار داد بنیانگذار یکی از جلسات  پربارمذهبی شد به سال 1371 به پایان عمر رسید ساعت 12 شب جمعه چند لحظه به آخر عمرش مانده بود باچشمی گریان خطاب به حضرت سیدالشهدا (علیه السلام)عرضه داشت:قسمت عمده ای از عمرم را خرج دستگاه شما کردم دراین لحظه حساس به امید عنایت شمایم. زن و فرزندش گفتند یکباره به گوشه ای از اتاق خیره شد سلامی عاشقانه به محضر حضرت امام حسین (علیه السلام)دادوبا لبخندی شیرین جان به جان آفرین تسلیم کرد.

يکشنبه 8/8/1390 - 20:31
شخصیت ها و بزرگان

یکی از دوستان شهید ایت الله سعیدی:

مردی را دیدم که روی یک تخت چوبی نشسته بود که پاهایش قطع شده بود.بعدازآن که متوجه شدمااز مسجد موسی بن جعفر علیه السلام هستیم گفت:شما مرحوم حاج آقا سعیدی را می شناختید؟گفتم بله از شاگردان ایشان بودم.گفتم:شمااز کجاباایشان آشنا شدید؟سرش را به دیوار زدوگریه کردوشاه را نفرین کردبعد گفت من قبلا راننده ماشین مسافربری بودم که در یکی از شهرها تصادف کردم و در اثرآن پاهایم قطع شد وخانه نشین شدم.این خانه راکه می بینی حاج آقاسعیدی برای مادرست کرده است وزندگی ماراایشان اداره می کردند.شبها آخروقت به اینجا می آمدندیکی دو ساعت می نشستندباما صحبت وشوخی می کردندما باهم دوست بودیم رفیق بودیم می رفت برای ما نان وروغن می گرفت او واقعا آقابود

يکشنبه 1/8/1390 - 21:15
شخصیت ها و بزرگان

از خانم شهیدمدرس نقل شده که مدرس هرروزکه از مجلس شورا برمی گشت می دیدیم یکی از لباسهایش نیست وقتی علتش را می پرسیدیم می گفت درراه به سایل دادم روزی سایلی دم در خانه ما آمد مرحوم مدرس چیزی نداشت به من گفت:این دیگ آشپزخانه را ببر در دکان مشهدی عبدالکریم بقال بگذارپول بگیر بیاور به این سایل بده .گفتم:غیرازاین دیگ دیگردیگی نداریم.فرمود :اشکالی ندارد

يکشنبه 1/8/1390 - 20:57
طنز و سرگرمی

درویشی پیش خواجه ای خسیس رفت وگفت:آدم پدرمن وتوست وحوا مادر ماست پس ماباهم برادر هستیم تو این همه ثروت داری می خواهم برادرانه سهم من راهم بدهی خواجه به غلام خود گفت:یک فلوس(سکه)سیاه به او بده درویش گفت:ای خواجه چرا در تقسیم برابری رارعایت نمی کنی؟گفت:ساکت باش که اگر برادران دیگر باخبر شونداین قدر به تو نمی رسد.

شنبه 30/7/1390 - 22:23
داستان و حکایت

دخترکی به میز کار پدرش نزدیک میشودوکنار آن می ایستد. پدر سخت گرم کار زیروروکردن انبوهی از کاغذ ونوشتن چیزهایی در سررسید است واصلا متوجه دخترش نمی شودتا اینکه دخترک می گوید:پدر چه می کنی؟وپدر پاسخ میدهد:چیزی نیست مشغول ترتیب دادن برنامه هایم هستم .اینها نام افراد مهمی است که باید باآنها ملاقات کنم. دخترک پس از کمی تامل می پرسد:پدر آیانام من هم در آن دفتر هست؟

سه شنبه 26/7/1390 - 14:45
داستان و حکایت

معروف است روزی خبرنگار جوانی از ادیسون پرسید:آقای ادیسون شنیده ام برای اختراع لامپ تلاشهای زیادی کرده ایداما موفق نشدید.چرا پس از 999بارشکست همچنان به فعالیتهای خود ادامه می دهید؟ادیسون با لحن خونسردی  جواب میدهد"ببخشیدآقامن999بار شکسست نخورده ام بلکه 999روش یاد گرفته ام که لامپ چگونه ساخته نمیشود."

نتیجه:هیچ چیز به اندازه اعتقاد به شکست و عدم موفقیت میان شما ورویاهایتان فاصله نمی اندازد.اگر معتقدباشیدکه شکست خورده اید دیگرتلاش وفعالیت زیاد معنی ومفهوم ندارد.برندگان ترجیح میدهندازکلمه نتیجه به جای شکست استفاده کنند. آنهامعتقدندهیچوقت شکست نمیخورندبلکه تنها گاهی با نتایج و موقعیتهایی روبرو می شوند که مطابق انتظاروتوقعشان نیست.این طرزتلقی به آنها اجازه می دهد بدون اینکه دچار رکودشوندیکبار دیگر تلاشهای خودرا همراه با تجربیات مفید ناشی از اقدامات گذشته آغاز کنند.

سه شنبه 26/7/1390 - 14:30
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته