• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 8
تعداد نظرات : 5
زمان آخرین مطلب : 6185روز قبل
دانستنی های علمی

یکی از بزرگترین اسرار و شگفتی ھای باستان شناسی – جسد مومیائی شده مرد کوچک اندامی است که

فقط
٣۵ سانتیمتر طول دارد .! این جسد مومیائی شده - نه تنھا کوچکترین مومیائی جھان – بلکه قدیمترینمومیائی میباشد که در منطقه " کسپر " در ایالت " وایومینگ " واقع در امریکا کشف شده است . دانشمندان

و محققان بسیاری از گوشه و کنار جھان – این ادم کوچولو را مورد برسی قرار دادند و ھمگی کلاملا دچاره

حیرت شدند – چراکه این جسد مومیائی شده با ھر انچه که قبلا" دیده بودند, تفاوت داشت . ماجرای کشفاین مومیائی از اینقرار بود که – در اکتبر سال ١٩

٣٢ ھنگامیکه گروھی از کارگران معدن یا ھمان جویندگان طلا

در دامنه کوھستان "پدرو" سرگرم کار بودند – در نقطه ای در نزدیکی " کسپر

" به یک دیوار سنگی یکپارچه – که رنگ متفاوت و جالبی داشت , برخورد

کردند. ھمین امر کنجکاوی انھا را بر انگیخت و در صدد برامدند که این دیوارهعظیم سنگی را با دینامیت بترکانند

. وقتی این کار انجام شد – یک غار

کوچک در پشت این تخت سنگ بزرگ پدیدار گشت . ھمینکه دود و گرد وغبار فرو نشست

, کارگران معدن ھمگی خود را به دھانه غار رساندند – و در

اینجا بود که با یکی از عجیبترین صحنه ھای زندگی خود روبرو شدند.! در انجا– جسد مومیائی شده موجود کوچکی را مشاھده کردند

, که شبیه یک مردبود . این جسد – روی طاقچه کوچکی قرار داشت و به حالت چھار زانو

نشسته بود – پوست چروکیده اش به رنگ قھوه ای سوخته بود – و صورتش

تقریبا" به یک میمون شباھت داشت . یکی از چشمانش قدری بسته شدهبود

, بطوریکه در نگاه اول – انسان تصور میکرد که این موجود شگفت انگیز به

کسی که او را پیدا کرد ه است چشمک میزند.! این جسد کوچک را لای پتوپیچیدند و به

" گسپر "_ که خبر کشف این جسد شگفت انگیز در انجا

غوغائی بپاکرده بود, بردند. دانشمندان ابتدا حاضر نبودند موضوع را باور کنند,

زیرا بر اساس ضوابط قراردادی باستان شناسی _ معتقد بودند, محال است

که موجودی را درون یک سنگ سخت دفن کنند .

ولی این امر بر خلاف تصور

انھا تحقق یافته بود, و ھمین امر انھا را نسبت به موضوع کنجکاو کرد . پس ازمشاھده این جسد

_ اظھار داشتند که احتمالا " این جسد متعلق به یک

موجود زنده نیست , و جمعی شیاد به این وسیله به حیله و کلک مبادرت ورزیده اند . بھر حال اشعه ایکسمیتوانست این موضو

ع را ثابت کند , ولی ھنگامیکه با اشعه ایکس جسد را ازمایش کردند – معلوم شد که

جسد متعلق به یک موجود مذکر و اقعی بوده است . جمجمه کوچک او , ستون مھره ھا و قفسه سینه واستخوانھای بازو و پا به اسانی قابل تشخی

ص بود- وقد او از ٣۵ سانتیمتر تجاوز نمیکرد و مومیائی شده ان- در

حدود ۵۶٠ گرم وزن داشت .! پیشانی او کوتاه بود و بینی پھنی با منخرین فراخ , و دھان بزرگی با لبھایباریک داشت – انسان و قتی به او نگاه میکرد

, می پنداشت که لبخند طعنه امیزی بر لب دارد . به کمک اشعه ایکس معلوم شد که ردیف دندانھای او کامل و سالم است . چند تن از زیست شناسان که این جسد

کوچک را مورد مطالعه قرار دادند – اظھار داشتند : که این موجود کوچ در سن ۶۵ سالگی درگذشته است ,

ولی ھیچکس نمیداند مرگ او در چه تاریخی بوده است . حتی دانشمندان جرات ھیچگونه اظھار عقیده ای دراینباره به خود راه نمیدھند . انجمن انسان شناسی دانشگاه " ھاروارد " بر واقعی بودن این مومیائی صحه گذاشت – دکتر " ھنری شاپیرو " رئیس موسسه انسان شناسی موزه تاریخ و طبیعت امریکا گفت : اشعه

ایکس – استخوان بندی بسیار کوچک این موجود شگفت انگیز را که از یک پوست خشکیده پوشیده شده بود,

مشخص و اشکار ساخت . وی افزود : ولی انچه موجبات حیرت موسسه را فراھم ساخته اینست که گونه, و

مبداء و اصل این موجود کاملا " ناشناخته است .!! دکتر " شاپیرو " گفت : این مومیائی اسرار امیز , بسیارکوچکتر از ھر نمونه ای است که بشر تاکنون شناخته است

. گروھی بر این باورند که این جسد مومیائی

شده – ممکن است متعلق به یک طفل باشد , ولی علمای انسان شناس که این جسد را مورد مطالعه قرارداده ا ند – متعقدند که این جسد متعل

ق به ھر کس که میخواھد باشد – ھنگام مرگ در سن بلوغ کامل بوده است . مسئول بخش مصری موزه " بوستن " نیز این موجود خارق العاده را مورد برسی قرار داد و اعلام

داشت که : از لحاظ شکل ظاھری – درشمار مومیائی ھای مصری قرار دارد که برای محافظت ان در برابر ھوا,

از پوششی استفاده نمیکردند . معھذا یک دانشمند دیگر بنام " ھنری فیرفیلد " بر این باور است که –مومیائی اسرار امیز کوھستان

" پدرو " احتمالا" از یک میمون ادم نما است که در اواسط دوره " پلیوسن " در

امریکای شمالی میزیسته است . دانشمندان حتی غاری را که این جسد مومیائی شده در ان کشف شدهبود – مورد بازرسی دقی

ق قرار دادند , ولی ھیچگونه نشانه ای از بقایای انسان – یا حکاکی یا نوشته ای در

انجا بدست نیامد . فقط ھمین طاقچه سنگی کوچک – که جسد مومیائی شده در انجا پیدا شده بود, وجود

داشت .! طبیعت گھگاه نمونه ھای بسیار کوچکی را از دل خاک بیرون میدھد – که این موجود مومیائی شده,

یکی از انھا بشمار میرود . یک انسان اولیه – منتھا بطرز باور نکردنی کوچک بود , و شاید بھمین خاطر

دوستانش او را مومیائی کرده و در ان محل استثنائی قرار داده بودند.!! حال چگونه توانسته اند تابوتی در دلیک سنگ عظیم و یکدست بتراشند – معمائی است که تا امروز بی جواب مانده است

. اما یک جسد

مومیائی شده دیگر که جثه ای کوچک و موھائی به رنگ سرخ داشت در سال ١٩٢٠ در غار "ماموت" کشفشد

. قد و قواره این جسد – از حدود ٩٠ سانتیمتر تجاوز نمیکرد و دانشمندان, تاریخ درگذشت او را در حدود

۴٠٠٠ سال تخمین زدند . راز جسد مومیائی شده کوھستان " پدرو " ھیچگاه کشف نشد و ممکن استھیچگاه نیز کشف نشود

. ولی این جسد – باعث شد که کارشناسان در نظریه ھای خود تجدید نظر بعمل اورند . بھرحال این پدیده شگفت انگیز را , بعنوان نمونه ناشناخته ای از انسانھای اولیه – در " کسپر" واقع در

ایالت " وایومینگ " بمعرض تماشای عموم قرار دادند – و از اینرو به مومیائی " وایومینگ " مشھور است .

يکشنبه 4/5/1388 - 13:45
دانستنی های علمی
یک اتومبیل لوکس و پر زرق وبرق – در قتل بیست میلیون نفر از مردم جھان نقش قابل توجھی داشت.!! این

اتومبیل سرخ رنگ که دو تن از اعضای خانو اده سلطنتی اتریش را با خود حمل میکرد و انان را به سوی

سرنوشت غم انگیزی میبرد – گنجایش شش سرنشین را داشت
, و در ان زمان کمتر از ٢٠٠٠ کیلومتر را

پیموده بود . در حقیقت , این اتومبیل مخصوص خانواده سلطنتی ساخته شده بود – تا ھنگام دیدار از شھر "

سارایوو " مورد است فاده قرار گیرد . روز ٢٨ ژوئن ١٩١۴ بود و احوال سیاسی در سراسر قاره اروپا در استانه

انفجار وحشتناکی قرار داشت . تنھا جرقه کوچکی کافی بود تا بھانه ای بدست دھد و شعله یک جنگخانمانسوز را بر افروزد

. " ارچ دوک . فرانتس فردیناند " ولیعد اتریش و ھمسرش " دوشس ھوئنبورگ " سوار

این اتومبیل کروکی زیبا شدند – تا در خیابانھای " سارایوو " گشتیبزنند

. در ان ھنگام بمبی به سوی اتومبیل پرتاب شد که به بدنه اناصابت کرد- و بی انکه منفجر شود, دوباره به خیابان افتاد . ولی لحظه

ای بعد – منفجر شد و چھار تن از اعضای گارد سلطنتی اتریش را که

سوار اسب و در پشت اتومبیل حرکت میکردند مجروح ساخت . بااینحال ھیچگاه معلوم نشد چرا ولیعد اتریش و ھمسرش

, پس از این

واقعه به قصر مراجعت نکردند .!! اینک نوبت به عامل نامعلوم دیگریرسید که تا امروز راز ان کشف نشده است

, راننده انھا که کاملا به

وضع ش ھر و خیابانھای ان اشنا بود – اشتباھا به خیابان بن بستی

پیچید و در ان خیابان تنگ و باریک – ناگھان جوانی که تپانچه ای در

دست داشت – از
آستانه در یکی از خانه ھا بیرون پرید و با یک جھش خود را به بالای گلگیر اتومبیل رساند و

با شلیک چند گلوله – ولیعد اتریش و ھمسرش را به قتل رساند و خود بدست محافظان کشته شد . مرگ اینزو

ج سلطنتی – بمنزله جرقه ای بود که اتش جنگ جھانی اول را شعله ور ساخته بود - و بالغ بر بیستمیلیون نفر جان خود را در این جنگ عالمگیر از دست دادند . در ورای این سیل خروشان و این تحولات ناگھانی

– اتومبیل سرخ رنگ ھمچنان به اعمال شیطانی خود ادامه داد و ھمه کسانی که به نحوی ب ا این اتومبیل

سروکار پیدا کردند , به ھلاکت رسیدند . یکھفته پس از انکه اتش جنگ به سراسر اروپا سرایت کرد – ژنرال "

پوتیورک " فرمانده مشھور لشکر پنجم اتریش – خانه فرمانروا را در " سارایوو " مصادره کرد و این اتومبیل نفرین

شده را نیز تصاحب کرد . دیری نپائید که نحسی این اتومبیل گریبان او را نیز گرفت – و بیست و یکروز بعد در "

والیئوو " شکست فاجعه امیزی را تحمل کرد و مقام فرماندھی را از دست داد و به " وین " اعزام شد و در انجادر فقر و فلاکت درگذشت.

اتومبیل سرخ رنگ به تصاحب یک اتریشی دیگر در امد – صاحب جدید ان سروانی

بود که از کارمندان " پوتیورک " بخت برگشته بشمار میرفت . بزودی این سروان با اتومبیل اخت شد – ولینمیدانست که سرنوشت دردناکی در انتظار اوست

. این سروان اتریشی که جنون سرعت داشت – در یکی از

روزھا که با سرعت سرسام اوری رانندگی میکرد – دو تن از روستائیان را زیر گرفت و اتومبیل به درختی

تصاد
ف کرد و سروان اتریشی در این سانحه به قتل رسید .! او فقط ٩ روز صاحب اتومبیل بود . پس از متارکه

جنگ , فرمانروای جدید " یوگسلاوی " این اتومبیل را تصاحب کرد و دستور داد که انرا تعمیر و تزئین کنند .

ظرف چھار ماه – این اتومبیل چھار بار تصادف کرد و در اخرین تصادف فرماندار یوگسلاوی یک دست و یک پایش

را از دست داد . فرمانروای " یوگسلاوی " دستور داد این اتومبیل نحس و شوم را نابود کنند . زیرا نحوست انگریبان ھر کس را که سوار ان شده بود را گرفته بود – اما در ھمان زمان شخصی بنام دکتر

" سرکیس " که

اعتقادی به این حرفھا نداشت و موضوع نحس بودن اتومبیل را به باد تمسخر میگرفت – این اتومبیل را در ازایمبل

غ ناچیزی خریداری کرد . چون قادر به استخدام راننده شخصی نبود – تصمیم گرفت خود شخصا ھدایت انراعھده دار شود – مدت شش ماه با ان خوش بود و در این مدت ھیچ اتفاق ناگواری رخ نداد – کم کم ھمه باور

میکردند که شایعه نحس بودن این اتومبیل – چیزی

جز
ء خرافات و زائیده خیالات مردم نیست – اما در

بامداد یکی از روزھا – این اتومبیل در حالیکه واژگون

شده بود
- در کنار جاده پیدا شد, اتومبیل فقط اندکی

اسیب دیده بود و جسد دکتر نیز در کنار ان دیده می

شد – که ھنگام چپ شده اتومبیل – زیر ان مانده وله و لورده شده بود

. ھمسر دکتر , پس از مرگ

شوھرش این اتومبیل را به یک جواھر فروش ثروتمندفروخت – این شخ

ص نیز یکسال با ان خوش بود تا

انکه ناگھان بی دلیل دست به خودکشی زد –

صاحب بعدی این اتومبیل – پزشک دیگری بود که از

ھمان روز نخست نحسی اتومبیل گریبانش را گرفت

. او بر خلاف صاحبان قبلی این اتومبیل – در سانحه

ای به قتل نرسید , بلکه بیماران او از ترس نحسیاین اتومبیل از مراج عه به مطب خوداری کردند

. در

نتیجه کار و بار او کساد شد و مجبور گردید این اتومبیل را به یک راننده سوئیسی مسابقات اتومبیل رانیبفروشد – این راننده سوئیسی در حین تمرین در

" دولومیت " با یک دیوار سنگی برخورد کرد و در دم کشته

شد.!! این اتومبیل دوباره به نزدیکی " سارایوو " بازگشت و اینبار , یکی از کشاورزان انرا خریداری کرد . اودستی به سروگوشش کشید و ماه ھای متوالی بی انکه حاد

ثه ناگواری رخ دھد – سوار ان میشد . تا انکه در

بامداد یکی از روزھا ناگھان این اومبیل – بی دلیل در جاده خاموش شد و از حرکت باز ایستاد . صاحب اتومبیل– از یکی از کشاورزانی که از ان حوالی میگ

ذشت خواھش کرد تا اتومبیل ر ا به کاری خود ببند و ان را تا شھر

بوکسل کند . او تازه شروع به بستن طناب بوکسل کرده بود – که ناگھان اتومبیل روشن شد و به راه افتاد .

پس از برخورد به گاری – انرا ھمراه با اسب ھایش به کناری پرتاب کرد و روی جاده به حرکت درامد – و سر

یک پی
چ تند – واژگون شد و صاحبش را به قتل رساند . سرانجام دوران شوم این

اتومبیل به پایان خود نزدیکشد و این اتومبیل سرخ رنگ – بدست مکانیکی بنام

"تیبر ھر شفیلد " افتاد- او که در صدد تعمیر ان برامده بود

– این اتوم بیل را به رنگ ابی دراورد – چون نتوانست ان را بفروشد – خودش سوارش شد – یکروز ھنگامیکه

پن
ج تن از دوستانش را سوار اتومبیل کرده بود و به یک عروسی میبرد – ناگھان به کله اش افتاد تا با سرعت

زیاد از اتومبیل دیگری سبقت بگیرد – اما کنترل اتومبیل از دستش خارج شد و با اتومبیل دیگر تصادف کرد – دراین حاد

ثه که اخرین سانحه تاریخ این اتومبیل بشمار میرفت , " ھرشفیلد " و چھار تن ھمراھانش به قتل

رسیدند . این اتومبیل به ھزینه دولت اتریش بازسازی شد و بجای زندان – انرا به موزه " وین " فرستادند . ایناتومبیل شانزده نفر را به قتل رساند و موجبا

ت اغاز یک جنگ جھانی را فراھم ساخت – در ان زمان ھرکس

وارده موزه میشد – تابلویی را میدید که بر ان نام قربانیانی که با این اتومبیل جانشان را از دست داده بودند

بچشم میخورد – تا انکه جنگ جھانی دیگری ان ر ا نابود ساخت
. این اتومبیل پر ماجرا – سرانج ام در خلال

جنگ دوم جھانی – بر اثر بمبی که از سوی متفقین بر روی موزه " وین " پرتاب شد از میان رفت .

يکشنبه 4/5/1388 - 13:43
کنکور

- هیچكس نمی‌داند چرا صدای اردك‌ها اكو نمی‌شود!
- ماه در هر سال به انــدازه 1.5 اینچ از زمین دور میشود.
- OK مخـفـف كـلمـات Oll Korrect می باشد.
- تا زمانیكه كه غذا با بزاق دهان مخلوط نشده باشد مزهاش احساس نمیگردد.
- چرا سمت دگمه های لباسهای مردانه و زنانه با هم فرق دارد؟ ...

- شما نمی‌توانید با حبس نفستان، خودكشی كنید.
- محال است كه آرنج‌تان را بلیسید.
- وقتی كه عطسه میكنید مردم به شما «عافیت باش» میگویند، چرا كه وقتی عطسه می‌كنید قلب شما به اندازه یك میلیونیم ثانیه می‌ایستد.
- خوك‌ها به لحاظ فیزیك بدنی، قادر به دیدن آسمان نیستند.

- آیا میدانستید دریای مدیترانه بین سه قاره اروپا ، آسیا و آفریقا قرار دارد
- آیا میدانستید جرم زمین هشتاد و یک- در بدن یك شخص بالغ در حدود 206 قطعه استخوان مجزا وجود دارد .
- بدن نوزادان در حدود 300 استخوان دارد ، اما همزمان با رشد ما بعضی از آنها به یكدیگر جوش می خورند . برابر ماه است؟
- آیا میدانستید که مغز انسان فقط دو درصد از وزن بدن را تشكیل میدهد ولی بیست و پنج درصد از اكسیژن دریافتی بدن را به تنهایی مصرف میكند

 آیا میدانستید که ظروف پلاستیكی تقریبا پنجاه هزار سال در برابر تجزیه و فساد مقاومند
- آیا میدانستید که رشد كودك در بهار بیشتر است
- آیا میدانستید که یك چهارم خاك روسیه در سال پوشیده از برف است
- آیا میدانستید حس بویاییه مورچه با حس بویاییه سگ برابری میكند

- آیا میدانستید که مغز انسان فقط دو درصد از وزن بدن را تشكیل میدهد ولی بیست و پنج درصد از اكسیژن دریافتی بدن را به تنهایی مصرف میكند
- آیا میدانستید که زکریای رازی بغیر از الکل کاشف گوگرد هم هست
- آیا میدانستید که انسانهای امروزی بطور متوسط شش سال از عمرش را تلویزیون نگاه میکند و شش سالش را هم صرف غذا خوردن میکنیم و یک سومش را هم میخوابد؟

چهارشنبه 31/4/1388 - 18:41
دانستنی های علمی
حالا می خواهیم در مورد دروغ که اتفاقاٌ در کشور ما (و شاید در تمام کشورها) بازار بسیار شلوغی دارد صحبت کنیم همانگونه که گفتیم دروغ یکی از زیر شاخه های بی عدالتی در یک جامعه است اگر در تمام کشور دروغ وجود دارد بدانید که در تمام کشورها بی عدالتی وجود دارد ولی مساله ایجاست که هر کشوری به میزان ادعاها و توانایی خود می تواند کمی از بی عدالتی را کاهش دهد و همانگونه که گفتم ایران که یکی از کشورهای اسلامی جهان است و عدل یکی از اصول و پایه های اسلام است پس ایران باید کمترین میزان بی عدالتی و تبعیضات را داشته باشد اگر اینگونه نباشد می توان ریشه آن را در دو چیز یافت یا در قوانین آن کشور یا در وضعیت حکومتی آن کشور ، قوانین ایرانی بر اساس قانون اساسیست و قانون اساسی براساس قرآن تنظیم شده (پس مشکل از این نیست) پس مشکل از مورد دوم است ، اگر مسئولان می خواهند موضوع بی عدالتی را به حداقل برسانند باید اول در خود اصلاحاتی انجام دهند نه اول در مردم . خوب بحث مادر مورد دروغ بود. دروغ دو اثر تخریبی دارد که اثرات با دست به دست هم دادن می تواند باعث ضعف یک کشور می شود . دروغ می تواند دو جنبه در فرد داشته باشد یا از بی عدالتی نشات گرفته باشد یا نوعی بیماری باشد (سادیسم دروغ گفتن)در مورد اولی صحبت کرده ایم .حساب کنید یک فرد از زمانی دروغ را شروع می کند که مجبور شود (انسان فطرتی پاک دارد(فطرت خدا جو) تا زمانی که غبار نگیرد سعی به تباه کردن خود ندارد) حال می تواند بخاطر ترس باشد یا فشار زندگی یا .... . آن فرد با گفتن دروغ اول سوئیچ دروغ گفتن را زده است پس باید تلاش کند که دوباره آن خاموش کند ولی بر اساس اینکه همواره دروغ دروغ می آورد پس دروغ اول دروغ دوم را می آورد ، دروغ دوم دروغ سوم را می آورد و الا آخر .در ایران بخاطر شرایط موجود همواره دروغ پست بوده و هست ولی بعضی از مردم (گفتم بعضی) آن را روشی برای گذراندن زندگی خود انتخاب کردند. شاید شنیده باشید (البته به شوخی) که بعضی می گویند مال حرام خیلی خوشمزه است و من به جرات می گویم این حرف حرف درستیست (فکر نکنید من خدای نکرده حرام خورم ) دلیل آن این است که انسان موجودی است که راحتی را دوست دارد و بدست آوردن پول حرام کار راحتی است و همچنین یکی از راههایی که توسط آن پول حرام بدست می آید روش دروغ گفتن است . شاید در مغازه ای مغازه دار برای فروش جنسی به شما بگوید ( من دارم با قیمت خرید به تو می دم و سود نمی کنم ) در اینجا به راحتی به دروغ خود اغراق کرده چون اگر فردی بخواهد بدون دروغ کار کند و مردم از آن خرید کنند نیازی به گفتن این حرفها ندارد چون جنسی که به مردم ارائه می دهد به خودی خود برای معین است که آیا این جنس را گران می خرند یا ارزان ( مردم ایران مردم زرنگی هستند) فردی که به دروغ گفتن عادت کرد و مزه آن به مزاق فرد خوش آمد پس دیگر سعی برای پاک بودن نمی کند و نوعی سادیسم دروغ گفتن در او به وجود می آید که این متاسفانه در ایران کم نیست. اما هنوز به بحرانی نشده پس هنوز آنچنان بحث داغی نیست .

فقط به آن دوستانی که حرف من را قبول ندارند بگویم دروغ یک منجلابیست که در آمدن از آن ممکن است ولی سخت است و بعد از در آمدن آثار خود را بر فرد می گذارد ( برای مثال یک شخص معتاد را در نظر بگیرید) بیایید سعی کنیم حداقل به این بیماری دچار نشویم (پیشگیری بهتر از درمان است ) لطفا راجع به این موضوع نظر دهید

سه شنبه 30/4/1388 - 13:48
سينمای ایران و جهان
با شوق و شور چهار تا بلیط سینما گرفتیم و رفتیم داخل سالن سینما . از تبلیغهایی که تو تلویزیون در مورد این نشون داده برمیاد فیلمش فیلم جذاب و جالبی باشه، می خوایم با دیدن یک فیلم نود دقیقه ای خستگی یک هفته کار و سختی را از تنمون بیرون کنیم . راستی چندتا چیپس و پفک هم گرفتیم که چاشنی کارمون بشه . همه جا تاریک شد ولی مردم هنوز دارند حرف می زنند (اینقدر بدم می آید سر یه فیلم دو نفر جلو گوشم هی وراجی کنند ) می خوام بگم اینجا سینماست ، مثلا اومدین فیلم ببینین نیمدین پیک نیک که!! اِاِاِ.  ده دقیقه اول یه مشت تبلغ بی مزه و چرت و پرت می ذاره ، می گم بابا اینا چیه داره نشون می ده اون آدم خیلی باید (ببخشید)... باشه که حرف این تبلیغ ها را باور کنه ، الحمدلله تبلیغ های امروز چیزی غیر از دروغ  چیزی تحویل مردم نمی دن ( اون از ویلای شمالش  که می گه با هشت میلیون صاحب ویلا شوید ولی وقتی تو کارش می فهمی آره بابا اینا می خوان پول خون هفت جدتم ازت بگیرن هشت میلیون فقط پیش پرداختشه ( شاید هم انعام شاگرد مغازشه) یا مثلا می آد می گه این چای بهترین چای جهانه ولی وقتی می خری می خوری مزه اش از مزه ی آب توی جوب بغل خونمون وحشتناک تره و ..) خلاصه می گذره می بینیم ای داد بیداد ، چاشنی کارمون تموم شد می ریم یه دوتا کلوچه و بیسکویت هم بگیریم وقتی قیمتش را می پرسیم خوشمون میاد که جابه قیمت اینا بعد از گذشت چند سال بالاتر نرفته ( یاد حرف اون شخص می افتم که می گفت با بالا رفتن قیمت مبارزه می کنیم ) به اون فرد یه احسنت می گم ولی وقتی کلوچه را باز می کنم از تعجب شاخ در می آرم(عجیباً غریبا) این کلوچه است یا نخودچی!! می فهمم صحیح اینا برا اینکه قیمت را بالا نبرن اندازه را کوچک می کنن مثلا اندازه این کلوچه دروغ نگم از نصف اندازه یک سال پیش هم کمتره. اینا حاشیس. وللش فیلم شروع می شه اسم چندتا بازیگر معروف و به ضاحر باحال که می آد لذت می بریم می گیم این بازیگر ها که تو فیلم باشن معلومه فیلم خوبیه. ده دقیقه از فیلم میگذره ، غیر از چندتا تلق تلوق و چندتا حرف تکراری و مسخره چیزی بیشتر نمی بینیم . بیست دقیقه میگذره ، تا آخر خط را رفتم می شه موضوع اون را به فیلمای هندی ربط داد ، یس دقیقه می گذره ، میگم تا اینجاش طوری نیست شاید بعدش بهتر بشه، چهل دقیقه می گذره ، می گم نخیر ول کنم نیست هنوز فیلم داره حاشیه می ره پس این بازیگرا چیکار دارن می کنن، پنجاه دقیقه می گذره ، می گم کاش جای این فیلم نود دقیقه همون تبلیغا را تکرار می کردن ، شصت دقیقه می گذره، داره خوابم می بره ، میرم بیرون سالن یک آبی به دست و صورتم بزنم و ده دقیقه طولش می دم ، برمی گردم، هفتاد دقیقه می گذره می بینم بغل دستیام دارن با هم حرف می زنن منم چشمم را به فیلم می دوزم ولی به حرفای اون دوتا گوش می دم ( حرفاشون والا با حال تر از این فیلمه) هشتاد دقیقه می گذره ، یهو تازه فیلم می ره سر اصل مطلب ، زکی حالا می ری سر اصل مطلب ، پس از اون موقع تا حالا چه غلطی داشت می کرد، و خلاصه نود دقسقه می شه و فیلم تموم می شه ، تو دلم می گم حیف این پولی که برای این فیلم خرج کردیم می تونستیم جا این پول بریم تو رستوران غذا بخوریم و خانوادگی از کنار هم بودن لذت ببریم یا لااقل بیست تا فیلم از کلوپ بگیریم و بشینیم ببینیم ، از سالن خارج می شیم غلغله شده بعضی ها را نگاه می کنن که از هم دیگه می پرسن فیلم چطور بود ، بعضیا شون مثل ژکوند لبخند میزنن و می گن بد نبود خوب بود ، ولی قیافشون یه چیز دیگه را نشون می ده ( بابا افتضاح بود اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم ) ، از من می پرسن با دیدن این فیلم چی بدست آوردی من هم می گم جز یه مشت باد توی بسته ی چیپس و پفک های حال بهم زن و نخودچی با طعم کلوچه و غیبت های بغل دستیام والا هیچی . می ریم خونه شبه جا اینکه خستگیم در رفته باشه خسته تر شدم . هفته ی بعد دیگه نمی ریم سینما ، یک دهم پول سینما را می گیرم  آ میرم کلوپ می بینم یه سری سراغ فیلم مدرسه موشها و مادر ونمی دونم دنیا و خلاصه اینا را می گیرن تو دلم می گم بازم به این فیلمها . یه فیلم ایرانی می گیرم پشت بندش هم یک فیلم ترسناک خارجی (تا اگر از دیدن این فیلم ایرانیه دوباره حالمون گرفته شد ، لا اقل حالمون از دیدن این فیلم خارجیه سر جاش بیاد) واقعاً که جدیدا این فیلمهای ایرانی چقدر مزخرفند!
سه شنبه 30/4/1388 - 13:46
ادبی هنری
 از كجا می توان شروع نمود .. همه از آغاز شروع میكنند ولی بگذارید من از پایان شروع كنم تا بتوانیم در پایان كه همان آغاز من است امیدی برای تغییر آغاز وجود داشته باشد. آخر همه پایانها یا سرشار از خوشی و سرخوشی است ویا غم و اندوه بی دلیل اینهاست كه مردم ما را به سخره گرفته است مردمی كه از خود مایه می گذارند و عنصر با ارزش خود را گاه صرف چندی هجویات و مهملات می كنند اما كجاست فكری كه گاه و بی گاه برای خود و زمان خود ارزش قائل باشد ولی هنوز نرسیده به رسیدنش شب به روز می بافیم و وقتی وصال فراهم میشود تار و پود می شكافیم و وقتی می گذرد افسوس و اندوه را به حد اعلا می رسانیم .خود را سر بلند فرض می كنیم ولی حتی نمی دانیم كه فراتر از ما نیز وجود دارد و ما در تخیلات واهی خود ، خود را تنها وجود این وادی بی وجود می پنداریم . عمرمان در گذر است و ما نیز در سفر ، عمری كه گاه بی غایت ، گاه بی همت ، گاه بی علت و گاه بی عزت است تنها و تنها به امید لذت.چشممان را به امید كسی روشن نگاه می داریم و نمی دانیم او چشمش به امید ما روشن است پس تا هست و نیست ما هم نیستیم و هستیم .بیداری را در خواب كاوش می كنیم و منتظریم تا قیامی به پا خیزد ولی نمی دانیم كه كسی كه این قیام را به پا می كند نیز از ماست ، و همه ی ما مانند همیم.نهایت خودمان را كه ناتهی است به فراموشی سپرده ایم و روی دیدن كمالات دیگری را نداریم و اصل خود را نیز غافلیم ، پس برای چه زندگی می كنیم؟ ما را برای زندگی و برای بندگی آفریده اند ما هم می گوییم آری. ما هم زندگی می كنیم هم بندگی .ولی اگر بپرسیم چگونه زندگی می كنیم و چه كسی را بندگی می كنیم ، برای زندگی بی حبیبیم و برای بندگی بی نصیب.تنها اوست كه می داند و ما هم فكرمان را با افكاری پوچ پر كرده ایم كه ما نیز می دانیم .. ما چه می دانیم! ما از خود نیز نمی دانیم و انتظار داریم چه را بدانیم، خود را تنها به دنیا محدود كرده ایم و غافلیم كه دانایی دنیا نیز محدود است پس ما نیز محدود و دنیوی می اندیشیم و چگونه انتظار داریم با همین افكار خالق خود را به مرحله ادراك رسانیم زیرا او فرا اخروی است و ما فرو دنیوی.به این فكر نیستیم كه دنیای ما دنیای دیگریست و زندگی ما جز آزمایشی نیست . نمی گویم كه همه ما غافلیم ولی می دانم كه اكثریت ما قلیلیم و اقلیت ما كثیر.وجود ما پرشده از میخ های كه با آن بتوانیم دیگران را به صلابه بكشانیم و خود را از نردبانی كه از وجود دیگران ساخته ایم بالا بكشانیم شاید در آن جا امید بهبودی پیدا كنیم و خود را از این رنج كه تا مغز استخوانمان رسوخ كرده برهانیم ولی باز هم غافلیم كه خود ما نیز مایه رنج دیگرانیم و اگر آنها نیز همین امل را داشته باشند ما را نیز باید نردبان خود كنند.چقدر به ما می خندند كسانی كه ما را نظاره می كنند ، كسانی كه خود را از این بند رهانده اند . با این حال خداوند را سپاس كه هیچگاه از بندگی بنگانش مایوس نمی شود و هر گاه گوهری از خود را به ما عرضه می دارد ، با اینكه می داند ما گوهرشناس نیستیم و آن را تنها برای لذتش به خود زینت می كنیم و هیچگاه به عمق آن نمی اندیشیم ولی وای به روزی كه این جواهرات نیز شكایتها از ما می كنند كه چرا آنان را دستمایه لذت كرده ایم و ذلت خریده ایم .امانتدار نیستیم و به بادی ملایم خود را می بازیم و نمی دانیم كه برای تك تك ما طوفانی انتظار می كشد .به اسم این و آن خود را توجیه می كنیم كه ما تنها عالِم جهانیم هر چند در ظاهر چهره ای همراه با شكسته نفسی و خاكی بودن می كنیم ولی اینها جز حقه نیست ، حیله شاید بهترین وسیله برای رسیدن به مقام دنیوی باشد ولی تیشه ایست بر ریشه وجود الهی خود .خود را نبازید چون من معتقد نیستم كه هر شكستی زمینه پیروزی است به یا داشته باشیم كه شیشه ی شكسته هیچگاه به حالت اول خود باز نمی گردد هر چند هم شفاف باشد .خداوند زمین را با مثالهایی محكم آفرید ، ما می توانیم با این مثالها همه چیز را توجیه كنیم ولی نقاب را از چهره باز نمی كنیم كه دقیق تر به آن بنگریم به هر صورت این اساسی كه ما به كار بسته ایم بی نتیجه است...
يکشنبه 28/4/1388 - 14:25
شعر و قطعات ادبی

بغض درون.... 

زمستان بود و من در پشت شیشه

نشستم بی صدا همچون همیشه

  در آن سو باد در حال گذر بود

 که گویی همچو مرغان در سفر بود

  به ناگه برگی از شاخه جدا شد

به دامان درخت خود رها شد

 ندیدم در خودم تاب تحمل

 به دامانش برفتم بی تامل

 نگاهم کرد و لبخندی به لب داد

به تن فرسوده اما قلب او شاد

 به او گفتم تو را دیگر توان نیست

ز رنگ سبز تو طرحی ز جان نیست

 صدای خش خشت را دوست دارم

تو هستی سبزی فصل بهارم 

به نوزادی چه زیبا و متینی

به پیری مهد رویای زمینی 

تو بخش کوچکی از آفرینش

نمادی از خضوع و عز و کرنش

 ولی ایکاش عمرت بیش از این بود

و سهم بودنت افزون بر این بود 

به سختی دیده هایش را گشایید

به رسم دوستی صحبت نمایید

 بگفتا:قسمت من اینچنین است

سرانجام تمام ما همین است

 من اکنون می روم تا روز دیگر

به جا ماند ز ما پندار بهتر

 نیم شاکی که این از مصلحت هاست

برای چون تو هم تقدیر فرداست 

به سیلاب حوادث استوارم

به فرمان خدا چاره ندارم 

جوانم تا دلی سرسبز دارم

به روی دوش هم خویشان سوارم

 به پیری از سیه قلبان کبودم

چو برگی پا گذارند بر وجودم

 به دوران جوانی شاخسارم

چو رنگم می رود گویند خارم

 نمی دانند ، به ظاهر پیر هستم

ولیکن با جوانی عهد بستم

 که تا هستم دلم پرشور باشدا

گر چه مشکلاتم کور باشد

 خوشا آنان که برجی سرفرازند

به ایمان در وجود خود بنازند

 بیا هر دم به جانم تازگی ده

به نامیدان کمی دلدادگی ده

 ز خوبی پر نما ره توشه ات را

بزن گردن سر وسوسه ات را

 فراموشم مکن شور جوانی

که از یادت روم شاید زمانی 

مرا دفنم بکن در کنج دفتر

که روحم می زند آسوده تر پر

 نگارش کن تمام خاطراتت

دعای خیر من توشه راهت

 تو ای دلسوز من بدرود بدرود

که رفتم عمر کوتاهم همین بود

 کنون فصل بهار زندگانی است

و برگ خشک من بغضی نهانی است

 تمام قصه ام بغض گلو بود

صدایم ، خش خش معراج او بود 

دگر پایان دهم این قصه ام را

بماند درد دلهایم به فردا

 فقط ای کاش دنیایی دگر بو

دکه در آن خوش دلی ها تاج سر بود

  معصومه همامی

 

يکشنبه 28/4/1388 - 14:16
سياست
در نظر داشته باشید کشورها با توجه به فرهنگ های مرز و بومشان پیشوندی برای نام خود انتخاب کرده است مثلا کشور چین که دارای پیشوند جمهوری خلق است و یا کشور آفریقایی کنگو که دارای پیشوند جمهوری دمکراتیک است.ما میخواهیم به نام جمهوری اسلامی ایران بپردازیمقانون اساسی ایران بر اساس قرآن و دستورات دینی تنظیم و تبیین شد و اکثریت دینی ایران را مسلمانان تشکیل می دهند. نام جمهوری اسلامی ایران بر اساس انتخابات مردمی معین شد .در اوایل عمر جمهوری اسلامی ایران همدلی و اتحاد مردم به حدی بود که می شد معنی اسلام را با تمام وجود احساس کرد .انسجام و انقلاب اسلامی ایران به قدری بود که حتی از مرز ایران پا فراتر گذاشت و کشورهای دیگر نیز داشت سمت خود جذب می کرد این عامل باعث شد که کشورهایی که تحت سلطه ی مستبدان و استعمارگران خونخوار بودند کمی از خواب غفلت بیدار شوند و اعتراضات و انتقادات علیه این دراکولاهای زمینی برپا شود . از اینجا بود که زنگ خطر برای این شیطانهای مادی نواخته شود و آنها شروع به توطئه چینی علیه جمهوری اسلامی برآیند. مسئله ایران برای تمام کشورها حتی آمریکا مسئله ای پذیرفته شده بود ولی انسجام انقلاب اسلامی داشت به منافع این کشورها ضرر میزد و همین باعث مسئله باعث تنفر این مستکبران از ایران شد. آنها امیدوار بودند با استفاده از توطئه های کثیف خود خکومت نوپای ایران را سرنگون کنند که البته با توجه به وضع درونی ایرا ناکام ماندند. پس بهترین راه برای سرنگونی ایران را استفاده از توطئه هایی دانستند که به صورت غیر مستقیم و طولانی مدت اثرات مخرت خود را به نسل های بعدی ایران بگذارد. بعضی از این توطئه ها از این قبیل بودند. ترویج فرهنگ برهنگی غربی توسط گرهک ها و منافقین فعال در ایران ، پخش فیلم، مقاله های تحریک آمیز علیه دولت ایران ، اعزام جاسوسان برای زیر نطر گرفتن اوضاع ایران و خرابکاری در کشور ، ترویج ادیان و مذاهب دروغین در ایران برپایی شبکه های ماهواره ای به منظور اشاعه فحشا و توهین به مذهب و ملیت و ...این برنامه ها با گذشت زمان آثار مخرب خود را بر روی ملت همدل ایران گذاشته و دارد می گذارد به گونه ای کلمه زیبای اسلامی به آرامی دارد از جمهوری اسلامی ایران در دل مردم محو میشود .البته این نکته نیز قابل ذکر است به دلیل ریشه تاریخی و مذهبی مردم ایران این توطئه هیچگاه به نتیجه قطعی نمی رسد ولی باید دانست که دشمن اصلی ما ایرانیان این کشورها نیست بلکه دشمن اصلی ما خودمان هستیم. متاسفانه نسل سوم نسبت به آینده خود کمی غافل است.ما اگر ایرانی هستیم اگر مسلمان هستیم نباید به این طبل های تهی توجهی داشته باشیم ولی چه کنیم که نفس لوامه خود را با دستان خود در گور کرده ایم . با گذشت زمان و سوءاستفاده بعضی از افراد والای ملتی و دولتی و بعضی از الگوهای ایران از کشور دید مردم که قبلا این افراد را نجات دهنده ی ایران می دانستند کمی رو به بدبینی منحرف کرد و این زمینه پذیرش توطئه های کشورهای غربی شدپس عامل اول ایجاد این انحرافات خود ایرانیان هستند .حال شما نظر دهید که آیا جمهوری اسلامی ایران را چگونه می توان دوباره به مفهوم واقعی خود بازگرداند. لطفا نظر دهید.
يکشنبه 28/4/1388 - 14:15
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته