- هیچكس نمیداند چرا صدای اردكها اكو نمیشود!
- ماه در هر سال به انــدازه 1.5 اینچ از زمین دور میشود.
- OK مخـفـف كـلمـات Oll Korrect می باشد.
- تا زمانیكه كه غذا با بزاق دهان مخلوط نشده باشد مزهاش احساس نمیگردد.
- چرا سمت دگمه های لباسهای مردانه و زنانه با هم فرق دارد؟ ...
- شما نمیتوانید با حبس نفستان، خودكشی كنید.
- محال است كه آرنجتان را بلیسید.
- وقتی كه عطسه میكنید مردم به شما «عافیت باش» میگویند، چرا كه وقتی عطسه میكنید قلب شما به اندازه یك میلیونیم ثانیه میایستد.
- خوكها به لحاظ فیزیك بدنی، قادر به دیدن آسمان نیستند.
- آیا میدانستید دریای مدیترانه بین سه قاره اروپا ، آسیا و آفریقا قرار دارد
- آیا میدانستید جرم زمین هشتاد و یک- در بدن یك شخص بالغ در حدود 206 قطعه استخوان مجزا وجود دارد .
- بدن نوزادان در حدود 300 استخوان دارد ، اما همزمان با رشد ما بعضی از آنها به یكدیگر جوش می خورند . برابر ماه است؟
- آیا میدانستید که مغز انسان فقط دو درصد از وزن بدن را تشكیل میدهد ولی بیست و پنج درصد از اكسیژن دریافتی بدن را به تنهایی مصرف میكند
آیا میدانستید که ظروف پلاستیكی تقریبا پنجاه هزار سال در برابر تجزیه و فساد مقاومند
- آیا میدانستید که رشد كودك در بهار بیشتر است
- آیا میدانستید که یك چهارم خاك روسیه در سال پوشیده از برف است
- آیا میدانستید حس بویاییه مورچه با حس بویاییه سگ برابری میكند
- آیا میدانستید که مغز انسان فقط دو درصد از وزن بدن را تشكیل میدهد ولی بیست و پنج درصد از اكسیژن دریافتی بدن را به تنهایی مصرف میكند
- آیا میدانستید که زکریای رازی بغیر از الکل کاشف گوگرد هم هست
- آیا میدانستید که انسانهای امروزی بطور متوسط شش سال از عمرش را تلویزیون نگاه میکند و شش سالش را هم صرف غذا خوردن میکنیم و یک سومش را هم میخوابد؟
بغض درون....
زمستان بود و من در پشت شیشه
نشستم بی صدا همچون همیشه
در آن سو باد در حال گذر بود
که گویی همچو مرغان در سفر بود
به ناگه برگی از شاخه جدا شد
به دامان درخت خود رها شد
ندیدم در خودم تاب تحمل
به دامانش برفتم بی تامل
نگاهم کرد و لبخندی به لب داد
به تن فرسوده اما قلب او شاد
به او گفتم تو را دیگر توان نیست
ز رنگ سبز تو طرحی ز جان نیست
صدای خش خشت را دوست دارم
تو هستی سبزی فصل بهارم
به نوزادی چه زیبا و متینی
به پیری مهد رویای زمینی
تو بخش کوچکی از آفرینش
نمادی از خضوع و عز و کرنش
ولی ایکاش عمرت بیش از این بود
و سهم بودنت افزون بر این بود
به سختی دیده هایش را گشایید
به رسم دوستی صحبت نمایید
بگفتا:قسمت من اینچنین است
سرانجام تمام ما همین است
من اکنون می روم تا روز دیگر
به جا ماند ز ما پندار بهتر
نیم شاکی که این از مصلحت هاست
برای چون تو هم تقدیر فرداست
به سیلاب حوادث استوارم
به فرمان خدا چاره ندارم
جوانم تا دلی سرسبز دارم
به روی دوش هم خویشان سوارم
به پیری از سیه قلبان کبودم
چو برگی پا گذارند بر وجودم
به دوران جوانی شاخسارم
چو رنگم می رود گویند خارم
نمی دانند ، به ظاهر پیر هستم
ولیکن با جوانی عهد بستم
که تا هستم دلم پرشور باشدا
گر چه مشکلاتم کور باشد
خوشا آنان که برجی سرفرازند
به ایمان در وجود خود بنازند
بیا هر دم به جانم تازگی ده
به نامیدان کمی دلدادگی ده
ز خوبی پر نما ره توشه ات را
بزن گردن سر وسوسه ات را
فراموشم مکن شور جوانی
که از یادت روم شاید زمانی
مرا دفنم بکن در کنج دفتر
که روحم می زند آسوده تر پر
نگارش کن تمام خاطراتت
دعای خیر من توشه راهت
تو ای دلسوز من بدرود بدرود
که رفتم عمر کوتاهم همین بود
کنون فصل بهار زندگانی است
و برگ خشک من بغضی نهانی است
تمام قصه ام بغض گلو بود
صدایم ، خش خش معراج او بود
دگر پایان دهم این قصه ام را
بماند درد دلهایم به فردا
فقط ای کاش دنیایی دگر بو
دکه در آن خوش دلی ها تاج سر بود
معصومه همامی