من به اتفاق سركاراستوارویك راننده سربازباماشین كلانتری به سوی آدرس مغازه علیمحمدحركت كردیم این نكته راخاطرنشان كنم اگركسی برای این چنین امری قبلآمیخواست اقدامی كندطبق معمول بایدباتاكسی یاوسیله شخصی خودش باشددرغیراینصورت امكان پذیرنبوداماوقتی مددحضرت علی راه راهمواركرده باشدشكی نیست تمام مشكلات یكی پس ازدیگری ازجلوی راه برداشته میشودوهمه نیروهابسیج میشوندتاآن كارصورت گیرد.وامابه درب مغازه علیمحمدرسیدیم .اوكناره جدول جلوی مغازه اش نشسته بود .اتومبیل كلانتری جلوی اوترمزكردوسركاراستوار همانطوركه دراتومیبل نشسته بودروكردبه علیمحمدوگفت:من حكم جلب سیارتورادارم وبدون مقاومت سوارشوتابرویم كلانتری .علیمحمدكه خیلی ترسیده بود وفكراینجارانمی كرد شروع كرد به التماس ودرخواست كرد كه من اینجاآبرودارم وخواهش میكنم اجازه بدهید من خودم خدمت میرسم و.....دراین حال روكرد به من وگفت شماخودتان تشریف نیاورده اید چك امانتی خودتان رابگیرید.من گفتم عجب من نیامدم ؟وبه علیمحمد گفتم خودت شاهدبودی كه من باتونتوانستم مقابله كنم وشكست خوردم ودوسال ازین موضوع گذشته ومن ازكسی یاری خواستم كه درقدرت ذهن تونمی كنجد وتوحتی تصورش رانمی توانی بكنی اوصاحب این قدرت است واجازه این امردردست اوست ومن میدانم اوآنقدربزرگوار است كه من نمی توانم مخالفت كنم ناچارآاوباموتورسیكلت ازجلوومابااتومبیل كلانتری ازپشت سراوراكنترل میكردیم تااینكه به اتفاق هم واردكلانتری شدیم .علیمحمدبا فرمانده كلانتری ساعتی پج پچ كردندوناگهان باصدای بلندونهیبی ترسناك فریادزدوگفت مگرمملكت صاحب نداره ودنیاهرت است كه یك بچه حكم جلب سیارمرابگیرد.دراین حال سركاراستوار-مثل اینكه نیرویی اورامجبوركندبه جلورفت اگرسراین آقادادكشیدی چنین كشیده ای به توخواهم زد كه یكی ازمن بخوری ویكی ازدیوار.ناگهان علیمحمدخاموش شدوهیچ نگفت وسركاراستوارادامه دادیاچك سفیدامضائ این آقارامیروی میاوری و یامیروی بازداشگاه .علیمحمدنگاهی به فرمانده كلانتری كرد ومثل اینكه چراغ سبزی ازاو گرفت وگفت نه من چك رانمی روم بیاورم دراین حال سركاراستوار....باعصبانیت گفت سربازاین رابیندازدربازداشگاه.علیمحمدكه تاآن زمان فكرمیكردفرمانده كلانتری برای اوكاری میكندباعجله باشه باشه میروم چك رامیآورم وبازمجددآیقین پیداكردم كه نیروی حضرت علی (ع) مرایاری میكند.مدتی بعدعلیمحمدبه اتفاق همان صاحب مغازه ای كه چك فرم شده من رانزد اوگذاشته بوددركلانتری حاضرشدند.فرمانده كلانتری روكرد وبه من گفت توازاین علیمحمدچی میخوای :من در جواب گفتم :چك سفیدامضاء خودم وهمكارم وبه اضافه سیلی كه جلوی همكارانم به من زده.علیمحدصورتش راجلوآوردوباعصبانیت گفت بیابزن من سن پدرتورادارم .من روبه علیمحمدكردم وگفتم بزنم واوگفت بزن.من دستم رابردم عقب و...(این داستان ادامه دارد)