• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 4
تعداد نظرات : 4
زمان آخرین مطلب : 6240روز قبل
خاطرات و روز نوشت

آمدم سیلی كه اوجلوی كسبه:دوسال پیش به ناحق به من زده بودی تلافی كنم كه خاطرات تلخ این دوسال درذهنم تداعی شد وروكردم به اووگفتم نه
نه این سیلی جبران ظلم وستم های این دوسال كه تو برمن رواداشتی رانمیكند.واضافه كردم وبه اوگفتم دیدی به قدرتت می نازیدی وحالا من
جلوی مآمورقانون می توانم سیلی كه به من زدی :تقاص كنم .امامن نمی زنم ووامی گذارم  به خدا.ودراین حال فرمانده كلانتری روكردبه من و
گفت:بیااین چك سفیدامضاء شما ولطفآاینجاراامضاء كنید.من گفتم جناب سروان دركل من اجاره یكماه كارگاهی كه ایشان به من اجاره داده اندرا
نداده ام واجاره یكماه آن میشودسی هزارتومان ودرعوض سی وهفت هزارتومان عوارض شهرداری ملك كارگاه ایشان رادادم به اضافه مبلغ ده
هزارتومان كه باتهدید وارعاب :آمده درب مغازه ازمن گرفته وچك مرافرم كرده ودوسال حساب مراراكدكرده وحال اگربخواهم حساب جاری  
خودم راازراكدی درآورم بایدمبلغ پنج هزارتومان جریمه بدهم  وعلاوه برآن كسی كه چك امانتی كسی رامبلغ بزندطبق قانون مجازات دارد وشما
بایدطبق قانون اورامجازات كنید.جناب سروان كه ازسخنان من سخت ناراحت شده بود :روكردبه من وگفت شماكاری به آن چیزهاش نداشته باش
:چك خودت رابگیرو ازاینجابرو.من روكردم به علیمحد وگفتم اینجاهم قانون رابه نفع خودت تمام كردی ولی مطمئن باش ازدست قانون الهی و
بخصوص شمشیرحضرت علی(ع) نمی توانی فراركنی ودراین حال كلانتری راترك كردم وبه خانه آمدم.شش ماه بعدتلفن همراهم زنگ خوردنگاه
كردم دیدم آقای.....هست كه قبلآبرای من اظهارنامه دادگستری می نوشت .اوسلامی كرد وگفت فورابیااینجاكارضروری باهات دارم :من ساعتی
بعدنزد آقای........كه قبلآبرایم اظهارنامه می نوشت رفتم واوبعدازسلام واحوال پرسی روكرد وبه من گفت:دیروزعصرتشیع جنازه علیمحمدبود
من فورآ باناباوری گفتم علیمحمددرست میگوئی :گفت تعجب نكن دیروزشنیدم كه علیمحمد فوت كرده ومنهم مثل تو اول باورم نمی شد اما وقتی
نزدیك رفتم وزیر تابوت اورا گرفتم مطمئن شدم.دراین حال من ازاو پرسیدم نفهمیدی علت مرگ اوچه بوده است؟گفت چرااینطوركه همسایه های
كارگاهش تعریف میكنندیك روزعصرزمانیكه میخواسته به آنطرف خیابان برودبااتومبیلی برخورد میكند:صاحب اتومبیل به بالای   سراومیرودو
به اومیگویداگرحالت خوب نیست تاشمارابه بیمارستان ببرم واودرجواب میگوید نه حالم خوب است مردم وكسبه كارگاهش مدارك  اتومبیل راگرو
میگیرنداماعلیمحمدمیگویدنه مسئله ای نیست ومردم مدارك اتومبیل كه گویامسافرهم بوده به اوپس میدهندوازصحنه دورمیشوند.  ساعتی  بعد درد
علیمحمدشروع میشودوناچارآاورابه بیمارستان راهی میكنندوساعاتی بعدبعلت خونریزی داخلی او فوت میكند.حال بشنویدسخنان اظهارنامه نویس
را.اومیگفت زمانیكه زیر تابوت علیمحمدراگرفته بودم موهای بدنم سیخ شده بود وحیرت وتعجب تمام وجودم رافراگرفته بودوازخوابی كه تو برایم
تعریف كرده بود وازعاقبت كارعلیمحدكه به این روزافتاده بودبدنم میلرزید وحضورحضرت علی (ع)را بواسطه خوابی كه تودیده بودی آنجالمس
میكردم .من درجواب اوگفتم توخودت نامه های مرا مینوشتی ودیدی كه من ابتداء محكوم شدم وزمانیكه این خواب رادیدم اول  برای تو   تعریف
كردم وتوخوب می دانی كه تنهایارویاورمن بعدازخدادراین مورد حضرت علی{ع}  بوده وراست است كه میگویندهركه باعلی درافتاد ور افتاد .
علیمحمدی كه برای مبلغ ناجیزی به ناحق جلوی مردم به من سیلی زد ودوسال مراوخانواده ام راشكنجه روحی دادسالهاست ازاین دنیارفته و
اموال اوبه تنهاپسرش به ارث رسیده واو مشغول شهوت رانی وعیش ونوش است وبرای صاحب مالش هرروزعذاب می فرستد.واین داستان
درس عبرتی باشدبه آنانی كه به بندگان خدادراین دنیاظلم می كنندوازعاقبت كاری كه میكنند غافل اند. پایان
چهارشنبه 20/3/1388 - 15:47
خاطرات و روز نوشت


من به اتفاق سركاراستوارویك راننده سربازباماشین كلانتری به سوی آدرس مغازه علیمحمدحركت كردیم این نكته راخاطرنشان كنم اگركسی
برای این چنین امری قبلآمیخواست اقدامی كندطبق معمول بایدباتاكسی یاوسیله شخصی خودش باشددرغیراینصورت امكان پذیرنبوداماوقتی
مددحضرت علی راه راهمواركرده باشدشكی نیست تمام مشكلات یكی پس ازدیگری ازجلوی راه برداشته میشودوهمه نیروهابسیج میشوندتاآن
كارصورت گیرد.وامابه درب مغازه علیمحمدرسیدیم .اوكناره جدول جلوی مغازه اش نشسته بود .اتومبیل كلانتری جلوی اوترمزكردوسركاراستوار
همانطوركه دراتومیبل نشسته بودروكردبه علیمحمدوگفت:من حكم جلب سیارتورادارم وبدون مقاومت سوارشوتابرویم كلانتری .علیمحمدكه خیلی
ترسیده بود وفكراینجارانمی كرد شروع كرد به التماس ودرخواست كرد كه من اینجاآبرودارم وخواهش میكنم اجازه بدهید من خودم خدمت میرسم
و.....دراین حال روكرد به من وگفت شماخودتان تشریف نیاورده اید چك امانتی خودتان رابگیرید.من گفتم عجب من نیامدم ؟وبه علیمحمد گفتم خودت
شاهدبودی كه من باتونتوانستم مقابله كنم وشكست خوردم ودوسال ازین موضوع گذشته ومن ازكسی یاری خواستم كه درقدرت ذهن تونمی كنجد
وتوحتی تصورش رانمی توانی بكنی اوصاحب این قدرت است واجازه این امردردست اوست ومن میدانم اوآنقدربزرگوار است كه من نمی توانم
مخالفت كنم ناچارآاوباموتورسیكلت ازجلوومابااتومبیل كلانتری ازپشت سراوراكنترل میكردیم تااینكه به اتفاق هم واردكلانتری شدیم .علیمحمدبا
فرمانده كلانتری ساعتی پج پچ كردندوناگهان باصدای بلندونهیبی ترسناك فریادزدوگفت مگرمملكت صاحب نداره ودنیاهرت است كه یك بچه حكم
جلب سیارمرابگیرد.دراین حال سركاراستوار-مثل اینكه نیرویی اورامجبوركندبه جلورفت اگرسراین آقادادكشیدی چنین كشیده ای به توخواهم زد
كه یكی ازمن بخوری ویكی ازدیوار.ناگهان علیمحمدخاموش شدوهیچ نگفت وسركاراستوارادامه دادیاچك سفیدامضائ این آقارامیروی میاوری و
یامیروی بازداشگاه .علیمحمدنگاهی به فرمانده كلانتری كرد ومثل اینكه چراغ سبزی ازاو گرفت وگفت نه من چك رانمی روم بیاورم دراین حال
سركاراستوار....باعصبانیت گفت سربازاین رابیندازدربازداشگاه.علیمحمدكه تاآن زمان فكرمیكردفرمانده كلانتری برای اوكاری میكندباعجله
باشه باشه میروم چك رامیآورم وبازمجددآیقین پیداكردم كه نیروی حضرت علی (ع) مرایاری میكند.مدتی بعدعلیمحمدبه اتفاق همان صاحب مغازه
ای كه چك فرم شده من رانزد اوگذاشته بوددركلانتری حاضرشدند.فرمانده كلانتری روكرد وبه من گفت توازاین علیمحمدچی میخوای :من در
جواب گفتم :چك سفیدامضاء خودم وهمكارم وبه اضافه سیلی كه جلوی همكارانم به من زده.علیمحدصورتش راجلوآوردوباعصبانیت گفت بیابزن
من سن پدرتورادارم .من روبه علیمحمدكردم وگفتم بزنم  واوگفت بزن.من دستم رابردم عقب و...(این داستان ادامه دارد)

دوشنبه 18/3/1388 - 20:49
خاطرات و روز نوشت
ادامه داستان شمشیرذوالفقارحضرت علی(ع)-قسمت دوم
سه ماه بعدنامه ای ازدادگستری شهرم به من رسید.باعجله متن نامه را خواندم محتوای نامه  به این شرح بود:
نامه شمابه مجمع تجدید نظرمطرح شدوآقای علیمحمد.....محكوم شدو...........
فرداپیرونامه دادگاه تجدید نظرنامه ای به دادگاه محل ارایه دادم وتقاضای استردادچك فرم شده خودم رابه دادگاه نمودم ودادگاه محل نامه مرابه
شورای حل اختلاف محل ارجاع دادشورای حل اختلاف محل باشنیدن شرح واقعه من وعلیمحمددستوردادتادروقت مقررعلیمحمددرشورای حل
اختلاف محل حاضرشودودراین موضوع توضیح دهد.ماههاسپری شد وعلیمحمدهیچ اعتناعی به این نامه نكردوشورای حل اختلاف محل نامه
دوم وسوم ووقتی شورای حل اختلاف یقین پیداكردعلیمحمد هیچ اعتناعی به نامه های آنهانداردحكم برمحكومیت علیمحمدنمودونامه ای
به دادگستری محل ارجاع داد.دادگستری محل ابتداء حكم جلب علیمحمدرابه نیروی انتظامی محل رادادوبعدازیكماه باتوجه به اینكه این حكم
به اطلاع اورسیده بودمجددآ ازحاضرشدن درنیروی انتظامی محل خوداری كرد .نامه ای ازنیروی انتظامی محل به دادگستری محل ارائه شد كه
نامبرده ازدستور سرپیچی كرده وتقاضای حكم جلب سیار راازدادگاه برای اجرای قانون نمود.رئیس دادگاه محل باصادرنمودن حكم جلب سیار
وتوقیف علیمحداجتناب نمودوقتی علت راپرسیدم گفت طبق قانون احكام شوراهای حل اختلاف جنبه كیفری ندارد.من ازای سخن رئیس دادگاه
به خشم آمدم وبافریاد گفتم اگراحكام شوراهای حل اختلاف جنبه كیفری ندارد چراپرونده مرابه آنجاارجاع دادیدوخودتان رسیدگی نكردید؟چرا
حالا كه شش ماه ازاین موضوع میگذرد ورای برعلیه علیمحمدصادرشده داده این موضوع راعنوان میكنید ومگرقاضی شورای حل اختلاف را
خودتان تعین نكردیدپس چراچنین سخنانی ارائه میدهیدوشماخودتان قانون رازیرپامیگذاریدوبایدحكم جلب سیارعلیمحمدراصادركنید.
دراین حال رئیس دادكاه محل باخشم نگاهی به من كرد وگفت بایدنامه رامجددآ تایپ كنیم وبروبگونامه ازاول تایپ كنندودستورتایپ مجددنامه را
دادومن نامه رابه طبقه اول بردم ومسؤل تایپ :نامه مراتایپ كردومن برای امضاء آن نزدرئیس دادگستری رفتم دراین حال رئیس دادگاه روبه
من كرد وباصدای لرزان گفت :من نمیدانم چه نیروئی مرامجبوربه این امرمیكند؟وفقط خوب میدانم این من نیستم كه اقدام به امضای این نامه
میكنم .دراین حال رنگم همچون گچ سفید شددلم ریخت وناخوداگاه ذهنم به خوابی كه دیده بودم وازهمه مهمتربه سخنان روحانی محل كه باقاطعیت
 میگفت فرزندم حضرت علی تاپیروزی كامل پشتیبانت خواهد بودوتوحتمآمؤفق خواهی شد مشغول شدم دراین حال باصدای ای آقای رئیس دادكاه
بخودآمدم ونامه امضائ شده رابه كلانتری محل دادم ومنثظر اجرای قانون شدم دوهفته ازاین موضوع گذشت تایك عصرروزبه كلانتری محل
رفتم تاازاجرای حكم جلب سیاركه توسط رئیس دادگاه برای علیمحدصادرشده بودآگاهی یابم باناباوری دیدم نامه من هنوزروی میز كلانتری خاك
میخوردنزدیك رفتم ودلیل اینهمه اتلاف وقت دراجرای حكم علیمحمد راپرسیدم :اوخیلی خونسردگفت :سرگاراستوار.....وچنددقیقه بعدسركار
استوار....حاضرشد:احترام گذاشت وگفت بله قربان :رئیس كلانتری روبه سركاراستواركردوگفت باماشین اداره میری وعلیمحمدرابه اینجامیاوری
سركاراستوار....احترام گذاشت وگفت اطاعت قربان .(این داستان ادامه دارد)
يکشنبه 17/3/1388 - 17:27
خاطرات و روز نوشت

 بنام خداوندجان وخرد
مقدمه:بااسرارتعدای ازدوستان تصمیم گرفتم واقعه ای كه درزندگیم رخداده است به تحریردرآورم تاهمگان
بخصوص جوانان بخوانندوپندبگیرند.
سخنی هم به وعاظ وروحانیون محترم بیاییدبانمونه هایی این چنین جوانان را نسبت به اعتقادات وعقایدشان
وباورهای دینیشان آگاه تركنیم وبه آنان یادآوری كنیم كه دراوج مشكلات به خدای مهربان وپیامبرگرامی و
امامان توكل كنیم وبه آن باورویقین كامل داشته باشیم مطمینآمؤفق خواهیم شد.
نكته آخراگرهزاران نفرباتبلیغ خصصوصیات بارزحضرت علی سعی داشتندایمان قلبی مرابه آن حضرت
محكم كنندنمی توانستندامابادرخواست كمك من ازآن حضرت واجابت آن: ایمان من محكمتروبه یقین كامل
رسید.
ضمنآ سعی شده واقعه همانطوركه اتفاق افتاده نوشته شودواسنادمربوط به این واقه موجود است ودرصورت
نیازبه علاقمندان گرامی ارایه خواهدشد.
واماواقعه ازآنجاشروع شدكه من بادوستم وهمكارم حسن بدنبال مكانی برای كارگاه خود جستجومیكردیم تا
قسمت شدچهاردیواری كه یك درب داشت وازامكانات فقط انشعاب آب داشت ازصاحب آن اجاره كنیم به
اتفاق دوستم نزد صاحب مغازه رفتیم:نامش علیمحد بودباصورتی واندامی درشت وباجذبه وقدی بلندوصدایی
دلخراش :نگاهی به ماكردوگفت بفرماییدمن گفتم سلام مادنبال كارگاهی می گشتیم كه كارگاه شمارا مناسب دیدیم
وآمده ایم خدمت شماآنجاراازشمااجاره كنیم باكمی مكس گفت بایددوتاچك سفیدامضاء وهمراه12تاچك بابت
اجاره مغازه بدهیدتاآنجارابه شمااجاره بدهم من نگاهی به دوستم كردم ودوستم گفت قبوله دوستم دسته چك خود
راازجیبش بیرون آوردویك برگ چك به اودادومن دسته چك خودم راروی میزگذاشتم ویك برگ چك بابت تخلیه
مغازه علیمحمد...نوشتم و به اودادم نگاهی به برگ چك من كردوگفت این برگ چك را قبول نمیكنم وبایدیك برگ
چك سفیدبه من بدهی من مخالفت كردم وبااسراردوستم اوقبول كردوبابت اجاره یكسال شش فقره چك دوستم داد
وپنج فقره چك من باناراحتی روبه من كرد وگفت یك برگ چك كم دادی چرا؟من درجواب به اوگفتم برگ چك من
تمام شده واجاره ماه آخررادستی پرداخت میكنم واوقبول كردمن روبه صاحب مغازه كردم وگفتم پس قرارداداوگفت
ماقرارداددست كسی نمیدهیم من اجبارآ سكوت كردم وكلید كارگاه راازاوگرفتم .ماههاسپری شدتابه ماه دوازده
رسیداوآمدوگفت اگرمیخواهیدقراردادخودتان راتمدیدكنیدبایداجاره رادوبرابر كنیدمامخالفت كردیم وقرارشدكارگاه
اورادروقت مقررتخلیه كنیم درزمان مقرركارگاه اوراتخلیه كردیم وكلیدكارگاه رابه اودادیم وبابت اجاره ماه آخر
فیش پرداخت عوارض كارگاه به شهرداری راارایه دادم اودرابتداءقبول كرد وقرارشدچك بابت تخلیه رابعدآازاو
بگیرم فرداصبح به اتفاق دوستم درب كارگاه علیمحمد رفتیم وقتی تقاضای خودراازاوكردیم بامخالفت شدیداو
روبروشدیم وبین مادرگیری لفضی شروع شدودرآخراوباسیلی محكمی كه به صورت من زد مردم دورتادرماجمع
شدنداورفت داخل كارگاه خودوباتسمه پروانه به طرف من حمله كردكه جمعیت حاضردرآنجاجلوی اوراگرفتندو
ماراازآن محل دور كردند.
ساعتی بعدحسن آمدوگفت علیمحمدپیغام داداگراجاره ماه آخررانیاوری چك سفیدامضاء تورامبلغ دویست هزارتومان
می نویسم ومیبرم بانك .من كه در حساب بانكی خودموجودی نداشتم گفتم بهش بگو باشد.فردای آن روز حسن گفت
علیمحمدبه گفت نیمی ازاجاره رابده وچك تخلیه ات رابگیرمن به حسن گفتم تواینكارنكن واومؤافقت كردفردای آنروز
ماموركلانتری برگه احضاریه ای رابه من داد كه ظرف24ساعت باید دركلانتری حاضرشوم وفردامن دركلانتری
محل حاضرشدم ودرقبال چك فرم شده ام توضیح دادم یكهفته ازاین موضوع سپری شد یك روزصبح علیمحمدبا
ماشین بنزسبزرنگ خود درب مغازه من آمدوماشین خودش رابصورت پهنا درب مغازه من گذاشت وبسوی من آمدواز
من درخواست پرداخت اجاره مغازه ماه آخرراكردكه بازبامخالفت من روبروشداینباریكی ازلوازم كارمرابرداشت
وزمانیكه آمدبلندشودمن كه خیلی ازاین كاراوناراحت شده بودبامیله ای بسوی اوحمله كردم كه ناگهان حسن ازپشت سر
مراگرفت:علیمحمدباوحشت ازجایش برخاست وگفت توواقعآمیخواستی منابزنی؟گفتم البته :چون تو به ابزاركارمن كه
حكم آبروی هركاسب هست دست درازی كردی . دراین گیرودارهمسایه كارگاهی كه جدیدآ اجاره كرده بودیم ویكی از
مشتریان حاضر دركارگاه ماراازهم جداكردوعلیمحدطمحه كارراصدازدوبااوصحبت كرد مبلغ ده هذارتومان ازجانب من
به اودادوقرارگذاشت كه مبلغ بیست هزارتومان باقی مانده را درآینده من بدهم وچك امانتی خودم رابگیرم . منكه ازیك
طرف ازعلیمحدسیلی خورده بود م وازطرفی دیگرجلوی كسبه كارگاه قبلی كم آورده بودم وازآن گذشته مبلغ سی هفت هزاروپانصد
تومان بابت عوارض شهرداری كارگاهی كه علیمحدمالك آن بود پرداخت كرده بود م سخت ناراحت بود م وهرچه فكرمیكرد م
نمی توانستم خود م رابه این امرراضی كنم باناراحتی واعصابی خرد روزها یكی پس ازدیگری سپری میشد وازاین واقعه دو سال
گذشت درطول این مدت دوسال هرموقع اتومبیل بنزسبزرنگی رامی دید م  دلم یكدفعه می ریخت ورنگ صورتم مثل گچ سفید می شدوازترس قلبم
می ایستاد وتصورمیكردم الان علیمحدبایك سربازمراجلب میكندوطبق تهدیدات خودش مرابه زندان می اندازدیك شب بانقشه قبلی بایك بطری
بنزین به سمت خانه اش رهسپارشدم ازشدت ناراحتی كه ازاوداشتم تصمیم گرفته بودم اتومیبل اورابه آتش بكشم وقتی نزدیك خانه اورارسید م
دیدم درب خانه او چراغانیست. باآرامی نزدیكتررفتم وازیكی ازمهمانان آن جش سؤال كردم فهمیدم جشن دامادی پسرش هست ازنقشه ای
كه درسرداشتم داشتم به دو دلیل منصرف شدم1-نزدخودفكردم اگراتومبیل علیمحدرامن به آتش بكشم زمانیكه آگاهی ازعلیمحمدسؤال میكندشمابه
چه كسی ظنین هستید؟شایدمن یكی ازمتحمان باشم 2-نمیخواستم جشن دامادی فرزندش رابهم بزنم.ناچارآبادلی شكسته وخسته به خاته آمد م  
وقتی وآرد خانه شدم  همسرم ازمن سؤال كرد مؤضوعی پیش آمده مثل اینكه ناراحتی؟ باآرامش ومعنی دار گفتم: نه ساعتی بعدشام حاضرشد:
ولی ازشدت ناراحتی میل به صرف شام نداشتم نمازم راخواندم وباخودكارروی صفحه كاغذسفیدی تصویرشمشیرذوالفقارحضرت علی(ع) را
ترسیم كردم وروی بالش كف اتاق دراز كشیدم برای اینكه همسرم ازموضوع ناراحتی من اطلاع پیداع نكند زیرلب باحضرت علی(ع) زمزمه ای
به این مضمون كردم كه یاعلی مگرنه این است میگویندهیچ شمشیری برنده ترازشمشیرذوالفقارعلی نیست پس بفریادمن برس زیرابرمن ظلم شده
:من شیعه توهستم واگرتومرایاری نكنی پس من دست یاری بسوی چه كسی دراز كنم؟ باچشمان گریان ودلی مال ومال ازغم واندوه ازظلمی كه بر
من وارد شده وتوان مقابله باآن راندارم ودرواقع بی دفاع شده ام بخواب رفتم .
ساعاتی پس ازنیمه شب خواب دیدم درحالیكه شمشیری برگلوی علیمحمدگذاشته بودم وباصدای بلندبه اومیگفتم:چك مرامیدهی یانه؟وبگوغلط كردم
واومیگفت:چكت رامیدهم وغلط كردم دراین حال به شمشیری كه دردستم بود نگاه كردم دیدم سرشمشیرهمچون شمشیرذوالفقارعلی(ع) است از
حیرت این موضوع ازخواب بیدارشدم وباخود گفتم این چه خوابی بود من دیدم؟ فرداصبح نزدیكی ازروحانیون بنام شهررفتم وخواب دیشب خودم
رانقل كردم واوبادقت به سخنان من گوش میدادودرلابلای سخنانم ذكرالله اكبر میگفت .درپایان سخنانم گفت: فرزندم شماخواب بسیارخوبی دیده
 ای وسعی كن این خواب رابرای كسی دیگری تعریف نكنی.باتعجب گفتم چرامگرموردی داردگفت :فرزندم حضرت علی (ع) آه توراشنیده است
وبه توجواب مثبت دادده است ودرواقع راه پیروزی رابرای تومهیاكرده است دنبال كارخودت رابگیرحتمآمؤفق خواهی شدوبدان اوتاپیروزی كامل
توپشتیبانت خواهد بود.من كه ازسخنان این روحانی گرانقدربه وجدآمده بودم باامیدواری وخوشحالی ازاوتشكروخداحافظی كردم .
فرداصبح برای اولین باربعدازمدت گذشت دوسال به دادگستری محل رفتم وپرونده بسته شده علیمحمد رامجدداباگذاشتن یك نامه تجدیدنظربه
جریان انداختم .(این نكته رایادآوری كنم كه من ازدست علیمحمددوسال گذشته شكایت كرده بودمتآسفانه محكوم شده بودم)وحال باسفارش روحانی
محل اقدام به نوشتن نامه تجدید نظرنمودم .این داستان ادامه دارد.
دوشنبه 11/3/1388 - 17:35
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته