• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 18
تعداد نظرات : 7
زمان آخرین مطلب : 5780روز قبل
خانواده
اگر پرنده  زیتون به دهان ، در قفس دیگران است غصه نخور.
اگر اسباب بازی تو سنگ و گلوله است غمی نداشته باش.
اگر رنگ آسمان كشورت با آسمان دیگران متفاوت است ناراحت نباش.
اگر هر روز شكوفه ای را می بینی كه فردا پرپر است غمگین نباش.
اگر می بینی هم نژادهایت صدایت را می شنوند ولی دستی به سوی تو دراز نمی كنند ناامید نشو.
.
.
.
.
هر صبح خوب به زمین نگاه كن.به آسمان هم.
آیا كسی را در زمین نمی بینی؟
آیا بانگی را در آسمان نمی شنوی؟

اگر دیدی و شنیدی كه آن روز روز توست و شب در زیر پای تو.
اگر نه كه به خدا بگو.شاید تو عزیزتر باشی تا ما.

ولی مطمءن باش كه صبح بعد از شب دراز شیرین تر است و به یقین بدان نزیدیك تر هم.

آیا دیگران این را نمی دانند!!!

(القدس لنا)

جمعه 12/6/1389 - 11:4
کنکور

 

با عرض سلام خدمت هر جی  پشت كنكوری كه منتظر جواب كنكوره.  برخلاف حرف های غلطی كه در اخبار می زنند كه فردا اعلام میشه همین الان نتایج در سایت www.sanjesh.org موجود می باشد.         موفق باشید

 

يکشنبه 10/5/1389 - 22:3
خاطرات و روز نوشت
از پس فردا كنكور شروع می شود ...
دوستان عزیز تبیانی و بقیه دوستانی كه دستی در دعا دارید برای ما كنكوری ها هم دعا كنید.
به امید خدا همه كنكوری ها موفق بشوند.
سه شنبه 8/4/1389 - 11:47
ادبی هنری

پیش از اینها فكر میكردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره پولكی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او كهكشان

رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب
هیچكس از جای او آگاه نیست
هیچكس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده وزیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین، از آسمان،از ابرها
زود می گفتند این كار خداست
پرس و جو از كار او كاری خطاست
آب اگر خوردی ، عذابش آتش است
هر چه می پرسی ،جوابش آتش است
تا ببندی چشم ، كورت می كند
تا شدی نزدیك ،دورت می كند

كج گشودی دست، سنگت می كند
كج نهادی پای، لنگت می كند
تا خطا كردی عذابت می كند
در میان آتش آبت می كند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر ز دیو و غول بود
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن یك درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
مثل تكلیف ریاضی سخت بود
*****
تا كه یكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یك سفر
در میان راه در یك روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا كجاست
گفت اینجا خانه خوب خداست!
گفت اینجا می شود یك لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه كرد
با دل خود گفتگویی تازه كرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟
گفت آری خانه او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان وساده وبی كینه است
مثل نوری در دل آیینه است

می توان با این خدا پرواز كرد
سفره دل را برایش باز كرد
می شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد

قیصر امین پور

 

چهارشنبه 12/12/1388 - 22:51
سياست

الله اكبر

امسال قبل از عید نوروز دو عید داشتیم كه به امید خدا و حمایت مردم حماسه ساز عید دیگر  ، 22 بهمن  است.

دو عبد قبلی ، یكی حضور 85 درصدی مردم در انتخابات است و دیگری حماسه 9 دی.

من هم به عنوان یك ایرانی و اسلامی (نه راست گرا یا چپ گرا ) امیدوارم  این عید از دو عید  قبلی با شكوه تر باشد.

                     به امید خدا

چه كسی می خواهد من و تو ما نشویم / خانه اش ویران باد !

چهارشنبه 21/11/1388 - 22:43
سياست

امیدوارم عزاداریتون قبول باشه.

من یه دانش آموزیم كه سال بعد كنكور داره.لطفا حرف بنده رو به عنوان برادر كوچكترتون گوش كنید.دیگه نتونستم تحمل كنم ...

اول انتخابات به بهانه تقلب شخصیت ملت رو زیر سوال بردند.بوق و شیپور دستشون گرفتند كه آقا بیا تقلب شده.دست به اغتشاش زدند درحالی كه كاندیداهاشون با شعار قانون گرایی اومده بودند.یه مدت گذشت گیر دادند به رییس جمهور.بعد توی ماه رمضون سیگار به لب به مردم بیچاره فلسطین و لبنان توهین كردند. اغتشاش ها ادامه داشت تا این كه رسیدیم به روز دانشجو.اون روز به رهبری و امام خمینی(ره) اهانت كردند(كه به خودشون توهین كردند)جالب این جاست مردم كشورهای به ظاهر متمدن به اسطوره های خیالی خودشون افتخار می كنند اما ابرانی نماهایی پیدا می شن كه  به پهلوانان واقعی خودشون اهانت می كنند(كه به خودشون توهین می كنند) بیست روز گذشت رسیدیم به عاشورا. در حالی كه خودشون هم با شعار از یك حسین تا ...  اومده بودند و شال سبز نمادشون بود متاسفانه دیدیم كاش نمی دیدیم كه با كف و سوت و هورا با ظاهر اسلام آمریكایی پسند ... از شدت ناراحتی نمی تونم این مورد رو توضیح بدهم.از این جا می سوزم كه شب تاسوعا توی اخبار شبانگاهی دیدم یه پیر مرد ارمنی كه نزدیك 80 سالش بود درحالی باید در جشن و سرور عیدشون باشه در عزای سرور شهیدان برای عزاداران چای می ریخت.اگر نگاهی كوتاه به ترتیب اهانتشون داشته باشیم می بینیم یه سیر صعودی زیر رو داره:

شخصیت ملت- رییس جمهور- مردم بیچاره فلسطین و لبنان- رهبری و امام خمینی(ره)-امام حسین(ع)

اگه در اوایل اغتشاشات پیش بینی می شد كه 6 ماه بعد به امام حسین(ع) توهین می شه كسی باورش نمی شد.همین طور هم اگه الان كسی پیش بینی كنه كه به بهانه 22 بهمن یا عید نوروز یا روز هسته ای یا سالگرد امام یا سالروز انتخابات یا ... (استغفر الله و نعوذ بالله )به پیامبر یا خدا توهین بشه باور نمی كنن.ای مردم بیدار شین عاشورا نماد بود.یزید نماد بود.الان عاشورا است و ما باید یزیدیان زمان رو بشناسیم كه شمشیر به دست به جان اسلام افتاده اند. ان شا الله خدا به حق سر بریده حسین ، به حق دست جدا شده ابالفضل دشمنان اسلام رو نابود كنه.

سر آخر دو بیت از باباطاهر می نویسم خدا كنه كه بعضی ها با خواندنش عاقبت اندیش بشن.

مكن كاری كه بر پا سنگت آیو                                                جهان با این فراخی تنگت آیو

چو فردا نامه خوانان نامه خوانند                                             تو را از نامه خواندن ننگت آیو

يکشنبه 6/10/1388 - 21:34
ادبی هنری
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین (ع)
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین (ع)

از حریم کعبه جدش به اشگی شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین (ع)

می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
بیش از اینها حرمت کوی منا دارد حسین (ع)

پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست
اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین (ع)

بسکه محملها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین (ع)

رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسین (ع)

بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب
ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین (ع)

سروران ، پروانگان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین (ع)

سر به قاچ زین نهاده ،راه پیمای عراق
می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین (ع)

او وفای عهد را با سر کند سودا ولی
خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین (ع)

  دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفاا 
با کدامین سر کند، مشکل دوتا دارد حسین (ع)

سیرت آل علی (ع) با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما ،یکی صورت نما دارد حسین (ع)

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین (ع)

دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین (ع)

بعد از اینش صحنه ها و پرده ها اشگ است و خون
دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین (ع)

ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین (ع)

دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز
بادم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین (ع)

شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین (ع)  

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
کاندرین گوشه عزایی بی ریا دارد حسین (ع)
پنج شنبه 3/10/1388 - 23:2
ادبی هنری

دنیا را بد ساخته اند ...

کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد ...

کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری ...

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد ...

به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند ...

و این رنج است ...

                                         (دکتر علی شریعتی)

 

پنج شنبه 26/9/1388 - 21:14
ادبی هنری

شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ "

استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! "

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ "

و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ."

استاد گفت: " عشق یعنی همین! "

شاگرد پرسید: " پس ازدواج چیست؟ "

استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."

استاد باز گفت: " ازدواج هم یعنی همین!!

 

پنج شنبه 26/9/1388 - 21:13
خواستگاری و نامزدی

خانم فروشنده گفت: «من براتون یه پیشنهاد دارم. من این شیشه سه دلاری رو می گیرم و به جاش یه شیشه بهتون می دم که دو برابر این شیشه عطر توشه اما قیمتش شیش دلار نیست بلکه فقط چهار دلاره، موافقین؟ اگه موافقین من یه پیشنهاد دیگه دارم، این شیشه چهار دلاری رو می گیرم و به جاش این شیشه عطر رو بهتون می دم که دو برابر شیشه قبلی ظرفیت داره اما قیمتش هشت دلار نیست بلکه فقط شیش دلاره، خوبه؟ حالا با این پیشنهاد چطورین یه شیشه بزرگ تر که سه برابر شیشه قبلی جا می گیره و شما می تونین اون رو به همسرتون هدیه بدین اما قیمت این شیشه بیست و چهار دلار نیست بلکه فقط پانزده دلاره، چطوره؟ اگه قصد خرید این شیشه رو دارین من این شیشه رو می گیرم و بهتون این شیشه رو می دم که دو برابر بزرگ تره و قیمتش فقط بیست دلاره! موافقین؟»
این عین جملاتی است که عطر فروش ایستگاه مترو ال فایر هر روز برای مشتری هایش بازگو می کند. هر روز برای صد مشتری شاید هم هزار مشتری که فقط قصد خرید یک شیشه کوچک عطر را دارند. برای من که هر روز دارم از ایستگاه مترو ال فایر عبور می کنم و برای به دست آوردن پنج دلار در هفته جان می کنم دیدن این منظره از شکنجه شدن بدتر است. به نظر من رییس جمهور باید دستور بدهد آقای مارتین بولوز را که صاحب کار این خانم و صدها خانم عطر فروش دیگر است و کلیه ایستگاه های مملکت را هم قرق کرده است به جرم فساد مالی اعدام کنند تا امثال من کمی آرام بگیرند. هر بار که مقابل دکه عطر فروشی این خانم می گذرم صدایش را می شنوم که می گوید: «اما قیمت این شیشه بیست و چهار دلار نیست بلکه فقط پانزده دلاره، چطوره؟ اگه قصد خرید این شیشه رو دارین من این شیشه رو می گیرم و بهتون این شیشه رو می دم که دو برابر بزرگ تره و قیمتش فقط بیست دلاره! موافقین؟»
بد بختی این جاست که من درست وقتی می رسم که سر این جمله است و از شانس بد وقتی تازه یک مشتری آمده و خانم فروشنده دارد، می گوید: «من این شیشه سه دلاری رو می گیرم و به جاش یه شیشه بهتون می دم که دو برابر این شیشه عطر توشه» نمی رسم و باید تا آخر شب حرص بخورم که چرا باید یک نفر سر صبحی باید به اندازه کل حقوق ماهانه من عطر بفروشد و من باید برای به دست آوردن همان پول یک ماه کار کنم. بین خودمان باشد اما مدتی بود تصمیم گرفته بودم جامعه را از لوث وجود آدمی مثل مارتین بولوز پاک کنم اما یک روز یک نفر در واگن داشت به یک نفر دیگر می گفت: «که مفسدین اقتصادی را می برند توی زندانی که تلویزیون و خدمتکار مخصوص دارد.»
کمی که با خودم فکر کردم تصمیم گرفتم این کار را نکنم چون اگر تیرم به خطا می رفت آن وقت به جرم اقدام علیه امنیت ملی محاکمه می شدم. باید فکر بهتری کنم، باید شخصا مارتین بولوز را ببینم.
بالاخره توانستم در دم و دستگاه آقای مارتین بولوز کاری پیدا کنم. شغلم عطر فروشی است و در ایستگاه شماره شش لندن کار می کنم ایستگاه جان لاک. آدم وقتی شیشه های عطر را به قیمت سی دلار می فروشد آن وقت می فهمد که این مملکت چقدر آدم پولدار دارد  اما مدتی است چیزی دارد اذیتم می کند، چند روز است که یک مسافر راس ساعت هفت و بیست دقیقه از مقابل دکه من می گذرد، نمی دانم چرا اما به شدت احساس می کن نسبت به جمله های پایانی من حساس است.

 

جمعه 20/9/1388 - 21:10
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته