• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 7
تعداد نظرات : 8
زمان آخرین مطلب : 4855روز قبل
اخلاق

اگر می خواهید خوشبخت زندگی کنید از توقعات خود بکاهید.

اگر می خواهی بزرگ شوی ،از کردار نیک دیگران فراوان یاد کن.

اگر می خواهی خوشبخت ، باشی سعادت دیگران را هم در نظر بگیر

اگر شادی و تمام چیزهای مطلوب را با دیگران قسمت کنید ،

شادی و چیزهای مطلوب بیشتری را به سمت خودتان جذب می کنید.

امتحان کنید

يکشنبه 27/12/1391 - 9:27
محبت و عاطفه

خدایا اگر به یاد آورم که در گذشته چگونه از من مراقبت کردی در زمان حال به تو توکل می کنم و می دانم، سپردن آینده به دستان توانای تو، بسیار اسان است.

امروز همان فردایی است که دیروز در باره آن نگران بودی.

يکشنبه 27/12/1391 - 9:19
اهل بیت
آن بزرگوار، همانند پدرانش به همه فضائل و خوبى ها آراسته و از همه بدى ها پیراسته بود. او آن چنان در قلّه شكوهمند كمال و فضیلت قرار داشت كه نه تنها دوستان و پیروانش او را ستوده اند بلكه دشمنانِ كینه ورز و سرسخت، به مدح و ستایش او پرداخته اند. براى نشان دادن این حقیقت، به چند نمونه اشاره مى شود.

دشمنان امام، مدحت گوی او
احمد بن عبیداللّه بن خاقان ـ كه پدرش از مهره هاى مهمّ دستگاه خلافتِ ستم پیشه بنى عبّاس و از وزیران آن به شمار مى رفت و خود نیز از مخالفان و معاندانِ سرسخت امامان (علیهم السلام) بود ـ مى گوید:

من در سامرّا ندیدم و نشناختم مردى را در میان علویّان، همانند حسن بن على. وى از جهت وقار، عفاف، بزرگوارى و بخشندگى، در میان علویّان، فرماندهان ارشد نظامى، وزراء و همه مردم، «نمونه و الگو» بود. و با هر كس سخن مى گفتى، او را مى ستود و به نیكى یاد مى كرد.

روزى ابو محمّد بر پدرم عبید اللّه بن خاقان وارد شد، من او را نگریستم؛ آثار بزرگى و عزّت و جلالت از سیماى او پیدا بود. پدرم، مقدم او را گرامى داشت و او را بسیار تكریم كرد. من از این روش پدرم، ناراحت و عصبانى شدم، از او سبب این بزرگداشت را پرسیدم، و خواستم كه آن شخصیّت را به من معرّفى كند، پدرم گفت:

«او پیشواى شیعیان و بزرگ خاندان بنى هاشم است. او كسى است كه شایستگى پیشوایى امّت را دارد، چون خصلت هاى برجسته اى دارد؛ همچون: فضیلت، پاكى، وقار و متانت، صیانت نفس، زهد و بى رغبتى به دنیا، عبادت، اخلاق نیكو، صلاح و تقوا.»

آنگاه احمد بن عبیداللّه مى افزاید: ابومحمّد ابن الرّضا، در نهایت بزرگى و والائى بود.»(1)

تحوّل آفرینى
حكومت ستمگر بنى عبّاس، امام عسكرى (ع) را نزد شخصى به نام «على بن نارمش» ـ كه یكى از عناصر جنایتكار و از دشمنان سرسخت آل  ابوطالب بود ـ زندانى كرد. سران بنى عبّاس به او گفتند: ابومحمّد ابن الرّضاء را تا توان دارى، آزار و اذیّت بده و او را به قتل برسان.

از زندانی نمودن حضرت، چند روزى نگذشت، تا اینكه دیدند على بن نارمش با آن همه دشمنى و عداوت، در برابر امام سر به زیر افكنده و آن چنان جذبه و عظمت و خُلق و خوى حضرت عسكرى (ع) در او تأثیر نهاده كه به حضرت نگاه نمى كند.

وقتى امام عسكرى (ع) از این زندان خلاص شد، على بن نارمش آن چنان دچار تحوّل روحى و معنوى گردید كه دیدگاهش درباره حضرت، تغییر یافت و در گروه شایستگان زمان قرار گرفت. (2)

بار دیگر امام حسن عسكرى (ع) را نزد صالح بن وصیف زندانى كردند، او نیز شخصى پلید و بى رحم بود. گروهى از جنایت پیشگان بنى عبّاس نزد صالح بن وصیف رفتند و درباره امام به گفت و گو پرداختند. زندانبان به آنان گفت: آخر من چه كار كنم؟ دو نفر از بدترین افراد را بر او گماشتم، بعد از گذشت چند روز، باشگفتى دیدم آن دو به نماز، عبادت و روزه روى آورده اند، به آنان گفتم: چه چیز اتفاق افتاده است؟ گفتند:

«ما چه گوییم درباره ی مردى كه روزها روزه و شب ها تا سحر نماز مى خواند، كمتر سخن مى گوید و به كارهاى غیر ضرورى نمى پردازد! ما هنگامى كه به او مى نگریستیم، بدنمان به لرزه مى افتاد و توان استقامت در خود نمى دیدیم.» (3)

سخاوت و بخشندگى
امام حسن عسكرى (ع) مانند اجداد بزرگوارشان در بخشندگى و كمك به مردم یگانه روزگار بودند. شخصى به نام «محمد بن على» همراه پدرش ـ كه از خاندان علویان بودند؛ ولى از اعتقادی به امامت امام حسن (ع) نداشتند ـ در زندگى دچار بحران شدند و در مضیقه مالى سختى قرار گرفتند.

وى مى گوید: پدرم گفت: برویم نزد این مرد ـ امام حسن عسكرى ـ چون خصلت «بخشندگى» او را زیاد شنیده بودیم. نزد آن حضرت رفتیم، از حال ما پرسید، پاسخ دادیم. هنگامى كه با امام خداحافظى كرده و از خانه خارج شدیم، خادم حضرت آمد و به اندازه اى كه نیاز داشتیم و آرزو كرده بودیم، كیسه هایى از اشرفى به ما داد.

آنان با آنكه از امام عسكرى (ع) كرامت دیدند؛ ولى دست از مرام خود برنداشتند. (4)

پاسداشتِ نماز
امام عسكرى (ع) به نماز اوّل وقت بسیار اهتمام مى کردند و نماز را بزرگ مى داشتند. «ابوهاشم جعفرى» كه یكى از یاران خاصّ و ویژه آن بزرگوار بود، مى گوید:

نزد آن امام معصوم بودم. حضرت در حال نوشتن نامه بود كه وقت اداء نماز فرا رسید، آن بزرگوار نامه را به سوئى نهاد و براى خواندن نماز حركت كرد. از نماز كه فارغ شد، دوباره تشریف آورد و قلم را برداشت و شروع كرد به نوشتن نامه. (5)

ترغیب به خدمت رسانى
ابوهاشم مى گوید: روزى در محضر امام عسكرى (ع) بودم، آن حضرت فرمود:

«یكى از درهاى بهشت، «بابُ المعروف» است. از آن در كسى داخل بهشت نمى شود مگر اینكه در دنیا كارهاى نیك انجام داده و به مردم كمك و خدمت نماید.»

تا این را از حضرت شنیدم، خدا را سپاس گفتم و بسى خشنود گردیدم؛ زیرا یكى از برنامه هاى زندگى من، خدمت رسانى به مردم و رفع نیاز پا برهنگان و محرومان بود. تا این مطلب در دلم گذشت، حضرت به من نگاه كرد و فرمود:

«بله، كسانى كه در این جهان به مردم كمك مى كنند، در جهان دیگر نیز سر بلند و جایگاه آنان برجسته است. اى ابوهاشم! خدا تو را از این گروه قرار دهد، خداى تو را رحمت كند.» (6)

پی نوشت:
1. ما رأیتُ و لا عرفتُ بسرّمن رأى، رجلاً من العلویة مثل الحسن بن على فى هدیه و سكونه و عفافه و نبله و كرمه عند اهل بیته و بنى هاشم... اصول كافى،ج1، ص 503؛ مناقب آل ابى طالب(ع)، ج 4، ص 423؛ سیرة الائمه، ج 2، ص 502.
2. اصول كافى، ج 2، ص 508.
3. همان، ص 512.
4. همان، ص 506.
5 و 6. انوارالبهیّه، شیخ عباس قمى، ص 154.


منبع:
ربّانى سبزوارى، ابوالحسن،  فرهنگ كوثر، زمستان 1382، شماره 60؛ به نقل از پایگاه حوزه به آدرس:
http://www.hawzah.net/fa/magazine/magart/4180/4788/39575?ParentID=5426
دوشنبه 2/11/1391 - 7:50
دعا و زیارت

" خدایا سپاست می گویم از چاه ناامیدی برونم افکندی،به دریای رحمت بی کرانت غوطه ورم ساختی،از ورای این گنبد نیلی نگاهم می کنی ،درذرات زلال آب به تماشایم می نشینی،مرا نگاهبانی ،رازدار قلب منی،فروغ دیدگان معصومانه کودکی هستی که ازقطره هیچش آفریده ای،چه بگویم که چه هستم به که بگویم ،تو ذات مقدسی که کلمات در تو جاریست خودم را و بودنم را و حتی آنزمان که اراده کنی تبودنم را به خودت می سپارم. همچنان راهنمایم باش،ودرهزارم لحظه ای مرا به خودم وامگذارو لحظه ای مرا از یاد خود غافل نساز(آمین) "

سه شنبه 5/3/1388 - 9:54
ادبی هنری
پول میتونه سرگرمی رو بخره اما نه شادی رو.

 Money can buy an amusement, but not happiness

پول میتونه رختخواب رو بخره اما نه خواب رو.

Money can buy a bed, but not sleep

پول میتونه غذا رو بخره اما نه اشتها رو.

Money can buy a food, but not appetite

پول میتونه دارو رو بخره اما نه سلامتی رو.

 Money can buy a medicine, but not health

پول میتونه وسیله آرایش بخره اما نه زیبایی رو.

Money can buy cosmetic, but not beauty

پول میتونه خدمتکار بخره اما نه دوست رو.

 Money can buy a servant, but not friend

پول میتونه پست(مقام)رو بخره اما نه بزرگی رو.

 Money can buy a position, but not greatness

پول میتونه نوکری رو بخره اما نه وفاداری رو.

 Money can buy a service, but not loyalty

پول میتونه قدرت رو بخره اما نه اعتبار رو.

 Money can buy a power,but not authority

سه شنبه 5/3/1388 - 9:52
ادبی هنری

زندگی كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند كه بشكنند

آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست برود با گریه جبران نمی شود

فردا خورشید طلوع خواهد كرد حتی اگر ما نباشیم

سه شنبه 5/3/1388 - 9:51
خواستگاری و نامزدی

مورخان می‌نویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله می‌کند، با کمال تعجب مشاهده می‌کند که دروازه آن شهر باز است و با این که خبر آمدن او به شهر پیچیده بود مردم زندگی عادی خود را ادامه می‌دادند. باعث حیرت اسکندر بود زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش می‌رسید عده‌ای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش می‌شدند و بقیه به خانه‌ها و دکان‌ها پناه می‌بردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت. اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر می‌گذارد و می گوید: من اسکندر هستم. مرد با خونسردی جواب می‌دهد: من هم ابن عباس هستم. اسکندر با خشم فریاد می‌زند: من اسکندر مقدونی هستم، کسی که شهرها را به آتش کشیده، چرا از من نمی‌ترسی؟ مرد جواب می‌دهد: من فقط از یکی می‌ترسم و او هم خداوند است. اسکندر به ناچار از مرد می‌پرسد: پادشاه شما کیست؟ مرد می‌گوید: ما پادشاه نداریم. اسکندر با خشم می‌پرسد: رهبرتان، بزرگتان!؟ مرد می‌گوید: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی می‌کند. اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود، حرکت می‌کنند در میانه راه با حیرت به چاله‌هایی می‌نگرد که مانند یک قبر در جلوی هر خانه کنده شده بود. لحظاتی بعد به قبرستان می‌رسند، اسکندر با تعجب نگاه می‌کند و می‌بیند روی هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس یک ساعت زندگی کرد و مرد. ابن علی یک روز زندگی کرد و مرد ابن یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد! اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر بدنش می‌نشیند، با خود فکر می‌کند این مردم حقیقی‌اند یا اشباح هستند؟ سپس به جایگاه ریش سفیده ده می‌رسد و می‌بیند پیر مردی موی سفید و لاغر در چادری نشسته و عده‌ای به دور او جمع هستند. اسکندر جلو می‌رود و می‌گوید: تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟ پیر مرد می‌گوید: آری، من خدمت‌گزار این مردم هستم! اسکندر می‌گوید: اگر بخواهم تو را بکشم، چه می‌کنی؟ پیرمرد آرام و خونسرد به او نگاه کرده می‌گوید: خب بکش! خواست خداوند بر این است که به دست تو کشته شوم! اسکندر می‌گوید: و اگر نکشم؟ پیرمرد می‌گوید: باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهم در این دنیا افزون گردد. اسکندر سر در گم و متحیّر می‌گوید: ای پیرمرد من تو را نمی‌کشم، ولی شرط دارم. پیرمرد می‌گوید: اگر می‌خواهی مرا بکش، ولی شرط تو را نمی‌پذیرم. اسکندر ناچار و کلافه می‌گوید: خیلی خوب، دو سوال دارم، جواب مرا بده و من از اینجا می‌روم. پیرمرد می گوید: بپرس! اسکندر می‌پرسد: چرا جلوی هر خانه یک چاله شبیه قبر است؟ علت آن چیست؟ پیرمرد می‌گوید: علتش آن است که هر صبح وقتی هر یک از ما که از خانه بیرون می‌آییم، به خود می‌گوییم: فلانی! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس بزرگی برای هر روز ماست! اسکندر می‌پرسد: چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه، فلانی یک ساعت، یک ماه، زندگی کرد و مرد؟! پیرمرد جواب می‌دهد: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا می‌رسد، به کنار بستر او می‌رویم و خوب می‌دانیم که در واپسین دم حیات، پرده‌هایی از جلوی چشم انسان برداشته می‌شود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست! از او چند سوال می‌کنیم: چه علمی آموختی؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجامید؟ چه هنری آموختی؟ و چه قدر برای آن عمر صرف کردی؟ برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟ و چقدر وقت برای آن گذاشتی؟ او که در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا" می‌گوید: در تمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم، یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم. یا اگر خیر و خوبی کردم، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خودنمایی! ولی یک شبی مقداری نان خریدم و برای همسایه‌ام که می‌دانستم گرسنه است، پنهانی به در خانه‌اش رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم! بعد از آن که آن شخص می‌میرد، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته، محاسبه کرده، و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد! یا مدت زمانی را که برای آموختن هنر صرف کرده محاسبه، و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: ابن علی هفت ساعت زندگی کرد و مرد و یا برای بهبود زندگی مردم تلاشی را که به انجام رسانده، زمان آن را حساب کرده و حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد. یعنی، عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود! بدین‌سان، زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود می‌گیرد که بر سه بستر، علم، هنر، مردم، مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی آن بر نتوان نهاد! اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام می‌کند و به لشکر خود دستور می‌دهد: هیچ‌گونه تعدی به مردم نکند. و به پیرمرد احترام می‌گذارد و شرمناک و متحیر از آن شهر بیرون می‌رود! فکر می‌کنید: اگر چنین قانونی رعایت شود، روی سنگ قبر ما چه خواهند نوشت؟ لحظاتی فکر کنیم... بعد عمر مفید خود را محاسبه کنیم!

سه شنبه 5/3/1388 - 9:46
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته