• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 6
تعداد نظرات : 5
زمان آخرین مطلب : 6592روز قبل
خواستگاری و نامزدی
عاشق شدن
انقدر بخندید که دلتون درد بگیره
وقتى از سفر برگشتید ببینید هزار تا ایمیل براتون رسیده
براى مسافرت به یک جاى خوشگل بروید
به آهنگ مورد علاقه‌تون از رادیو گوش بدین
به رختخواب بروید و به صداى بارش باران گوش بدین
از حمام که بیرون اومدین ببینید حوله‌تون گرمه
آخرین امتحانتون را خوب بدین
یک دوستى که زیاد نمی‌بینیدش ولى دلتون می‌خواد او را ببینید بهتون تلفن کنه
توى جیب شلوارى که سال پیش پوشیده بودید پول پیدا کنید
براى خودتون توى آینه شکلک در بیارین و بهش بخندین
بدون دلیل بخندین
به طور تصادفى بشنوید که یکنفر داره از شما تعریف می‌کنه
از خواب بیدار بشین و ببینید که چند ساعت دیگه هم می‌تونید بخوابید
آهنگى را گوش کنید که شما را به یاد شخص خاصى بیاندازه
عضو یک تیم باشید

از بالاى تپه به غروب خورشید نگاه کنید

دوستان جدید پیدا کنید
هر وقت اونو می‌بینید دلتون هُرى بریزه پائین
لحظات را با بهترین دوستانتون بگذرانید
کسانى که دوستشون دارید را خوشحال ببینین
یک دوست قدیمى را ملاقات کنید و ببینید که فرقى نکرده
یک روز بعدازظهر کنار ساحل قدم بزنید
یکى را داشته باشید که بهتون بگه دوستتون داره
بخندید ... بخندید ... بخندید ... و کارهاى عجیبی که با دوستانتون کردید را به یاد آورید این‌ها بهترین ‌لحظه‌هاى زندگى هستند
قدرشان را بدانیم

زندگى یک مشکل نیست که باید حل کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد

شنبه 1/4/1387 - 14:27
دعا و زیارت

بسم الله الرحمن الرحیم

هذا ما اوصت به فاطمه بنت رسول الله اوصت و هى تشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله و ان الجنة حق والنار حق و ان الساعة آتیة لاریب فیها و ان الله یبعث من فى القبور. یا على انا فاطمة بنت محمد (ص ) زوجنى الله منك لاكون لك فى الدنیا والاخره انت اولى بى من غیرى حنوطى و غسلنى و كفنى باللیل وصل ولدى السلام الى یوم القیامه .

بنام خداوند بخشنده مهربان

این وصیت نامه دختر رسول خداست در حالى وصیت مى كند كه شهادت می دهد خدایى جز خداى یگانه نیست و محمد (ص) بنده و رسول اوست و بهشت حق است و آتش جهنم حق است و روز قیامت كه هیچ شكى در آن نیست فرا خواهد رسید و ذات الهى جمیع مردگان را از قبور برانگیزاند و زنده گرداند و همه را وارد محشر فرماید.

اى على من فاطمه دختر حضرت محمد هستم خدا مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنیا و آخرت براى تو باشم و تو از دیگران بر من سزاوارترى .على جان حنوط و غسل و كفن كردن مرا در شب به انجام رسان و شب بر من نماز بگذار و شب مرا دفن كن و هیچ كس را اطلاع نده. اینك با شما وداع می كنم و بر فرزندانم تا روز قیامت سلام و درود می فرستم.

جمعه 31/3/1387 - 13:32
دعا و زیارت
پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم ) در وصیتی به امیرالمؤمنین (علیه السلام) به نکات اخلاقی انسان اشاره می فرمایند:
یا علی ! برای مؤمن در دنیا سه خوشحالی است : دیدار برادران افطار از روزه ، تهجّد در پایان شب .
یا علی ! سه چیز است كه اگر در كسی نباشد كاری از او پا نگیرد ( و در كارها توفیق نیابد ) پارسایی ( و ورعی ) كه حایل شود او را از نافرمانی های خدای عزّ و جّل ، و خلق و خویی كه به وسیله آن با مردم مدارا كند ، و بردباری و حلم كه به وسیله آن جهالت و نادانی جاهل ( و افراد نادان ) را برگرداند .
یا علی ! سه خصلت از حقیقت های ایمان است : انفاق و بخشش در تنگدستی ، انصاف مردم از خویشتن ، بذل دانش به دانشجو .
یا علی ! سه چیز از مكارم اخلاق است : عطا كنی به كسی كه تو را از عطای خویش محروم ساخته ، پیوند كنی با كسی كه از تو بریده ، عفو كنی و بگذری از كسی كه به تو ستم كرده است .
یا علی ! سه چیز است كه هر كس خدای را با آن سه دیدار كند از برترین مردم خواهد بود : كسی كه به پیشگاه خدا برود با انجام هر چه خدا بر او فرض و واجب كرده كه او از زمره ی عابدترین مردم است ، كسی كه پارسایی ورزد از محرمات الهی كه او از پارساترین مردم است ، كسی كه قناعت كند به آنچه خدا روزی اش كرده كه او از بی نیازترین مردم است .
یا علی ! سه چیز است كه این امت طاقت آن را ندارد . مواسات با برادر دینی در مال ، انصاف مردم از خویش ، و ذكر و یاد خدا در هر حال ، و آن ذكر « سبحان الله و الحمدالله و لا اله الا الله و الله اكبر » نیست ، بلكه هر گاه بر عملی درآمد كه بر او حرام گشته از خدای عزّ و جلّ بترسد و آن را واگذارد .
یا علی ! سه چیز است كه حافظه را زیاد كند و بیماری را ببرد . كندر ، مسواك كردن ، خواندن قرآن .
یا علی ! سه چیز از وسواس است : خوردن گِل ، گرفتن ناخن ها با دندان ، جویدن ریش .
یا علی ! از سه خصلت تو را نهی می كنم ( و به سختی باز می دارم ) : حسد ، حرص ، تكبر .
یا علی ! ( بهره و شیرینی ) زندگی در سه چیز است : خانه ی فراخ ، زن نیكو ، اسب میان تهی .
جمعه 31/3/1387 - 13:31
دعا و زیارت


خدا مرا كه مى آفرید و زمین و خورشید و ماه و بر و بحر را، اعلام كرد كه آفرینش شما، آفرینش همه چیز به طفیلى آفرینش پنج تن است كه محور آن پنج تن، زهراست.

یا مَلائِكَتى وَ سُكّانَ سَماواتى اعْلَمُوا اَنّى ما خَلَقْتَ سَماءً مَبْنیّه وَ لا اَرْضاً مَدْحیّه وَ لا قَمَراً مُنیراً وَ لا شَمْساً مُضیئه وَ لا فلكاً یَدُور وَ لا بَحْراً یَجْرى وَ لا فَلَكاً یَسْرى اَلّا فى مَحَبّة هوُلاءِ الْخَمْسه.


اگر به خاطر اینها نبود، من دست به كار خلقت نمى شدم، آفرینش را رقم نمى زدم، بر اندام عدم لباس هستى نمى پوشاندم.

اگر به خاطر این پنج تن نبود، آفرینش به تكوینش نمى ارزید.

این پنج تن عبارتند از فاطمه و پدر او، فاطمه و شوى او و فاطمه و پسران او.

نه تنها من، آسمان، كه خورشید و ماه نیز، كه ستارگان و افلاك نیز، كه بر و بحر نیز چشم انتظار آمدنت بودند.

همه غرق این سؤال و مات این كنجكاوى بودیم كه این فاطمه كیست كه اینقدر عزیز خداوند است و حتى حساب و كتاب خدواند بسته به شاهین محبت و رضایت اوست. و قتى آدم از بهشت قرب رانده شد و به زمین فراق هبوط كرد، شما تنها وسیله نجات او شدید و نامهاى شما، اسماء حسناى سوگندنامه او. و ما بیش از پیش قدر منزلت شما را در پیش خداوند دریافتیم و به همان میزان متحیرتر و مبهوت تر شدیم در شكوه و عظمت وجود شما. و قتى نوح در پس آن و انفساى طوفان و سیل، با استعانت از نام شما بر خشكى فرود آمد همه یكصدا گفتیم رازى است به سنگینى خلقت و رمزى به پیچیدگى آفرینش در این نامهاى مبارك، اما چه راز و رمزى؟!

این انتظار، قرن به قرن، سال به سال، ماه به ماه، روز به روز و لحظه به لحظه گسترش یافت و در بستر آن، سوالى غریب شروع به رشد و نمو كرد تا آنجا كه این سئوال و انتظار پا به پاى هم، دست به كار سوزاندن جان و مچاله كردن دل شدند.

سؤال این بود كه:

این فاطمه با این شخصیت، با این عظمت، با این جلال و جبروت، با این قرب و منزلت وقتى پا به عرصه زمین بگذارد، چه خواهد شد؟ چه طوفانى به وقوع خواهد پیوست، چه معجزه اى رخ خواهد شد؟ چه طوفانى به وقوع خواهد پیوست، چه معجزه اى رخ خواهد داد و خلایق او چگونه برخورد خواهند كرد؟!

مساله، مساله كوچكى نبود، خلایق همیشه بر روى زمین به دنبال خدایى ملموس و محسوس مى گشتند، بت را نه به این دلیل مى ساختند و مى پرستیدند كه او را خدا مى دانستند، بت را مى خواستند به عنوان جلوه اى محسوس از خدا بر روى زمین، بت ها را به عنوان شفعائى در نزد خدا تصور مى كردند. آنها را واسطه میان خود و خدا مى پنداشتند.

به بت مى گفتند آنچه را كه از خدا مى خواستند، طلب باران، طلب بخشش، طلب وسعت، طلب... مى خواستند مجرایى باشد كه همه خواسته ها و طلب ها، از آن طریق مطمئن، به سوى خدا صعود كند.

بت ها تجسم كاذب این نیاز بودند و خدا مى خواست كسانى را به زمین هدیه كند كه تجسم صادق این درخواست باشند. محبوبى ملموس و محسوس باشند، دستگیر مردم باشند براى رفتن به سوى او و خلاصه، چیزى باشند میان مردم و خدا، برتر از مردم، پایین تر از خدا. و تو اى فاطمه و پدر و شوى و فرزندان تو چنین بودید. و َ لَها جَلالٌ لَیْسَ فَوْقَ جَلالُها اِلّا جَلالُ اللَّه جَلَّ جَلالُه وَ لَها نَوالٌ لَیْسَ فَوْقَ نَوالِها اِلّا نَوالُ اللَّهَ عَمَّ نَواله.

فاطمه را جلال و جبروت و عظمتى است كه برتر از او هیچ جلالى نیست مگر جلال خداوند جل جلاله و هم او را بخشش و عطا و كرمى است كه بتر از او هیچ نوال و كرامتى نیست مگر نوال خداوند، عم نواله.

پس ما حق داشتیم چشم انتظار آمدن شما و كنجكاو كیفیت برخورد مردم با شما باشیم. و قتى پدرت زمین را به تولد خود مزین كرد، من از میان تمام خلایق، نگاه و چشم توجهم فقط به او شد.

هرگاه آفتاب، جسم لطیفش را مى آزرد، ابرى را سایبان او مى ساختم. هر گاه سرما آزارش مى داد، شعله خورشید را زیاد مى كردم ، اگر شبانه راه مى پیمود، دامن مهتاب را پیش رویش مى گستردم و فانوس ستاره را نزدیكتر مى بردم كه مبادا سنگى پاى رسالتش را بیازارد.

اما... اما من یكى كه در خود شكستم وقتى دیدم با او به قدر او رفتار نمى شود، و نه به منزلت او كه حتى به شان یك انسان عادى و معمولى هم با او برخورد نمى شود. انسان معمولى تمسخر نمى گردد، متهم به جنون نمى شود، با او كینه و عداوت و دشمنى نمى ورزند، اما با او كردند.

او را ساحر و مجنون خواندند، با او دشمنى ورزیدند، با ا و جنگیدند، بر سر او خاكستر كینه ریختند. پیشانى اش را آزردند. داندانش را شكستند، محصور شعب ابى طالبش كردند و... و من... من آسمان، من بى جان، من سایه بان، من دیده بان، خون دل مى خوردم و در خود مچاله مى شدم، وقتى كه مى دیدم با مقصود خلقت، با مخاطب «لَوْلاكَ لَما خَلَقْتُ الْاَفْلاك»، با رمز «انّى اَعْلَمُ مالا تَعْلَمُون»، با آدم تمام، با انسان كامل، با عقل كل، اینچنین جاهلانه و كافرانه بر خورد مى شود. و ... بعد از او با تو، دردانه خداوند.

من تصور مى كردم وقتى شما بیائید، خلایق شما را بر سر دست خواهند گرفت، بر روى چشم خواهند گذاشت، دلهایشان را منزل محبت شما خواهند كرد، بر سایه تان سجود خواهند برد، از بوى حضور شما مست خواهند شد، خاك پایتان را توتیاى چشم خواهند كرد، كمر خواهند بست به خدمت شما، چشم خواهند دوخت به لب هاى شما تا فرمان را نیامده بر چشم بگذارند و خواسته را نگفته اجابت كنند.همه مقیم كوى شما خواهند شد و دنبال وسیله براى تقرب خواهند گشت.

من كه دیده بودم یك نفر با خاك پاى مادیان جبرئیل، دست در كار خلقت برد، خیال مى كردم خلایق از گرد پاى شما بال خواهند ساخت، از من خواهند گذشت و به معراج خواهند رفت.

چه سفیه بودند این خلایق، چه نادان بودند این مردم! چه مى خواستند كه در محضر شما نمى یافتند؟! چه مى جستند كه در شما پیدا نمى كردند؟! دنیا مى خواستند شما بودید، آخرت مى خواستند شما بودید، معرفت مى خواستند شما بودید. علم مى خواستند شما بودید، معرفت مى خواستند شما بودید، بهشت مى خواستند شما بودید، حتى اگر مال و منال و شهرت و قدرت مى خواستند، باز مخزن و گنجینه اش در دست شما بود.

چرا جفا كردند؟! چرا سر برتافتند؟! چرا عصیان كردند؟ به كجا مى خواستند بروند؟! چه مى شد اگر ابوجهل و ابولهب و... هم، راه ابوذر را مى رفتند؟! من و كل كائنات، موظف شدیم ، سلمان را به خاطر ارادتش به شما خدمت كنیم. گرامى بداریم، عزیز بشمریم، چه مى شد اگر بقیه هم پا جاى پاى سلمان مى گذاشتند. پا جاى پاى سلمان نگذاشتند، ولى چرا دشمنى كردند؟ چرا كینه ورزیدند، چرا رذالت كردند؟ من كه از ابتداى خلقت، عشقم به این بود كه آسمان مدینه بشوم، گاهى از شدت خشم به خود مى لرزیدم، صداى سایش دندانهایم را اگر گوش هوشى بود، به یقین مى شنید، گاهى تاسف مى خوردم، گاهى حسرت مى كشیدم، گاهى گریه مى كردم، گاهى كبود مى شدم، گاهى اشك مى ریختم، گاهى ضجه مى زدم، گاهى خون مى خوردم و گاهى خود را ملامت مى كردم، من از كجا مى دانستم كه باید شاهد اینهمه مصیبت باشم؟!

من سوختم وقتى در خانه خدا، در خانه قرآن، در خانه نجات، در خانه تو به آتش كشیده شد.

من در خود شكستم وقتى در بر پهلوى تو شكسته شد. وقتى تو فضه را صدا زدى، انسانیت از جنین هستى سقوط كرد. خون جلوى چشمان مرا گرفت وقتى گل میخ هاى در، از سینه تو خونین و شرم آگین درآمد.

من از خشم كبود شدم وقتى تازیانه بر بازوى تو فرود آمد.من معطل و بى فلسفه ماندم وقتى زمین ملك تو غصب شد.

اشك در چشمان من حلقه زد وقتى سیلى با صورت تو آشنا شد.

من به بن بست رسیدم وقتى اهانت و توهین به خانه تو راه یافت. و ... بند دلم و رشته امیدم پاره شد وقتى آوند حیات تو قطع شد.

دیشب كه على تو را غسل مى داد، وقتى اشك هاى جانسوز او را دیدم، وقتى ضجه هاى حسن و حسین را شنیدم، وقتى مو پریشان كردن و صورت خراشیدن زینب و ام كلثوم را دیدم، دیگر تاب نیاوردم، نه من، كه كائنات بى تاب شد و چیزى نمانده بود كه من فرو بریزم و زمین از هم بپاشد و كائنات سقوط كند.

تنها یك چیز، آفرینش را بر جا نگاه داشت، و آن تكیه على بود بر عمود خیمه، ستون خانه تو.
على سرش را گذاشته بود بر دیوار خانه تو و زار زار مى گریست.

این اگر چه اوج بى تابى على بود اما به آفرینش، آرامش بخشید و كائنات را استقرار داد.

چه شبى بود دیشب! سنگینى بار مصیبت دیشب تا آخرین لحظه حیات، بر پشت من سنگینى مى كند. همچنانكه این قهر بزرگوارانه تو كمر تاریخ را مى شكند.

از على خواستى- مظلومانه و متواضعانه- كه ترا شبانه دفن كند و مقبره ات را از چشم همگان مخفى بدارد.

مى خواستى به دشمنانت بگویى دود این آتش ظلمى كه شما برافروخته اید، نه فقط به چشم شما كه به چشم تاریخ مى رود و انسانیت، تا روز حشر از مزار دردانه خدا، محروم مى ماند. چه سند مظلومیت جاودانه اى! و چه انتقام كریمانه اى!

دل من به راستى خنك شد وقتى كه صبح، دشمنان تو با چهل قبر مشابه در بقیع مواجه شدند و نتوانستند بفهمند كه مدفن دختر پیامبر كجاست.

من شاهد بودم كه در زمان حیاتت آمدند براى دغلكارى و نیرنگ بازى، اما تو مجال ندادى و آنها باقى مكر و سیاست را گذاشته بودند براى بعد از وفات و تو آن نقشه را هم نقش بر آب كردى.

اما همیشه خشك و تر با هم مى سوزند، مومنان و مریدان آینده ات نیز اشك حسرت خواهند ریخت، گم كرده خواهند داشت و در فراق مزار تو خواهند گداخت.

چهل قبر مشابه! چهل قبر همسان! و انسانها بعضى واله و سرگشته، برخى متعجب و حیران، عده اى مغبون و شكست خورده، گروهى از خشم و غضب، كف به لب آورده و معدودى از خواب پریده و هشیار شده.

یكی گفت:

- نشد، اینطور نمى شود، نبش قبر خواهیم كرد، همه قبرها را خواهیم شكافت، جنازه دختر پیامبر را پیدا خواهیم كرد، بر او نماز خواهیم خواند و دوباره... خبر به على رسید. همان على كه تو گاهى از حلم و سكوت و صبورى اش در شگفت و گاهى گلایه مند مى شدى ، از جا برخاست، همان قباى زرد رزمش را بر تن كرد، همان پیشانى بند جهاد را بر پیشانى بست، شمشیرى را كه به مصلحت در غلاف فشرده بود، بیرون كشید و به سمت بقیع راه افتاد.

تو به یقین دیدى و بر خود بالیدى اما كاش بر روى زمین بودى و مى دیدى كه چگونه زمین از صلابت گامهاى على مى لرزد. و قتى به بقیع رسید، بر بالاى بلندى ایستاد- صورتش از خشم، گداخته و رگهاى گردنش متورم شده بود- فریاد كشید:

- واى اگر دست كسى به این قبرها بخورد، همه تان را از لب تیغ خواهم گذارند.

او گفت:

- اى ابوالحسین بخدا نبش قبر خواهیم كرد و بر جنازه فاطمه نماز خواهیم خواند. على از بلندى حلم فرود آمد، دست در كمربند او برد، او را از جا كند و بر زمین افكند، پا بر سینه اش نهاد و گفت:

- یا بن السوداء! اگر دیدى از حقم صرف نظر كردم، از مثل تو نترسیدم، ترسیدم كه مردم از اصل دین برگردند، مامور به سكوت بودم ، اما در مورد قبر و وصیت فاطمه نه، سكوت نمى كنم، قسم بخدایى كه جان على در دست اوست، اگر دستى به سوى قبرها دراز شود، آن دست به بدن باز نخواهد گشت، زمین را از خونتان رنگین مى كنم.

او به التماس افتاد و دیگری گفت:

اى ابوالحسن ترا به حق خدا و پیامبرش از او دست بردار، ما كارى كه تو نپسندى نمى كنیم.
على، شوى باصلابت تو رهایشان كرد و آنها سر افكنده به لانه هایشان برگشتند و كودكانى كه در آنجا بودند چیزهایى را فهمیدند كه پیش از آن نمى دانستند... راستى این صدا، صداى پاى على است. آرام و متین اما خسته و غمگین. از این پس على فقط در محمل شب با تو راز و نیاز مى كند.

من لب ببندم از سخن گفتن تا على بال بگشاید بر روى مزار تو.

این تو و این على و این نگاه همیشه مشتاق من...

جمعه 31/3/1387 - 13:28
خواستگاری و نامزدی
روزی روزگاری دو فرشته کوچک در سفر بودند .
یک شب به منزل فردی ثروتمند رسیدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپری کنند . آن خانواده بسیار بی ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق میهمانان شب را سپری کنند و در عوض آنها را به زیرزمین سرد و تاریکی منتقل کردند . آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جای خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخی در درون دیوار افتاد و سریعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمیر و درست کرد.
فرشته کوچکتر پرسید : چرا سوراخ دیوار را تعمیر کردی .
فرشته بزرگتر پاسخ داد : همیشه چیزهایی را که می بینیم آنچه نیست که به نظر می آید .
فرشته کوچکتر از این سخن سر در نیاورد .
فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزدیکی یک کلبه متعلق به یک زوج  کشاورز رسیدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپری کنند.
زن و مرد کشاورز که سنی از آنها گذشته بود با مهربانی کامل جواب مثبت دادند و پس از پذیرایی اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روی تخت انها بخوابند و خودشان روی زمین سرد خوابیدند .
صبح هنگام فرشته کوچک با صدای گریه مرد و زن کشاورز از خواب بیدار شد و دید آندو غرق در گریه می باشند . جلوتر رفت و دید تنها گاو شیرده آن زوج که محل درآمد آنها نیز بود در روی زمین افتاده و مرده .
فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فریاد زد : چرا اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد . تو به خانواده اول که همه چیز داشتند کمک کردی و دیوار سوراخ آنها را تعمیر کردی ولی این خانواده که غیر از این گاو چیز دیگری نداشتند کمک نکردی و اجازه دادی این گاو بمیرد.
فرشته بزرگتر به آرامی و نرمی پاسخ داد : چیزها آنطور که دیده می شوند به نظر نمی آید.
فرشته کوچک فریاد زد : یعنی چه من نمی فهمم.
فرشته بزرگ گفت : هنگامی که در زیر زمین منزل آن مرد ثروتمند اقامت  داشتیم دیدم که در سوراخ آن دیوار گنچی وجود دارد و چون دیدم که آن مرد به دیگران کمک نمی کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمی کند پس سوراخ دیوار را ترمیم و تعمیر کردم تا آنها گنج را پیدا نکنند .
دیشب که در اتاق خواب این زوج خوابیده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجای زن، گاو را پیشنهاد و قربانی کردم .
چیزها آنطور که دیده می شوند به نظر نمی آیند .
جمعه 31/3/1387 - 13:19
دعا و زیارت

  اسم اعظم چیست ؟ کیست ؟ و دانستنش به چه کاری آید ؟ و چرا اینقدر در موردش می نویسند ، گقته اند : منظور از اسم اعظم ، فهم و داشتن درک عمیق از اسماء مقدس الهی است ، نه آن درک و حالت ساده ای که انسان عادی از حضرت حق دارد ، بلکه به معنای درک عمیق و همه جانبه از اوست که شناختی خاص تلقی می شود،این شناخت توسط برخی از تربیت شدگان امکان پذیر است  مقصود اینست که اسم اعظم آموختن چند حرف یا ذکر یک نام نیست بلکه مجموعه ای از حالات و شرایط جسمی و روحی است که سبب می شود رفتار و اعمال ، گفتار و پندار و اراده شخص هم در چارچوب معینی شکل بگیرد و فرد بتواند بتدریج از نردبان تکامل معنوی بالا رفته و به فراخور حال و ملکه کردن اسم و یا صفتی از اسماء و صفات هو تعالی تبدیل به اسم اعظم شود.    بنابر آنچه از روایات به دست می آید، اگر کسی از اسم اعظم خداوند باخبر باشد، ویژگی‌های منحصری به‌فردی در او پدید خواهد آمد؛ از جمله هر دعایی بکند مستجاب می‌شود. حتی با اسم اعظم می‌تواند در قوانین جهان طبیعت دست ببرد. بر خلاف آنچه بسیاری از مردم گمان می کنند، اسم اعظم کلمه خاصی نیست که اگر بر زبان جاری شود، چنین خاصیتی داشته باشد یا حتی این گونه نیست که با حروفی غیر از حروف شناخته شده ما ساخته شده باشد؛ چرا که لفظ یک اسم به تنهایی چیزی جز حرف و صدایی نیست و معنای آن هم تنها یک تصور ذهنی است؛ و روشن است که نه صدای برخاسته از حنجره آدمی و نه تصور ذهنی گوینده، هیچ یک نمی‌تواند چنین تأثیراتی داشته باشند. پس تأثیرات اسماء الهی و به ویژه اسم اعظم، مربوط به حقایق آنهاست و نه لفظ آنها یا معنای ذهنی آنها، و فقط مزین‌شدن شخص گوینده به صفات الهی و متصل شدنش به حقیقت اسماء الهی است که زمینه استجابت دعا را فراهم می‌کند و می‌تواند علت برخی تصرفات در عالم باشد؛ همان گونه که در دعا، حقیقت طلب و دل بریدن از دیگران، علت استجابت آن است و نه لفظ یا معنای ذهنی دعا. البته کلمات و الفاظ نیز یاد آور حقایق هستند و از این رو مورد احترام‌اند، ولی تاثیر اصلی مربوط به همان حقایق است. پس تا کسی آمادگی درونی و صفای لازم را در خود ایجاد نکند، هرگز به اسم اعظم خداوند دست نخواهد یافت.    یکی از عطایا و کراماتی که خداوند به حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و ائمّه اطهار علیهم السلام ارزانی فرموده، اسم اعظم است. در این زمینه به چند روایت اشاره می‌شود:1 - امام باقر علیه السلام فرمود:«اسم اعظم خداوند، هفتاد و سه حرف است. آصف بن برخیا فقط یکی از آن حروف را می‌دانست که توانست زمین را درهم نوردد و قبل از یک چشم بر هم زدن، تخت بلیقس را از سرزمین سبا نزد سلیمان حاضر سازد؛ و ما ائمّه معصومین هفتاد و دو حرف از آن را میدانیم. یک حرف را هم خداوند به خودش اختصاص داده و تنها نزد اوست 2 - امام صادق علیه السلام فرمود:«به حضرت عیسی علیه السلام دو حرف از حروف اسم اعظم داده شد که به وسیله آن معجزات خود را ظاهر می‌کرد، به حضرت موسی علیه السلام چهار حرف، به حضرت ابراهیم علیه السلام هشت حرف، به حضرت نوح علیه السلام پانزده حرف و به حضرت آدم علیه السلام بیست و پنج حرف داده شد؛ اما خداوند تمام حرف‌ها را به حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم و اهل بیت عطا فرموده است. اسم اعظم هفتاد و سه حرف است که به رسول الله هفتاد و دو حرف آن داده شده و یک حرف از آن بر همگان پوشیده است 3 -  امام صادق علیه السلام فرمود:« چگونه مردم فرمایش امیرالمومنین علی علیه السلام را انکار می‌کنند که فرمود: "من اگر بخواهم با همین پایم به سینه معاویه که در شام است می‌کوبم و او را از تختش سرنگون می‌کنم"، اما کار آصف بن برخیا را که تخت بلقیس را برای حضرت سلیمان علیه السلام آورد، انکار نمی‌کنند؟! آیا پیامبر ما برتر از تمام پیامبران نیست؟ آیا وصی او برترین اوصیاء نیست؟ پس چرا امیرالمؤمنین را به قدر آصف نیز باور ندارند؟ خداوند بین ما و بین آنان که حق ما را انکار می‌کنند و برتری ما را قبول ندارند، قضاوت فرماید.»    بعضی گفته اند : «اسم اعظم خداوند تبارک و تعالی، آنهائی است که در اولش، لفظ جلاله (الله ) و در آخرش لفظ (هو) باشدو همچنین، بدون نقطه باشد»  و در قرآن شریف، در پنج مورد چنین آمده است.      گفته اند؛  اسم اعظم (الله لااله الاّ هو) می باشد. از شیخ مغربی نقل شده که هر کس این پنج آیه را، وردِ خود کند و هر روز یازده مرتبه، به هر نیت و در هر مشکلی - که برایش پیش آید- بخواند، بزودی نیت او برآورده خواهد شد. انشاءالله. (مفاتیح الجنان )آن پنج مورد در قرآن چنین است: ۱ - اَللّهُ لااِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاتَاءْخُذُهُ سِنَهٌ وَ لانوْمٌ لَهُ ما فی السَّمواتِ وَ ما فی الاَْرْضِ مَنْ ذَاالَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِاِذْنِهِ یَعْلَمُ ما بَیْنَ اَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لایُحیطُونَ بِشَئیٍ مِنْ عِلْمِهِ اِلاّ بِماشاءَ وَسِعَ کُرْسیُّهُ السَّمواتِ وَالاَْرْضَ وَ لایَؤُدُهُ حِفْظِهُما وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظیمِ. (بقره / ۲۵۵)۲ - اَللّهُ لااِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ وَ اَنْزَلَ التَّوریةَ وَالاِْنْجیلَ مِنْ قَبْلُ هُدیً لِلنّاسِ وَ اَنْزَلَ الْفُرْقانَ. (آل عمران، ۲، ۳، ۴)۳ - اَللّهُ لااِلهَ اِلاّ هُوَ لَیَجْمَعَنَّکُمْ اِلی یَوْمِ الْقیامَةِ لارَیْبَ فیهِ وَ مَنْ اَصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَدیثاً. (نساء / ۸۷)۴ - اَللّهُ لااِلهَ اِلاّ هُوَ لَهُ الاَْسْماءُ الْحُسنی. (طه/ )

۵ - اَللّهُ لااِلهَ اِلاّ هُوَ وَ عَلَی اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ. (تغابن / ۱۳)

 

جمعه 31/3/1387 - 11:5
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته