• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 1
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 4674روز قبل
شعر و قطعات ادبی

اشعار فریدون مشیری

فریدون مشیری

فریدون مشیری
فریدون مشیری

شعر مرثیه های غروب

اشعار زیبای فریدون مشیری

 

با یاد مهدی اخوان ثالث

 

 

افق می‌گفت: - « آن افسانه‌گو

 

-«آن افسانه گوی شهر سنگستان،

 

به دنبال « كبوترهای جادوی بشارت‌گو»

 

سفر كرده‌ست

 

شفق می‌گفت:

 

«من می‌دیدمش، تنها، تكیده، ناتوان، دلتنگ،

 

ملول از روزگارانی كه در این شهر سر كرده‌ست.»

 

 

 

سپیدار كهن پرسید:

 

- «به فریادش رسید آیا،«حریق و سیل یا آوار»؟»

 

صنوبر گفت:

 

- «توفانی گران‌تر زان‌چه او می‌خواست،

 

پیرامون او برخاست

 

كه كوبیدش به صد دیوار و پیچیدش به هم طومار!»

 

سپاه زاغ‌ها از دور پیدا شد

 

سكوتی سهمگین بر گفتگوها حكم‌فرما شد.

 

 

پس از چندی، پر و بالی به هم زد مرغ حق،

 

آرام و غمگین خواند:

 

-«دریغ از آن سخن سالار

 

كه جان فرسود، از بس گفت تنها

 

درد دل با غار... !»

 

توانم گفت او قربانی غم‌های مردم شد

 

صدای مرغ حق در های و هوی شوم زاغانی كه،

 

همچون ابر،

 

رخسار افق را تیره می‌كردند، كم‌كم محوشد، گم شد!

 

 

 

گل سرخ شفق پژمرد،

 

گوهرهای رنگین افق را تیرگی‌ها برد

 

صدای مرغ حق، بار دگر چون آخرین آهی كه از چاهی برون آید

 

(چه جای چاه، از ژرفای نومیدی) چنین برخاست:

 

-«مگر اسفندیاری، رستمی، از خاك برخیزد

 

كه این دل‌مرده شهر مردمانش سنگ را

 

زان خواب جاودیی برانگیزد.»

 

 

 

پس از آن، شب فرو افتاد و با شب

 

پرده سنگین تاریكی، فراموشی

 

پس از آن، روزها، شب‌ها گذر كردند

 

 

 

سراسر بهت و خاموشی

 

پس از آن، سال‌های خون دل نوشی

 

 

 

هنوز اما، شباهنگام

 

شباهنگان گواهانند

 

كه آوایی حزین از جای جای شهر سنگستان

 

بسان جویباری جاودان جاری‌ست...

 

 

 

مگر همواره بهرامان ورجاوند، می‌نالند، سر درغار

 

«كجایی ای حریق، ای سیل، ای آوار!»

 

کلکسیون جامع هنری 

جمعه 5/7/1392 - 10:14
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته