دانستنی های علمی
روزی سقراط، حکیم معروف یونانی مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: در راه که میآمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بیاعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت: چرا رنجیدی؟
مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است، چنین رفتاری ناراحتکننده است.
سقراط پرسید: اگر در راه کسی را میدیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود میپیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده میشدی؟
مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمیشدم. آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمیشود.
سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی مییافتی و چه میکردی؟
مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت و سعی میکردم طبیب یا دارویی به او برسانم.
سقراط گفت: همهی این کارها را به خاطر آن میکردی که او را بیمار میدانستی، آیا انسان تنها جسمش بیمار میشود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است، روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد، هرگز رفتار بدی ازاو دیده نمیشود؟
بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است. باید به جای دلخوری و رنجش، نسبت به کسی که بدی میکند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی میکند، در آن لحظه بیمار است.
جمعه 10/2/1389 - 16:21
طنز و سرگرمی
هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.
تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.
حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.
از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند. همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست.. از آن موقه خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری میکند.
جمعه 10/2/1389 - 16:18
دانستنی های علمی
پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت. به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد. مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند.
ولی پیرمرد بی درنگ لنگه دیگر کفشش را هم بیرون انداخت.
همه تعجب کردند.
پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد!
جمعه 10/2/1389 - 16:15
رويا و خيال
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم.
لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا ...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به ...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر بیشتر و بیشتر در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند عشق می ورزیدند و محبت میکردند لستر وسط آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود همشان نو بودند و برق میزدند.
بفرمائید چند تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و کفش ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد!!
جمعه 10/2/1389 - 16:12
دانستنی های علمی
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد.
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ.
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات.
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایم سرازیر شد.
پرسید مامانت خانه نیست؟
گفتم که هیچکس خانه نیست.
پرسید خونریزی داری؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.
پرسید : دستت به جا یخی میرسد؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات.
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم.
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست.
سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم.
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد
اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات.
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم.
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات.
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید : دوستش هستید؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش.
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ....
جمعه 10/2/1389 - 16:9
دانستنی های علمی
مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.
چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند.
او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.
خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.
کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد.
وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او پرداخت.
سپس کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید.
باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.
پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است.
بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد.
فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت.
او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست.
کسادی عمومی شروع شده است.
آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.
جمعه 10/2/1389 - 16:7
طنز و سرگرمی
نخستین اشتباهی که نینی کرد، جردادن صفحات کتابش بود. خب ماهم قرار گذاشتیم هربارکه ورقی راپاره میکند چهار ساعت توی اتاقش بماند و در را به رویش ببندیم. اوائل، روزی یک صفحه پاره میکرد، قرار ماهم سرجایش بود. گرچه گریه و دادوفریاد او پشت دربسته اعصاب آدم راخرد میکرد. گفتیم که این بها را باید بپردازی، یا بخشی از آن را. بعداً که دستهایش ورزیده شد دو ورق را پاره میکرد که باید هشت ساعت پشت دربسته تنها میماند. مزاحمت هم دوبرابرمیشد. اما دست برنمیداشت. باگذشت زمان روزهایی رسید که سه یا چهارورق را پاره میکرد که گاه مجبورمیشدیم شانزده ساعت پشت سرهم او را توی اتاق بیندازیم که تغذیهاش دچارمشکل میشد و زنم را دلواپس میکرد. اما به نظرمن وقتی مقرراتی وضع میشود، باید به آن بچسپی وگرنه نتیجة عکس میدهد. آن موقع چهارده یا پانزده ماهه بود. اغلب هم بعد از یک ساعتوخردهیی گریه کردن به خواب میرفت، که نعمتی بود. اتاق خیلی قشنگی داشت با اسب چوبی گهوارهیی وحدودِ صدعروسک و جانورپرشده. اگرازوقت استفاده درست میکرد کلی میتوانست کاربکند. با جورچین و اسباب بازی. متأسفانه گاهی اوقات که درراباز میکردیم میدیدیم کاغذهای بیشتری پاره کرده و باید رقم رابالامیبردیم.
بایدبگویم که خیلی باهوش بود . وقتی بیرون از اتاق بازی میکرد بایدبودی و میدیدی، کتاب کنارش بود، نگاه که میکردی معلوم نمیشدعیبی دارد. اماوقتی دقیق نگاه میکردی میدیدی که گوشهای از آن پاره شده، ولی من خبرداشتم چکارکرده. این گوشة کوچک راپاره کرده و قورت داده بود. بای دبه حساب میآمد که آمد. به هرحال نقشههای مرانقش برآب میکرد. زنم میگفت شایدزیادی سخت میگیرم و بچه لاغر شده است. اما من حالیاش کردم که بچه حالاحالاها وقت دارد، باید توی دنیایی با دیگران زندگی کند، بایدتوی دنیایی زندگی کن دکه کلی مقررات دارد واگر آدم نتواند با ابن مقررات کنار بیاید توی دنیای سردوبیروحی میافتد که همه از او فرار میکنند. طولانیترین مدتی که او را توی اتاق حبس کردیم هشتادوهشت ساعت بود. وزنم با دیلم دررا از لولا کند. تازه بچه دوازده ساعت بدهکاربود، چون بیستوپنج صفحهیی را پاره کرده بود.
لولای دررا دوباره درست کردم و قفل بزرگی به آن زدم، ازآنهایی که فقط باکارت مغناطیسی باز میشود، کارت راهم پیش خودم نگه داشتم.
ام ااوضاع بهتر نشد. در را که باز میکردیم بچه مثل خفاشی که از دخمه بیرون میآید از اتاق بیرون میجست وبه سمت اولین کتاب دم دستش هجوم میبرد، شب به خیر ماه یا هرچیزدیگررا مچاله میکرد وجرمیداد. سی وچهارصفحهی شب به خیرماه ظرف ده ثانیه کف اتاق بود. به اضافه جلد. کمینگران شدم، باجمع بدهیهایش برحسب ساعت، دیدم که تا سال 1992 نمیتواندازاتاق بیرون بیاید، البته اگرتا آن وقت چیزی اضافه نمیشد. خیلی رنجورشده بود، چندهفته میشد که او ر ابه پارک نبرده بودیم. خب به هرحال یک بحران کم و بیش اخلاقی روی دستمان مانده بود.
با اعلام آزادی پاره کردن اوراق کتاب و اینکه علاوه برآن، پاره کردن کتاب در گذشته هم کاردرستی بوده، ماجرا راحل کردم. یکی از کارهای جالبی که آدم وقتی پدر مادرباشد ارزش دارد. من و نینی شادمان کف اتاق نشستیم و کنار همدیگر ورقهای کتاب را جردادیم، گاهی هم محض سرگرمیبه خیابان میرفتیم وشیشة ماشینها را خرد میکردیم.
چهارشنبه 18/1/1389 - 20:56
ورزش و تحرک
عصرایران ؛ سیدجواد سیدپور - نیازی نداریم كه دلایلی پیچیده برای عقب ماندگی خود بیابیم. بسیاری از علتها آنقدر واضح و روشن است كه از فرط وضوح گاه مغفول میماند. كافی است به برخی تفاوتها با دقت بنگریم تا ابعاد قضیه روشن شود. تا حالا فكر كردهایم چرا در ایران یك فوتبالیست در پایینترین سطح ،از یك نویسنده در عالیترین درجه ،هزار برابر بیشتر دستمزد میگیرد؟ [دقت كنید كه این هزار برابر اصلا اغراق نیست و عین واقعیت است و بعد توضیح خواهم داد].
نویسندهای را میشناسم كه كتابی با عنوان «اقتصاد كوچه»* منتشر كرده است، این كتاب گزارشی است از 200 سال وضعیت پول ملی ، هزینههای زندگی و دستمزدها از ابتدای درگذشت كریمخان زند و روی كار آمدن قاجار تا پایان حكومت پهلوی.
یعنی نویسنده (مجید پورشافعی) از 1157 تا 1357 خورشیدی را مورد بررسی قرار داده و نرخ اجناس و كالاهای مصرفی خانوار ایرانی در طول این دوران بلند را ریز به ریز از منابع گوناگون تاریخی بیرون كشیده و یك به یك را توضیح داده كه روایتی است مستند از سفره و سرای ساده دهقانان، كارگران، كارمندان، پیشهوران و نه سطح زندگی شاهزادگان، وزیران، دولتمردان و صاحبان ثروت.
برای درك مشقتی كه این محقق و نویسنده دچار شده تا گزارش متقن، دقیق، كامل و جامع از وضعیت زندگی مردمان عادی در كوچهپسكوچههای این آب و خاك در این دوران 200 ساله ارائه كند، كافی است بدانیم كه بیش از 189 كتاب مهم، زندگینامه و سفرنامه تاریخی مورد بررسی و جستوجو واقع شده و 13 روزنامه و نشریه از سال 1304 به این سو ورق به ورق مورد مطالعه قرار گرفته و دهها حكم استخدامی دولتی بررسی شده تا نكتهای از قلم نیفتد.
نتیجه این تلاش و جستوجوی علمی و تاریخی كه بیش از سه سال طول كشیده كتابی است با حجم 306 صفحه كه میتوان در آن مثلا قیمت یك خروار گندم، جو، عدس، لوبیا، ذرت و برنج یا قیمت انگور، خربزه، هندوانه، زردآلو، بادام، گردو یا سبزیجات، لبنیات، گوشت، زمین، خانه و مصالح ساختمانی و قدرت برابری پول ملی ایران با ارزهای خارجی مثل لیره و استرلینگ یا دستمزد كارگر از ابتدای دوران قاجار تا پایان دوران پهلوی را یافت و به دلایل تاریخی بالا یا پایین رفتن قیمتها دقت كرد.
نویسنده برای یافتن این الماسهای گرانبها در تاریكخانه تاریخ زحمات زیادی متقبل شده و به گفته خودش تنها برای یافتن قیمتها از سال 1304 به این سو ماهها در آرشیو كتابخانه آستان قدس رضوی تمام صفحات روزنامههای اطلاعات و كیهان را از ابتدای انتشار صفحه به صفحه نگاه كرده و از این بابت و به جهت گرد و غبار ناشی از كهنگی روزنامهها دچار مشكل سینه و ریه شده و چند هفته را به درمان خود سپری كرده است.
نكته دردناك ماجرا این است كه نویسنده محترم برای این اثر ارزشمند تنها حدود 350 هزار تومان حقالتالیف گرفته است.
سه سال تحقیق و تالیف و دو سال اصلاح و انتظار برای چاپ و نشر كتابی با حجم 306 صفحه برای دریافت دستمزد 350 هزار تومان به كدام محقق، نویسنده، پژوهشگر و علاقهمندی انگیزه فعالیت میدهد؟!
در حالی كه یك نویسنده برای تالیف یك كتاب 350 هزار تومان دستمزد دریافت میكند براساس آمار رسمی فدراسیون فوتبال آقای مجتبی جباری بازیكن مصدوم استقلال برای یك فصل بازی 350 میلیون تومان دستمزد میگیرد ؛ یعنی هزار برابر یك محقق و نویسنده.
یا آقای هوار ملامحمد برای یك فصل بازی در پرسپولیس 450 میلون تومان قراردادبسته است، همچنین گفته میشود امیر قلعهنویی در صورت قهرمانی سپاهان 650 میلیون تومان دریافت خواهد كرد.(نشریه پنجره)
آیا فكر كردهایم ادامه این وضعیت چه تاثیری بر علم، دانش، فرهنگ و اندیشه ایران خواهد گذاشت و چه بلوایی ناشی از تزریق گسترده پول بر مستطیل سبز به وجود خواهد آورد؟ آیا فسادهایی كه از چنین پدیدهای بروز مییابد، و یافته، ما را بر آن نمیدارد كه اندكی در این فرایند تجدیدنظر كنیم؟
وقتی نویسندهای بعد از چند سال زحمت، سختی و كوشش با هزار زحمت و عبور از هفتخوان موقعیتهای خطیر فقط 350 هزار تومان بابت 10 درصد پشت جلد دریافت میكند باید هم انتظار داشت وضعیت علم، پژوهش، فرهنگ، مطالعه، تولید فكر و اندیشه اینقدر در جامعه افت كند ؛ اصلا طرف مطالعه كند كه چه چیزی به دست بیاورد، سالها وقت خود را صرف پژوهش كند كه آخرالامر برای رتق و فتق زندگی عادی خودش دچار مشكل شود؟
بدیهی است كه انحرافی در تخصیص منابع صورت گرفته است و سیاستگذاران ما اشتباه كردهاند؛ اشتباهی مهلك، كه اگر نه امروز، قطعا فردا صدای انفجار جهل مدرن را خواهند شنید.
این مقوله معوج ارتباطی به این دولت و آن دولت هم ندارد. دیرزمانی است كه شومنها با طراری و ترفند خود را به مثابه مراجع كامل اجتماعی عرضه كردهاند و میداندار شدهاند.
شاید گفته شود در همه دنیا چنین است و فوتبالیست ها پول های كلان می گیرند. اما باید به این نكته توجه شود كه در كشورهایی كه فوتبالیت ها دستمزدهای كلان می گیرند ، پولی كه آنها داده می شود ، از محل درآمد باشگاه های بخش خصوصی است اما ریال به ریال پولی كه در فوتبال ایران هزینه میشود متعلق به بیتالمال و آحاد جامعه است زیرا اكثر قریب به اتفاق، یا به تعبیری، همه باشگاههای ایرانی به بودجه شركتهای دولتی یا شبه دولتی وابستهاندكه از بودجه عمومی ارتزاق میكنند.
وانگهی اگر قرار است در پول دادن به فوتبالیست ها مانند خارجی ها عمل كنیم ، چرا در سایر امور مانند تخصیص منابع به پژوهشگران و نویسندگان مانند آنها عمل نمی كنیم؟
چه اشكالی دارد كه شركتهای دولتی همانقدر كه پزباشگاه فوتبال خود را میدهند و برای آن هزینه میكنند به « باشگاه دانش، خرد و هنر» خود نیز توجه كنند و بخشی از اعتبارات كلان خود را به سمت دانشمندان و پژوهشگران سوق دهند؟
ای كاش برای مدیران ما سقوط سهمناك تیراژ كتاب ، كم اهمیت تر از سقوط یك تیم در جدول لیگ برتر نبود.
راستی مدیران ما چقدر كتاب میخوانند و چقدر فوتبال نگاه میكنند؟!
چهارشنبه 18/1/1389 - 20:42
خواستگاری و نامزدی
یك روز كارمند پستی كه به نامههایی كه آدرس نامعلوم دارند رسیدگی میكرد متوجه نامه ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامهای به خدا !
با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم كه زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی میگذرد. دیروز یك نفر كیف مرا كه صد دلار در آن بود دزدید.
این تمام پولی بود كه تا پایان ماه باید خرج میكردم. یكشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت كردهام، اما بدون آن پول چیزی نمیتوانم بخرم. هیچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من كمك كن ...
كارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همكارانش نشان داد. نتیجه این شد كه همه آنها جیب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...
همه كارمندان اداره پست از اینكه توانسته بودند كار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این كه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید كه روی آن نوشته شده بود: نامهای به خدا !
همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم، چگونه میتوانم از كاری كه برایم انجام دادی تشكر كنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا كرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم كه چه هدیه خوبی برایم فرستادی ... البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آن را برداشتهاند!!...
چهارشنبه 18/1/1389 - 20:38
ادبی هنری
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید كه در یك دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریك راه می رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:« این مشعل و سطل آب را كجا می بری؟»...
فرشتـه جواب داد:« می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش كنم. آن وقت ببینم چه كسی واقعاً خدا را دوست دارد!»
چهارشنبه 18/1/1389 - 20:36